تبليغاتX
۞ ياس سفيد محمدی ۞
۞ ياس سفيد محمدی ۞
خداوندا من در کلبه ى فقيرانه ى خود چيزى دارم که تو در عرش کبرياييت ندارى زيرا من ، چون تويى دارم و تو چون خودى ندارى

    لينک های زير هر هفته يک بار به روز می شوند.  

مطالب علمی مطالب مذهبی نرم افزار آدرس سايت گالري عكس موسيقي كامپيوتر موبايل شعر و شعرا

امام حسين عليه السلام و جريان هاي بازدارنده

 
مدخل : محمد جواد مروّجي طبسي
با فرا رسيدن مرگ معاويه و آغاز حكومت غاصبانه يزيد، وي از استانداران و فرمانداران شهرها و نواحي خواست تا براي مشروعيت حكومتش از مردم، بويژه از ابي عبدالله الحسين عليه السلام، بيعت بگيرند.

امام از همان اوّل نه تنها زير بار چنين ذلّتي نرفت، بلكه مخالفت خود را با اين حكومت اعلام داشت و در يك پيام بسيار روشن و سرنوشت ساز، فرمود:
«و يزيد رجل شارب الخمر و قاتل النفس المحترمه معلن بالفسق و مثلي لايبايع مثله(1)؛ يزيد، مردي است شرابخوار كه دستش به خون افراد بي گناه آلوده گرديده و آشكارا مرتكب فسق و فجور مي گردد، و همانند من با چنين فردي بيعت نمي كند.»

پس از اعلام اين نظر از سوي امام حسين عليه السلام، بويژه بعد از هجرت حضرت به مكه و از آنجا به عراق، افراد و گروه هاي زيادي با امام تماس گرفته تا وي را از اين حركت باز دارند. اما امام حسين عليه السلام با شنيدن سخنان آنها، به هريك به فراخور حالش، پاسخ مناسب را مي داد.

نوشته حاضر، بررسي كوتاه و گذرايي براين گفت و گوهاست، كه در چند بخش تنظيم و تقديم خوانندگان گرديده است.

ناصحان كيانند و چند نفر بودند؟

اين پيشنهاد كنندگان - كه شايد تعدادشان به بيست نفر نرسد - به ترتيب عبارت بودند از: ام سلمه (همسر پيامبرصلي الله عليه وآله وسلم)، عبدالله بن عباس (عموزاده اميرمؤمنان)، محمدبن حنفيه (برادر امام)، عبدالله جعفر (عموزاده امام حسين عليه السلام)، عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبير، عمروبن سعيد، يحيي بن سعيد، مروان بن حكم، عبدالله بن مطيع، سعيد بن مسيب، مسوربن مخرمه، ابوبكر مخزومي، عبدالله بن جعدة، جابربن عبدالله، ابوواقد ليثي، ابوسلمه و غير... بودند.

اين پيشنهادكنندگان از گروه ها، شخصيت ها و گرايش هاي گوناگوني بودند: برخي، از خويشان امام همانند محمدبن حنفيه و عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عباس؛ عدّه اي، از صحابه و ياران با سابقه و با اخلاص پيامبرصلي الله عليه وآله وسلم همانند جابربن عبدالله انصاري؛ بعضي، از چهره هاي عافيت طلب همانند عبدالله بن عمر؛ تعدادي، از ناصحان ناآگاه به زمان، همانند محمد بن حنفيه و يا عبدالله بن جعفر؛ گروهي، از دشمنان همانند مروان بن حكم و عمروبن سعيد و يحيي بن سعيد و عبدالله بن زبير و دسته اي نيز از هواداران بودند مثل ابوواقد ليثي.

بازدارندگان، چه اهدافي را دنبال مي كردند؟

هريك از اين افراد با پيشنهاد خود، اهداف خاصّي را دنبال مي كردند؛ منابع تاريخي و روايي به نقل برخي از آن موارد اشاره نموده است كه عبارتند از:
1. برخي از روي دلسوزي و چون نگران سلامتي امام بودند، از وي خواستند تا از سفر كردن به عراق اكيداً خودداري ورزد.

2. دسته اي فراهم نبودن شرايط قيام را مطرح كرده و مصلحت را در چنين كاري نمي ديدند.

3. گروهي طرفدار حكومت بني اميه بودند و يا به همكاري با بني اميه متهم بودند؛ لذا از حركت امام حسين عليه السلام جلوگيري مي كردند.

با اين بيان، به جز دشمنان اهل بيت عليهم السلام و هواداران بني اميه كه يقيناً سوء نيّت داشتند، بقيه افراد يا به قصد فرار از مسئوليت ديني و عدم همراهي با امام و يا براي ترس از جان خود، پيشنهاد خودداري از قيام مي دادند.

و اما خويشان امام كه شبهه همكاري و هواداري در آنها نمي باشد، بدون شك پيشنهاد آنها را بايد بر عدم آگاهي از اوضاع جديد حاكم بر كشور، حمل نمود.

چه مسائلي را مطرح مي كردند؟
در اين كه اين ناصحان چه مسائلي را با امام مطرح مي كردند و بر آن اصرار مي ورزيدند، سخن فراوان است و نمونه ها بسيار؛ اما به جهت رعايت اختصار، به چند نمونه بسنده مي كنيم:
1. بيعت با يزيد و پذيرفتن حكومت او
اوّلين كسي كه اين پيشنهاد را به امام مطرح كرد، مروان بن حكم بود؛ وي از اين كه در جلسه احضاريه امام به كاخ استانداري وليد، موفق به اعمال نظر خود نشد و نتوانست از امام براي يزيد بيعت بگيرد، روز ديگر از ملاقات با امام حسين عليه السلام، به حضرت پيشنهاد صلح و بيعت را مي دهد.

ابن اعثم كوفي مي نويسد:
صبح روزي كه امام حسين عليه السلام را براي بيعت به كاخ استانداري احضار كرده بودند، حضرت از خانه بيرون آمد تا اخبار را پي گيري كند، كه ناگهان به مروان بن حكم در راه برخورد كرد. مروان گفت: اي اباعبدالله! من خيرخواه تو هستم؛ بيا و از من اطاعت نموده، سخن را گوش كن كه صلاح تو در اين است. امام فرمود: آن چيست؟ بگو تا بشنوم. مروان گفت: پيشنهاد مي كنم كه با اميرمؤمنان يزيد بيعت كن، كه به نفع دين و دنياي تو مي باشد.(2)

2. صلح و سازش با يزيد
برخي ديگر همانند عبدالله بن عمر بن خطّاب با دادن پيشنهاد صلح و سازش، از امام حسين عليه السلام مي خواستند كه دست به اقدامي عليه نظام حاكم نزند. عبدالله در ملاقاتي كه با امام داشت، اظهار داشت:
اباعبدالله! خدا تو را رحمت كند، بترس! تو كه از دشمني و ستم مردم اين ديار با خودتان آگاهي. اين مردم با يزيد بن معاويه بيعت كرده اند. من نگرانم كه به سبب اين پول هاي زرد و سفيد، به او گرايش يافته، تو را بكشند و به خاطر تو، مردم زيادي كشته شوند! من از رسول خدا شنيدم كه فرمود: «حسين كشته مي شود، اگر او را بكشند و تنها گذارند و ياري نرسانند، خدا تا قيامت آنان را خوار خواهد كرد.» اندرز مي دهم همچون مردم سازش كني چنان كه قبلاً براي معاويه صبر كردي، شكيبا باش؛ اميد است خدا ميان تو و اين قوم ستمگر داوري كند...(3)

مورّخان شبيه به همين پيشنهاد را به جابربن عبدالله انصاري نسبت داده اند كه وي به نزد امام آمده، عرض مي كند: تو فرزند رسول خدا و يكي از دو نوه اوهستي؛ چاره اي نمي بينم جز آن كه همچون برادرت صلح كني، كه او كامروا و درستكار بود.(4)

اما با دقت و مطالعه در زندگي جابر، انتساب اين مطالب به وي، صحيح به نظر نمي رسد.

3. اقامت در سرزمين هاي دور
برخي ديگر همانند محمدبن حنفيه از روي دلسوزي، به فاصله گرفتن از يزيد و رفتن به شهرهاي دور از تحت نفوذ دستگاه غاصبانه بني اميه، توصيه مي كردند.

مورّخان نوشته اند كه پس از تصميم قطعي امام، مبني بر خروج از مدينه و وداع با قبر جد و مادر و برادر خود، به خانه بازگشت؛ هنگام صبح برادرش محمدبن حنفيه نزد او آمده، عرض كرد:
برادرم! جانم به فدايت، تو محبوب ترين و عزيزترين مردم نزد من هستي، به خدا سوگند! كسي را چون تو شايسته خيرخواهي خود نمي بينم؛ زيرا تو همچون خود من و جان من و بزرگ خاندان من و تكيه گاه و پيروي ات بر من واجب است؛ زيرا خدا تو را شرافت بخشيده و از بزرگان بهشت قرار داده است. مي خواهم تو را پندي دهم، آن را بپذير.

امام حسين عليه السلام فرمود: آنچه مي خواهي، بگو. عرض كرد: نصيحت مي كنم تا مي تواني خود را از يزيد بن معاويه و شهرها برهان و رسولان خود را به سوي مردم روان ساخته، آنان را به بيعت خود فراخوان... امام فرمود: برادرجان! كجا بروم؟ عرض كرد: به مكه برو؛ اگر آنجا برايت امن بود، اين همان است كه تو دوست داري و من مي خواهم و گرنه، به شهرهاي يمن برو كه آنان ياران جد و پدر تواند و آنان مهربان ترين و با محبّت ترين و مهمان نوازترين و خردمندترين مردم اند. اگر سرزمين يمن برايت امن ماند، كه خوب و گرنه، به شنزارها و شكاف كوه ها رفته، از شهري به شهر ديگر كوچ كن تا ببيني كار اين مردم به كجا مي كشد و خدا ميان تو و اين قوم تبهكار داوري كند...(5)

4. هشدار نسبت به نداشتن ياران صميمي
بسياري از افرادي كه امام را از رفتن به عراق نهي مي كردند، برچند چيز، از جمله بر خيانت اهل كوفه و تنها گذاردن امام تكيه مي كردند؛ چرا كه اين تجربه تلخ چند بار تكرار شده بود. و از امام مي خواستند اين آزموده را بار ديگر نيازمايد و خود را در دام آنها گرفتار نسازد كه به دو نمونه مي توان اشاره كرد:
الف) محمد بن حنفيه در آخرين ملاقات خود به امام گفت:
«يا اخي انّ اهل الكوفه قد عرفت غدرهم بأبيك و أخيك و قد خفتُ أن يكون حالك حال من مضي؛ برادرم! پيمان شكني مردم كوفه را نسبت به پدر و برادرت مي داني؛ بيم آن را دارم كه با تو نيز چنين كنند!»(6)

ب) زماني كه امام وارد مكه شد، عبدالله بن مطيع عدوي به سوي او آمده، گفت: اباعبدالله! خدا مرا فدايت كند، كجا مي روي؟ امام فرمود: اكنون آهنگ مكه دارم. چون به مكه در آمدم، صلاح بعدي كار خود را نيز از خدا مي خواهم.

عبدالله بن مطيع عرض كرد: اي فرزند دخت پيامبر! خدا در اين تصميم خيرت دهد؛ ولي من از راه مشورت پندي دارم، آن را بپذير.

فرمود: ابن مطيع! آن چيست؟

عرض كرد: چون به مكه در آمدي، مراقب باش كوفيان فريبت ندهند چرا كه پدرت در آنجا كشته شد و به برادرت در آنجا زخم نيزه كاري زدند. ملازم حرم الهي باش كه تو در عصرما، سرور عربي؛ به خدا! اگر تو كشته شوي، خاندانت نيز كشته خواهند شد...(7)

5. بيم از كشته شدن امام
گروه ديگري كه از كشته شدن امام حسين عليه السلام سخت بيمناك بودند، وظيفه خود را در اين مي ديدند كه او را از رفتن به سوي عراق بازدارند؛ چرا كه او نور زمين و پرچم و نشانه ره يافتگان و پناه مؤمنان بوده كه اگر آسيبي به امام مي رسيد، نور خدا در روي زمين خاموش گشته و مردم از اين پناه بزرگ محروم مي شدند، چنان چه عبدالله بن جعفر از همين جهت بيم داشت و پيش از او، ام سلمه همسر باوفاي پيامبر، از كشته شدن آن حضرت هراسناك بود.

ام سلمه كه علاقه زيادي به امام حسين عليه السلام داشت، در آخرين ملاقاتش با امام، گفت: «يا بُنَيّ لا تحزنّي بخروجك الي العراق فانّي سمعتُ جدّك رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم يقول: يقتل ولدي الحسين بأرض العراق في أرض يقال له كربلا...؛ فرزندم! مرا به رفتنت به سوي عراق اندوهگين مكن. زيرا از جدّت رسول خداصلي الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مي فرمود: فرزندم حسين در سرزمين عراق، كه به آن كربلا گفته مي شود، شهيد خواهد شد.»(8)

عبدالله بن جعفر طي نامه اي به امام چنين نوشت: «فانّي مشفق عليك من هذا الوجه أن يكون فيه هلاكك و استئصال أهل بيتك ان هلكت اليوم اطفأ نور الارض فانك علم المهتدين و رجاء المؤمنين...؛(9) مي ترسم كه تو در اين سفر كشته شوي و فرزندانت بينوا گشته و با كشته شدن تو، كه پرچم هدايت و اميد مؤمنان هستي، نور خدا خاموش گردد!»

6. بيم شكسته شدن حرمت ها
عده اي ديگر همانند عبدالله بن مطيع، امام حسين عليه السلام را بدين جهت از رفتن به سوي عراق برحذر داشت، چون مي ديد كه پس از شهادت امام، حرمت ها شكسته خواهد شد و دستگاه حاكمه بعد از غلبه و پيروزي بر امام حسين عليه السلام نه براي اسلام حرمتي قائل مي شود و نه براي فردي از مسلمانان.

بدين جهت عبدالله بن مطيع در ملاقات با امام، عرضه مي دارد:
اي اباعبدالله! خداوند پس از تو به ما آب گوارايي ندهد، به كجا مي روي؟

امام فرمود: معاويه از دنيا رفته است و نامه هاي زيادي، كه بيشتر از يك بار شتر مي باشد، از مردم كوفه به من رسيده است.

عبدالله گفت: به سوي آنها مرو؛ چرا كه حرمت پدرت را رعايت نكردند، در حالي كه او بهتر از تو بود. پس چگونه شأن و منزلت تو را پاس خواهند داشت؟ به خدا سوگند! اگر كشته شوي، پس از تو حرمت چيزي نخواهد ماند مگر آنكه دريده شده و مباح خواهد شد.(10)

7. پرهيز از ايجاد اختلاف
و اما دستگاه حكومت امويان كه رفتن امام به عراق براي آنها مشكل آفرين بود، اين حركت را بر خلاف اراده امت و در مسير ايجاد اختلاف و دو دستگي مي دانستند. از اين روي، هنگامي كه امام مكه را ترك كرد، فرستادگان عمرو بن سعيد به سركردگي يحيي بن سعيد، از حركت او جلوگيري كردند و به امام گفتند: از همين جا برگرد؛ به كجا مي روي؟ امام به سخنان آنان اعتنا ننمود و به راه خود ادامه داد.

فرستادگان عمروبن سعيد با ياران امام درگير شده و با تازيانه به آنان حمله ور شدند. امام و يارانش ضمن مقاومتي شجاعانه، به شدت از وقوع درگيري پرهيز كردند و به طرف كوفه به راه خود ادامه دادند. آنها فرياد برآوردند: اي حسين! از خدا نمي ترسي كه بر جماعت خروج كرده، موجب تفرقه و پراكندگي امت مي شوي؟(11)

همچنين در نامه اي كه عمروبن سعيد به امام نوشته بود، به همين مسأله اشاره نموده و مي نويسد:
«بلغني انك قد اعتزمت علي الشخوص الي العراق، فانّي اعيذك بالله من الشقاق...(12)؛ به من خبر رسيده كه رهسپار عراق شده اي، به خدا پناه مي برم كه مايه اختلاف شوي!»

8. فراهم نبودن شرايط و نبود مصلحت
در ملاقات ديگري كه محمدبن حنفيه با امام داشت، بر نبود مصلحت تكيه كرده و امام را از سفر به عراق نهي كرد. ابن عساكر مي نويسد:
محمدبن حنفيه امام را در مكه ديدار نموده و اظهار كرد: امروز «قيام» به مصلحت نيست.

امام از او نپذيرفت. پس محمد فرزندان خود را بازداشت و هيچ يك را با او نفرستاد تا آنجا كه امام از او ناراحت شده و فرمود: آيا فرزندان خود را به دليل احتمال گرفتاري من، باز مي داري؟ عرض كرد: چه نيازي است كه تو گرفتار شوي و آنان نيز با تو گرفتار شوند، اگر چه مصيبت تو نزد ما بزرگ تر است.(13)

9. اقامت در مكه يا يمن
يكي از پيشنهادها اين بوده كه امام به شهر مكه و اگر مكه نا امن بود، به يمن برود. محمدبن حنفيه و عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبير از جمله كساني بودند كه از امام خواستند در مكه اقامت گزيند.

ابن عباس به امام گفت: چون تو سيّد و سرور حجاز و مورد احترام مكه و مدينه هستي، به عقيده من بهتر است در همين مكه اقامت گزيني. و اگر مردم عراق همان گونه كه اظهار مي دارند، واقعاً خواستار تو هستند و مخالف حكومت يزيد، بهتر است اوّل استاندار يزيد و دشمن خويش را از شهر خود برانند، سپس تو به سوي آنان حركت كني... و اگر در خارج شدن از مكه اصرارداري، بهتر است به سوي يمن حركت كني؛ زيرا علاوه بر آن كه پدرت در آن منطقه شيعيان زيادي دارد، نقطه اي است وسيع و داراي دژهاي محكم و كوه هاي مرتفع و دور دست. لذا مي تواني دور از قدرت حكومت به فعاليت خود ادامه دهي...(14)

عبدالله بن زبير نيز شبيه همين پيشنهاد را به امام داد و گفت: اگر در مكه اقامت كنيد و بخواهيد امامت و پيشوايي مسلمانان را در اين شهر ادامه بدهيد، ما نيز با تو بيعت مي كنيم و تاجايي كه امكان دارد، از پشتيباني و هم فكري با تو خودداري نخواهيم كرد.(15)

10. پرهيز از خروج بر امام زمان
بنابر نقل ابن عساكر در تاريخ دمشق: ابوسعيد خدري، صحابي رسول خدا، يكي از افرادي بود كه امام حسين عليه السلام را از حركت به سوي عراق باز داشت.

وي از ابوسعيد نقل كرده كه گفت:
«غلبني الحسين بن علي عليه السلام علي الخروج و قد قلت له: اتق الله في نفسك و ألزم بيتك فلا تخرج علي امامك؛(16) حسين بن علي در خارج شدن برما غلبه كرد، و من بودم كه به او گفتم: از خدا در باره خودت بترس و ملازم منزل خود باش و برامام خود خروج نكن.

ناگفته نماند كه اگرچه مطالب را ابن عساكر نقل كرده، اما با سوابق درخشاني كه از ابوسعيد داريم، بسيار بعيد است كه وي چنين سخني نسبت به امام حسين عليه السلام گفته باشد. و با اين بيان، مي توان گفت كه اين سخن، ساخته و پرداخته دشمنان اهل بيت عليهم السلام مي باشد كه مي خواهند، چهره او را مخدوش سازند. چنان كه ابن عساكر نظير همين برخورد را نسبت به جابربن عبدالله انصاري نقل كرده است.

پاسخ امام حسين عليه السلام
بدون ترديد هيچ فرد و شخصيت و يا گروهي در آن زمان به اندازه امام حسين، به اوضاع اسلام و مسلمانان آگاه نبوده و همچنين هيچ فردي به اندازه امام حسين عليه السلام طايفه بني اميه - بويژه يزيد - را نمي شناخته و هيچ كس به اندازه امام براي اسلام و مسلمانان دلسوزتر نبوده است.

و با اين بيان مي گوييم كه افراد و شخصيت هاي بازدارنده به جز دشمنان اهل بيت عليهم السلام و هواداران بني اميه - آن كساني كه از طرف يزيد مأمور به منصرف كردن امام حسين عليه السلام شده بودند - بقيه افراد كه سوء نيّتي نداشتند تحقيقاً بدون مطالعه اوضاع و شرايط جديد حاكم بركشور اسلامي، چنين پيشنهادهايي مي كردند. آنان به خيال اين كه با آمدن يزيد، شرايط گذشته فرقي نكرده و امام مي بايد همانند برادر خويش امام حسن مجتبي عليه السلام كه با معاويه صلح كرد، روش سازش را بپذيرد. اما غافل از آن كه به كلّي شرايط عوض شده بود و اين، وظيفه مسلمانان بود كه مي بايد از امام حسين عليه السلام تبعيت نموده و همراهي كنند نه اين كه امام را از اين حركت عظيم بازدارند!

اينك جهت روشن شدن وضعيت جديد، به پاسخ هاي امام حسين عليه السلام به بازدارندگان مي پردازيم:

الف) پاسخ به خويشان
امام در پاسخ خويشان خود همانند ام سلمه و عبدالله بن جعفر و محمدبن حنفيه و عبدالله بن عباس كه از امام خواسته بودند تا از رفتن به عراق خودداري كند، سخناني فرمود كه به آنها مي پردازيم:
به ام سلمه كه نگران سلامتي امام بود، فرمود:
«يا امّاه و انا اعلم انّي مقتول مذبوح ظلماً...(17) مادر! خود من بهتر از تو مي دانم كه از راه ظلم و ستم و از راه عداوت و دشمني، كشته خواهم شد و سر از تنم جدا خواهد گرديد.

و به محمد بن حنفيه كه از امام خواسته بود در نقطه اي دوردست از يزيد زندگي كند، فرمود: مثلاً به عقيده تو، به كدام ناحيه بروم؟ گفت: فكر مي كنم وارد شهر مكه شوي و اگر در آن شهر اطمينان نبود، از راه دشت و بيابان از شهري به آن شهر ديگر حركت كني تا وضع مردم و آينده آنها را در نظر بگيري...

امام فرمود: برادر! (تو كه براي امتناع از بيعت يزيد حركت از شهري به شهر ديگر را پيشنهاد مي كني، اين را بدان كه) اگر در تمام اين دنياي وسيع هيچ پناهگاه و مأوايي نباشد، بازهم من با يزيد بن معاويه بيعت نخواهم كرد...(18)

به عبدالله بن جعفر كه تلاش زيادي براي برگرداندن امام حسين عليه السلام به مكه مي نمود و از سوي ديگر، بر سلامتي امام بيمناك بود، فرمود: من رسول خدا را در خواب ديده ام، در اين خواب به دستور وي به امر مهمي مأموريت يافته ام كه بايد آن را تعقيب نمايم؛ خواه به نفع من تمام بشود يا به ضرر من. عبدالله در باره اين خواب و مأموريتي كه امام به آن اشاره نمود، توضيح بيشتري خواست. آن حضرت پاسخ داد: من اين خواب را به كسي نگفته ام و تا زنده هستم، با كسي در ميان نخواهم گذاشت.(19)

در پاسخ هاي متعددي كه به عبدالله بن عباس در چند مرتبه گفت و گو با وي داشت، فرمود:
اي ابن عباس! نظر تو در مورد اين گروه چيست؟ گروهي كه فرزند پيامبر خودشان را از خانه و زندگي و محلّ ولادت و حرم پيامبرش بيرون كردند و به دنبال آن هستند تا خونش را بريزند؛ در حالي كه نه به خدا شرك ورزيده و نه غير از او را وليّ خود قرار داده و نه كاري بر خلاف سنت رسول الله انجام داده است.(20)

و در آخرين ملاقات، حضرت به وي فرمود: اي ابن عباس! تو فرزند عموي پدرم هستي و من از زماني كه تو را شناختم، پيوسته به خير و خوبي دستور مي دادي، تو بودي كه همراه پدرم و بازوي مشورتي اش بودي و او نيز با تو مشورت مي كرد و تو رأي صواب را به او مي گفتي. من از تو مي خواهم به سوي مدينه روانه شوي و اخبارت هم از من پنهان نشود. من در حرم امن الهي هستم تا زماني كه اين مردم مرا دوست داشته باشند و ياري ام نمايند و اگر دست از ياري ام برداشتند، ديگران را به جاي آنها برمي گزينم و به همان كلمه اي كه حضرت ابراهيم خليل در آن روزي كه خواستند او را در آتش بيندازند، بر زبان آورد، پناه مي برم؛ او در آن هنگام گفت: «حسبي الله و نعم الوكيل»، پس آتش بر او گلستان شد.(21)

در پاسخ عبدالله بن زبير - كه در ظاهر از امام خواسته بود در مكه اقامت كند ولي در واقع براي بيرون رفتن امام از مكه، لحظه شماري مي كرد - فرمود:
پدرم به من خبرداد كه به سبب وجود قوچي در مكه، احترام آن شهر درهم شكسته خواهد شد و نمي خواهم آن قوچ، من باشم. و به خدا سوگند! اگر يك وجب دورتر از مكه كشته شوم، بهتر است از اين كه در داخل آن به قتل برسم و اگر دو وجب دورتر از مكه كشته شوم، بهتر است از اين كه در يك وجبي آن به قتل برسم. سپس فرمود: و به خدا سوگند! اگر در لانه مرغي باشم، مرا درخواهند آورد تا با كشتن من به هدف خويش برسند و به خدا سوگند! همان گونه كه قوم يهود احترام شنبه (روز مقدس) را درهم شكستند، اينها نيز احترام مرا درهم خواهند شكست. پسر زبير! اگر من در كنار فرات دفن بشوم، براي من محبوب تر است از اين كه در آستانه كعبه دفن شوم.(22)

و در پاسخ محمدبن حنفيه، كه از وي خواسته بود در مكه اقامت كند، فرمود:
«خفت أن يغتالني يزيد بن معاوية فأكون الذي تستباح به حرمة هذا البيت(23)؛ ترسيدم كه يزيد بن معاويه خون مرا بريزد و به وسيله من حرمت خانه خدا از بين برود.»

ب) پاسخ امام حسين عليه السلام به دشمنان
امام حسين عليه السلام به مروان بن حكم و عبدالله بن عمر و عمروبن سعيد - كه يا از دشمنان بوده و يا براي تثبيت موقعيت يزيد بن معاويه تلاش مي كردند - در برابر پيشنهاد بيعت و يا صلح، به مروان فرمود: «انّالله و انّا اليه راجعون؛ اينك بايد فاتحه اسلام را خواند كه مسلمانان به فرمانروايي همانند يزيد گرفتار شده اند.

سپس رو به مروان كرد و فرمود: واي برتو! به من دستور بيعت با يزيد را صادر مي كني در حالي كه او فردي فاسق است. عجب ناپخته سخن مي گويي! اي كسي كه لغزش هاي بزرگي داشته و داري! من هرگز تو را بر اين ملامت نمي كنم؛ چرا كه تو آن ملعوني هستي كه پيامبر، روزي كه در صلب پدرت ابوالعاص بودي، لعنتت كرده است. هر كه پيامبر او را لعنت كند، نمي تواند غير از اين باشد و بايد مردم را به سوي بيعت با يزيد فراخواند.

آنگاه فرمود: از من دور شو اي دشمن خدا! ما اهل بيت رسول خدا هستيم و حق در ميان ما است و زبان ما با حق گشوده مي شود. آري، از رسول خداصلي الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مي فرمود: «خلافت براي خاندان ابوسفيان و بر آزادشدگان و فرزندان آنان حرام است. و اگر روزي معاويه را در بالاي منبر ديديد، او را بكشيد.» به خدا سوگند! مردم مدينه او را در منبر ديدند ولي به فرمان پيامبر عمل نكردند و اينك خداوند آنان را به فرزندش يزيد گرفتار ساخت...(24)

و در پاسخ عبدالله بن عمر فرمود:
«انا ابايعُ يزيد و ادخل في صلحه و قد قال النبي فيه و في أبيه؛ من با يزيد بيعت كرده و در صلح او وارد شوم در حالي كه پيامبر در باره او و پدرش آن گونه سخن گفت...؟!»

وقتي عبدالله بار ديگر سخن خود را تكرار كرد و از امام خواست كه به مدينه برگردد، حضرت فرمود:
«افٍّ لهذا الكلام ابداً ما دامت السموات و الارض اسألك يا عبدالله أنا عندك علي خطاءٍ من امري؟ فان كنت علي خطاءٍ رُدّني فأنا اخضع و اسمع و اطيع(25)؛ اف باد براين سخن تا آسمان ها وزمين برقرار است. اي عبدالله! از تو مي پرسم، فكر مي كني من نزد تو در اين كار بر خطا هستم؟ اگر چنين است، مرا برگردان كه در اين صورت آرام گرفته و سخنت را گوش كرده و اطاعت خواهم كرد.»

و در پاسخ ديگري به عبدالله بن عمر فرمود: اي اباعبدالرحمن! مگر نمي داني كه دنيا آن چنان حقير و پست است كه سربريده يحيي بن زكريا به عنوان هديه و ارمغان به فرد ناپاك و زناكاري از بني اسرائيل فرستاده مي شود. عبدالله! مگر نمي داني كه بني اسرائيل در اوّل صبح هفتاد پيامبر را به قتل رساندند، سپس به خريد و فروش و كارهاي روزانه خويش مشغول شدند كه گويا كوچك ترين جنايتي مرتكب نشده اند و خداوند به آنان مدتي مهلت داد ولي سرانجام به سزاي اعمالشان رسانيد، و انتقام خداي قادر منتقم، آنها را به شديدترين وجهي فراگرفت.

آنگاه فرمود: يا اباعبدالرحمن! از خدا بترس و از نصرت و ياري ما دست برندار...(26)

در پاسخ نامه عمروبن سعيد كه امام را از دودستگي و اختلاف برحذر داشته بود، فرمود:
كسي كه به سوي خدا و رسولش دعوت نموده و عمل صالح انجام دهد و تسليم اوامر حق گردد، هرگز راه مخالفت با خدا و پيامبر نپيموده است. بدان كه امان خداوند، بهترين امان ها است و كسي كه در دين ترس از خدا نداشته باشد، در آخرت از امان او برخوردار نخواهد بود. از پيشگاه خداوند درخواست توفيق خوف و خشيّت در اين دنيا داريم تا در آخرت مشمول امانش گرديم...(27)

امام در پاسخ فرستادگان عمروبن سعيد، اين آيه را تلاوت كرده و فرمود: «لي عملي و لكم عملكم انتم بريئون ممّا أعمل و أنا بريئي ممّا تعملون»(28)، عمل من براي من و عمل شما براي شماست. شما از آنچه من انجام مي دهم، بيزاريد و من از آنچه شما انجام مي دهيد، بيزارم.

و بدين وسيله، موقعيت خود و آن ها را از گفته خداوند بيان فرمود.(29)

پاسخ به بي طرفان
و در پاسخ افراد بي طرف مي فرمود: با خدا مشورت خواهم كرد و پس از آن ببينم چه مي شود؟(30) و يا مي فرمود: فعلاً تصميم بنده بر همين است.(31) و يا اين كه مي فرمود: از كوفيان به اندازه يك بارشتر به من نامه رسيده است.(32) و همچنين مي فرمود: پيامبر را در خواب ديدم و از من خواسته است كه به عراق بروم.(33)

افزون براين كه، امام برخي از هواداران بني اميه را قابل و لايق جواب نمي دانست، همچنان كه از ابو واقد ليثي روي برگرداند(34)؛ چرا كه او بر تاج و تخت و پادشاهي بني اميه بيشتر ترسان بود تا سلامتي امام.

به اميد آن كه خوانندگان محترم با دقت در پاسخ هاي امام حسين عليه السلام، شرايط دشوار آن روز و عظمت قيام امام حسين عليه السلام را بهتر و بيشتر بشناسند. ان شاءالله

پي نوشت ها:
1. ارشاد، مفيد، ص 200.
2. الفتوح، ج 5، ص 16؛ با امام حسين در محضر قرآن، ص 45.
3. فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص 344؛ تاريخ طبري، ج 3، ص 297.
4. همان؛ تاريخ ابن عساكر، ص 201.
5. فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص 238.
6. مقتل الحسين، مقرم، ص 167.
7. فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص 340.
8. مقتل الحسين، ص 152.
9. تاريخ طبري، ج 3، ص 297؛ حياة الامام الحسين، ج 3، ص 25.
10. العقد الفريد، ج 1، ص 120.
11. وقايع الطريق من مكة الي كربلا، ص 36؛ با امام حسين در محضر قرآن، ص 60.
12. تاريخ ابن عساكر، ص 203.
13. همان، ص 204.
14. سخنان حسين بن علي از مدينه تا كربلا، ص 71.
15. همان، ص 75.
16. تاريخ دمشق، (زندگي امام حسين(ع))، ص 201.
17. سخنان حسين بن علي از مدينه تا كربلا، ص 29.
18. حياةالامام الحسين، ج 2، ص 263؛ سخنان حسين بن علي...، ص 32.
19. سخنان حسين بن علي...، ص 95.
20. با امام حسين در محضر قرآن، ص 55.
21. الامام الحسين في مكة المكرمه، ص 218.
22. سخنان حسين بن علي...، ص 75.
23. منتهي الآمال، ج 1، ص 321.
24. با امام حسين در محضر قرآن، ص 46، به نقل از الفتوح، ج 5، ص 16.
25. تاريخ طبري، ج 3، ص 297.
26. سخنان حسين بن علي...، ص 45.
27. همان، ص 95.
28. يونس/ 41.
29. با امام حسين در محضر قرآن، ص 60.
30. حياة الامام الحسين، ج 3، ص 24.
31. همان، ص 28.
32. عقدالفريد، ج 1، ص 125.
33. حياةالامام الحسين، ج 3، ص 32.
34. همان، ص 36.

بر گرفته از سایت یا مهدی

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/05/06 ساعت 13:52 |