تبليغاتX
۞ ياس سفيد محمدی ۞
۞ ياس سفيد محمدی ۞
خداوندا من در کلبه ى فقيرانه ى خود چيزى دارم که تو در عرش کبرياييت ندارى زيرا من ، چون تويى دارم و تو چون خودى ندارى

    لينک های زير هر هفته يک بار به روز می شوند.  

مطالب علمی مطالب مذهبی نرم افزار آدرس سايت گالري عكس موسيقي كامپيوتر موبايل شعر و شعرا

محرم



خاک کربلا

از ابتداي خلقتم که نام تو بر پيشانيم حک شده بود چشم انتظار آمدنت بودم و آرزوي ديدارت را داشتم و آنگاه که تو نامم پرسيدي و کربلا شنيدي دريافتم که آمده‌اي، دلم گواهي ميداد ميماني اما ماندني سخت که تا قيام قيامت مرا در سوز خود خواهد سوزانيد.



خيمه‌ها را که برپا کردند دانستم که ديگر آمده‌اي که بماني و اين همان سفر بي‌بازگشت موعود است. طفل دلم بهانه ميگيرد، به دنبال تلنگري ميگردد تا اشک خود را بر پهنه وجودم جاري کند. من سکوت هزار و چهارصد ساله‌ام را هر ظهر عاشورا با خش‌خشي زمزمه‌دار براي تو بازگو مي‌کنم و چشم انتظار آمدن مهدي (عج) ميمانم تا شاهد انتقامي باشم که از دشمنانت خواهد گرفت.


اگر ظهر عاشورا مي‌دانست که چگونه بلايي در آن جاري خواهد شد، سپيده صبح آن، هرگز ظاهر نميشد و طلب روشنايي نميکرد و آفتاب آن هيچ زميني را روشن نميکرد.


بدن تفتيده‌ام تا قيام قيامت چونان جگر عطشناک در ظهر عاشورا خواهد سوخت. آن زمان که اسب بي‌سوار علي، قاصد عروج در ميان حلقه کودکان و زنان بود و جاي ليلا چه خالي بود! ... آن لحظه‌اي که غنچه ناشکفته رباب را در پشت خيام به من مي‌سپردي و رباب به آرامي مي‌گريست و تو را کمک ميکرد... من تاب تحمل از دست داده بودم. لحظه‌اي بعد که بدن قطعه قطعه شده علمدارت را به من سپردي و گفتي «تو اي خاک علقمه اين بدن خونين چاک چاک را به امانت نگهدار تا روزي که مهدي براي گرفتن انتقام تشنگي کودکانم بيايد!» .... و نمي‌دانستم که تو نيز در آغوشم خواهي خفت در حالي که سر از تنت جدا خواهد شد.


آنان که سينه‌هايشان جولانگاه هوي و هوس بود و فضاي ولايشان آلوده به پستي و دنائت، روي در روي تو قرار گرفتند، آنان که خفاشان به شب پيوسته بودند، آنان که کلاغهاي شوم در وجودشان لانه کرده بود بعد از تو خيام را غارت کردند و به آتش کشيدند.


تو همان بسمل تپيده در خون بودي و هنوز جان داشتي که رقيه را سيلي زدند. سرت از بالاي نيزه‌ها به تماشا بود و زينب از تو روي مي‌گرفت تا صورت کبودش که يادآور صورت کبود مادر بود را نبيني و تو سيلي خوردن و تازيانه خوردنش را ديده بودي!


آنان که با تو ماندند اسيران زمين و به شب نشستگان نبودند که تاريکي شب بينائيشان برده باشد، آنان که با تو ماندند نگاه مشرقي تو را ديده بودند و تمامي غزلها را که آينه‌دار مهرباني تو بود با جان خويش سرشته بودند، آنهان که با تو ماندند هفت شهر عاشقي را با تو طي کرده بودند و لحظه‌هايشان از عشق آسماني تو لبريز و سرشار بود!


حسين جان! ... نام تو نسيم، نام تو شبنم، نام تو سوگند، نام تو لبخند، نام تو نور، نام تو شور، نام تو سوگ، نام تو جود، نام تو عطش، نام تو آب ..... اشک در تلفظ نامت ضرورتي است. نام تو نامي است براي تا به ابد گريستن، نامي است که پيغمبران بدان سوگند خورده‌اند و شاعران عاشق تنها به جرم نام تو مرده‌اند! ...نام تو نامي است براي عاشق شدن، براي شفاعت، براي شرح هزار نام بزرگ خدا!


من پيکرهاي مطهرتان را به امانت نگه مي‌دارم، تا روزي که مهدي بيايد و وعده تو به تحقق بپيوند و من آن روز سر در پاي مهدي مينهم و عقده چندين هزار ساله‌ام را مي‌گشايم و تا آن روز هر روز ندا سر مي‌دهم
السلام عليک يا اباعبدالله



اسراری از نهضت امام حسين عليه السلام
امام حسين عليه السلام و جريان هاي بازدارنده
خريد محرم

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در دوشنبه 1387/10/09 ساعت 0:43 |

رمضان، ماه میهمانی خدا

 خدایا کاش در این ماه رمضان لایق اکرام شوم

سحــــری بـــا نظــر لطـــف تــــو بیـــدار شوم

رمضان

 
 حلول ماه مبارك رمضان، ماه ميهماني خدا را بر همه مسلمانان جهان،

بويژه ايرانيان تبريك عرض مي نمايم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در سه شنبه 1387/06/12 ساعت 9:57 |

محرم

ماه خون است

ماه حسین ابن علی ابن ابی طالب علیه السلام

به پا خیزید و خود را محیای عزای نو نمائید

شیعه به مانند طفل یتیم تنها نماند

ای شیعه خود را حفظ کن

گرگها در کمین شیعه هر ساله میلیاردها دلار صرف میکننداما غافل از اینند که شیعه و

عاشورا را خدا حفظ کرده و با یاد امام حسین وعزاداری همه زحمت ننگینشان نقش بر آب است

دوستان من:شیعه حرف حساب دارد

شیعه بی محتوا حرف نمیزند

همه اعتقادات شیعه بر حق است

اگر برخی قبول ندارید به دیده انصاف وتوکل بر خدا وتفکر بدور از تعصب به تحقیق بپردازید

باشد که ان شاءاله همه به راه راست و راستین هدایت شویم

عزیزانم:بدانید که یک دزد هیچگاه به سبزی وشلغم دسبرد نمیزند بلکه

هدف او اجناس باارزشوزرین است

حال این را بدان که تو بخاطر ارزشی که خداوند بتو داده.همواره دزد که همان شیطان

وشیاطین انسان نما باشند بدجور برای تو نقشه کشیده اند.

همواره از خدا بخواه تا در مسیر الگوی واقعی که همان راه محمد وآلش باشد

قرار بگیری انشاءاله

اللهّم عجل لوليک الفرج

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1386/10/23 ساعت 13:36 |

نجوا با مولا

                                   

اي كسي كه روزه دار واقعي اين ماه هستي .

 اي كسي كه رحمت خدا به ما به خاطر وجود مبارك توست .

اي يوسف گم گشته فاطمه (س) ، ماه رمضان ديگري آمد و تو نيامدي .

در اين ماه دل خوش دارم كه برخي اعمالم ، مثل اعمال شماست.

اي عزيز دل، در سحرگاهان ، وقتي به عبادت و نيايش مشغول مي شوم،

 با خود مي گويم كه امامم نيز اكنون در حال نيايش است.

راستي آقاجان در قنوت نماز شبهايت نام مرا نيز ياد نما

 تا به آبروي تو خدا نظري به من خسته دل نمايد.

هنگام غروب كه دعاي دل انگيز " ربنا" فضا را عطرآگين مي كند ،

بغض گلويم را مي فشارد كه آقايم اكنون كجاست ؟

 كجا بر سر سفره افطار نشسته است ؟

با چه چيز افطار مي كند؟ وقتي نداي ملكوتي اذان بلند مي شود ،

 به سر سجاده نياز مي نشينيم تا براي لحظاتي كوتاه هم كه شده ،

مثل شما باشم . آه كه چقدر دلم مي خواهد ،

 هنگام نماز  به شما اقتدا نمايم و پس از آن با طعامي از دست مباركتان ، افطار نمايم .

اماما! همه آرزويم ديدن روي شما و درك وجود شماست .

 اما چه كنم كه هنوز لايق اين نعمت الهي نشده ام .

هنوز چشمانم براي ديدن رخ دلربايت پاك نشده ،

هنوز قلبم و وجودم از ناپاكيها ، تزكيه نگرديده است .

مهدي جان !

كرمي كن تا در اين ماه به درجه اي از خودسازي برسم تا در عيد فطر پاداش روزه داريم .

اي جان دل ! مرا رها نكن كه به هدايتت محتاج و نيازمندم .

آقا تو فرزند آن بزرگواراني هستي كه سوره هل اتي در وصفشان نازل گرديد ،

 پس اين گدا را نااميد از در خانه ات مران كه محتاج دعا و عنايتت است.

                         اللهّم عجل لوليک الفرج

  يا صاحب الزمان ! ...

                                 

يا صاحب الزمان ! داستان يوسف را گفتن وشنيدن به بهانه ي توست  .

شرمنده ايم .

مي دانيم گناهان ما همان چاه غيبت توست .

مي دانيم كوتاهيها ، نادانيها و سستيهاي ما ، ستمهايي است كه در حق تو كرده ايم .

يعقوب به پسران گفت : به جستجوي يوسف برخيزيد ،

و ما با روسياهي و شرمندگي ، آمده ايم تا از تو نشاني بگيريم .

به ما گفته اند اگر به جستجوي تو برخيزيم ، نشاني از تو مي يابيم .

اگر بگويند براي ديدار تو بايد سر به كوه و صحرا گذاريم ، مي گذاريم .

اي يوسف زهرا !

خاندان يعقوب پريشان و گرفتار بودند ،

ما و خاندانمان نيز گرفتاريم ،

روي پريشان ما را بنگر . چهره زردمان را ببين .

به ما ترحم كن كه بيچاره ايم و مضطر

اي عزيزِ مصرِ وجود !

سراسر جهان را تيره روزي فرا گرفته است .

نيازمنديم ! محتاجيم و در عين حال گناهكار

از ما بگذر و پيمانه جانمان را از محبت پر كن .

يابن الحسن !  

اما ...

اي آقا ! اي كريم ! اي سرور !

ما درماندگان ، دستمان خالي و رويمان سياه است .

آن كالاي اندك را هم نداريم .

اما... نه ،

كالايي هر چند ناقابل و كم بها آورده ايم .

دل شكسته داريم

و مقدورمان هم سري است كه در پايت افكنيم .

نااميديم و به اميد آمده ايم .

افسرده ايم و چشم به لطف و احسان تو دوخته ايم .

سفارش نامه اي هم داريم .

پهلوي شكسته مادر مظلومه ات زهرا را به شفاعت آورده ايم .

يا صاحب الزمان !

به يقين ، تو از يوسف مهربانتري .

تو از يوسف بخشنده تري .

به فريادمان برس ، درمانده ايم .

اي يوسف گم گشته ! و اي گم گشته ي يعقوب !

يعقوب وار ، چه شبها و روزها كه در فراق تو آرام و قرار نداريم .

در دوران پر درد هجران ، اشك مي ريزيم و مي گوييم :

تا به كي حيران و سرگردان تو باشيم .

تا به كي رخ ناديده ترا وصف كنيم .

با چه زباني و چه بياني از اوصاف تو بگوييم و چگونه با تو نجوا كنيم .

سخت است بر ما ، كه از دوري تو ، روز و شب اشك بريزيم .

سخت است بر ما ، كه مردم نادان تر واگذارند .

سخت است بر ما ، كه دوستان ، ياد ترا كوچك شمارند .

يا بقّيةالله !

خسته ايم و افسرده ،

نالانيم و پژمرده ،

گريه امانمان را بريده است .

غم دوري ، ديوانه مان كرده است .

اما نمي دانيم چه شيريني و حلاوتي در اين درد و دوري است كه مي گوييم :

كجاست آن كه از غم هجران تو ناشكيبايي كند .

تا من نيز در بي قراري ، ياريش دهم

كجاست آن چشم گرياني كه از دوري تو اشك بريزد ؟

تا من او را در گريه ياري دهم

مولاي من ! ديدگانمان از فراق تو بي فروغ گشته اند .

شكرگزار و سپاسگو نجوا مي كنيم :

الحمدلله رب العالمين .

                             اللهّم عجل لوليک الفرج

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1386/09/23 ساعت 22:23 |

ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س)

 

سالروز ازدواج

حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س)

بر همه شما مسلمانان تبریک باد.

            مهریه ، جهیزیه و ازدواج                                   خواستگاران فاطمه (س)

           اخلاق در خانواده و تربيت فرزند                         ازدواج با فاطمه دختر پيامبر(ص)

           آيين همسردارى                                                 خاطرات حضرت علی (ع)

          احکام خانواده‏ 

 

این هم یک عکس زیبا برای بزرگ شدن آن روی آن کلیک کنید.

 

 

منبع : سایت شهید آوینی

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در پنجشنبه 1386/09/22 ساعت 23:33 |

مبارك باد ماه روزه

مبارك باد آمد ماه روزه مبارك باد آمد ماه روزه رهت‏خوش باد اى همراه روزه شدم بر بام تا مه را ببينم كه بودم من به جان دلخواه روزه نظر كردم كلاه از سر بيفتاد سرم را مست كرد آن ماه روزه مسلمانان سرم مست است از آن روز زهى اقبال و بخت و جاه روزه بجز اين ماه ماهى هست پنهان نهان چون ترك در خرگاه روزه بدان مه ره برد آن كس كه آيد در اين مه خوش به خرمنگاه روزه رخ چون اطلسش گر زرد گردد بپوشد خلعت از ديباى روزه دعاها اندرين مه مستجابست فلك‏ها را بدرد آه روزه چو يوسف ملك مصر عشق گيرد كسى كو صبر كرد در چاه روزه سحورى كم زن اى نطق و خمش شو ز روزه خود شوند آگاه روزه بيا اى شمس دين و فخر تبريزتو اى سر لشكر اسپاه روزه (1)

پى‏نوشت:

كليات ديوان شمس تبريزى با مقدمه بديع الزمان فروزانفر صفحه 874.

روزه، درمان بيماريهاى روح و جسم

سيدحسين موسوى‏راد لاهيجى

 

عيد آزادي و آگاهي

محمود مهدي پور

عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شكر كه اين آمد و صد حيف كه آن رفت

فرا رسيدن عيد سعيد فطر را به همه امت اسلامى، به ويژه مبلغان گرامى تبريك مى‏گوييم و از خداوند مهربان مى‏خواهيم، عبادات و خدمات همه مؤمنان و مبلغان در ماه پربركت رمضان را پذيرا باشد.

ماه رمضان، تنها ماهى است كه نامش در قرآن شريف آمده و از بهترين فرصتها براى مسلمين جهان است. اين ماه در فرهنگ اسلامى، بخشى از برنامه‏ريزى الهى براى تربيت جامعه بشرى تلقى مى‏شود و به بركت آن هر سال تحولى فكرى، فرهنگى، در جامعه اسلامى پديد مى‏آيد.

ماه رمضان، هر سال همچون ابرى بهارى فرا مى‏رسد و بر زمين و زمان، بركت و رحمت و مغفرت فرو مى‏بارد و در جانها و جامعه‏ها، حياتى نوين مى‏دمد و بسيار زود و با سرعت رخت برمى‏بندد.

سلام بر رمضان، ماهى كه قبل از آمدنش در انتظار آنيم و قبل از رفتن، اندوه سپرى شدن آن را داريم.

وبه تعبير زيباى امام سجاد عليه‏السلام : «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ مِنْ مَطْلُوبٍ قَبْلَ وَقْتِهِ وَمَحزُونٍ عَلَيْهِ قَبْلَ فَوْتِهِ؛(1) سلام بر تو كه [از جمله چيزهايى هستى كه] قبل از زمانش مورد طلب است و قبل از رفتنش بر آن اندوه خورده مى‏شود.»

اين ماه، سالى يك بار چون بهترين عزيزان سفركرده رخ مى‏نمايد و در اوج عشق و اشك اولياى الهى همه را تنها مى‏گذارد و از ميان ما رخت برمى‏بندد.

بسيارى از انسانها، در اين درياى رحمت شنا مى‏كنند و گوهرهاى «معرفت»، «محبت» و كيمياى طهارت و «تقوا» برمى‏گيرند، برخى جسم و جان را صفايى ديگر مى‏بخشند و برخى از آبشار رحمت رمضان جامها مى‏نوشند، هر كس به ميزان تلاش و صفا و اخلاص خويش از مهمانسراى حضرت دوست بهره مى‏گيرد، آب حيات مى‏نوشد و گوهر شب چراغ مى‏اندوزد.

همراهى با اين اردوى تربيتى خدا، يكى از شرايط نجات و فوز و فلاح انسانهاست. «قَدْ اَفْلَحَ مَنَ تَزَكّى وَذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلّى»(2)

ياران رمضان بسوى قله‏هاى بلند «تقوا» راه مى‏سپرند و هر كس آرزوى ديدار يار دارد، بايد رمز رمضان را بياموزد. بى‏شك مبلغان عزيز كه خود خادمان فرهنگ رمضان‏اند، از انوار اين ماه، نور مى‏گيرند و در بازتاب فروغ درخشان رمضان، نقشى بزرگ، ايفا مى‏كنند.

در آستانه خداحافظى با شهر اللّه‏ اكبر و عيد اولياى الهى، شيفتگان ماه خدا، غم فراق دارند و به چگونگى تداوم انوار رمضان مى‏انديشند و راهكارهاى شرب مدام از فيوضات رمضان را مى‏جويند.

دانش‏آموختگان مدرسه رمضان، بايد دانش خويش را در صحنه جامعه و ديگر فرصتهاى سال به كار گيرند وگرنه، دانشهاى نظرى بدون كاربرد عملى به زودى فراموش مى‏شود. پرورش يافتگان اردوى رمضان بايد از آداب و عادات و اعمال و انديشه‏هاى اين ماه و سازندگى انسانى آن فاصله نگيرند وگرنه رياضتها كم‏كم تأثير خود را از دست خواهد داد.

ره آوردهاى رمضان چيست؟

ارمغانهاى اين ماه پربركت را اين چنين مى‏توان فهرست كرد:

1. روزه‏دارى و شب‏زنده‏دارى؛

2. تلاوت و تعليم و تعلم قرآن مجيد؛

3. اقامه نمازهاى باشكوه جمعه و جماعت؛

4. آشنايى بيشتر با گفتار و رفتار معصومين عليهم‏السلام ؛

5. افزايش صدقات و انفاق و تقويت روح گذشت و احسان؛

6. صله ارحام و رسيدگى به خويشاوندان؛

7. دعا و نيايشهاى بيشتر؛

8. تذكر و ارشاد و راهنمايى ديگران؛

9. توبه و بازگشت از لغزشها و گناهان؛

10. عادت به نوافل و نمازهاى مستحبى.

رمضان، هزاران گوهر گرانبها به انسانها هديه كرده و مى‏كند، ولى سه گوهر «آزادى»، «آگاهى» و «عشق الهى» از درخشان‏ترين هديه‏هاى آن است.

آرى، رمضان به بركت روزه‏دارى، انسان را از سلطه هوسها، و نيازهاى كاذب و تحميلى و افراط در نيازهاى واقعى، آزاد مى‏كند و به انسان «آزادى اراده» مى‏بخشد.

انسان در سايه رمضان با «معارف بلند قرآنى» آشنا مى‏شود و با بهترين رهنمودهاى زندگى انس مى‏گيرد. اطلاعات و آگاهيهاى قرآن، فورى‏ترين و ضرورى‏ترين مواد آموزشى و تربيتى براى جامعه بشرى است. اصولا قرآن نرم‏افزار مديريت صحيح انسان و جهان است و همه مشكلات جامعه ناشى از عدم استقرار اين نرم‏افزار زندگى‏بخش، در قلب افراد و دولتهاست.

«عشق الهى» و «اولياى الهى» بهترين عامل كنترل و هدايت انسان در جاده پر سنگلاخ زندگى است. نيايشهاى رمضان، شعله‏هاى عشق الهى را در جان مؤمنان برمى‏افروزد.

دستيابى به سعادت جاودانى و رهايى از همه رنجهاى دنيوى و اخروى، بدون «گوهر تقوا» مقدور نيست و رمضان اين گوهر آسمانى را به زمينيان مى‏بخشد و آزادى و آگاهى و عشق الهى پيش نياز حتمى براى صعود به جايگاه بلند «متقين» است و رمضان اردوگاه تربيتى «متقين» است. متقين در آغاز بر خويش حاكم مى‏شوند و سپس فرمان حكومت بر هستى را با امضاى خدا دريافت مى‏كنند.

پاسدارى از اين «گوهرهاى آسمانى» نياز به هوشيارى و مراقبت و برنامه‏ريزى و همكارى همگانى دارد و به تعبير امروزين، «عزم عمومى» مى‏خواهد. مبلغان گرامى در اين فرايند عظيم و گسترده نقشى حساس برعهده دارند. دولت و ملت بايد تمام نيروى خود را در پاسدارى از «آزادى و آگاهى و عشق الهى» به كار گيرند و با دشمنان و غارتگران اين سه گوهر آسمانى مبارزه كنند.

ولايت و امامت و عشق مهدوى عجل اللّه‏ تعالى فرجه و تقويت ولايت فقيه، ضامن تداوم دستاوردهاى رمضان در جامعه اسلامى است. و اعلام برائت از كفار و مشركان و تكيه بر خدا و نيروهاى مؤمن و بريدن چشم طمع از شرق و غرب، پيش‏نياز تشكيل جامعه توحيدى است و در جوامع شرك‏آلود هيچ‏گاه «عزم ملى» پديد نخواهد آمد.

در جوامع اسلامى عزم واحد تنها در سايه توحيد و پيروى عاشقانه از اولياى الهى شكل مى‏گيرد و امام و امامت، نظام امت است.(3)

ارمغانهاى گوناگون

ماه رمضان هم دستاوردهاى فردى دارد، هم ارمغانهاى اجتماعى، هم ره‏آورد فرهنگى دارد، هم ره‏آورد اقتصادى، هم كارآيى بهداشتى، درمانى دارد، هم كاركردهاى سياسى، اجتماعى.

هم آموزش است، هم كارورزى، هم تمرين است، هم تعليم. همه ره‏آوردها را بايد توسعه داد و تداوم بخشيد.

احياى مساجد، فعال شدن هيئات مذهبى، تأسيس و گسترش فعاليتهاى قرآنى و ارتباط نزديك‏تر با عالمان دين، بخشى از ارمغانهاى پربركت رمضان است كه بايد در جهت تقويت و تداوم اين دستاوردها، تلاش كرد.

ماه رمضان، ماه برگشت به قرآن است، بايد در نظام قانون‏گذارى، در نظام اقتصادى، در نظام آموزشى و تربيتى و در مواضع سياسى، اجتماعى به قرآن بازگشت و براى قرآن‏آموزى، قرآن‏باورى، قرآن‏پژوهى و گسترش انديشه‏هاى قرآنى و قرآن‏سالارى برنامه‏ريزى كرد.

همه ما افراد و نهادها، دولتمردان و مردم، بايد انديشه‏ها را برقرآن عرضه كنيم، عواطف را با قرآن ميزان كنيم و رفتار فردى را بر اساس قرآن و رهنمودهاى اهل بيت عليهم‏السلام تنظيم نماييم. برنامه و بودجه ساليانه و برنامه‏هاى توسعه و چشم‏اندازهاى آينده را از قرآن و عترت فراگيريم و از كفر و شرك جهانى نهراسيم.

ماه رمضان، ماه بازگشت به زلال طبيعت و فضاى پاكيزه فطرت و تمرين آزادگى از «خور و خواب و خشم و شهوت» است. با حضور در نماز عيد فطر در زير آسمان و فضاى باز و سجده بر زمين و شعار تكبير و توحيد و با صلوات بر محمد و آل محمد عليهم‏السلام بايد بسوى خدا بازگشت.

اعمال و دعاها و شعارهاى ماه رمضان و روز عيد فطر، بازگوكننده دستاوردهاى روزه و رمضان است.

عيد و شادى را چگونه اعلام كنيم؟

خداوند متعال پس از برگزارى اردوى بزرگ تربيتى رمضان، اجتماعى با شكوه و اختتامى زيبا و دلنشين را تدارك ديده است، اصولا اعياد اسلامى رنگ و بوى ديگرى دارد، از يك سو، روز ستايش و سپاس به درگاه آفريننده انسان و جهان و نعمت‏بخش رحيم و رحمان است و از سوى ديگر روز قدرشناسى از پيام‏آوران و اولياى الهى است، روز اعلام بيعت و حمايت از آنان كه پيوند انسان و خدا را برقرار مى‏سازند، روز شعارهاى زندگى‏بخش تكبير و توحيد و صلوات بر محمد و آل محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است.

آنچه در جشنهاى غفلت‏آفرين معمول و موسوم است، و برخى مؤمنان هم‏گاه گرفتار آن مى‏شوند، شايسته فارغ التحصيلان دانشگاه عرفانى رمضان نيست.

1. رقص و پايكوبى؛

2. موسيقيهاى مطرب و نامشروع؛

3. كف زدنها؛

4. سوت و آواهاى بى‏معنى؛

5. تمسخر مؤمنان؛

6. اختلاط زنان و مردان نامحرم؛

7. بدحجابى و ديدزنى؛

8. ميگسارى؛

9. مصرف مواد مخدر؛

10. و هرگونه اذيت و آزار ديگران، در جشنهاى اسلامى جايگاهى ندارد.

فرائض و آداب و محتواى دعاهاى عيد فطر و قربان را بايد تحليل كرد، تا آداب و اعمال اعياد اسلامى درخششى ديگر داشته باشد.



1. صحيفه سجاديه، دعاى چهل و پنجم.

2. اعلى/14 و 15.

3. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، حكمت252، «وَالاْءمامَةَ نِظاما لِلاُْمَّةِ».

۴.مجلات یاس

و در ادامه مطالب :

بايسته‏هاى پايگاه‏هاى شيعى در ماه مبارك رمضان


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1386/07/04 ساعت 10:57 |

نیمه شعبان

 

 این عید بر همه ی مسلمانان جهان مبارک

بهار سبز و شيرينم!

تو كي از راه مي آيي؟

تو كي با غنچه هاي صورتي ، آبي

از اوج آسمان ناگاه مي آيي؟

تو را من چشم در راهم شباهنگام

كه باز آيي و من خواهم سرود آن روز

هزاران شعر نيمايي

و خواهم ريخت

صدها دسته گل در پيش پاي تو

و خواهم خواند

شعر باز باران را براي تو

تو اي خورشيد نوراني!

تو اي ماهي كه زيبايي!

در آغاز بهار و عطر نوروزي؟

و يا يك روز باراني و پاييزي؟

تو كي از راه مي آيي؟

تو را من چشم در راهم شباهنگام..............

   مهدی می آید؟!   

 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد، نیامدی!

چه بغض ها که در گلو رسوب شد، نیامدی!

خلیل آتشین سخن! تبر به دوش بت شکن!

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی!

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم، نه

ولی برای عده ای، چه خوب شد، نیامدی!

 تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد، نیامدی!

.....................

میلاد مهدی موعود«عج» بر تمام منتظران واقعیش مبارک!

كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو

بگو ،بگو

كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو

عزيز دلم ، ابا صالح المهدي !

كدامين جاده امشب ...

 ديگر همه تن خود را به تو وا مي گذارم

سكوت مي كنم

از لحظه كه بگذرم

آرام مي شوم.

و از من جز نگاهي نمي ماند

نگاه عاشقانه اي در چشمان جاودان تو

امشب شب عبور است.

تپش هاي گاه گدار بي امان قلبم

و اين دلشوره عجيب تلخ وشيرين

شايد تو نامم را باز بخواني

واين شور عاشقي را به جنون بكشاني

من امشب راهيم و اين سكوت بعد از من نيست.

مسافر غريب

مسافر غريب!

مثل تو سفر خواهم كرد.

بي نام بي نشان بي هياهو          

در جستحويي غريب

از تو كه بي نشاني.

امشب مي گذار و مي ميرم.

و تو بهار من

باز سراغم را مي گيري

و در افقي ديگر طلوع خواهم كرد.

امشب خورشيد خواهم شد.

مسافر غريب آشناي من !

مهربان بي ادعاي من!

معشوق و محبوب جاودان!

مي دانم باز در حضور تو زنده مي شوم.

تولدي دوباره و آغازي سبز.

راهنماي دل گم كرده ام!

عزيز رازآلود من!

بيا بيا لطيف...

 

اللهم عجل لوليك الفرج

 

مهدی (عج) کیست؟

اوصاف حضرت مهدی (عج)  چگونه است ؟

دعاي ديدن امام زمان (عج)

متن كامل كتاب هاي  موضوع مهدويت و امام زمان (ع)

بخش اخبار و مقاللات مركز اطلاع رساني امام مهدي ارواحنا فداء

                                           همه ی این مطالب در ادامه مطالب

 به اميد جمعه‌اي كه در تقويمها بنويسند

تعطيل: ظهور امام زمان (عج)


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1386/06/04 ساعت 18:26 |

عید مبعث مبارک

     
«اِقرَأ باِسم رَبِّک اَلُّذِی خَلََقَ»
عيد رسالت و جشن برگزيدگی و برانگيختگی پيامبر بزرگ اسلام، حضرت محمد مصطفی (ص) بر جهان و جهانيان مبارک باد
 

ـ اي جامه بخود پيچيده ‍ـ برخيز و انذار كن  (آيات ١و ٢/ سوره مدثر)

 محمد به مرز چهل سالگي رسيده بود. تبلور آن رنج مايه ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسياري را در بيرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت را از گرداب ابتلا برهاند او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت مي گذرانيد.

ـ آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق درانديشه بود كه ناگهان صدايي گيرا و گرم درغار پيچيد:

بخوان!

ـ محمد درهراسي و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:‌بخوان!

ـ اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: من خواندن نمي دانم.

صدا پاسخ داد:

ـ بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمي آنچه را كه نمي دانست بياموخت.........

و او هر چه را كه فرشته وحي خوانده بود باز خواند.

ـ هنگامي كه از غار پايين مي آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهي عشق بر خود مي لرزيد از اين رو وقتي به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:

ـ مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي كنم!

 و چون خديجه علت را جويا شد گفت:

ـ آنچه امشب بر من گذشت بيش  از طاقت من بود،‌امشب من به پيامبري برگزيده شدم!

خديجه كه از شادماني سر از پا نمي شناخت، در حالي كه روپوشی پشمي و بلند بر قامت او مي پوشانيد گفت:

ـ من مدتها پيش در انتظار چنين روزي بودم مي دانستم كه تو با ديگران بسيار فرق داري، اينك به پيشگاه خدا شهادت مي دهم كه تو آخرين رسول خدايي و به تو ايمان  مي آورم........

ـ پس از آن علي كه در خانه محمد بود با پيامبر بيعت كرد.

 

                                         

ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد             

                دل رميده ما را انيس و مونس شد


نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت        

                  بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد


ببوی او دل بيمار عاشقان چو صبا      

                 فدای عارض نسرين و چشم نرگس شد


بصدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست  

               گدای شهر نگه کن که مير مجلس شد


طربسرای محبت کنون شود معمور  

                     که طاق ابروی يار منش مهندس شد


لب از ترشح می پاک کن برای خدا  

                     که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
 

کرشمه تو شرابی به عارفان پيمود        

                    که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد 


 

چو زر عزيز وجودست شعر من آری    

                        قبول دولتيان کيميای اين مس شد
 

خيال آب خضر بست و جام کيخسرو      

               بجرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
 

زراه ميکده ياران عنان بگردانيد        

                 چرا که حافظ از اين راه برفت و مفلس شد

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1386/05/19 ساعت 13:50 |

مصحف حضرت فاطمه(س) و بيان آينده تاريخ تا روز رستاخيز

 

یا فاطمه الزهرا

مصحف فاطمه عليهاالسلام شامل: اخبار و اطلاعاتى در آينده‏ى جهان تا روز قيامت، سرنوشت فرزندان و ذرارى آن حضرت، ستمگرى و انواع جنايات خلفاى جور و پادشاهان بى‏داد و از اين قبيل علوم و اخبار مى‏باشد، اين كتاب كه از نظر حجم سه برابر قرآن است، ولى چيزى درباره‏ى قرآن و يا احكام و حلال و حرام ندارد، بلكه آينده‏ى تاريخ را تا روز رستاخيز ترسيم كرده است، احاديث زير در همين زمينه اند:                                    
ابوبصير از امام صادق عليه‏السلام در مورد مصحف فاطمه عليهاالسلام سوال نمود،آن حضرت در جواب او فرمودند:
                                                                           
 
مصحف فيه مثل قرآنكم هذا ثلاث مرات واللَّه ما فيه من قرآنكم حرف واحد. (۱)
مصحف فاطمه عليهاالسلام سه برابر اين قرآن موجود است، ولكن در يك حرف نيز مشابهت ندارند.                                     

شهادت بانوي دو عالم حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا سلام الله عليها بر فرزندش حضرت ولي عصر ارواحنافداه و همه شيعيان تسليت باد

 

 شبيه اين حديث را از امام كاظم عليه‏السلام داريم كه مى‏فرمايند: مصحف فاطمه در نزد من است، ولى چيزى از احكام قرآن در آن نيست. (۲)                                                       
و از حماد بن عثمان آمده است كه روزى امام صادق عليه‏السلام فرمودند: در سنه‏ى يكصد و بيست و هشت زنادقه، خروج مى‏كنند و اين جريان را از مصحف فاطمه عليهاالسلام نقل مى‏كنم. حماد پرسيد: مصحف فاطمه عليهاالسلام چيست؟

حضرت فرمودند:   ... ليس فيه شى من الحلال و الحرام ولكن فيه علم مايكون؛ (۳)                                    
در مصحف فاطمه عليهاالسلام چيزى از حلال و حرام نيست، ولى حوادث و اتفاقات روزگار در آن آمده است.                                                                                                  

و در حديث ديگرى همين امام بزرگوار از علوم غيبى و آنچه خداوند در اختيارشان گذاشته خبر مى‏كند و از كتابهاى آسمانى كه مخصوص ائمه است ذكرى به ميان مى‏آورد، آنگاه در مورد مصحف فاطمه چنين مى‏گويند:                                                                         
و اما مصحف فاطمه عليهاالسلام ففيه ما يكون من حادث و اسماء من يملك الى ان تقوم الساعه. (۴)
                                                                                                
مصحف فاطمه عليهاالسلام كتابى است كه تمام حوادث و اخبار غيبى و جرياناتى را كه پادشاهان تا روز قيامت انجام مى‏دهند آمده است.                                                       
و بالاخره ابوعبيده مى‏گويد: برخى از اصحاب شيعه از امام صادق عليه‏السلام در مورد كتابهاى: جامعه، جفر و مصحف فاطمه پرسيدند، حضرت فرمودند:
مصحف فاطمه عليهاالسلام اين است كه ملكى پيوسته در حضور فاطمه عليهاالسلام بود و او را در عزاى پدر تسلى مى‏داد. و از آينده‏ى جهان و سرنوشت فرزندانش خبر مى‏كرد، اين كتاب را مصحف فاطمه گويند. (۵)                                                                                      
از مجموع اين احاديث نتيجه مى‏گيريم كه مصحف فاطمه عليهاالسلام كتابى است كه از جانب خدا به وسيله‏ى ملك و پيك وحى به فاطمه عليهاالسلام القاء شده و اميرالمؤمنين عليه‏السلام آن را نوشته و محتوايش در مورد اخبار غيبى و سرنوشت فرزندان فاطمه و اتفاقاتى است كه پادشاهان و امرا در دنيا انجام مى‏دهند و در اين كتاب مسائل احكامى و حرام و حلال نيامده و اين كتاب چنان پرحجم است كه سه برابر قرآن مجيد مى‏باشد.

 

مطالب آرشیو این وبلاگ که برای مسابقه در اینجا لینک شده اند.

برای دیدن مابقی مطالب لینکی به قسمت مطالب مذهبی بروید.

صحبتی با امام حسين 

باز این چه شورش است ...

اسراری از نهضت امام حسين عليه السلام

مکاشفه عطش و جانبازي..

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در شنبه 1386/03/26 ساعت 11:59 |

عیدتان مبارک

عیدتان مبارک

لینک های فهرست (به جز سرگرمی)به روز رسانی شدند. سر برنید پشیمان نمی شوید.

ممنون

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1386/01/01 ساعت 22:53 |

مجموعه سخنرانی از استاد فاطمی نیا (1)

Image مجموعه 28 سخنرانی از استاد فاطمی نیا با موضوعات : علل ترس از مرگ، طریقه و آثار غلبه بر شاکله، فرهنگ امام زمان شناسی، مراتب هدایت خاصه و ...

 

 

 

 

 

اختلاف بین تفسیر روایی و اخبارها

آیه 30 سوره ملک – دلایل تشبیه آب به امام

30 سوره ملک – دنباله بحث (عدمه و منا)

آیه 76 سوره مریم – مراتب هدایت خاصه

آیه 76 سوره مریم - ظهورهای مختلف هدایت خاصه

آیه 76 سوره مریم - تفاوت افراد در قبول هدایت

آیه 76 سوره مریم - ذکر، یکی از علل و اسباب هدایت خاصه

آیه 76 سوره مریم - چهار بعد حصار حصن نفس انسان

آیه 76 سوره مریم - حالات کسانی که هم خیر دارند و هم شر

آیه 26 سوره انفال - شناخت ولایت حضرت علی علیه السلام

فضایل امام حسن و اشراف ائمه و حضرت زهرا (س) بر اعمال

آیه 26 سوره انفال - حیات معنوی با اعتقاد به ولایت

آیه 26 سوره انفال - ثمره شجره ولایت

فرمان عملی و سلوک فقط از طریق معصومین است

شب قدر شب مخصوص حضرت صاحب الزمان(عج)

علل ترس از مرگ

شباهت های امیرالمومنین به قرآن -1

شباهت های امیرالمومنین به قرآن -2

اسرار شب قدر

حب بقا یکی از عوامل ترس از مرگ

مناسبت با عالم بالا یکی از علل ترس از مرگ

وجود گناهان یکی از علل ترس از مرگ

تفسیر آیه آخر سوره اسرا – مغلوب کردن شاکله

طریقه و آثار غلبه بر شاکله

فرهنگ امام زمان شناسی

محاسبه

 

 

 *راهنمای دانلود: كلیک راست كرده و گزينه Save target As را انتخاب كنيد.

برگرفته :سایت یا مهدی 

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در سه شنبه 1385/12/29 ساعت 9:30 |

با هم به خانه زهرا سلام الله برويم

                                                       

                                    

زيرا ميخواهيم خدا را بشناسيم و در چشمان زيباي او خدا را ببينيم..

به خانه زهرا سلام الله برويم..تا معنا و مفهوم عبادت را در رکوع و سجود او درک کنيم..و از چشمان اشک الود او و بدن لرزان او..راز خضوع و خشوع را در نماز جستجو کنيم..

به خانه زهرا سلام الله برويم...تا زشتي ارزوي دنيوي را در زهد و ساده زيستي او ببينيم و از کاسه گلين او اب حيات بنوشيم..تا هر چه اغيار است از دلمان به در شود..

به خانه زهرا سلام الله برويم..تا دستان انفاق گر او را ببوسيم..و شوق يتيم نوازي را در دامن پر مهر او ببينيم..و از بخل .. حرص ..انحصار مال پرستي..فارغ اييم..و فقر و نداري ديگران ما را بي تاب کند..

به خانه زهراسلام الله برويم..تا دل پريشان و مضطرب خويش را در چادر   عصمت او ارام کنيم..و جان لجنزار از گناهان را در سبوي طهارت او شستشو دهيم..

به خانه زهرا سلام الله برويم..تا حقيقت زيبايي را در روشنايي عرفان او ببينيم..و عظمت خدا را در صلابت نگاه او نظاره گر باشيم..و راز - فاطمه -را در -سرٌ- زهراپيدا کنيم..

به خانه زهرا سلام الله برويم...تا جهل ويرانگر را به نور علم او از دل بيرون کنيم..و گرد و غبار غفلت را در کوثر زلال او شستشو دهيم..

به خانه زهرا سلام الله برويم..تا زيبايي عبادت او را تماشا کنيم..و فراز ساکنان ملکوت را نظاره گر باشيم.. و پرواز هاي قران را در بيان نوراني او مشاهده کنيم..و شبانگاهان تا سحرگاه محو اسمان روشن قران گرديم..

به خانه زهرا سلام الله برويم..تا در نور تسبيح او.کسالت سستي را به مستي..و اقامت را به قيام..و ظلمت را به نور و غيبت را به حضور ..و رياضت را به ملاحت تبديل کنيم..

به خانه زهرا سلام الله برويم..تا ارامش روحاني حجاب را بشناسيم..و متانت و وقار زن را در ايينه عفت او به تماشا بنشينيم..و شکوه زن را در صلابت حجاب او معنا کنيم..و گنج غنا را در قناع او جستجو کنيم..

به خانه زهرا سلام الله برويم..تا اوصاف شيعه را از زبان ام المومنين بشنويم..و مسيوليت شيعه گري را بر مدار بيان او قرار دهيم..و از خود بپرسيم ايا شيعه واقعي هستيم؟؟!!!

به خانه زهرا سلام الله برويم..تا انتظار او را از خود در يابيم..و قول و عملمان را بر رضاي او استوار سازيم..و تکاليف خود را اطاعت صادقانه او بدانيم....

به خانه کوچک زهرا سلام الله برويم.تا برنامه زندگيمان را انشا کند..و بهاي بهشتي شدن  شيعه را از زبان مبارک او بشنويم..

                                                   

به خانه کوچکي برويم که دنيا از ان اداره ميشود..

                 به ابي انت و امي و نفسي يا مولاي يا زهرا...

 

 
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در شنبه 1385/11/28 ساعت 17:43 |

درد دلی با خدای خویش

اباالفضل دایی تولدت مبارک

اللهم صل الله محمد و آل محمد

          خدایا از چشم بد دورش نگه دار

                                            اللهم صل الله محمد و آل محمد

 

پس از ماهها انتظار آمدی

« بسوی خداوند باز گرديم ... »

يک سال گذشت ،

به اين سرعت و سادگی ...

 

حرف زيادی برای گفتن نيست ، جز اينکه...

به سوی خداوند باز گرديم و او را با تمام حضورش احساس کنيم ...

او اينجاست ...

نزديکتر از اين نزديکی ...

 

یا مقلب القلوب و الابصار

چشمهايمان را باز کنيم ، بازتر ...

دستش را بگيريم تا هيچ وقت تنها نمانيم ...

به چشمهايش خيره شويم تا هيچ وقت احساس غربت نکنيم ...

صبح ها ، وقتی خورشيد طلوع ميکنيد بسويش نياز کنيم ،

 

نمازهايی بخوانيم که فرشته ها در عرش از حساب ثوابش بمانند ،

نجــواهـايی که دست هيچ ملکی بدان نرسد ،

سجده هـايی خالصانه و قنوتی از سر ايمان ...

زمــزمــه هـايی که جبرئيل هم خيره بماند ،

 

بگذريم از همه گناهانی که روزمره شده اند برايمان ،

آنقدر پاک شويم تا به ما وحی شود ...

 

بسوی  خداوند بازگرديم ،

به سويش باز گرديم ...

 

حول حالنا الی احسن الحال ...

خداوند همين اطراف است ..

همين اطراف ...

احساس ميکنيد ؟!!

  

دلم ميخواهد بايستم رو به ايوان آفرينش و بگويم :

العفو ...

الهی العفو ...

 

خدايا ! درگذر از همه خطاهای کوچک و بزرگم ،

         خدايا !  ببخش بی توجهی هايم را ...

                  خدايا ! چشم بپوش از ...

                           خدايا ...

                                    خدايا ...

 

دعايم مستجاب شده است ،

پروردگارم دعايم را مستجاب کرده است ...

 

خداوندا !

به شکرانه اين همه نعمت رو به کدام قبله نماز گذارم ؟!

 

پروردگارم فرمود :

 « فأينَما تُولّوُا فثَمّ وَجهُ الله »

« رو به هر طرف که بايستيد رو به خدا ايستاده ايد »

 

 

من ...

رو به هر طرف می ايستم ...

خداوند را می بينم که سر بر سجده خويش نهاده است،

و همه کائنات را ...

                          سر بر سجده خداوند

 

 

دعايم مستجاب شده است ،

پروردگارم دعايم را مستجاب کرده است ...

 

برگرفته از "یا اباصالح المهدی"

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در شنبه 1385/11/21 ساعت 23:21 |

اسراری از نهضت امام حسين عليه السلام

بسم الله الرحمن الرحيم

اسراری از نهضت امام حسين عليه السلام

هدف امام حسین علیه السلام

نهضت حضرت امام حسین علیه السلام برای چه هدفی بود؟ هدف نهضت خونین حضرت سید الشهداء «علیه الصلاة و السلام» احیای دین اسلام بود، زیرا دین اسلام با نقشه های شوم و شیطانی بنی امیه در خطر نابودی و اضمحلال قرار داشت که آن حضرت با خون مبارک خود درخت دین را آبیاری، و اهداف بنی امیه را ریشه کن فرمود.

دین یعنی چه: راه و روشی که انسان را به سعادت دنیا و آخرت سوق دهد را دین می گویند و خود مشتمل بر سه امر است:

1-      عقیده 2- قول 3- عمل.

عقیده چیست: عقیده به معنی پذیرفتن و قبول نمودن اصول دین می باشد که عبارت است از: 1- «توحید» 2- «عدل» 3- «نبوت» 4- «امامت» 5- «معاد».

مراد از قول چیست؟

اقرار و بر زبان جاری کردن شهادتین: شهادت به یگانگی خدای متعال و رسالت پیامبر اسلام حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و اعتراف به امامت ائمه طاهرین علیه السلام که عبارتند از:

1-      حضرت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام.

2-      حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام.

3-      حضرت امام حسین علیه السلام.

4-      حضرت امام زین العابدین علیه السلام.

5-      حضرت امام محمد باقر علیه السلام.

6-      حضرت امام جعفر صادق علیه السلام.

7-      حضرت امام موسی کاظم علیه السلام.

8-      حضرت امام رضا علیه السلام.

9-      حضرت امام جواد علیه السلام.

10-    حضرت امام هادی علیه السلام.

11-    حضرت امام حسن عسکری علیه السلام.

12-   حضرت امام عصر حجة بن الحسن المهدی «عجل الله تعالی فرجه الشریف».

و همچنین اعتراف و اقرار به مقام عصمت برای حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا «سلام الله علیها».

مراد از عمل چیست؟ مراد از عمل پای بند بودن انسان به دستورات الهی است که واجبات را به جا آورده و محرمات را ترک کند. و بهتر آن است که مستحبات را انجام داده و مکروهات را ترک نماید، و در انجام یا ترک مباحات هم مخیر می باشد.

آیا ملتزم بودن به عقیده، قول و عمل، فایده و اثری هم دارد؟ بهترین و خوشایندترین ثمره و اثر، که سعادت در دنیا و فلاح و رستگاری در آخرت است را به دنبال دارد.

آگاهی از شهادت

آیا حضرت امام حسین علیه السلام از شهادت خود در روز عاشورا آگاه بودند و با یقین به آن، قیام فرمودند؟ حضرت سید الشهداء علیه السلام علم قطعی به شهادت خود داشتند، چنانکه کرارا و از جمله هنگام خروج از مدینه و مکه و حرکت به سوی عراق و به آن اشاره نموده، و البته قیام خود را تنها برای احیاء و نجات دین مبین اسلام بیان فرمودند.

و اما پس از گذشت قرنها به وضوح می بینیم که از مهمترین علل و حفظ و صیانت دین از گزند و کید دشمنان تا به امروز، واقعه خونین کربلا و شهادت آن حضرت می باشد.

آیا امام حسین علیه السلام به هدف مقدس خود که احیای دین اسلام بود رسیدند؟ آری، قیام عاشورا هم وسایل رسوایی و نابودی و اضمحلال کامل سلسله بنی امیه و دیگر دشمنان دین را فراهم آورد و هم حقیقت و حقانیت دین را بر همه جهانیان روشن نمود.

اگر امام حسین علیه السلام به هدفشان رسیدند، پس چرا امروز بسیاری از مسلمانان جهان- با بیش از یک میلیارد و نیم جمعیت- در بدترین حالات: فقر، جهل، مرض و هرج و مرج به سر می برند؟

و چرا در اغلب کشورهای اسلامی استبداد و جنگ و خونریزی است(به طورمثال: در هند «مسجد بابری» و کشمیر، و افغانستان، و عراق، و فلسطین، و بوسنی هرزگویین و ...)، و این دشمنان اسلام هستند که بر مسلمین حکومت می کنند؟

هدف از قیام حضرت سید الشهداء علیه السلام را به طور خلاصه می توان این گونه جمع بندی نمود:

1-   رسوا نمودن و ریشه کن کردن دودمان بنی امیه: زیرا آنها با تکیه بر پول و اسلحه بر سرزمینهای اسلامی سیطره یافته، و در فکر نابودی اسلام بودند و به قدری قدرت و نفوذ داشتند که همه افراد، تفوق بر آن دودمان و شکست آنها را امری غیر ممکن می دانستند، و در حقیقت خشکانیدن این شجره خبیثه نه تنها موجب حیات دوباره اسلام و مسلمین شد، بلکه بزرگترین خدمت به جهان بشریت به حساب می آید. و با قیام آن حضرت علیه السلام، ظلم و ظالم، جور و استبداد برای همیشه رسوا گردید.

2-   تصحیح اعتقادات دینی: یکی از مفسده های بنی امیه آن بود که برای مخدوش جلوه دادن دین و اعتقادات اسلامی و دور نمودن مردم از خط واقعی اسلام که همان مکتب اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام است، و نیز برای استحکام پایه های حکومت خود، دست به جعل احادیث و نشر عقائد باطل مانند: «جبر»، «تفویض» «تجسیم» و . . . زدند، و شهادت حضرت اباعبد الله الحسین علیه السلام خط بطلانی بر همه تحریفها و انحرافات عقیدتی بنی امیه بود و سبب شد تا عقائد صحیح دینی و سیمای نورانی و زیبای مکتب اسلام و مذهب تشیع بار دیگر از پشت غبار حکومت بنی امیه نمایان شده و بدرخشد. و امروز به برکت آن قیام مقدس، اعتقادات صحیح و مبادی دین در میان صدها میلیون مسلمان شیعه منتشر و در هزارها کتاب ثبت و ضبط شده و در شرق و غرب عالم به زبانهای مختلف پخش گردیده است.

3-   تصحیح رفتار و کردار انسانها: در سایه حکومت جبار بنی امیه حرکات و رفتارهای مردم رنگ و بوی وحشیگری، تندخویی، استبداد، بی عفتی و غیر انسانی به خود گرفته بود که حضرت امام حسین علیه السلام بار دیگر مکارم اخلاق را که جد بزرگوارشان به انسانیت هدیه فرموده بودند را زنده کرده و مردم را به شاهراه انسانیت در همه مراحل زندگی هدایت نمودند. و اگر امروز شاهد گرفتاری مسلمانان و نابسامانی در کشورهای اسلامی هستیم همه ناشی از دورشدن مسلمانها از اسلام و عمل نکردن به دستورات این شریعت مقدس می باشد.

اگر حضرت امام حسین علیه السلام استبداد را ریشه کن فرمودند، چرا امروزه شاهد استیلاء حکام س: مستبدی چون صدام و امثال او، و تحت فشار و شکنجه قرار دادن امت اسلامی و به یغما بردن همه ثروتهای کشورهای اسلامی از سوی آنها هستیم؟

ج:قیام حضرت امام حسین علیه السلام نه تنها موجب سرنگونی و نابودی بنی امیه گردید، بلکه سبب همه نهضتهایی که به سرنگونی دودمان بنی العباس و بسیاری از حکام ظالم در طول تاریخ انجامید، را فراهم ساخت، و راه و رسم زندگی صحیح، و دفاع از حریم دین و احکام الهی، و نیز روش پایداری و مجاهدت با ظلم و جور و حکام مستبد را برای همیشه به مردم جهان آموخت، تا در پرتو آن زندگی شرافتمندانه ای داشته باشند، و با مراجعه به منابع تاریخی می توان بر این حقیقت واقف شد. (از جمله گاندی رهبر استقلال هند می گوید: من از حسین علیه السلام آموختم که چگونه مظلوم باشم تا پیروز شوم.)

آری! تقصیر گرفتار کنونی مسلمانان در دریایی از مشکلات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و غیره از خود آنهاست، همانطور که کلید علاج و درمان این مریضی ها نیز در دست آنها می باشد، همان گونه که مرحوم شیخ بهائی فرموده است:

اســـلام بــه ذات خـــود نــدارد عیــــبـــی                 هـــر عیـــب که هســــت از مسلــــمانـــــــی ماست

س: مثالی برای این مطلب بیاورید؟

ج: در اینجا برای توضیح بیشتر به مثالی اشاره می کنیم: اگر یک طبیب حاذق که بیماری را به خوبی تشخیص می دهد، دستورات لازم برای بهبودی بیمار را صادر کرد، آیا تنها تشخیص مرض و تعیین نحوه معالجه بدون عمل به دستور طبیب درمان می شود؟

و در صورتی که بیمار به دستورات طبیب توجه نکرد چه کسی مقصر است طبیب یا بیمار؟

حضرت سید الشهداء علیه السلام راه علاج و درمان جامعه گرفتار و غوطه ور در مشکلات، و راه و روش نیل به سعادت در دنیا و آخرت را برای همه نسلها روشن فرمودند، و به شهادت تاریخ در زمانهای سید مرتضی «قدس سره»، شیخ مفید «قدس سره»، علامه حلی «قدس سره»، فخر المحققین «قدس سره»، محقق کرکی «قدس سره»، شیخ بهائی «قدس سره»، علامه مجلسی «قدس سره»... و دیگر علما و بزرگان شیعه چون امت اسلامی نسبتا به این دستورات حیاتبخش عمل می کرد در اوج عزت و سعادت و در کمال خیر و رفاه به سر می برد و هیچ یک از صدها و هزارها مشکلات امروزی را که امت اسلامی با آن دست به گریبان است نداشت، بلکه این دشمنان اسلام بودند که در دریایی از بدبختی و عقب افتادگی و جهل و نادانی به سر می بردند.

مشکلات جهان اسلام

س: آیا مشکلات امروزه جهان اسلام قابل علاج و درمان می باشد؟

ج: آری! دین اسلام و مکتب اهل بیت علیه السلام محدود به زمان خاص و امت و قوم خاصی نبوده و نیست، بلکه برای همه بشریت در طول قرون و اعصار می باشد، و برای تمامی مشکلات و نیازهای بشر، درمان و راه مناسب را بیان فرموده است.

س: علاج و درمانی که لازم است مسلمین به آن عمل کنند، تا مجددا عزت و آقائی از دسته رفته خود را بازیافته و از سیل مشکلات فزاینده کنونی رهایی یابند چیست؟

ج: علاج مشکلات امروزه مسلمانان در سایه عمل به این چهار امر ممکن است: 1- امت واحده 2- اخوت اسلامی 3- آزادی 4- شورا.

امت واحده

باید امت واحدی که خدای متعال در آیه شریفه به آن اشاره فرموده: «و إن هذه امتکم امة واحدة» (المؤمنون: 52)، یعنی :« این امت شما (امت اسلامی) تنها یک امت است» و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم آن را پایه ریزی و تحقق بخشیدند، در جامعه اسلامی تحقق یابد. آیا امروز امت اسلامی یک امت واحد است یا آن گونه که می بینیم به دهها امت بیگانه از هم تقسیم شده است؟!

س: مقصود از «امت واحده» چیست؟

ج: امت واحده به این معنی است که باید تمام مرزهای جغرافیایی از میان کشورهای اسلامی برداشته شود و یک حکومت و دولت عظیم و گسترده اسلامی تشکیل شود.

س: آیا تشکیل چنین حکومت گسترده و بزرگی با توجه به شرایط امروز دنیا ممکن است؟

ج: بهترین شاهد بر امکان تحقق این امر دو کشور «هند» و «چین» می باشند که تا حدود نیم قرن قبل، دهها و بلکه صدها حکومت خودمختار بودند، اما با همه اختلافات در دین، عقیده، لغت، و آداب و رسوم به همت مردمشان مرزها و حدودهای بی مفهوم ودروغ را از میان برداشتند، به طوری که امروز به صورت دو حکومت بسیار وسیع و پر جمعیت در آمده اند، که بر اساس آخرین آمارهای منتشره کشور هند یک دولت یا جمعیت حدود هزار میلیون، و کشور چین یک دولت با جمعیت حدود هزار و سیصد میلیونی می باشد، و اکنون نیز زمزمه های لزوم اتحاد اروپا و برچیدن مرزهای جغرافیای از میان همه کشورهای اروپایی و حرکت به سوی اروپای متحد، شنیده می شود.

چگونه دیگران با همه اختلافات موجود فیمابین خود در دین و مبادی و عقایدو آداب و رسوم و قبائل متحد شدند، و یا اروپائیان به این نتیجه رسیدند که مرزها و تشتت ها و قوانین ساختگی که به پاره پاره شدن ملتها انجامیده نه تنها بی ثمر بوده، بلکه مانع بسیاری از تقدم ها و پیشرفتها است، اما امتی که دین و آیین و کتاب و پیامبرش یکی است و قرنها یک امت بوده نمی تواند متحد و یکپارچه باشد؟!

و حال آن که خداوند متعال وعده فرموده است: «إن تنصروا الله ینصرکم و یثبت أقدامکم» (سوره ی محمد، آیه 7) اگر خدا را یاری کنید خداوند شما را یاری کرده و گامهایتان را استوار می سازد».

و همچنین پروردگار متعال فرموده است: « إن ینصرکم الله فلا غالب لکم» (آل عمران: 160) یعنی: «اگر خداوند شما را یاری کند کسی بر شما پیروز نخواهد شد». و البته و عده خدای متعال حق و صدق است، چنان که فرموده: «و من أصدق من الله قیلا» (النساء: 122) یعنی: «چه کسی از خداوند راستگوتر است»؟

و می فرماید: «و من أصدق من الله حدیثا» (النساء: 87) یعنی: «چه کسی از خداوند صادق تر است»؟!

اخوت اسلامی

دومین امری که باید مسلمانان به آن عمل کنند تا از مشکلات فعلی رهایی یافته و عزت از دست رفته خود را باز یابند، این است که برادری و اخوت اسلامی به میان مسلمانان برگردد، چنان که خداوند متعال می فرماید: «إنما المؤمنون اخوة» (الحجرات:10) یعنی:«تمام مؤمنین با هم برادر هستند».

اما متأسفانه الآن مسلمانان نه تنها با هم برادر نیستند بلکه همدیگر را بیگانه می خوانند.

و چنانچه اخوت اسلامی در جامعه حاکم باشد هر فرد مسلمان می تواند در هر کشور از کشورهای اسلامی از تمامی مزایا و آزادیهای فردی و اجتماعی دین مبین اسلام برخوردار باشد که از آن جمله است:

1- به تمام بلاد اسلامی سفر کند بی آنکه نیازی به گذرنامه، ویزا و مانند آنها باشد.

2- بدون در نظر گرفتن تابعیت این دولت یا آن دولت، بتواند بر طبق موازین شروع مقدس در باب نکاح، به فرد مسلمان مورد نظر دختر بدهد، و از خانواده مسلمان مورد نظر دختر بگیرد.

3- حق اقامت و سکونت در هر یک از بلاد اسلامی را که بخواهد، داشته باشد.

4- هیچ محدودیتی در تجارت و صنعت و کسب دلخواه او- جز مکاسب محرمه- در جای جای کشورهیا اسلامی نباشد.

5- بتواند در تمام بلاد اسلامی خانه و زمین و سائر املاک خریداری کند.

6- هیچگونه منعی در زراعت و ساختن عمارت در هر منطقه از مناطق اسلامی برای او نباشد.

7- در انجام هر گونه فعالیتهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و غیره در تمام بلاد اسلامی آزاد باشد اعم از تشکیل حزب، تأسیس و راه اندازی رادیو و تلویزیون، انتشار مجله و روزنامه و حتی تلاش و رقابت صحیح برای رسیدن به حکومت و...

و به طور کلی در همه شئون با سایر مسلمانها مساوی باشد، چون مسئله زبان، شکل، محل تولد، محل سکونت و امثال آن در اسلام سبب مزیت قومی بر قوم دیگر نمی شود، و همه مسلمانها در حکومت اسلام از حقوق برابر برخوردارند، چنانکه در روایات و تواریخ آمده است که به مجرد آنکه فردی به دین اسلام می گروید، در همه حقوق با رهبر حکومت اسلامی برابر بود.

آزادی

سومین امری که مسلمانان باید به آن عمل کنند تا از مشاکل فعلی رهایی یافته و به سعادت برسند این است که حریت و آزادی اسلامی به بلاد مسلمین بازگردد، چنان که خداوند متعال می فرماید: «و یضع عنهم إصرهم والأغلال التی کانت علیهم» (الأعراف: 157) یعنی: «ما پیامبر اسلام را فرستادیم تا بارهای سنگین و غل و زنجیری که بر مردم بود باز نموده و به همگان آزادی دهد».

و مراد از آزادی اسلامی این است که: هر مسلمانی در هر کشور اسلامی تمامی آزادیها را داشته باشد به طوری که بتواند غیر از محرمات که بسیار کم و محدود است، تمام کارها را به آسانی انجام دهد، بدون اینکه نیازی به اخذ مجوز یا پروانه ای باشد که ملزوم به پرداخت عوارض و مالیاتی گردد. بنابراین کلیه مردم در پرتو قوانین صحیح اسلامی از تمامی آزادی ها برخوردارند مانند:

آزادی در «تجارت و بازرگانی»، «زراعت»، «صنعت»، «سفر»، «اقامت»، «عمران و سازندگی»، «کار و اشتغال»، «حیازت مباحات»، «ساخت کارگاه و کارخانه های کوچک و بزرگ صنعتی»، «فعالیتهای فرهنگی»، «نشر کتاب و روزنامه و مجله»، «استفاده از رسانه های گروهی مانند: رادیو و تلویزیون»، «اظهار نظر و انتقادهای سازنده»، «کاندید نمودن خود در انتخابات»، «تقلید از هر مرجع تقلید جامع الشرائط» و بسیاری از آزادیهای دیگر که به مراتب از آزادیهایی که غرب ادعا می کند بیشتر است، و اگر غربیها به آزادی های اسلام عمل می کردند پیشرفت بیشتری داشتند، که ما تفصیل این مطلب را در بعضی از کتب بیان نموده ایم. (به کتاب «الصیاغة الجدیدة» از همین مؤلف محترم مراجعه شود.)

بنابراین هیچ فرد یا سازمان یا اداره ای حق جلوگیری از آزادی های مشروعه مردم را ندارد، و مشروط نمودن اعمال به اخذ مجوز، پروانه، عوارض و مانند آن صحیح نمی باشد.

و ممانعت از این آزادی ها که حق مسلم هر انسانی است از محرمات شرعیه می باشد، زیرا یکی از مهمترین و مشهورترین قوانین فقهی و اسلامی: «الناس مسلطون علی أموالهم و أنفسهم» می باشد.

یعنی: کلیه انسانها بر اموال و جنان خویش تسلط داشته و از آزادی کامل برخوردارند- مگر در محرمات-

شورا

چهارمین امری که پیاده کردن آن از برای رهایی از مشکلات و رسیدن به سعادت لازم می باشد این است که اسلوب و روش حکومت در جامعه اسلامی شورایی باشد، نه استبدادی و فردی، چنان که خداوند متعال می فرماید:

« و أمرهم شوری بینهم» (الشوری: آیه 38) یعنی : «مسلمانان در امور با هم مشورت می کنند».

بنابراین هر گونه استبداد و فردگرایی و تک حزبی و بی اعتنایی به آراء و نظرات، و تضییع حقوق دیگران غیر شرعی و حرام است، و باید کلیه گروههای اسلامی و تمامی روشنفکران آزاد و از آنها استفاده شود، و رسانه های گروهی در اختیار آنان گذاشته شود.

و از طرفی تعدد احزاب و گروهها و انجمنها و ... جهت رقابت سالم در جامعه و نفی استبداد و فرد محوری لازم می باشد، و باید شورای فقهاء در رأس حکومت اسلامی باشند، و رئیس دولت با انتخابات کاملا آزاد تعیین شود، و هر چهار سال، یا بیشتر یا کمتر حسب آن چه «شورای فقهاء» آن را تعیین می کند انتخابات تجدید شود.

اما آنچه که در بعضی از کشورهای اسلامی می بینیم که فردی بر قدرت تکیه زده و کنار نمی رود مانند کشور عراق جایز نیست.

روش تطبیق

س: راه تطبیق چهار امری که بیان شد چیست؟

ج: برای پیاده نمودن و تحقق امور یاد شده و تطبیق آن در جامعه، باید در کنار شورای مرجعیت به عنوان محور فعالیتها و خدمات دینی و اجتماعی، دیگر سازمانها و مؤسسات دینی و اسلامی، و احزاب و گروههای فعال در مسائل اجتماعی وارد عمل شده، به رعایت و انجام گرفتن امور زیر مبادرت ورزند:

1-   پیاده شدن صفات اخلاقی در جامعه، چنان که پیغمبر اسلامی صلی الله علیه و آله و سلم فرموده : « إنما بعثت لأتم مکارم الأخلاق» (مستدرک الوسائل: صفحه 187، حدیث 1) یعنی: «خداوند مرا به رسالت و پیامبری مبعوث گردانید تا اخلاق را در جامعه پیاده کنم»، و دیدیم که چگونه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه معصومین علیهم السلام با اخلاق خوب خود مردم را هدایت نمودند.

2-   احتراز کامل از خشونت، تند خویی و سختگیری و «عنف» در همه شئون زندگی، زیرا تندی و فشار نتیجه ای جز انزجار و دور شدن مردم در پی ندارد، زیرا دین اسلام دین «سلم» و نرمی و آسانی است، نه دین خشونت و تندی، بنابراین هر گونه اعدام و دستگیری و شکنجه و مصادره اموال و تجسس بر مردم و تحت فشار قرار دادن آنها جایز نیست، مگر در موارد بسیار کمی که فقها در باب قصاص و حدود و تعزیرات استثناء فرموده اند.

3-   ارتقاء سطح فرهنگ مردم از طریق انتشار و توزیع وسائل تبلیغی مانند: کتاب، روزنامه، مجله، نوار و امثال آن، و اقل مقدار کتابی که در این زمینه لازم است یک میلیارد و ششصد میلیون کتاب به عدد جمعیت مسلمانان در سر تا سر جهان می باشد.

4-   پشت کار داشتن، به طوری که فعالیتها به طور مستمر ادامه داشته باشد، چنان که خداوند در قرآن کریم فرموده است: «الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا» (فصلت، آیه 30)، یعنی: «کسانی که به خداوند ایمان آورند و استقامت نمودند»، زیرا به تجربه ثابت شده که کارهای مقطعی و کوتاه مدت که به صورت ظاهری و سطحی صورت می گیرد دارای نتیجه مطلوب ریشه ای و اساسی نخواهد بود.

5-   جمع کلمه، به طوری که اختلافات را کنار گذاشته و از هر گونه تفرقه ای بپرهیزند، چنان که خداوند متعال در قرآن حکیم فرموده: «واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا» یعنی: «همگی به ریسمان الهی چنگ بزنید و متفرق نشوید». و بر فرد فرد ما لازم است تا در حد توان و قدرت کوشش کنیم تا رسالت حیات بخش اسلام، و هدف رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه طاهرین علیهم السلام و مخصوصا حضرت امام حسین علیه السلام برای همه جهانیان روشن گردد، و مسلمانان به آن جامه عمل بپوشانند، تا از مشکلات فعلی رهایی یافته، و سعادت و عزت و سربلندی خود را بازیابند.

شعائر امام حسین علیه السلام

س: در حال حاضر وظیفه ما نسبت به امام حسین علیه السلام چیست؟

ج: بر همگی ما لازم است تا از حضرت امام حسین علیه السلام و فلسفه قیام خونین آن حضرت شناخت کامل پیدا نموده، و سعی کنیم به همه دستورات حیات بخش پیامبر و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام عمل کرده، و جهانیان را با این انوار پاک آشنا سازیم، و از طرفی نسبت به تعظیم هر چه بیشتر شعائر امام حسین علیه السلام بکوشیم.

س: مقصود از شعائر امام حسین علیه السلام چیست؟

ج: همه گونه عزاداریهای مرسوم در بین شیعیان و علاقمندان به حضرت سید الشهداء علیه السلام از مصادیق شعائر حسینی بوده و مشمول این آیه شریفه می باشد: «و من یعظم شعائر الله فإنها من تقوی القلوب». (حج، آیه 32).

و در روایات وارده از ائمه طاهرین علیه السلام بر تشکیل مجالس سوگواری و عزاداری و احیاء امر و زنده نگاه داشتن یاد اهل بیت علیهم السلام و ذکر مصائب حضرت ابا عبد الله الحسین علیه السلام تأکید بسیار شده، و برای به پا دارندگان آنها ثواب و اجر اخروی فراوانی خواهد بود.

در روایت است که امام صادق علیه السلام فرمودند: «احیوا أمرنا رحم الله من أحیا أمرنا» یعنی: «یاد ما را زنده کنید، خدای رحمت کند آن کسی را که یاد ما را زنده نگه می دارد».

و از جمله شعائر می توان به تشکیل مجالس روضه سوگواری، تأسیس هیئات و حسینیات، برپا نمودن مجالس هفتگی در مساجد و حسینیات و منازل، و انواع و اقسام عزاداری اشاره نمود.

س: شعائر امام حسین علیه السلام اعم از سینه زنی، زنجیرزنی، قمه زنی و ... چه حکمی دارد؟

ج: بنابر مشهور بین فقهاء شعائر امام حسین علیه السلام به هر نحوی که باشد جایز، بلکه مستحب می باشد، و تا کنون میلیونها نفر به برکت همین شعائر مقدسه و نمودار بودن توجه حضرت سید الشهداء به عزاداران، به اسلام و تشیع گرویده و هدایت شده اند.

س: آیا با تمسخر و استهزاء افراد نادان نسبت به شعائر حضرت امام حسین علیه السلام، حکم آن تغییر می کند؟

ج: تمسخر و استهزاء، سبب تغییر حکم نمی شود، بلکه لازم است تا افراد آگاه را نسبت به فلسفه و اهمیت عزاداری آگاه کنیم.

س: چرا دشمنان اسلام و دشمنان اهل بیت علیهم السلام در طول تاریخ همواره از شعائر حضرت امام حسین علیه السلام واهمه و ترس داشته، و به انحاء مختلف سعی در ممانعت از برگزاری آن می نمودند؟

ج: زیرا رمز موفقیت و صیانت دین و مکتب تشیع در طول تاریخ، همین شعائر حضرت سید الشهداء علیه السلام بوده، و حکومتهای ظالم همیشه با زنده شدن یاد قیام عاشورا، اساس و پایه های حکومت خود را در خطر می دیدند، لذا چاره ای جز مخالفت و ممانعت از برگزاری آن نمی دیدند.

در پایان امیداواریم روزی فرا رسد که همه مسلمانان و مردم جهان از مکتب امام حسین علیه السلام این چراغ پر فروغ هدایت، روشنی گرفته در راه سعادت دنیا و آخرت خود گام بردارند.

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/11/11 ساعت 11:0 |

باز این چه شورش است ...

 

اَللّهُم ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَاَصْحابِ الْحُسَيْنِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْه ِالسَّلامُ

خدايا روزيم گردان شفاعت حسين عليه السلام را در روز ورود (به صحراى قيامت ) و ثابت بدار گام راستيم را در نزد خودت با حسين عليه السلام وياران حسين آنانکه بي دريغ دادن جان خود را در راه حسين عليه السلام

 


 

 

روزي كه در جام شفق مُل كرد خورشيد،

 

بر خشك‌چوب نيزه‌ها گل كرد خورشيد

 

شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم‌    

 

خورشيد را بر نيزه‌، گويي خواب ديدم‌

 

خورشيد را بر نيزه‌؟ آري‌، اين‌چنين است‌                 

 

خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است‌

 

بر صخره از سيب زنخ بر مي‌توان ديد

 

خورشيد را بر نيزه كمتر مي‌توان ديد


 


 

در جام من مي پيش‌تر كن ساقي امشب‌

 

با من مدارا بيشتر كن ساقي امشب‌

 

بر آبخورد آخر مقدّم تشنگان‌اند

 

مي ده‌، حريفانم صبوري مي‌توانند

 

اين تازه‌رويان كهنه‌رندان زمين‌اند

 

با ناشكيبايان صبوري را قرين‌اند

 

من صحبت شب تا سحوري كي توانم‌؟

 

من زخم دارم‌، من صبوري كي توانم‌؟

 

تسكين ظلمت شهر كوران را مبارك‌

 

ساقي‌! سلامت اين صبوران را مبارك‌

 

من زخمهاي كهنه دارم‌، بي‌شكيبم‌

 

من گرچه اينجا آشيان دارم‌، غريبم‌

 

من با صبوري كينة ديرينه دارم‌

 

من زخم داغ آدم اندر سينه دارم‌                          


من زخم‌دار تيغ قابيلم‌، برادر                            

ميراث‌خوار رنج هابيلم‌، برادر! 

 

يوسف مرا فرزند مادر بود در چاه‌

 

يحيي‌! مرا يحيي برادر بود در چاه‌


 


 

از نيل با موسي بيابانگرد بودم‌

 

بردار با عيسي شريك درد بودم


من با محمد از يتيمي عهد كردم‌

 

با عاشقي ميثاق خون در مهد كردم‌

 

بر ثور شب با عنكبوتان مي‌تنيدم‌

 

در چاه كوفه واي حيدر مي‌شنيدم‌

 

بر ريگ صحرا با اباذر پويه كردم‌

 

عماروَش چون ابر و دريا مويه كردم‌

 

تاوان مستي همچو اشتر باز راندم‌

 

با ميثم از معراج دار آواز خواندم‌

 

من تلخي صبر خدا در جام دارم‌

 

صفراي رنج مجتبي در كام دارم‌


 

من زخم خوردم‌، صبر كردم‌، دير كردم‌                   

 

من با حسين از كربلا شبگير كردم‌

 

آن روز در جام شفق مُل كرد خورشيد

 

بر خشك‌چوب نيزه‌ها گل كرد خورشيد

 

فريادهاي خسته سر بر اوج مي‌زد

 

وادي به وادي خون پاكان موج مي‌زد


 


 

بي‌درد مردم‌، ما خدا، بي‌درد مردم‌

 

نامرد مردم‌، ما خدا، نامرد مردم‌

 

از پا حسين افتاد و ما بر پاي بوديم‌

 

زينب اسيري رفت و ما بر جاي بوديم‌

 

 

از دست ما بر ريگ صحرا نطع كردند                     

 

دست علمدار خدا را قطع كردند

 

نوباوگان مصطفا را سر بريدند

 

مرغان بستان خدا را سر بريدند

 

در برگ‌ريز باغ زهرا برگ كرديم‌

 

زنجير خاييديم و صبر مرگ كرديم‌

 

چون بيوگان ننگ سلامت ماند بر ما

 

تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما

 

 

 

برای دیدن عکس کودکان سقا روی "کودکان سقا" کلیک کنید.

   کودکان سقا 
 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/11/06 ساعت 11:32 |

بوي محرم داره مي ياد..

خاک کربلا

از ابتداي خلقتم که نام تو بر پيشانيم حک شده بود چشم انتظار آمدنت بودم و آرزوي ديدارت را داشتم و آنگاه که تو نامم پرسيدي و کربلا شنيدي دريافتم که آمده‌اي، دلم گواهي ميداد ميماني اما ماندني سخت که تا قيام قيامت مرا در سوز خود خواهد سوزانيد.


خيمه‌ها را که برپا کردند دانستم که ديگر آمده‌اي که بماني و اين همان سفر بي‌بازگشت موعود است. طفل دلم بهانه ميگيرد، به دنبال تلنگري ميگردد تا اشک خود را بر پهنه وجودم جاري کند. من سکوت هزار و چهارصد ساله‌ام را هر ظهر عاشورا با خش‌خشي زمزمه‌دار براي تو بازگو مي‌کنم و چشم انتظار آمدن مهدي (عج) ميمانم تا شاهد انتقامي باشم که از دشمنانت خواهد گرفت.


 اگر ظهر عاشورا مي‌دانست که چگونه بلايي در آن جاري خواهد شد، سپيده صبح آن، هرگز ظاهر نميشد و طلب روشنايي نميکرد و آفتاب آن هيچ زميني را روشن نميکرد.


بدن تفتيده‌ام تا قيام قيامت چونان جگر عطشناک در ظهر عاشورا خواهد سوخت. آن زمان که اسب بي‌سوار علي، قاصد عروج در ميان حلقه کودکان و زنان بود و جاي ليلا چه خالي بود! ... آن لحظه‌اي که غنچه ناشکفته رباب را در پشت خيام به من مي‌سپردي و رباب به آرامي مي‌گريست و تو را کمک ميکرد... من تاب تحمل از دست داده بودم. لحظه‌اي بعد که بدن قطعه قطعه شده علمدارت را به من سپردي و گفتي «تو اي خاک علقمه اين بدن خونين چاک چاک را به امانت نگهدار تا روزي که مهدي براي گرفتن انتقام تشنگي کودکانم بيايد!» .... و نمي‌دانستم که تو نيز در آغوشم خواهي خفت در حالي که سر از تنت جدا خواهد شد.


آنان که سينه‌هايشان جولانگاه هوي و هوس بود و فضاي ولايشان آلوده به پستي و دنائت، روي در روي تو قرار گرفتند، آنان که خفاشان به شب پيوسته بودند، آنان که کلاغهاي شوم در وجودشان لانه کرده بود بعد از تو خيام را غارت کردند و به آتش کشيدند.


تو همان بسمل تپيده در خون بودي و هنوز جان داشتي که رقيه را سيلي زدند. سرت از بالاي نيزه‌ها به تماشا بود و زينب از تو روي مي‌گرفت تا صورت کبودش که يادآور صورت کبود مادر بود را نبيني و تو سيلي خوردن و تازيانه خوردنش را ديده بودي!


آنان که با تو ماندند اسيران زمين و به شب نشستگان نبودند که تاريکي شب بينائيشان برده باشد، آنان که با تو ماندند نگاه مشرقي تو را ديده بودند و تمامي غزلها را که آينه‌دار مهرباني تو بود با جان خويش سرشته بودند، آنهان که با تو ماندند هفت شهر عاشقي را با تو طي کرده بودند و لحظه‌هايشان از عشق آسماني تو لبريز و سرشار بود!


حسين جان! ... نام تو نسيم، نام تو شبنم، نام تو سوگند، نام تو لبخند، نام تو نور، نام تو شور، نام تو سوگ، نام تو جود، نام تو عطش، نام تو آب ..... اشک در تلفظ نامت ضرورتي است. نام تو نامي است براي تا به ابد گريستن، نامي است که پيغمبران بدان سوگند خورده‌اند و شاعران عاشق تنها به جرم نام تو مرده‌اند! ...نام تو نامي است براي عاشق شدن، براي شفاعت، براي شرح هزار نام بزرگ خدا!


من پيکرهاي مطهرتان را به امانت نگه مي‌دارم، تا روزي که مهدي بيايد و وعده تو به تحقق بپيوند و من آن روز سر در پاي مهدي مينهم و عقده چندين هزار ساله‌ام را مي‌گشايم و تا آن روز هر روز ندا سر مي‌دهم السلام عليک يا اباعبدالله

 

برای عکس ها یی از خريد ماه محرم روی جمله زیر کلیک کنید.

السلام عليک يا اباعبدالله

 

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/11/06 ساعت 11:31 |

عید غدیر خم مبارک

 

از عمق نا پيداي مظلوميت ما ، صدايي آمدنت را وعده مي داد

صدا را ، عدل خداوندي صلابت مي بخشد و مهر رباني گرما مي داد

و ما هر چه استقامت ، از اين صدا گرفتيم و هر چه تحمل ، از اين نوا در يافتيم

در زير سهمگينترين پنحه هاي شکنجه تاب مي آوريم که شکنج زلف تو را مي ديديم . در کشاکش تازيانه ها و چکاچک شمشيرها ، برق نگاه تو تابمان ميداد و صداي گامهاي آمدنت توانمان مي بخشد.

رايحه ات که مژده حضور تو را بر دوش مي کشيد مرهمي بر زخمهاي نو به نومان بود و جبر جانهاي شکسته مان . دردها همه از آن رو تاب آوردني بود که تو آمدني بودي .

تحمل شدائد از آن رو شدني بود که ظهورت شدني بود و به تحقق پيوستي.

انگار تخم صبر بوديم که در خاک انتظار تاب مي آورديم تا در هرم خورشيد تو به بال و پر بنشينيم .

سنگيني بار انتظار بر پشت ما ، سنگيني يک سال و دو سال نيست سنگيني يک قرن و دو قرن نيست حتي از زمان توديع يازدهمين خورشيد نيست.

تاريخ انتظار و شکيبايي ما به آن ظلم که در عاشورا بر ما رفته است بر مي گردد ، به آن تيرها که از کمان قساوت بر خاست و بر گلوي مظلوميت نشست ، به آن سم اسبهاي کفر که ابدان مطهر توحيد را مشبک کرد . به آن جنايتي که ذست و پاي مردانگي را بريد.

از آن زمان تا کنون ما به آب حيات انتظار زنده ايم ، انتظار ظهور منتقم خون حسين .

تاريخ استقامت ما از آن زمان هم دورتر مي رود ، از عاشورا مي گذرد و به بعثث پيامبر اکرم مي رسد . او هم در مقابل همه جهل و ظلم و کفر و شرک و عناد و فسادي که جهان آن زمان را پوشانده بود وعده مي فرمود که کسي خواهد آمد . نامش نام من ، کنيه اش کنيه من ، لقبش لقب من ، دوازدهمين وصي من خواهد بود و جهان را از توحيد و عدل و عشق و داد پر خواهد فرمود

اما تاريخ صبر و انتظار ما به دورترها بر ميگردد ، به مظلوميت و تنهايي عيسي ، به غربت موسي ، به استقامت نوح و از همه اينها گذر مي کند تا به مظلوميت هابيل مي رسد .

انتظار و بردباري ما را وسعتي است از هابيل تا کنون و تا خاستن فرياد جبرئيل در زمين و آسمان و آوردن مژده طهور امام زمان .

اري و در آن زمان هستي حيات خواهد يافت ، عشق پر و بال خواهد گشود و در رگهاي خشکيده علم ، خون تازه خواهد دويد . پشت هيولاي ظلم و جهل با خاک ، انس جاودان خواهد گرفت ، شيطان خلع سلاح خواهد شد ، انسان بر مرکب رشد خواهد نشست و عروج را زمزمه خواهد کرد .

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/11/06 ساعت 11:28 |

عيد قربان مبارك..

الا که راز خدايي، خدا کند که بيايي


تو نور غيب نمايي، خدا کند که بيايي
شب فراق تو جانا خدا کند به سرآيد


سرآيد و تو برآيي، خدا کند که بيايي
دمي که بي تو سر آيد خدا کند که نيايد


الا که هستي مايي، خدا کند که بيايي
فسرده غنچه گلها فتاده عقده به دلها


تو دست عقده گشايي، خدا کند که بيايي
ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن


 تو دست عدل خدايي، خدا کند که بيايي
نظام هر دو جهاني امام عصر و زماني


يگانه راهنمايي، خدا کند که بيايي
تو مشعري عرفاتي، تو زمزمي تو فراتي


تو رمز آب بقايي، خدا کند که بيايي
دل مدينه شکسته حرم به راه نشسته


تو مروه اي تو صفايي، خدا کند که بيايي
به سينه ها تو سروري به ديده ها همه نوري


به دردها تو دوايي، خدا کند که بيايي
ترا به حضرت زهرا، بيا ز غيبت کبري


دگر بس است جدايي، خدا کند که بيايي


                                                        


 


 


<<سزد ز غصه بميرم من ، ز درد و غربت و تنهائي



   هميشه
ذکر فرج دارم ، ولي چرا تو نمي آيي؟>>


 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/11/06 ساعت 11:25 |

يا مهدي ادركني...

در آن لحظه که کبوتر دلم آرام بال ميگشايد ....


و در آن هنگام که چشمانم اشک ميريزد و حضور سبز مردي سيه پوش را تمنا ميکند...


 قلبم زمزمه کنان او را صدا مي ند و به او ميگويد يا مهدي به دنبال تو م گردم و براي ظهور تو بر سر سفره دعا نشسته‌ام و کوله بار دلم را به سوي تو بسته‌ام، اما نميدانم به کدامين سو و مکان بفرستم.


يا مهدي کمکم کن تا از کوچه پس کوچه‌هاي تنگ و تاريک دنياي پر از هياهو و گناه به سلامت بگذرم و عطر خوش وجودت را احساس کنم.


يا مهدي بدان که دلم از دوري تو به تنگ آمده و نگاه آرام و آبي تو تمام وجودم را در برگرفته است.


يا مهدي بيا و رنگ خانه پاييزي دلم را بهاري ساز و به دل سردم گرما ببخش و مرا ياري کن تا با تو باشم.


يا مهدي از چه و که برايت بگويم، خود خوب ميداني که ياسهاي سپيد در دل شهر ما گم شده‌اند و ستارگان آسمان اميدوار با نبود تو کمتر ميدرخشند و ابرهاي وحشت بر خانه دلها سايه افکنده‌اند و گناه در دلها رخنه کرده است و غربت لحظه‌هاي تنهاييم در تقويم انتظار کم رنگ شده است.


بيا مهدي و از عشقت کاشانه‌اي در دلم بساز و محبت خويش را چراغ خانه‌ام ساز و بيا و جغد حسد و کينه را از وجودم دور کن و دلم را همچون کبوتري سپيد بال به اوج سعادت ببر و مرا در صف يارانت بپذير.

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/11/06 ساعت 11:24 |

خدا كند تو بيايي

از عمق ناپيداي مظلوميت ما، صداي آمدنت را وعده ميداد. صدا را، عدل خداوندي صلابت مي‌بخشيد و مهر رباني گرما ميداد و ما هر چه استقامت، از اين صدا گرفتيم و هر چه تحمل از اين نوا دريافتيم. در زير سنگينترين پنجه‌هاي شكنجه تاب آورديم، زيرا كه شكنج زلف تو را ميديديم. در كشاكش تازيانه‌ها و چكاچك شمشيرها، برق نگاه تو تابمان ميداد و صداي گامهاي آمدنت توانمان ميبخشيد. رايحه‌ات كه مژده حضور تو را بر دوش ميكشيد. مرحمي بر روي زخمهاي و جانهاي شكسته‌مان بود. دردها از آن رو تاب آوردني بود كه تو آمدني بودي. تحمل شدائد از آن رو شدني بود كه ظهورت شدني بود و به تحقق پيوستني. انگار تخم صبر بوديم كه در خاك انتظار تاب مي‌آورديم تا در هرم خورشيد تو به بال و پر بنشينيم. سنگيني بار انتظار بر پشت ما، سنگيني يك سال و دو سال نيست سنگيني يك قرن و دو قرن نيست.حتي از زمان توديع يازدهمين خورشيد نيست. تاريخ انتظار و شكيبايي ما به آن ظلم كه در ظهر عاشورا بر ما رفته است بر مي گردد، به آن تيرها كه از كمان قساوت برخاست و بر گلوي مظلوميت نشست. به آن اسبهاي كفر كه بر بدن مطهر خورشيد تاخت، به آن جنايتي كه دست و پاي مردانگي را بريد. از آن زمان تا كنون ما به آب حيات زنده‌ايم، انتظار ظهور منتقم خون حسين، تاريخ استقامت ما از آن زمان هم دورتر مي‌رود از عاشورا مي‌گذرد و به بعثت پيامبر مي‌رسد همان كسي كه در مقابل جهل و ظلم و كفر و شرك و عناد و فسادي كه جهان آن زمان را پوشانده بود وعده فرمود:كسي خواهد آمد نامش نام من كنيه‌اش كنيه من لقبش لقب من، دوازدهمين وصي من خواهد بود جهان را از توحيد و عدل و عشق و داد پر خواهد كرد. اما تاريخ صبر و انتظار ما به دورترها بر ميگردد به مظلوميت و تنهايي عيسي به غربت موسي به استقامت نوح و از همه اينها گذر ميكند تا به مظلوميت هابيل ميرسد، انتظار و بردباري ما را وسعتي است از هابيل تا كنون و تا برخاستن فرياد جبرئيل در زمين و آسمان و آوردن مژده ظهور يار.آري و در آن زمان هستي حيات خواهد يافت، عشق پر و بال خواهد گشود و در رگهاي خشكيده خون تازه خواهد دويد. پشت هيولاي ظلم و جهل با خاك، انس جاودان خواهد گرفت شيطان خلع سلاح خواهد شد، انسان بر مركب رشد خواهد نشست و عروج را زمزمه خواهد كرد.


 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/11/06 ساعت 11:22 |

خرید محرم

  خريد ماه محرم

برای بزرگ دیدن عکس ها روی آن ها کلیک کنید.

   

              

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در پنجشنبه 1385/11/05 ساعت 19:13 |

کودکان سقا

 

گرفته شده از سایت خبری - تحلیلی تهرونی

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در پنجشنبه 1385/11/05 ساعت 12:3 |

خواص آب زمزم

                                                            خواص آب زمزم

ابراهيم به فرمان خداوند هاجر و اسماعيل را از کنعان (فلسطين) به سرزمين سوزان فاران (مکه) که نه جانداري،  نه آب و علفي و نه غذايي داشت در ميان دره هاي کوهستاني آن منتقل کرد. ابراهيم در آن دقيقه دست تضرع به درگاه خداي بي نياز برآورده، عرضه داشت: بار خدايا، فرزندم را در دشتي که قابل کشت و زرع نيست و کسي در آن رفت و آمد نميکند؛ نزديک خانه اي که حرم تواست گذاتشتم تا نماز را به پاي دارند

                                                              

هاجر و اسماعيل تنها ماندند! چيزي نگذشت که هواي سوزان مادر و فرزند تبعيدي را تحت فشار قرار گذاشت.به زودي آبهاي ذخيره و غذاي آنان به اتمام رسيد! تشنگي اسماعيل را بيحال و هاجر را پريشان ساخت. در جستجوي آب به هر سوي ميدويد، از صفا به مروه و از مروه به صفا تا آنجا که توانست سعي کرد اما تلاش او به شکست انجاميد چون دستش از عوامل ظاهري قطع گرديد، برفراز کوه با آفريننده خود مشغول راز و نياز شد. نگاهي حسرت آميز به نور ديده اش که در حال احتضار بود کرد ناگهان در کنار او چشمه آبي جاري شد، با ديدن آب اشک شوق در چشمانش حلقه زد، اين چشمه که به هاجر و اسماعيل حيات دوباره بخشيد، زمزم نام گرفت. زمزم در لغت آب گوارا و شيريني را که اندکي شور باشد گويند، از زمان حضرت اسماعيل تا کنون (قريب 3872 سال ) آب اين چاه جريان داشته و سالي صدها هزار نفر از آن بهره بر داري ميکنند. اين آب معجزه الهي است که همِيشه موجب شگفتي دانشمندان و محققين بوده و خواهد بود.هر از چند گاهي برخي از متجددين سعي در مخدوش نمودن افکار در خصوص آين آيات الهي دارند. بعنوان مثال در سال 1971 در زمان حکومت شاه فيصل يک دکتر مصري طي نامه اي به مطبوعات اروپايي اظهار داشت که آب زمزم براي آشاميدن مناسب نيست. اظهارات ايشان مبني بر اين فرض بود که چون خانه کعبه در محل گودي (پايين تر از سطح دريا) و در مرکز شهر مکه واقع شده است در نتيجه نفوذ آبهاي زائد مختلف شهر به اين چاه آب آن آلوده شده است.

هنگامي که شاه فيصل از اين موضوع آگاه شد بسيار متأسف و عصباني گرديد و تصميمي اتخاذ نمود تا کذب اظهارات اين دکتر مصري اثبات شود. وي دستور داد تا وزارت کشاورزي و منابع آبي نمونه اي از آب زمزم را جهت آزمايش و صحت قابل شرب بودن اين آب به آزمايشگاههاي اروپا ارسال نمايند. اين وزارتخانه نيروگاهها و تصفيه خانه هاي موجود در جده را موظف نمود تا اين کار را به انجام برسانند و در اين زمان بود که اين جانب (طارق حسين ريا) به عنوان مهندس شيمي موظف شدم تا اين امر مهم را به انجام برسانم، بخاطر دارم آن زمان هيچ تصويري راجع به اين که آب اين چاه ممکن است به چه صورت باشد را نداشتم.

همينکه جهت انجام مأموريتم به مکه مشرف شدم هدف از انجام ديدارم را براي مقامات مسئول خامه کعبه بازگو نمودم و آنها شخصي را تعيين نمودند تا هر کمکي که لازم است در اختيارم قرار دهد.هنگاميکه به چاه رسيديم برايم مشکل بود باور کنم تا اين چاه که بيشتر به اندازه يک حوض بود و ابعادي در حدود 18 در 14 فوت داشت همان چاهي است که قرنها پيش در زمان حضرت ابراهيم (ع) بوجود آمده و هر ساله حاجيان به اندازه ميليونها گالن آب از آن برداشت ميکنند.

تحقيقاتم را با اندازه گرفتن ابعاد چاه شروع نمودم و از دستيارم خواستم تا عمق چاه را به من نشان دهد. وي ابتدا خود را تطهير نمود و سپس به داخل چاه رفت و ايستاد. سطح آب چاه درست تا بالاي شانه هايش بود. قد اين مرد در حدود 5 فوت و 8 اينچ بود.سپس براي يافتن هر گونه مجرا و لوله اي که آب را به داخل چاه بياورد از يک طرف به طرف ديگر چاه رفت.

مع الوصف موفق به يافتن هيچ مجرايي نشديم. فکر ديگري به سرم افتاد. ما ميتوانستيم به وسيله پمپ بزرگي که در چاه نصب شده و براي ذخيره کردن آب زمزم در مخزن مي بود، آب را به سرعت کنار بزنيم. بدين شکل عمق آب موجود در چاه کم شده  و ميتوانستيم مجراي دخول آب را مشاهده نماييم. تعجب آور بود که در زمان پمپاژ کردن آب، مشاهده نکرديم. اما من به اين مسئله واقف بودم که اين روش راه حل يافتن ورودي آب به چاه است. بنابراين تصميم گرفتيم تا دوباره اين مراحل را تکرار نماييم.اما اين بار به دستيارم گفتم که در يک جا بايستد و با دقت هر اتفاق غير معمول را در نظر بگيرد. پس از مدتي دستانش را بلند کرده و فرياد زد "الحمد ا..." پيدايش کردم. وي گفت در بستر چاه حرکت شنها در زير پايم، مکاني را که آب از آن تراوش ميکند؛ احساس ميکنم.

سپس در اطراف چاه قدم زد و همان پديده را در جاي جاي چاه احساس نمود. در واقع تراوش آب به چاه بطور يک نواخت در هر نقطه از بستر آن وجود داشت و باعث ميشد تا سطح آب ثابت بماند. پس از تکميل مشاهداتم نمونه هايي از آب چاه را جهت انجام آزمايشات در آزمايشگاههاي اروپايي برداشتم، قبل از ترک خانه خدا پرسشهايي را در مورد ديگر چاههاي موجود در اطراف مکه از مقامات مسئول نمودم و آنها اظهار داشتند که تمامي آن چاهها تقريباً خشک هستند.

پس از مراجعت به دفترم در جده يافته هاي خويش را براي مديرم بازگو نمودم و او نيز با علاقه زيادي به آنها گوش ميداد، اما وي تعبير نا معقولي از اين مسئله مهم به عمل آورد و اظهار داشت که حتماً اين چاه يک راه زير زميني به درياي سرخ دارد.چگونه اين امر ميتواند ممکن باشد در حالي که شهر مکه در فاصله 75 کيلومتري درياي سرخ قرار دارد و عمدتاً تمامي چاههايي که در نزديکي مکه قرار دارند خشک هستند. نتايج آزمايشات به عمل آمده بر روي نمونه هاي آب زمزم در اينجا و اروپا تقريباً يکسان بوده و تنها اختلاف مشاهده شده بين آب زمزم و ديگر آبها در مقدار کلسيم و منيزيم آن است. که اين مقدار در آب زمزم کمي بيشتر بوده و شايد بدين علت باشد که اين آب باعث رفع خستگي حاجيان ميگردد. اما نکته اي که بيشتر حائز اهميت ميباشد اين است که اين آب محتوي فلورايد و داراي خاصيت ميکرب کشي قوي ميباشد.علاوه بر اين نتايج آزمايشات به عمل آمده در اروپا نشان ميدهد که اين آب براي آشاميدن بسيار مفيد است. از اين رو اظهارات اين دکتر مصري کاملاً رد شد.هنگاميکه نتايج آزمايشات به شاه فيصل گزارش شد وي بسيار خرسند گرديد و دستور داد اين مطلب در مطبوعات اروپا منعکس گردد.

در هر حال اين مسئله موهبتي شد تا از طريق اين تحقيقات به ترکيبات شيميايي آب زمزم پي ببريم و در حقيقت هر چه بيشتر راجع به آب زمزم تحقيق نماييد شگفتيهاي بيشتري را در آن مشاهده خواهيد کرد. تا آنجا که خود به اعجاز آن پي خواهيد برد. آبي که خداوند به عنوان هديه به مومناني که از دور دست براي زيارت به اين بيابان مشرف ميشوند ارزاني داشته است.

در اينجا برخي از ويژگيهاي آب زمزم را به اجمال بيان ميکنيم:

-       عليرغم استفاده مداوم از آب زمزم تا به حال اين چاه خشک نشده است.

-       اب اين چاه از زمان بوجود آمدن تا به حال داراي ترکيبات معدني يکسان بوده است.

-       به گفته زائراني که براي مناسک حج و عمره به خانه خدا مشرف شده اند و از اين آب آشاميده اند اذعان داشته اند که آشاميدن اين آب باعث شادابي و رفع خستگي در آنان گرديده است.

-       اين آب در نقاط مختلف دنيا آزمايش شده و داراي تقاضاي بالايي در سطح جهان ميباشد.

-       هيچگونه ترکيبات شيميايي و يا کلر جهت ضدعفوني به اين آب اضافه نشده است.

      -     بر خلاف چاههاي ديگر هيچگونه رشد و زندگي گياهي و جانوري در اين چاه وجود ندارد و عليرغم آن که اين موضوع خود باعث طعم بد و بوي نا مطبوع آب ميگردد اما آب زمزم بدينگونه نميباشد.

 

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در پنجشنبه 1385/10/28 ساعت 22:14 |

شعر و جنون

شعر و جنون

اگر « شيدايي » را از انسان بازگيرند، هنر را باز گرفته اند؛ شيدايي جان هنر است، اما خود ريشه در عشق دارد. شيدايي همان جنون همراه عشق است؛ ملازم ازلي عشق، جنون و شيدايي عاطف و معطوف هستند و مُرادف با يکديگرند.

حق انسان را به جنون ستوده است: اِنّهُ کانَ ظَلوُماً جَهولاً. عاشق مجنون است و مجنون را با «عقل » ميانه اي نيست؛ ظلوم است و جهول. و اگر اين جنون عشق نبود، با ما بگو که انسان آن امنتِ ازلي را بر کدام گُرده مي کشيد؟ کدام گُرده است که ثقل اين بار صبر آوَرد، جز مجنون ظلوم و جهول؟

در چشم عاشق جز معشوق هيچ نيست. با عاشق بگو که در کار عشق عقل ورزد، نمي تواند. با عاشق بگو که در کار عشق انصاف دهد، نمي تواند، عشق همواره فراتر از عدل و عقل مي نشيند؛ جنون نيز. و اصلاً عشّاق مي گويند که اين جنون عين عدل و عقل است.
عاقلان مي گويند: خداوند عادل است. عاشقان مي گويند: بَل عدل آن است که معشوق مي کند. عاقلان چون گرفتار بلا شوند، گويند شکيبايي ورزيم که اين نيز بگذرد، اما عاشقان چون در معرکه بلا درآيند گويند:

اگر با ديگرانش بود ميلي

چرا ظرف مرا بشکست ليلي؟

عاشقان عاشق بلايند. دُرّ حيات در احتجاب صدف عشق است و آن را جز در اقيانوس بلا نمي توان يافت؛ در ژرفاي اقيانوس بلا. عاشقان غواصان اين بحرند و اگر مجنون نباشد، چگونه به دريا زنند؟

کار عشق به شيدايي و جنون مي کشد و کار جنون به تغزُّل؛ تغزل ذاتِ هنر است. جنون سرچشمه هنر است و همه، از آن « زمزمه هاي بي خودانه » آغاز مي شود که عاشق با خود دارد، در تنهايي. جنونش را مي سرايد، و اين يعني تغزل. باباطاهر را ببين! « عريان » است از لباس عقل، و همين جنون براي آنکه شاعر شود کافي است:

مو آن رندُم که عصيان پيشه ديرُم

به دستي جام و دستي شيشه ديرُم

اگر تو بي گناهي، رو مَلک شو

من از حوا و آدم ريشه ديرُم

کار جنون به تغزل مي کشد، و چگونه مي تواند که نکشد؟ مگر چشمه مي تواند که نجوشد؟ و چون مي جوشد، مگر مي تواند که غلغل نکند؟ چرا آب درعمق زمين نمي ماند و از چشمه ها فرامي جوشد؟ و اين آب چيست و چرا در عمق زمين خانه دارد؟

دل « خانه جنون » است. پس ريشه شعر و تغزل نيز در دل است؛ در اعماق دل. اما دل نه آنچنان است که هر چه به عمق آن فرو روي از خود دورتر شوي؛ دل در عمق خويش به اصل وجود مي رسد. از عمق دل راهي به آسمان ها گشوده اند.

راز عشق را در اين پيغام فاش کرده اند؛ ثُمّ استَوي اِلَي السّماءِ وَهِي دُخانٌ فَقالَ لَها و لِلاَرضِ ائتِيا طَوعاً اَو کَرهاً قالَتا اَتَينا طائِعينَ. « فرمود به آسمان و زمين که به سوي من بياييد، خواه يا نا خواه. گفتند: آمديم از سر طوع و رغبت. » اينجا چه جاي کُره است؟

و اين عشق است، عشقي که آسمان ها و زمين را به سوي او مي کشد. چون فرمود بياييد، ديگر چگونه آب از چشمه ها نجوشد؟ ديگر چگونه غزل ها ناسروده بمانند؟

حق با توست اگر فرياد اعتراض برداري که: « غزل فوران آتش است، نه جوشش آب. » آري، آتش درون است که فوران مي کند. و راستي اين غم چيست، که هم آتش است و هم آب؟

اله هم آبي است بر سوز دل و هم بادي است که آتش را دامن مي زند؛ يعني قرار دل عشاق در بي قراري است. آب از چشمه ها مي جوشد و تشنگان را سيراب مي کند و باز به عمق زمين باز مي گردد.

غزل، گاه ترنم غلغل چشمه است:

چو بر شکست صبا زلف عنبرافشانش

به هر شکسته پيوست تازه شد جانش

کجاست هم نفسي تا که شرح غصه دهم

که دل چه مي کشد از روزگار هجرانش

و گاه فرياد هوهوي آتش فشان:

اين کيست اين، اين کيست اين، هذا جنون العاشقين

از آسمان خوش تر شده در نور او روي زمين

بيهوشي جان هاست اين يا گوهر کان هاست اين

يا سرو بستان هاست اين يا صورت روح الامين

... تغزل بيان شيدايي و جنون است و ذاتِ هنر نيز جز اين نيست: تغزل.

فرمود بياييد که گياه در جست و جوي نور، سر از خاک بيرون مي کشد. فرمود بياييد که آفتابگردان جانب شمس را نگاه مي دارد... و خودش را بنگر، شمسي ديگر است طالع شده بر افق جاليز؛ يعني که عاشق تشبه به معشوق مي کند. فرمود بياييد؛ پس ديگر چگونه انسان غزل نسرايد؟

مي سرايد، اما حزين. دل بيت الاحزان است و از بيت الاحزان اميد مدار که جز ناله حُزن بشنوي. يار، هجران گرفته است تا شوق وصل هماره باشد؛ اما هجران، شوق و حزن را با هم بر مي انگيزاند. جهان بي حُزن گو مباد که جهان بي حزن جهان بي عشق است، اما اين حزن نه آن حزن است که خواجه فرمود: « کي شعر تَر انگيزد خاطر که حزين باشد؟ » اين، آن شرر است که دلسوختگان را بر جان و دل افتاده است تا لياقت لقا يابند.

آنجا دارالقرار است و قُلناَ اهبطوُا مِنها جَميعاً حکايتِ هجران و بي قراري ماست، نوشته بر لوح فطرت. و هنر حکايت اين بي قراري است، حکايت اين غربت. و از همين است که زبان هنر زبان همزباني است، زبان غربت بني آدم است در فرقت دارالقرار... و همه با اين زبان آُنس دارند؛ چه در کلام جلوه کند، چه در لحن و چه در نقش؛ اُنسي ديرينه به قدمتِ جهان.

برگرفته از سايت شهيد آوينی

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/10/27 ساعت 23:26 |

شعر امام حسن

آنشب سحر آهنگ شهر نور ميکرد

 

                                                 ما را زمرز تيرگيها دور ميکرد

 

آنشب سپيده باده از پيمانه ميکرد

 

                                            باد صبا گيسوي شب را شانه ميکرد

 

آنشب فلق آهنگ رجعت ساز ميکرد

 

                                             ره را براي صبح صادق باز ميکرد

 

آنشب به پاس مقدم ماه مدينه

 

                                             ماه مبارک زامر خالق شد دو نيمه

 

در کوچه هاي شب سمند نور ميراند

 

                                             شعر بلند نور را از دور مي خواند

 

ميگفت قلب انبيا شاد است امشب

 

                                             يعني حسن را گاه ميلاداست امشب

 

روح الامين گفتا به احمد ديده روشن

 

                                            کامشب چراغ قلب تو گرديده روشن

 

نخل ولايت سبز گرديد وثمر داد

 

                                           يعني به زهراي عزيزت حق پسر داد

 

از شرم رويش ترک ميدان کرده خورشيد

 

                                         خود را به زيرابر پنهان کرده خورشيد

 

از نرگس او مست غيرت گشته يوسف

 

                                       ازحسن رويش غرق حيرت گشته يوسف

 

سر تا به پا حُسن خداداد است او را

 

                                          يعني کمال کل ابعاد است او را

 

زيرا حسن آئينه حسن خدائي است

 

                                         شهکار کلک ذات پاک کبريائي است

 

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/10/27 ساعت 23:24 |

علم ايدئولوژيک، ايدئولوژي و بيطرفي

علم ايدئولوژيک، ايدئولوژي و بيطرفي

نويسنده : دکتر حسن رحيم پور ازغدي


ما بايد بين فرهنگ و تمدن فرق بگذاريم تمدن جسم است و فرهنگ مقوله ديگري است. درست است كه نمي‌شود تمدن را از فرهنگ كاملاً تفكيك كرد. اما مي‌شود تفكيك اجمالي و موردي نمود. يعني يك ملازمه قطعي علمي بين اين دو لزوماً وجود ندارد چون گاهي عللي خارج از فرهنگ وارد جامعه مي‌شوند و تمدن آن جامعه را مي‌سازند. بسياري از نكات مثبتي كه الآن در تمدن غرب وجود دارد ريشه فرهنگ غربي ندارد و از جاهاي ديگر از جمله جهان اسلام رسيده است. از قرن 9 ميلادي تا قرن 15 ميلادي غرب بر سر سفره علوم و فرهنگ و تمدن اسلامي نشست و 6 قرن ترجمه كرد و از قرن 15 ميلادي كم‌كم تكان خوردند و بحث رنسانس و امانيسم و رفورميسم و عقل‌گرايي و تجربه‌گرايي را بعد از تماس با جهان اسلام مطرح كردند. بنابراين تشكر از غرب به خاطر علوم جديد مثل اين است كه شما به خاطر پس گرفتن بخشي از ميراث خودتان از كسي متشكر باشيد. البته تشكر كردن عيبي ندارد ولي بايد معلوم باشد كه اصل قضيه اين بوده است. منت‌گذاري اوريايي‌ها بر ما مثل منت‌گذاري كسي است كه جيب فرد ديگري را زده و بعد با مقداري از پول خودش، او را به شام دعوت مي‌كند. الآن قضي اين است. وضعيت مسلمان‌ها با علوم و تمدن جديد مثل اين مثال است. بدون ناديده گرفتن پيشرفت و تكنولوژي غرب به خصوص در 100 سال اخير و بالاخص در 60 و 70 سال اخير كه يك سابقه بي‌نظير در غرب اتفاق افتاد بايد بدانيم كه اين پيشرفت از كجا شروع شد و استارت آن كجا زده شد و مواد اوليه آن را از كجا گرفتند كه بعد از 3 و 4 قرن به اينجا رسيدند ضمن اينكه نبايد علم و تكنولوژي را بت كرد. بلكه بايد آنها را ارزشي در جدول ارزشي خودمان بدانيم و بايد آنها را زير سايه ارزش‌هاي اصل مثل توحيد قرار داد و نبايد آنها را مستقلاً بت كرد. ولي ارزش آنها در جاي خودش محفوظ است. خلاصه ما نبايد بگذاريم كلاه خودمان را سر خودمان بگذارند و منت هم بگذارند كه شاگردي غير از بردگي است. عيبي ندارد كه فردي به‌صورت ابزاري به ملتي احترام بگذارد و از آنها چيزي بياموزد و در عين حال در عقل ديني و معارف انساني و مفاهيم نظري آنها حساس باشد و سؤال طرح كند، اينها را نبايد با هم مغالطه كرد اينها دو مقوله جداست. به هم مربوط هستند ولي يكي نيست و از هم مستقل هستند. اگر غرب به فضا موشك فرستاده است يا فلان امتياز علمي را دارد و يا سرمايه و ارتش مجهز دارد اين دليل بر آن نيست كه انسان‌شناسي و فلسفه درست هم داشته باشد الآن توجه به فرهنگ و لباس و ارزش‌هاي غربي در دنيا و حتي در ايران نه به دليل قدرت استدلال اين فرهنگ است و نه به علت تفرق نظريه آن است. بلكه به علت قدرت نظامي و اقتصادي و تبليغاتي اوست اگر واقعاً اروپاي غربي و امريكا فقير بودند آيا باز هم اين همه الگوبرداري و تقليد از آنها در لباس و مدل مو و نحوه حرف زدن و غذاخوردن وجود داشت؟ چون ثروتمند هستند اين‌گونه است. اين تقليد از غربي‌ها هم مثل كارهاي فردي است مثلاً در يك جامعه فقرا از ثروتمندان تقليد مي‌كنند. مي‌گويد چون‌كه او ثروتمند است و ماشين و خانه خوبي دارد پس بايد اداي او را درآورد. بچه يك فقير در طرح حرف زدن اداي بچه سرمايه‌دار را در مي‌آورد حالا چه كسي گفته است كه چون او بچه پولدار است پس شعور هم دارد؟ چرا چون ثروتمند است و زور دارد در همه چيز از او تقليد مي‌كنند؟ اينها مقوله‌هاي روان‌شناسي است. چرا در دانشگاههاي فلسفه دنيا همه جا بحث كانت، دكارت،‌ استراكميل، جان لاك، ويليام جيمز و مطرح مي‌شود ولي حكيم هندي يا چيزي مطرح نمي‌گردد؟ براي اينكه هند فقير است. نه به خاطر آنكه فرهنگ هند از فرهنگ غرب فقيرتر است. كه اصلاً اينها قابل مقايسه نيست. فرهنگ هند و چين و حتي بعضي از فرهنگ‌هاي عقلي و معارفي در افريقا و حتي در اروپاي قبل از اين دوره، خيلي مباحث عميق داشت. ولي چرا اين مباحث در دنيا مطرح نيست؟ براي اينكه هندي‌ها فقير و گرسنه‌اند. اينكه فلان جامعه‌شناس امريكايي يا غربي و يا فلان اقتصاددان انگليسي يا آلماني يا فرانسوي فلان مطلب را گفت. چرا اين قدر مهم است؟ بلكه بايد حرف آنها را شنيد راجع به آنها و فكر كرد ولي اين روحيه‌ها در دانشگاهها وجود ندارد. در كل جهان اسلام و شرق و افريقا و آسيا و امريكاي لاتين اين روحيه را كشتند، شخصيت‌ها را كشتند. لذا اگر الآن اقبال به فرهنگ چين و هند و افريقا وجود ندارد علتش اين نيست كه فرهنگ اينها فقيرتر از فرهنگ غرب است بلكه علت آن است كه اقتصاد آنها فقير است و الا فلسفه آنگولاجكسون اروپاي غربي و به خصوص انگليس و آمريكا جزء فقيرترين فلسفه‌هاي دين است. هر كسي كه فلسفه غرب و فلسفه شرق مي‌شناسد و با مفاهيم اسلامي آشناست اگر فلسفه آنها را بخواند مي‌فهمد كه جزء فقيرترين و بي‌چيزترين فلسفه‌هاي دنيا، فلسفه آنگولاجاكسون است اصلاً فلسفة ضد فلسفه است چون بزرگترين افتخارشان فلسفه تحليلي و پراگمانيسم است كه هر دوي آنها به معناي نفي فلسفه است. و مي‌گويند همه مباحث فلسفه، بحث‌ها و گره‌هاي لفظي است و ما اصلاً مشكل عقلي نداريم. مثل كسي كه عقل ندارد و همه دنيا را بدون مشكل مي‌بيند. اصلاً فلسفه تحليلي سفارش اين است و مي‌گويد تمام دعواها و بحث‌هايي كه حكما و فلاسفه كرده‌اند. و اين همه كتابهاي قطور و اخلاق نظري و الهيات به وجود آوردند علت همه اينها سوء تفاهم لفظي بوده است. اصلاً مشكلي وجود ندارد. اين بزرگترين شاهكار فلسفه آنگولاجاكسون است. فلسفه لينگوويستيك و فلسفه زباني يا فلسفه تحليلي اين است كه بالاترين سطح فلسفه آنان مي‌باشد. امريكا كه اصلاً چند قرن است كه بوجود آمده است و اروپايي‌هايي كه از كشورشان فرار كردند و يا آنها را بيرون كردند به امريكا رفتند و زير پرچم انگليس كشور تشكيل دادند و بعداً هم مستقل شدند پس امريكا چيزي به نام تاريخ و فرهنگ ندارد. و كشورهاي بي‌تاريخ مي‌باشد. و با اروپا فرق مي‌كند. كه اينها فرهنگ و تاريخ دارند. چرا توجهات به فرهنگ بي‌تاريخ‌ترين كشور جلب مي‌شود؟ براي اينكه پول و زور و رسانه دارد نه به دليل اينكه منطق و استدلال دارد و قوي‌ترين حرفهاي فلسفي آنجا زده شده است. اما اين مغالطه هميشه غالب است. و حتي در وراي ذهن من و شما هم هست. وقتي‌كه صحبت از يك فيلسوف غربي يا امريكايي مي‌شود فوري حرف او را بزرگ مي‌دانيم اما وقتي صحبت از يك فيلسوف شرقي يا هندي مي‌شود. حرف او را نقد مي‌كنيم. اينها مسائلي است كه به‌صورت ناآگاهانه به آنها معتقديم. و جزء اعتقادات پس پرده است.پس ادا درآوردن غير از فهم مطلب است. يكي از سوء تفاهم‌هايي كه سر مسأله توليد علم و نحوه انتقال علوم از جهان اسلام به غرب پيدا شده است و خيلي‌ها بر آن مشكل دارند و در اين گرداب گير افتاده‌اند همين مي‌باشد و مشكل الآن هم نيست بلكه مربوط به قرن 17 و 18 ميلادي در غرب و در 100 سال اخير در جهان اسلام مي‌باشد. مشكل اين است كه مي‌گويند چون در غرب تكنولوژي از وقتي شروع شد كه آنها متافيزيك را رقيق كردند و آن را ضعيف و حذف نمودند و الهيات مسيحي و الهيات عقلي و فلسفي را كنار گذاشتند و گفتند كه ما اصلاً الهيات نمي‌خواهيم بلكه ما مي‌خواهيم زندگي‌مان ار بكنيم. و هدف آفريده شدن جهان براي ما مهم نيست. آنها گفتند كه ما از اين به بعد به غايت جهان كاري نداريم بلكه ما با مكانيزم جهان كار داريم. به نظر ما نه تنها جهان و انسان غايت ندارد پس سياست و فلسفه هم غايتي ندارد. و اينها حرف آدم‌هاي بي‌كار است. اينكه چرا آمده‌ از كجا آمده‌ام به كجا مي‌روم حرفهاي مفت است. و سرت را زير بينداز و فكر كني كه چگونه مي‌شود بهتر زندگي كرد. و اينكه چگونه مي‌شود كه كمتر زحمت كشيد و بيشتر لذت برد. و مسئوليت و تكليف و هدف و غايت را انكار كردند شعار فرانسيس بكن كه پدر علوم تجربي و علوم جديد و در اواخر قرون وسطي جزء شاگردان دانشگاههاي اسلام بود اين بود كه «از اين به بعد ديگر اهميت ندارد كه جهان و انسان چرا هست. آنچه مهم است آن است كه چه كنيم كه بيشتر از دنيا استفاده كنيم و لذت ببريم» يعني سرت را بالا نگير بلكه سرت را پايين بينداز و راهت را ادامه بده. فرهنگ شرقي و مرتازهاي هندي و چيني كه تحت عنوان عرفان‌هاي شرقي مطرح هستند جهت عكس اروپايي‌ها را گرفتند. و گفتند كه نبايد پايين را نگاه كرد بلكه بايد گوشه‌اي نشست و سر را بالا گرفت و در 40 و 50 سال زندگي فقط بايد در عوالم معنوي فكر كرد.و به حق و باطل و تكليف و اقتصاد و جامعه كاري نداشت. و علم و سياست و نوع پوشش و غذا را بايد كنار گذاشت. و بايد به محتويات عالم فكر كرد و با اطراف كاري نداشت. ولي فرهنگ اسلامي با هر دو تفريط مبارزه مي‌كند و مي‌گويد كه هم بايد به چرايي زندگي و هم به چگونگي زندگي انديشيد و بايد درست زندگي كرد و در حوزه مادي و معنوي، امروز نبايد با فردا مساوي باشد. و بايد عقل را بكار انداخت كه جامعه‌اي كه از عقل خود استفاده نكند جامع ديني نيست. در فرهنگ اسلامي آدمي از عقل استفاده نمي‌كند آدم متدين نيست و عقل را به كار انداختن و حل مشكلات عبادت است. بعضي‌ها مي‌گويند كه ما هميشه مشغول زندگي مساوي هستيم پس كي ترقي معنوي و عبادت بكنيم» اين سوال در فرهنگ غرب و شرق بي‌جواب است و يك جواب در فرهنگ اسلامي دارد و اين است كه همان لحظه‌اي كه دنبال درس و دانشگاه و كار هستي همان‌ها عبادت هستند به شرط اينكه با توجه به هدف درست انجام بشوند. پس آزمايشگاه يك فرد مسلمان به منزله مسجد اوست و كارخانه او نيز محل عبادت او مي‌گردد. هر جا كه هست براي او مسجد مي‌شود البته اگر با هدف الهي و انساني عمل كند. خانه‌داري و رسيدگي به فرزند و همسر و احترام به پدر و مادر همه عبادت است ولي بايد به هر دوي دنيا و آخرت رسيدگي كرد. در روايت است كه «اگر كسي دنيايش را به خاطر آخرت و يا آخرتش را به خاطر دنيا رها كند هيچ كدام از ما نيستند» اينها حرفهاي بديهي نيست آخرين و جنجالي‌ترين بحث‌هاي فلسفي در دنيا همين‌هاست و هنوز جوابي براي اينها ندارند. غربي‌ها متافيزيك را كنار گذاشتند تا علم رشد كند. در حالي‌كه در جهان اسلام علم زير سايه متافيزيك رشد كرد. آنها گفتند كه بين علم و متافيزيك تضاد وجود دارد و يا بايد به الهيات و تقدير و مبدا و معاد معتقد بود و بحث‌هاي عقلي و فلسفي و الهياتي كرد يا در آزمايشگاه بحث تجربي استقرائي آزمايشگاهي كرد. اين دو با هم سازگار نيست. اين نقطه شروع انحراف تمدن جديد غرب بود. گفتند كه ديگر علم كنيز فلسفه و دين نيست بلكه علم مستقل است. اما با كمال تأسف الآن علم كنيز سرمايه‌دارها و صاحبان قدرت شده است. علمي كه از حوزه اخلاق و الهيات كنار كشيده شد و سكولاريزه گرديد. الان در خدمت استعمار جهاني و آدم‌كشي و تكنولوژي مواد مخدر و سكس و خشونت و دروغ‌گويي و شستشوي مغزي و جنگ رسانه‌اي درآمده است. غربي‌ها وارد دانشگاههاي اسلامي شدند و گفتند : «كه ايدئولوژي و تقيد و تعهد، تعصب است بلكه علم بايد آزاد باشد» آزادانديشي به مفهومي كه غربي‌ها مي‌گويند نه تفكر آزاد از استبداد و كليشه و سنت‌هاي غلط است بلكه تفكر آزاد از تعهد و مسئوليت انساني است و كم‌كم تبديل به تفكر آزاد از منطق شد و به نسبي‌گرايي و شكاكيت رسيد و به اين رسيد كه همة مفاهيم تاريخي هستند و ما هيچ مفهوم فراتاريخي نداريم لذا هيچ حكم فراتاريخي و شريعت ابدي وجود ندارد. منشأ همه اينها از اين نوع تفكرات است. غربي‌ها گفتند كه «فارغ از هر نوع ايدئولوژي و تعهد و مسئوليت بايد آزاد انديشيد تا علم رشد كند. بايد فارغ از متافيزيك و الهيات و عقل فلسفي بسته، انديشيد» دانشگاه و دانشجو هم قبول كردند كه هيچ تعهدي نسبت به هيچ اصل پيشينه‌اي نداشته باشند و آزادانه شروع به تفكر كنند، و بي‌طرف باشند» و از آزادانديشي، بي‌طرفي و لاقيدي و بي‌تعهدي نسبت به انسان و خدا را نتيجه گرفتند و حق‌الله و حق‌الناس را فراموش كردند. و گفتند : علم براي علم و هنر براي هنر است و اينكه علم و هنر در خدمت ايدئولوژي و در خدمت به خلق و در خدمت ارزش‌هاي اسلامي باشد درست نيست. پس «علمي شدن به معني بي‌طرف بودن و معني نداشتن حق و باطل» گرديد و بي‌تعصبي تبديل به بي‌تفاوتي شد و اين‌گونه هم نماند. بعدها براي كارهاي علمي، قيمت پيشنهاد كردند و براي ساخت سلاح‌‌هاي شيميايي دانشمندان را خريدند. اين‌گونه بود كه تحت عنوان مبارزه با سنت و تعصب و خرافات و ارتجاع كل هنرمندان و دانشمندان را از جبهه خدا و حق و از كنار محرومين و ضعفا بيرون كشيدند و در اردوي سرمايه‌دارها و استعمارگران و امپرياليسم بودند. همه دانشمنداني كه بمب‌هاي كشتار جمعي مي‌سازند جاني و جلاد نيستند بلكه اغلب آنها انسانهاي دانشگاهي هستند كه حرفهاي روشن فكري هم مي‌زنند.مگر هر كسي كه در خدمت استكبار جهاني در آمده است جاني بالفطره است. بلكه آنها عالم بي‌تعصب هستند. عالمي هستند كه مي‌گويند ما به چرايي و غايت و هدف و ايدئولوژي كاري نداريم بلكه علم براي علم است و ما مي‌خواهيم به مسائل، علمي نگاه كنيم. اين‌گونه مي‌شود كه اگر به مسائل علمي نگاه كردن به اين معني مي‌شود هر كسي پيشنهاد قيمت بالاتر دهد دانشمند را مي‌خرد» الآن بسياري از دانشمنداني كه در آزمايشگاههاي غرب كار مي‌كنند عاشق علم هستند. نظريه نسبيت اينشتين در خدمت چه كسي قرار گرفت؟ در خدمت بمباران ناكازاكي و هيروشيما قرار گرفت. جالب است كه در آن زمان ژاپن تسليم شده بود اما امريكا براي آزمايش بمب‌هاي خود، اين دو شهر را بمباران كرد. بعد از بمباران هيروشيما مي‌خواستند شهر ديگري غير از ناكازاكي بمباران شود. خلبان مي‌گويد : من آن شهر ديگر را پيدا نكردم و گفتم كه دارم برمي‌گردم. از برج فرماندهي پرسيدند كه آيا سر راهت هيچ شهر ديگري نيست؟ من گفتم : چرا يك شهر هست. دستور دهيد كه بمب را همانجا بينداز» از ژاپني‌ها بايد پركاري و تلاش و پيگيري را ياد گرفت مثلاً ژاپني‌ها به دولت فشار مي‌آورند كه تعطيلات را كم كنيد. اما خيال نكنيد ژاپن، آش دهان‌سوز است بلكه حكومت و ملت ژاپن، يك ذره استقلال ملي و سياسي ندارند و نمي‌توانند كوچكترين تصميم را براي خودشان بگيرند. كره جنوبي و ژاپن اصلاً تصميم‌ساز نيستند. نوبل كه جايزه صلح نوبل به نام او مي‌باشد مخترع ديناميت است. جالب است كه جايزه صلح جهاني به نام مخترع ديناميت درست كرده‌اند. اينها سرنوشت علم و تكنولوژي بدون غايت و هدف مي‌باشد. علم سكولار، علم بدون الهيات است. علمي كه با فداكاري ندارد. غربي‌ها دانش را ارزش جدا كردند و به ضد ارزش وصل نمودند بايد توجه كرد كه اصلاً علم و تكنولوژي و هنر بي‌طرف ندارد اگر تخصص و هنر و عرضه انسان در خدمت مردم و محرومين و فقرا نباشد و در صف خدا و توحيد و عدالت نباشد حتماً در صف ظلم و ضد خدا و ضد مردم است. ولي ممكن است عالم و دانشمند آگاه به مسائل و مقصر نباشد و از بسياري از مسائل و اطلاع هم نداشته باشد اما او با ناآگاهي خود به سودجويان كمك مي‌كند. ممكن است كسي پشت كامپيوتر نشسته است اصلاً در ذهنش تجاوز به حقوق بشر، صدمه زدن به ديگران، جنايت كردن و يتيم كردن بچه‌ها نباشد بلكه فقط كار علمي انجام مي‌دهد. اما بايد شعور داشته باشد و از خودش بپرسد كه اين تخصص من در خدمت چه چيزي و چه كسي قرار مي‌گيرد و تكليف علم و تخصص من با متافيزيك الهيات و اخلاق و مبدا و معاد چه مي‌شود. او در نتيجه ناآگاهي خود عملة آماتور ظلمه مي‌شود. و بسياري از آنها پول زيادي هم نمي‌گيرند و آماتور و عاشق علم هستند ولي عاشق احمق علم مي‌باشد. حماقت معني‌‌‌اش همين است. احمق كسي است كه علت كار را نمي‌پرسد. احمق و سفيه با مجنون و ديوانه فرق دارند. احمق به معناي خل و چل نيست.

ديوانه كسي است كه او را بايد به تيمارستان ببرند احمق را به تيمارستان نمي‌برند بلكه احمق‌ها كل جامعه را به ديوانه خانه تبديل مي‌كنند چون احمق كسي است كه سرش را پايين انداخته و كاري را انجام مي‌دهد ولي علت آن را نمي‌داند ولو متخصص و پركار و ثروتمند هم است. احمق‌ها كساني هستند كه نمي‌دانند كه هزينه و فايده كار انجام شده چقدر است و اينكه كار از كجا شروع مي‌شود چرا شروع مي‌شود و به كجا ختم مي‌گردد. فقط يك چيز را مي‌فهمد و آن اينكه سرش را پايين بيندازد و مثل چرخ دنده‌هاي ماشين كار انجام دهد. و توليد براي مصرف و مصرف براي توليد انجام دهد. حضرت امير مي‌فرمايند : «مؤمن كسي است كه از خودش اين سه سؤال را بپرسد كه من از كجا آمده‌ام و براي چه آمده‌ام و به كجا مي‌روم» اينها سؤالهايي است كه احمق‌ها از خودشان نمي‌پرسند ولو اينكه متخصص باشند. و جامعه بشري هر چه ضرر مي‌بيند از حاكمان و مديران احمق است. اصلاً يكي از زواياي انحراف غرب، تفكيك علم از الهيات است. و اينكه پيشرفت علم را با پيشرفت الهياتو دين يكي دانستند. در غرب، در مجهولات دنبال خدا مي‌گشتند يعني هر چيزي را كه نمي‌شناختند به خدا نسبت مي‌دادند بعد از مدتي كه آن مطلب را مي‌فهميدند مي‌گفتند «خوب ديگر احتياج به خدا نيست» يعني در تاريكي‌ها دنبال خدا مي‌گشتند. اما در فرهنگ اسلامي باشد در روشني به دنبال خدا گشت نه در تاريكي. و انسان هر مطلبي را كه نمي‌فهمد مثلاً چگونه زلزله مي‌شود يا چگونه باران مي‌آيد و چگونه بيماري شفا پيدا مي‌كند تازه همان جاست كه بايد خدا را بشناسد. نه اينكه مطلبي را كه نمي‌فهمي به خدا نسبت بدهي و نتيجه آن، اين مي‌شود كه هر چه علم پيشرفت كند خدا عقب‌نشيني مي‌كند. در غرب هر چه علم جلو مي‌آمد دين و الهيات و ارزش و اخلاق عقب مي‌رفت. در فرهنگ اسلامي درست برعكس بود و جامعه بي‌سواد جزيره‌العرب را كه 10 نفر باسواد داشت با شعارهاي متافيزيكي تبديل به پيشرفته‌ترين جامعه از لحاظ تمدن و علم و فرهنگ و اقتصاد و قدرت و ثروت كرد. يعني زير سايه اخلاق و متافيزيك و الهيات و عقل و عدالت و ارزش‌ها، علم اين‌قدر پيشرفت كرد. در فرهنگ اسلامي در روشنايي بايد دنبال خدا گشت چون كه خدا نور است. و لذا هر زمان مكانيزم جهان از نظر علمي شناخته شد الهيات و دين عقب‌نشيني نمي‌كند. الهيات اسلامي علم را زير سايه خودش پرورش مي‌دهد. توجيه و تفسير مي‌كند و به آن جهت مي‌دهد. بنابراين پيشرفت انسان يك لكه ترديد و سؤال براي خدا نيست براي اينكه خود انسان هم آيت‌الله  قدرت خداست. بعضي‌ها از روي انسان به نفي خدا مي‌رسند از انسان كه بزرگترين شاهكار خداست، انكار خدا مي‌رسند. بلكه بايد از اينها به وجود خدا رسيد. از كشفيات انسان، الهيات بايد تقويت بشود نه اينكه تضعيف گردد. مثلاً مي‌گويند هوش مصنوعي و رباتها كه ساخته شده‌اند خلقت الهي زير سؤال مي‌رود. در حالي‌كه اگر انسان هر قدر در ساختن چيزهاي مختلف موفق باشد قدرت خدا بيشتر ثابت مي‌شود يعني خدا موجودي را خلق كرده است كه چه كارهايي مي‌كند. بعضي‌ها فكر مي‌كنند پيشرفت انسان پيشرفت خداست، اتفاقاً با ساخت ربات و خلقت و قدرت الهي به اثبات مي‌رسد. خداوند راجع به انسان گفت : تبارك‌الله احسن الخالقين. چرا كه انسان موجودي است كه مي‌تواند آفرينش‌گري كند. در فرهنگ غربي هر چه علم و تكنولوژي پيش مي‌رفت خدا و الهيات و دين تضعيف مي‌شد. و الآن به خرافات و نسبي‌گري تبديل شده است و هر كسي هر چيزي مي‌خواهد مي‌گويد و نظر همه محترم است. ولي در فرهنگ اسلامي هر چه انسان جلوتر رفته است الهيات اسلامي بيشتر ثابت شده است. پس الهيات اسلامي هيچ موقع تضعيف نمي‌شود. اما در غرب برعكس بود. پس در فرهنگ اسلامي علم در طول مابعدالطبيعه و الهيات و فلسفه است نه اينكه در عرض آن باشد پس هيچ تضادي بين علم و الهيات نمي‌باشد مي‌شود از يك طرف بر عليت  مقتضيات ذات تكيه كرد و به‌عنوان يك فيلسوف و حكيم امور ذاتي و عرضي و امور طبيعي و قصري را از هم تفكيك كرد و از يك طرف نفي تجربه و سد باب پيشرفت عل ننمود. نگاه فيلسوف به حركت با نگاه فيزيك‌دان به حرك البته دو نوع نگاه است اما منكر همديگر نيستند. مي‌توان به‌عنوان يك فيلسوف يا متافيزيك‌دان عقل‌گراي متأله، حركت را بر اساس قوه و فعل تفسير و تعريف كرد و در عين حال در فيزيك و مكانيك هم حركت را فرموليزه نمود. اينها هيچ منافاتي با همديگر ندارند و متافيزيك‌دان مي‌تواند از علت فاعلي و غايت و چرايي حركت و فلسفه تحول در جهان بحث بكند و همان فرد مي‌تواند از زاويه ديگري راجع به كيفيت هندسي و تعريف رياضي تحولات طبيعي بحث كند. نگاه از دو سطح به پديده‌هاي عالم كه يكي تغيير فلسفي و ديگري تغيير علمي است. هم ممكن است و هم لازم مي‌باشد. آخرين نكته كه خيلي مطرح مي‌شود و خيلي‌ها با مغالطه جواب آن را مي‌دهند و بعضي هم كه از حوزه تفكر ديني جواب مي‌دهند، غلط جواب مي‌دهند آن است كه براي تفسير علمي و تجربي از جهان و طبيعت لازم نيست كه تبيين مابعدالطبيعي را از جهان انكار كرد. نه تنها لازم نيست بلكه با انكار مابعدالطبيعه، خود علم ست مي‌شود چنانكه الآن در 40 و 50 سال اخير اين اتفاق افتاده است. در دهه‌هاي اخير تفسير علمي قطعي نداشتن جزء بديهيات در فلسفه علم و معرفت‌شناسي غرب مي‌باشد و تفسير علمي متكي بر يك مفهوم متافيزيك و پارادايم فلسفي است كه غربي‌ها از آن به اپي‌سيستم تعبير مي‌كنند و هر تفسير علمي و تجربي در قالب يك اپي‌سيستم خاص معني مي‌دهد يعني مي‌گويند ما پيكر واحد و پيوسته‌اي به نام علم نداريم. و چيزي به نام متد علمي و پيشرفت علم وجود ندارد. چون پيشرفت علم به معني آن است كه علم يك مجموعه واحد پيوسته‌اي است كه در يك مسير طولي و خطي و زنجيره‌اي مدام تكامل پيدا مي‌كند. الآن مي‌گويند نه تنها علوم با هم ارتباطي ندارند نظريات داخل يك علم هم با هم ارتباط منطقي ندارند. بنابراين اصلاً ما هيچ پيكره واحد به هم پيوسته‌اي به نام علم نداريم كه بتوان گفت : علم متدي دارد كه تكامل پيدا كرده است. آخرين نظريات در فلسفه علم در غرب مي‌گويند كه ما چيزي به نام تكامل علم نداريم آن چيزي كه هست بحران علم است بعد از آنكه به اسم علم و تجربه و علوم جديد اخلاق و عرفان، فلسفه و الهيات و حتي عقل فلسفي را زير سؤال بردند همان علم الآن تبديل به جوجه لاغري شده است كه با هر بادي زمين مي‌افتد. دوستان را براي آشنايي با سير نظريات فلسفي علم معرفت‌شناسي لاكاتوس و كوير و معرفت‌شناسي توماس كهن و فرياربند ارجاع مي‌دهم. كه اينها آخرين نظريه‌پردازان فلسفي علم در غرب هستند كه در اين 3 و 4 دهه اخير بوده‌اند.خلاصه نظريه‌هايشان اين است كه تاريخ علم غيرعقلاني بوده است و علم هيچ ارتباط منطقي نداشته و ندارد بنابراين ديگر فلسفه علم منتفي است و ما حداكثر از جامعه‌شناسي علم و روان‌شناسي عالمان مي‌توان سخن بگوييم از فلسفه علم نمي‌توان سخن گفت. و امروز متد علمي و تعريف و موضوع علم همه بي‌معنا شده‌اند و علم را اگر بتوان حداكثر مي‌توان به‌عنوان تعريف كرد و حتي به نظر ما علم را حتي به غرض و غايت هم نمي‌توان تعريف كرد و حداكثر به نتايج پراكنده نظريات علمي مي‌توان تعريف نمود. بنابراين ما ديگر چيزي به‌عنوان قلمرو واحد و مشخص علم كه بتوان آن را در برابر فلسفه و الهيات و حتي خرافات نشان داد نداريم. مي‌گويند : ما يك زماني مي‌گفتيم غير از علم تجربي همه چيز خرافه است حتي دين و مذهب و عرفان و اخلاق و فلسفه خرافه هستند اما امروزه مي‌گوييم كه علم نيز خرافه است و همه خرافات به يك اندازه علمي هستند» يك روزي مي‌گفتند «آن گزاره و جمله‌اي علمي است كه با تجربه بشود آن را اثبات كرد يا حداقل با تجربه بشود آن را ابطال نمود» اولاً با تجربه نه چيزي اثبات مي‌شود و نه ابطال مي‌گردد. چون اگر تجربه را از عقل و متافيزيك جدا كنيم چيزي را اثبات يا ابطال نمي‌كند. فقط گزارش جزئي موردي از يك مورد خاص مي‌باشد. مي‌گويند «امروز بايد سرمان را پايين بگيريم و بگوييم كه حتي علم نيز خرافه است و ما معرفت علي نداريم. و ما هيچ ملاكي براي علمي بودن و يا غيرعلمي بودن مطالب نداريم. بنابراين حتي خرافات هم مي‌توانند علمي باشند.» يعني كساني‌كه گفتند : «متافيزيك خرافه است چون تجربي نيست حالا مي‌گويند : خرافات هم علمي است چون علم هم خرافه است» اينها سرانجام علم سكولار و بي‌طرف و علمي كه به اخلاق و متافيزيك كاري نداشت مي‌باشد. الان مي‌گويند كه ما فقط در صورتي مي‌توانيم تفسير علمي را موقتاً بپذيريم و آن هم زماني است كه بگوييم تفسير علمي محتاج به مبناي مابعدالطبيعه و فلسفي است كه متأسفانه آن مبنا را هم نداريم. بنابراين هنگامي كه ارتباط علم با فلسفه و متافيزيك قطع شد ابتدا علوم تجربي ضرر مي‌بينند همچنان كه ضرر ديدند پس بايد توجه داشت كه در صورت انكار تغيير مابعدالطبيعه از عالم تفسير علمي از جهان را هم نمي‌توان قبول كرد. چنانچه در غرب بعد از يك قرن به اين نتيجه رسيده‌اند و امروز در فلسفه علم و معرفت‌شناسي جديد غرب بعد از قطع ارتباط علم با الهيات و فلسفه، معرفت ديني و وحياني، معرفت و علم نيست بلكه خرافه و سليقه است و بعداً گفته شد كه معرفت فلسفي و عقلي غيرتجربي هم معرفت نيست و آنها هم خرافه است، امروز گفته مي‌شود كه معرفت علمي نيز معرفت نيست يعني تجربه هم علم نيست يعني وقتي در ميزان اعتبار تجربه مبالغه‌هاي پوزوتيويستي مي‌شود و معرفت ديني و عقلي و شهودي، انكار مي‌شود نتيجه بلافصل اين افراطي‌گري بعد از مدتي به انكار خود معرفت تجربي و رد صلاحيت علوم جديد منجر مي‌شود و شده است غربي‌ها امروزه مي‌گويند كه ما اعتراف مي‌كنيم كه بايد نگاه علي و الهي و عقلي به انسان و جهان را نخست پذيرفت تا پس از آن بتوان نگاه هندسي، رياضي و تجربي به طبيعت و جهان را تثبيت كرد ولي متأسفانه چون ما هيچ مابعدالطبيعه فلسفي و الهي را قبول نداريم بايد از علم هم صرف‌نظر بكنيم فقط مي‌گوييم علم عبارت از گزاره موقت است براي آنكه مشكلات عملي ما را حل كند. ابطال‌ها علم نيست بلكه يكسري حدس است و يكسري ابطال است و روي هيچ كدام هم نمي‌شود سوگند علمي خورد كه اين مطلب واقعاً از عالم واقع گزارش مي‌دهد.» زماني غربي‌ها مي‌گفتند : نه تنها علوم طبيعي علم هستند بلكه علوم انساني هم مثل علوم طبيعي هستند و علم محض تجربي‌اند و لذا مي‌گفتند : انسان‌شناسي هماني است كه ما مي‌گوييم. و لذا علوم انساني و انسان‌شناسي ديني و الهي هم مزخرف است. امروز مي‌گويند : نه تنها علوم انساني مثل علوم تجربي نيستند بلكه، اصلاً علوم انساني علم نيستند و تنها يك سري حدسيات و گزاره‌ها و نظريه هستند اظهار مي‌كنند كه حق علوم طبيعي هم علم نيستند. شما به افراط و تفريط‌ها در اين قضيه توجه كنيد كه الآن بت كردن علم تبديل به افكار علم و همه معرفت‌ها شده است كه معني نسبي‌گرايي و شكاكيت همين است.

منبع: باشگاه انديشه

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/10/27 ساعت 23:23 |

از زبان پيامبر(ص) علي(ع) را بيشتر بشناسيم:

از زبان پيامبر(ص) علي(ع) را بيشتر بشناسيم:

 

پروردگارم امر فرمود به بستن درها به جز در خانه علي

علي

بهترين بشر است وکسي که در آن شک کند کافر است

عنوان صحيفه وبرنامه مومن است دوستي علي

قسمت کننده بهشت وجهنم است علي

بدبخترين گذشتگان وآيندگان است قاتل علي

علي دروازه علم من وبيانگر چيزي است که من پيام آور آن هستم

پروردگار متعال نزد فرشتگان مباهات مي کند به علي

علي دستش با دست من در گسترش عدل يکسان است

سفارش مي کنم کساني که به من ايمان آورده اند به ولايت علي

عليرا ياد کردن ونظر کردن بر او عبادت است

هر کس ولايت مرا پذيرفته باشد پس علي مولاي اوست

علي از من است ومن از علي وبعد از من بر مومنين ولايت دارد

براي فاطمه همسري يافت نمي شد اگر علي آفريده نمي شد

علي را دوست داشتن حسنه است که هيچ سيئه اي با او جمع نمي شود

نيست شمشيري همچون ذوالفقار وجوان مردي چون علي

علي در ميان مردم مانند سوره توحيد در قرآن است

کسي از صراط عبور نمي کند مگر با داشتن ولايت علي

پيامبر اکرم(ص) فرمودند:

به درستي که حلقه درب بهشت از ياقوت قرمز است که بر صفحه اي ازطلا قرار گرفته؛پس هنگامي که حلقه بر صفحه کوبيده شود اين نوا طنين افکند وگويد: يا علي

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/10/27 ساعت 23:23 |

«دعا کردن»

«دعا کردن»

       

«دعا يعني مدد خواستن در حل مشکلات از خالق خود»

 

دعا کردن يکي از بهترين اعمالي است که هم خداوند کريم در قرآن و هم پيامبر اکرم(ص) وامامان معصوم(ع) سفارش بسيار نموده اند .

دعا کردن حالات وشرايط خاصي دارد که در اين جا به چند مورد آن اشاره مي شود باشد که در اين شبهاي عزيز دعاهايمان مستجاب گردد.

چه وقتها براي دعا مناسب تر است؟ 

پيامبر اکرم(ص):بهترين وقت دعا سحرگاهان است.

امام صادق (ع):سه وقت است که دعا در آن اوقات مستجاب است.

1.     بعد از نماز واجب

2.     هنگام آمدن باران

3.     هنگام ظاهرشدن آيه ونشانه معجزه اي از طرف خدا براي بندگان خود  

شرايط دعا کردن:

1.     اعتراف به گناهان

2.     شکر نعمتها

3.     صلوات بر محمّد وآل محمّد

4.     دعا کردن وحاجت خواستن

5.     صلوات بر محمّد وآل محمّد

اگر دعايتان مستجاب شده مواظب سه حالت باشيد:

1.     آنکه عُجب نکني ونگويي من معلوم مي شود آدم خوبي هستم که دعايم مستجاب شد زيرا خودپسندي باعث فساد عمل وغلبه شيطان است.

2.     شکر وحمد خدا نمايي که تفضّل کرد برتو به اجابت دعاي تو،بلکه مستحب است دو رکعت نماز شکر بجا آوري

3.     همين که دعاي تو مستجاب شد ترک دعا نکني وباز در خانه خدا بروي تا بيگانه نشوي ودر وقت حاجت خواستن دوباره آشنا باشي

اگر دعايتان به اجابت نرسيد مواظب اين سه حا لت باشيد:

1.     آنکه مايوس نشوي از رحمت خدا،زيرا به اجابت نرسيدن دعا ممکن است به سبب گناهان تو باشد که مانع اجابت است پس درصدد رفع آن به توبه وتهذيب نفس برآي

2.     ترک دعا نکن

3.     راضي باش به تقدير الهي تا همان رضاي تو باعث اجابت دعايت بشود

 

امام حسن (ع)مي فرمايد: من ضامنم از براي کسي که در قلب او چيزي خطور نکند بجز رضا وخوشنودي به قضاي خدا اين که دعا کند پس مستجاب شود

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/10/27 ساعت 23:21 |

حيلت رها کن عاشقا

                                                       حيلت رها کن عاشقا

حيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو 

وندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خويش را بيگانه کن هم خانه را ويرانه کن

وانگه‌ بياباعاشقان همخانه شو همخانه شو

بايد که جمله جان شوي تا لايق جانان شوي 

گر سوي مستان ميروي مستانه شو مستانه شو
....
بنواخت نور مصطفي، آن اُسَتن حنانه را

کمتر ز چوبي نيستي ، حنانه شو حنانه شو

تا کي دو شاخه چون رخي تا کي چو بيدق کم تکي

تاکي چو فرزين کژ روي ،فرزانه شو فرزانه شو

يک مدتي ارکان بدي يک مدتي حويان بدي

يک مدتي چون جان شدي جانانه شو جانانه شو

اي ناطقه بر بام و در تا کي روي در خانه پر

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/10/27 ساعت 23:21 |

دلم قرار نمي گيرد از فغان بي تو

دلم قرار نمي گيرد از فغان بي تو

سپند وار زكف داده ام عنان بي تو

ز تلخ كامي دوران نشد دلم فارغ

زجام عشق لبي تر نكرد، جان بي تو

چو آسمان مه آلوده ام ز تنگ دلي

پر است سينه ام از اندوه گران بي تو

نسيم صبح نمي آورد ترانه شوق

سر بهار ندارند بلبلان بي تو

لب از حكايت شب هاي تار مي بندم

اگر امان دهدم چشم خون فشان بي تو

چو شمع كُشته ندارم شراره اي به زبان

نمي زند سخنم آتشي به جان بي تو

ز بي دلي و خموشي چو نقش تصوير   

نمي گشايدم از بي خودي زبان بي تو

عقيق سرد به زير زبان تشنه نهم   

چو يادم آيد از آن شكرين دهان بي تو

گزارش غم دل را مگر كنم چون امين

جدا از خلق به محراب جمكران بي تو

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/10/27 ساعت 23:21 |

در آن لحظه که کبوتر دلم آرام بال ميگشايد ....

در آن لحظه که کبوتر دلم آرام بال ميگشايد ....

و در آن هنگام که چشمانم اشک ميريزد و حضور سبز مردي سيه پوش را تمنا ميکند...

 قلبم زمزمه کنان او را صدا مي ند و به او ميگويد يا مهدي به دنبال تو م گردم و براي ظهور تو بر سر سفره دعا نشسته‌ام و کوله بار دلم را به سوي تو بسته‌ام، اما نميدانم به کدامين سو و مکان بفرستم. يا مهدي کمکم کن تا از کوچه پس کوچه‌هاي تنگ و تاريک دنياي پر از هياهو و گناه به سلامت بگذرم و عطر خوش وجودت را احساس کنم.يا مهدي بدان که دلم از دوري تو به تنگ آمده و نگاه آرام و آبي تو تمام وجودم را در برگرفته است.يا مهدي بيا و رنگ خانه پاييزي دلم را بهاري ساز و به دل سردم گرما ببخش و مرا ياري کن تا با تو باشم.يا مهدي از چه و که برايت بگويم، خود خوب ميداني که ياسهاي سپيد در دل شهر ما گم شده‌اند و ستارگان آسمان اميدوار با نبود تو کمتر ميدرخشند و ابرهاي وحشت بر خانه دلها سايه افکنده‌اند و گناه در دلها رخنه کرده است و غربت لحظه‌هاي تنهاييم در تقويم انتظار کم رنگ شده است.بيا مهدي و از عشقت کاشانه‌اي در دلم بساز و محبت خويش را چراغ خانه‌ام ساز و بيا و جغد حسد و کينه را از وجودم دور کن و دلم را همچون کبوتري سپيد بال به اوج سعادت ببر و مرا در صف يارانت بپذير.

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/10/27 ساعت 23:19 |

سخنرانی های شهید آوینی

 

رديف نام اجرا

حجم
(KB)

1 بسيجي عاشق کربلاست، کربلا را تو مپندار که شهريست

60
2 بـرخيز اي چاووش شهر عشق 54
3 غروب نزديک مي شود و تو گويي 80
4 و اينک آنان آمده اند ، با سادگي و تواضع 79
5 اين نخلستان ها مرکز جهان است و 150
6 در اينجا دل ها آنچنان صفايي مي گيرند که 82
7 در ميان نخلستان هاي حاشيه اروند عيد فرارسيده است 32
8 بعضي از بچه ها گوشه ي خلوتي يافته اند و ... 50
9 آفتاب باز هم پايينتر آمده است و دل ها مي خواهند 20
10 انتظار سايه اي از اشتياق بر همه چيز کشانده است 88
11 اين نخلستان ها مرکز زمين است و شايد مرکز جهان 27
12 آيا مي خواهي سربازان لشکر رسول خدا را بشناسي 56
13 امشب شب عاشورا است و 44
14 بيا و بعثت دوباره انسان راتماشا کن 103
15 سلاح مومن در جهاد اکبر اشک و آه و ناه است 42
16 اينها بچه هاي قرن 15 هجري هستند و 109
17 گويد تجلي آن اشتياق بي انتهايي 105
18 اين جوانان نسل تازه اي هستند که در زمين 74
19 بچه ها تکبيرزنان به قلب دشمن مي زنند و 40
20 بگذار آمريکا با مانورهاي دريايي و جنگ ستاره 88
21 طلبه ها مظهر پيماني هستند که با پروردگار 77
22 به راستي چه کسي ما را در اينجا گرد آورده 26
23 در دل اين نخلستان ها تاريخ آينده جهان 21
24 اگر بپرسي دوکوهه کجاست چه جوابي بدهيم 51
25 اعتبار مکان ها به انسان هايي است که 34
26 دو کوهه سال هاست که با شهدا زيسته است 72
27 قطارها دوکوهه را فراموش کرده اند 93
28 زمين صبحگاه هنوز در جستجوي 47
29 آنان که در دوکوهه زيستند، طراوت 44
30 اي قدمگاه بسيجي، اي قدمگاه 77
31 با من سخن بگو دوکوهه 194
32 عمق وجود من با اين سکوت راز آميز آشناست 37
33 حسينيه حاج همت قلب دوکوهه است و 21
34 دوکوهه قطعه اي از خاک کربلاست 56
35 هر که مي خواهد ما را بشناسد داستان کربلا 38
36 حيات انسان هر سال در محرم تجديد مي شود 49
37 حسينه شهدا اکنون در جستجوي گم کرده ي 38
38 دوکوهه مغموم است و در انتظار 75
39 همين جا بود که عاشورا تکرار مي شد 65
40  تو را دوست دارم اي دوکوهه 84
41 کربلا بيش از آنکه يک شهر باشد 78
42 دوکوهه و شهدا 74
43 عالم محضر شهداست 32
44 يأس، از جنود شيطان است 84
45 ما فرشتگان را ديديم، ما عرش را 131
46 دو کوهه با تو هستم، آيا مي داني 58
47 دوکوهه آيا بر قدم هاي همه ي عزيزان 68
48 خداحافظ دوکوهه 78
49 بانگ الرحيل برخاسته است و 89
50 آدميزاد اسير خويشتن خويش است و 62
51 خانه اي است که بر فراز آن فرشتگان خدا 30
52 جبهه هاي حق مجراي نور است که 25
53 آنچه در اينجا مي گذرد، جلوه 20
54 از خانه ي شهدا ستون هاي نوري 77
55 شهداي دره بيد همه کشاورز بودند 35
56 وقتي انسان از جان خويش در راه حق 19
57 امروز حاشيه اروند مرکز تاريخ است 53
58 طلبه ي جوان مأموريست که از جانب 82
59 دشمن در برابر ايمان جنود خدا 55
60 کجا از مرگ مي هراسد آنکه 91
61 دشمن برده ي ماشين است و تو 50
62  آنها چه انسي با خاک گرفته اند 100
63 و تو مي داني که هيچ چيز از مشيت الهي 59
64 اما چه باک، بچه ها از جانب خدا مأموريت 59
65 اين ها مناديان ايمان و طلايه داران 71
66 شيطان حاکميت خود را در جهان بر ضعف 87
67 خون حيات از شريان جاده ها 41
68 مگر نه اينست که حيات عدالت و عشق 75
69 خلوص، معيارقبولي اعمال است و 52
70 در جبهه همه ي چهره ها آشناست 44
71 عقل معاش مي گويد اما عشق مي گويد 92
72 عشق مي گويد چگونه مي توان خفت 41
73 طلايه داران سپاه صبح سر رسيدند 41
74 ريشه هاي ما در خاک ايمان محکم است و 59
75 چهره ي لبنان زخم برداشته است و 78
76 نزديک به نيم قرن از آوارگي مي گذرد و 29
77 آيا فلسطينيان يک بار ديگر به سرزمينشان 109
78 مسلمانان جهان اکنون فرياد آن پير فرهيخته بيدار 53
79 انقلاب سنگ و فلاخن به يک خطر جدي 145
80 شهرک ميدون، هويزه و خونين شهر ديگري است 172
81  اگر قبرستان جايي است که، ما قبرستان نشينان 41
82 رژيم اشغالگر قدس 69
83 چگونه مي توان از ظاهر لحظه ها به باطن 101
84 وقتي انسان اين بسيجي ها را بيرون از ميدان نبرد 38
85 بسيجي دلباخته ي حق و اهل ولايت است 61
86 آنکه از مرگ مي ترسد 84
87 خداوند انسان را براي خود خلق نموده است 64
88 نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار 19
89 آب که با عقل تسبيحي خود اهل حق را خوب 107
90 آتش انبوه دشمن بر خليل گلستان شده است 59
91 راه ما راه سيد الشهداست 74
92 آنها منتظرند که ترس مرگ 47
93 اگر شهيد نباشد، خورشيد طلوع نمي کند 73
94 تکامل و تعالي انسان در مبارزه با شيطان است 52
95 بي سيم چي نشسته اقامه ي نماز مي کند و 68
96 جنگ ادامه دارد آنچنان که 20
97 در جهان امروز، سخن گفتن از راه انبياء 47
98 ما از مرگ نمي ترسيم که مرگ ما شهادت است 116
99 حيات عند رب نقطه ي پاياني معراج بشريت است 46
100 خون سرخ ما فلقي است که پيش از 48
101 آمريکا امروز مظهر اکبر شيطان 54
102 نفس حجاب است و براي رسيدن به 114
103 براي عشاير ماندن مثل مردن است 65
104 عشاير رود خانه هايي هستند که حياتشان در 99
105 شهادت جان مايه انقلاب اسلامي است 119
106 ريشه جنگ ما در معتقداتي است که 66
107 خون پيکره حق، از قلب عاشورا است که 62
108 راه ها شريان هايي هستند که خون حيات را 43
109 از نام ما مپرس که از فاني فالله نامي باقي نمي ماند 45
110 قوم سلمان فارسي، علم انبياء را بر دوش گرفتند 79
111 ما خود را به پناه قرآن مي سپاريم 27
112 ما را اجبار و اکراه بدين جا نکشانده است 91
113 رنگ، تعلق است و بي رنگي نفي تعلقات 60
114 شهر و خانه تمثيل سکوتند و دشواري هجرت 56
115 اگر که همه جا مملکت حق است 127
116 براي تحصيل رضاي خدا يک روز بايد 21
117 و بار ديگر در مي يابيم که آواره کوي حسين 41
118 شب موعود خدا رسيده رسيده است و بچه ها 145
119 ديروز را به خاطر داري 88
120 باب جهاد، باب اولياي خاص خداست و دري 62
121 آن شيخ را که با چراغ درجستجوي انسان 21
122 قلمرو حاکميت شيطان ضعف و ترس انسان 55
123 صف طويل رزمندگان به سوي محوري که 46
124 آري، مي بيني که طلسم ديو کفر شکسته 60
125 چيزي به پايان روز نمانده است 78
126 درد حضرت قاسم درد اوست و 41
127 شب مردان حق اين چنين مي گذرد 49
128 پيام ما استقامت است و اين 67
129 قاسم دلاورانه، استوار و با صلابت 63
130 تو گويي، اين راه راهي است که قاسم 49
131 اينجاست آن مدرسه اي که تلميذ هاي 91
132 ما از سوختن نمي ترسيم که پروانه هاي 77
133 اگر شب قدر شبي باشد که تقدير 60
134 شب گنجينه ي رازهاي نامکشوف 71
135 جهان هرگز باور نداشت که اينچنين روزهايي 98
136 اي نفس بر خدا توکل کن 38
137 سند افتخار در پيشگاه رسول خدا 34
138 رمز پيروزي ما 44
139 عطر خوش صلوات در بوستان 116
140 در مدخل جزيره ي بوارين 80
141 در حاشيه ي نخلستان هاي جزيره ي بوارين 62
142 عقل او را منع مي کند، اما عشق او را 80
143 دل شکسته ي عاشق براي پرواز نيازي 21
144 اما نه، اينجا جاي سکوت نيست 45
145 رضا اکنون بر زمان و مکان احاطه دارد 41
146 جنگ ما با شيطان از محراب نماز آغاز مي گردد 49
147 محراب نماز ميدان جنگ با قدرت هاي شيطاني است 61
148 پيام امير، پيام استقامت است، استقامت امتي که 26
149 بر ما خورده مگيريد که چرا از 62
150 شهدا همه اصحاب آخر الزماني سيد الشهدا 54
از سّراين سخن نيز کسي جز شهيد آگاه نيست 85
152 قسمتي از وصيت نامه شهيد حسن هادي بخش 1 63
153 قسمتي از وصيت نامه شهيد حسن هادي بخش 2 99
154 قسمتي از وصيت نامه شهيد حسن هادي بخش 3     113
155 دعاي حسن مسستجاب شد، او از خود گذشت 104
156 شهادت پايان نيست، آغاز است 43
157 وقتي فرزندان ما در سايه رحمتي که خداوند 42
158 طينت مردم اصفهان با حب محمد و آل محمد (ص) 30
159 لشگر مقدس امام حسين (ع) شهرت خط شکني 89
160 رايحه ظهور موعود، دل شيفتگان حق را 38
161 آسمان طلعت ستاره ي ديگري را جشن گرفته 18
162 آب آب است، خاک خاک است و شهر 25
163 در قلب شهر، خانه ايست که همچون قل 44
164 وقتي از اين کانال ها که سنگر هاي 117
165 افسوس که چشم ظاهر بين راهي به سوي 66
166 مدرسه عشق و امتحان صبر و شهامت و 41
167 علمدار لشگر امام حسين (ع) 55
168 شجاعت و تدبير دو خصوصيت 89
169 يادگار حاج حسين خرازي 62
170 مرگ آگاهي 379

برای دانلود کردن صدا های شهید آوینی، روی آیکون  کلیک راست نموده
و  گزینه ...Save Target As را انتخاب نمایید.

برگرفته از سایت شهید آوینی

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در دوشنبه 1385/10/18 ساعت 11:33 |

صحبتی با امام حسين

السلام عليک يا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنايک

حسين جان..آن روز - که حج را نيمه تمام می نهادی همه مانده بودند در اين حيرت که نکليف قربان چه ميشود؟؟!!

برای دنيا زود بود- که حرکت نازکانه ترا بفهمد... اما ..

در ان ميان تو - تنها تو- می دانستی که چه ميکنی...

انی اعلم ما لا تعلمون....قربان - را به عاشورا می کشاندی... و

قبله را به کربلا.....

ای هم سفر زينب...کار تو نبش قبر های هر روزه مردم بود...

قبر های  عافيت طلبی...و عادت...

قبر های سر به زيری و سکوت و سلامت...

از مدينه به مکه که در امدی..بر سر چهار راه اطلاعات اسلام چهار ماه انتظار کشيدی...که همه مردم جمع شوند...

و درست در همان وقتی که همه امدند ..تو شروع کردی به رفتن...و اين يعنی اب زدن بر چشمان خواب الوده ساده بين..

و گسستن بند از دست و پای نگاه و حرکت بندگان خدا....

برای خوب ديدن... و رها شدن ..و به خدای خود رسيدن..

و فرمودی: هر که از خون دل خويش می تواند مايه گذارد...و برای ديدار الهی جان مايه دارد - پای فرا پيش نهد و با ما بيايد..

که من خود - بامدان- به راه خواهم افتاد...انشاالله

يا حسين...

ای که گفتی:

خط الموت علی ولد ادم مخط القلاده علی جيد الفتاه..

رشته مرگ برای فرزند ادم - چونان گردن بندی است زيبا بر گردن دخترکانی نو رسته....

خدا خودش ميداند. که  دين و دنيای ما - چقدر به - تو -  و کربلای تو نياز مند است..

يا ذبيح الله مرگ تو .. مرگ نيست!!!

اغاز زندگی ست...

به ابی انت و امی و نفسی يا مولای يا ابا عبدالله..

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در دوشنبه 1385/10/11 ساعت 22:11 |

احکام خانواده‏

1 - بينشهاى قرآنى در ساختار كانون خانواده‏

2 - احكام اجازه خواهى‏
الف - احكام عمومى
ب - موارد جواز نگاه ولمس كردن
ج - احكام نگاه كردن به زنان سالخورده
د - احكام نگاه كردن به پسر بچه ودختر بچه
ه - حدود رابطه ميان مرد وزن نامحرم‏

4 - حكم نگاه كردن به منظور ازدواج‏

5 - ازدواج، سنّتى الهى‏
آثار ازدواج‏
ازدواج در خدمت امت‏
ازدواج، يارى دين‏

1 - آنهايى كه با اختلاف دين بر انسان حرام مى‏شوند
2 - محارم نسبى‏
3 - محارم رضاعى‏
بينشهاى وحى‏

شرايط رضاع‏

شرط اول - اين كه شير، پس از ازدواج باشد
شرط دوم - مقدار شير خوارگى
روييدن گوشت، معيار محرميت‏

الف - شير خوارگى يك شبانه روز
ب - شير خوارگى پانزده باره
شرط سوم - شيرخوارگى پيش از گرفتن كودك از شير
شرط چهارم - شير يك مرد

مفهوم احتياط در رضاع‏
فراگيرى محرميت در رضاع‏
حكم خواهر رضاعى
پسر حكم شير خوارگى
پس از ازدواج‏

آداب ومستحبات شير خوارگى
الف - محرمات سببى )105(
ب - آن كه با زنا حرام مى‏گردد
موارد شك‏
ج - حرمت جمع دو خواهر
د - حرمت ازدواج زن در عدّه‏
ه - احكام ازدواج با زن شوهردار
الحاق فرزندان در ازدواج با زن عده ‏دار
تداخل دو عده‏
و - حرمت ازدواج در حال احرام
ز - ازدواج با زانيه‏
فروع زنا
ح - محرمات به سبب لواط
ط - محرمات به سبب لمس ونگاه‏

1 - احكام عقد دائم‏
الف - شرايط صيغه عقد
چگونگى ايجاب وقبول
تبصره
ب - شرايط عاقد
ج - اولياى عقد
مسائل فرعى‏
د - شرايط و حدود اولياى عقد
ه - احكام عقد فضولى‏
و - ادّعاى زوجيّت‏

2 - احكام مهر
ژرف انديشى در آيات‏
فروعى پيرامون مهر

3 - احكام فسخ به سبب عيب يا فريبكارى
الف - عيوب مرد
ب - فريب دادن وعيوب زن‏

احكام نفقه
آداب انفاق در احاديث‏

4 - احكام عقد موقت‏
استحباب متعه‏
چه هنگام، متعه ترك مى‏شود؟
عقد متعه‏
چه كسى متعه مى‏شود؟
ويژگيهاى والاى متعه كننده‏
احكام مهر در متعه‏
احكام مدت در متعه
احكام شرط در متعه‏
احكام فرزندان و جدايى در متعه‏
احكام عده در متعه‏

5 - احكام عزل)294(
الف - عزل مرد
ب - عزل زن

6 - احكام ترك آميزش‏

7 - احكام مربوط به كامجويى از پشت زن

8 - احكام همسر نابالغ‏
فروع

9 - بينشهاى قرآنى پيرامون معاشرت
الف - دوست داشتن زنان
ب - پيوند نكاح‏
ج - رفتار پسنديده
د - رفتار جنسى
ه - حقوق مالى

الف - احكام و آداب زن‏
ب - سنن وآداب دينى پيرامون كودكان‏
ج - آداب نامگذارى فرزند
د - آداب وسنن ولادت‏
ه - آداب رفتار با نوزاد
و - آداب وسنن اسلام در تربيت كودكان‏

1 - آغاز زندگى زناشويى‏

2 - ازدواج، ضرورت گريز ناپذير

3 - دوست داشتن همسران‏
تزويج جوان عزب‏

4 - چگونگى گزينش همسر

5 - شتاب در شوهر دادن دختر

6 - آداب ازدواج‏

نمايه

منبع : سایت شهید آوینی

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 23:30 |

آيين همسردارى

پيشگفتار
هدف ازدواج

بخش اول:وظایف بانوان

شوهردارى
محبت
احترام شوهر
شكايت و درد دل
خوش اخلاق باش
توقعات بيجا
شوهرت را دلدارى بده
سپاسگزار باش
عيبجويى نكن
از غير شوهرت چشم بپوش
حجاب اسلامى
خطاهاى شوهرت را ببخش
با خويشان شوهرت بساز
با شغل شوهرت بساز
اگر ناچاريد در غربت زندگى كنيد...
اگر در خانه كار ميكند...
به ترقى شوهرت كمك كن
مواظب باش منحرف نشود
زنهاى وسواسى
به حرف بدگويان گوش نده
رضايت‏شوهر نه مادر
در خانه هم تميز و زيبا باشيد
برايش مادرى كن
راز نگهدار باش
مديريت او را بپذير
در سختيها سازگار باش
قهر نكن
اگر عصبانى شد سكوت كن.
سرگرميهاى مرد
خانه‏دارى
نظافت
منزل مرتب
تهيه غذا
مهماندارى
امين خانه
اوقات فراغت را تلف نكنيد
شغل بانوان
بچه ‏دارى
ثمره ازدواج
تربيت فرزند
تغذيه و بهداشت
 

بخش دوم:وظایف مردان

سرپرست‏ خانواده
زن‏دارى
مهرورزى كن
به همسرت احترام بگذار
خوش اخلاق باش
درد دلهاى بيفايده
ايراد و بهانه ‏جويى
تسليت و دلجويى
عيبجوئى مكن
به حرف بدگويان ترتيب اثر نده
لغزشهايش را نديده بگير
مادر زن
مراقب باش
تنبيه
مردان بدبين
زن خيانتكار
مردان بدبين
زن خيانتكار
از همسرت پرستارى كن
اقتصاد خانواده
در كارهاى خانه كمك كن
باردارى و زايمان
كمك در بچه‏ دارى
زود به منزل بيا
باوفا باش
تعليم و تربيت
بچه‏دار شدن
بزرگترين مانع حل اختلافات
طلاق

نويسنده:آيت الله ابراهيم امينى

منبع : سایت شهید آوینی

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 23:28 |

مهریه ، جهیزیه و ازدواج

1. مهريّه و جهيزيّه بهترين عروس

در مورد زمان ازدواج حضرت زهراء سلام اللّه عليها بين مورّخين و محدّثين اختلاف نظر است ؛ ولى مشهور آن است كه حضرت در سنين ده سالگى به ازدواج اميرالمؤ منين ، امام علىّ عليه السلام در آمد، كه در ماه مبارك رمضان نامزدى و خطبه نكاح واقع شد؛ و در ماه ذى الحجّة مراسم عروسى انجام گرفت .

]در اين كه مهريّه حضرت فاطمه سلام اللّه عليها و نيز جهيزيّه اش چه مقدار و چه وسايلى بوده ، بين نويسندگان اختلاف نظر است كه در اين نوشتار اشاره اى به مشهور گفتار تاريخ نويسان مى شود:

مهريّه حضرت فاطمه سلام اللّه عليها: دوازده و نيم وَقيه مى باشد كه هر وَقيه معادل چهل درهم مى باشد، بنابر اين مهريّه آن حضرت پانصد درهم بوده است .

و بعضى گفته اند: چهارصد مثقال بوده ، كه هر هفت مثقال ، معادل ده درهم مى باشد.

و عدّه اى هم گفته اند: چهارصد و هشتاد درهم بوده است .

صورت جهيزيّه : طبق روايتى چنين آمده است ، كه حضرت علىّ عليه السلام شتر خود را به مبلغ چهارصد و هشتاد درهم فروخت و آن را به عنوان مهريّه تحويل رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله داد، و حضرت رسول آن ها را در اختيار عمّار ياسر و بعضى ديگر از اصحاب خود قرار داد تا براى دخترش بهترين عروس دنيا جهيزيّه خريدارى نمايند.

صورت جهيزيّه به اين شرح مى باشد:

1 پيراهن عروس ، به قيمت هفت درهم .
2 عبا چادر قُطوانى كوفه اى .
3 پوشيه ، براى پوشش صورت از ديد نامحرمان.
4 رو انداز سياه رنگ .
5 تخت خواب ، جهت ايمنى از حيوانات گزنده .
6 دو عدد گليم كتانى مصرى .
7 چهار عدد بالش و متكّا، كه درون آن ها از گياهان خشك و خوشبو پر شده بود.
8 يك عدد پرده نازك از جنس پشم .
9 يك قطعه حصير، از اطراف بَحرين قَطَر .
10 دستاس ، جهت آرد كردن گندم و.... از سنگ ساخته شده بود.
11 قدح و طشت مِسّى ، براى خمير كردن آرد و شستن لباس .
12 ظرف آب مشگ ، كه از پوست بزغاله بود.
13 قدحى چوبى براى شير و دوغ .
14 مشگ كهنه ، جهت سرد شدن آب .
15 آفتابه و لگن .
16 بستو سبز رنگ ، جهت روغن و ... .
17 كترى سفالى ، شبيه آفتابه .
18 فرش از پوست حيوان ، جهت نشستن .
19 مشک آب ، براى كارهاى متفرقه .
(1)

عروس به سوى حجله يا خانه بخت

در احاديث متعدّدى وارد شده و نيز مورّخين ثبت كرده اند:

چون جشن عروسى حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها برگزار شد و خواستند كه آن عروس بى همتا را به خانه سعادت و بخت ببرند، جبرئيل ، ميكائيل و اسرافيل عليهم السلام به همراه هفتاد هزار فرشته در مشايعت آن عروس شركت كردند.

پس مركب حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله را كه به نام دُلدُل معروف بود آوردند و عروس را برآن سوار نمودند.

و لِجام آن را جبرئيل عليه السلام در دست گرفت و اسرافيل كنار مركب مواظب عروس بود و ميكائيل نيز مُشک و عنبر دود مى كرد.

هنگام حركت عروس از منزل پدر به سوى منزل سعادت يعنى خانه شوهر جبرئيل تكبير مى گفت و ديگر همراهان و مشايعت كنندگان نيز مى گفتند: ((اللّه اكبر)). و از همان زمان بود كه شعار تكبير و صلوات در مجالس عروسى و جشن هاى مذهبى مرسوم گرديد.

در برخى از روايات گفته شده كه در شب عروسى ، يك ظرف شير توسّط حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله براى عروس و داماد فرستاده شد و فرمود كه آن را بياشامند. و در بعضى ديگر از روايات چنين آمده است كه صبح عروسى ، خود حضرت رسول براى عروس و داماد شير آورد و فرمود: بياشامي

صبح عروسى ، پدر عروس جهت ديدار داماد و عروس به منزل ايشان تشريف آورد و ضمن تبريك و تهنيت و بيان تذكّراتى به هر دو نفر، فرمود:
فاطمه جان ! تو را به شخصى شوهر دادم ، كه سرور تمام صالحان و نيكان دنيا و آخرت مى باشد.

و سپس خطاب به داماد كرد و فرمود: اين دخترم بسيار عزيز است ، پس هر كه او را گرامى دارد، مرا گرامى داشته و هر كه به او توهين نمايد، مرا توهين كرده است . و نيز فرمود: خداوند، زمين را مهريّه و صداق دخترم فاطمه قرار داد؛ پس هر كه روى زمين راه رود و مخالف وى باشد، همانا غاصب خواهد بود.
(2)


2. ازدواج با فاطمه دختر پيامبر(ص)

پيامبر خدا پس از سيزده سال سخت كوشى، تلاش در راه ابلاغ رسالت و تحمّل دشوارى‏ها ، شكنجه‏ها و آزارها به مدينه هجرت كرد و حكومت اسلامى را بنياد نهاد.

على ‏عليه السلام از آغازين روزهاى رسالت پيامبرصلى الله عليه وآله، همگام و همراه پيامبر خدا بود و در سال اوّل هجرت، بيست و چهار سال داشت. او بايد ازدواج مى‏كرد و زندگانى مشترك را آغاز مى‏كرد.

فاطمه‏عليها السلام نُه ساله است. (1) او دختر پيامبر خداست و در جايگاهى بلند از فضايل انسانى و ويژگى‏هاى والاى ملكوتى، كه پيامبر خدا بارها او را ستوده و «پاره قلب» خود ناميده است.

موقعيت پيامبرصلى الله عليه وآله در جايگاه زعامت امّت از يك‏سوى، و شخصيت والاى فاطمه‏عليها السلام از سوى ديگر، زمينه‏اى بود تا كسانِ بسيارى - بويژه آنان‏كه از اين‏گونه پيوندها بيشتر در فكر رقم زدن آينده خود هستند، - به خواستگارى بروند. پيامبرصلى الله عليه وآله، يكسر جواب رد مى‏داد و گاه، تصريح مى‏كرد كه منتظر «قضاى الهى» است. (2)

برخى از دوستان على‏عليه السلام و صحابيان پيامبر خدا به وى پيشنهاد كردند كه به خواستگارى فاطمه عليها السلام برود.
على‏عليه السلام، قلبى دارد سرشار از ايمان و سينه‏اى آكنده از عشق؛ امّا دستانى تهى و پيراسته از درهم و دينار. على‏عليه السلام به خانه پيامبر خدا رفت، شكوه و عظمت پيامبر خدا او را از سخن گفتن باز داشت. با چشمانى آميخته با آزرم، نگاهى به پيامبرصلى الله عليه وآله داشت و نگاهى ديگر به زمين.

پيامبرصلى الله عليه وآله با تمهيداتى على‏عليه السلام را به سخن گفتن وا داشت، و چون على‏عليه السلام سخن گفت، فرمود: «چيزى در زندگى دارى؟». جواب، معلوم بود؛ امّا مگر فاطمه‏عليها السلام را همسانى جز على‏عليه السلام و همسرى لايق جز او بود؟!

ازدواج (و به تعبير پيامبر خدا: امر الهى) تحقّق يافت (3) و آن دو بزرگوار، زندگانى مشترك را در اوّلين سال هجرت، (4) با مهريه‏اى بسيار اندك (5) و مراسمى بس ساده (6) و جهيزيه‏اى ساده‏تر (7) آغاز كردند و بدين سان، شكوهمندترين خانه و نقش‏آفرين‏ترين زندگانى مشترك در تاريخ اسلام، رقم خورد.

در كنار خانه پيامبرصلى الله عليه وآله، خانه‏اى خُرد - كه به راستى از همه تاريخ بزرگ‏تر، و غبطه آفرين عرشيان و زمينيان بود -، بر پا شد. اين خانه، سرچشمه فضيلت‏ها، مكرمت‏ها، عشق، ايمان، ايثار ، جهاد، ساده زيستى، ... بود و به راستى خانه‏اى بود كه سر بر عرش مى‏ساييد.

على‏عليه السلام - اين پارساى شب و زمزمه‏گر خلوت‏هاى آن -، شير بيشه نبرد بود و هنوز زخم‏هاى نشسته بر پيكرش التيام نيافته، در جنگى ديگر حاضر بود و رزم‏آورترين و بزرگ‏ترين هماوردجوىِ ميدان.

و فاطمه‏عليها السلام، آرام و پرشكيب، بار زندگى را بر دوش داشت، با كم‏ترين امكانات مى‏ساخت، زخم‏هاى همسر و پدر را مى‏شست (8) و افزون بر همسرى على‏عليه السلام، به تعبير لطيف پيامبر خدا، «براى پدر، مادرى مى‏كرد». (9)

اوّلين ثمر اين پيوند الهى به سال سوم هجرى ديده به جهان گشود كه حسن‏عليه السلام نام گرفت. (10) و دومين آن، حسين عليه السلام بود كه در سال چهارم به دنيا آمد. (11) زينب و امّ كلثوم‏عليهما السلام پس از برادرها پاى به دنيا گذاردند و آخرين آنها، محسن، سقط گرديد و شهد شهادت نوشيد. (12)
 
1.سنن النسائى - به نقل از بريده - : ابوبكر و عمر، از فاطمه‏عليها السلام خواستگارى كردند؛ امّا پيامبر خدا فرمود: «او كوچك است». سپس على‏عليه السلام از او خواستگارى كرد و پيامبر خدا او را به ازدواجش درآورد. (13)

2.الطبقات الكبرى - به نقل از علباء بن احمر يشكرى - : ابوبكر، فاطمه‏عليها السلام را از پيامبرصلى الله عليه وآله خواستگارى كرد؛ امّا پيامبر خدا فرمود: «اى ابوبكر! منتظر تقدير الهى هستم».  ابوبكر، اين را براى عمر باز گفت. پس عمر بدو گفت: اى ابوبكر! تو را رد كرده است. سپس ابوبكر به عمر گفت: تو فاطمه را از پيامبر خدا خواستگارى كن. پس خواستگارى كرد. پيامبرصلى الله عليه وآله به او همانى را گفت كه به ابوبكر گفته بود: «منتظر تقدير الهى هستم». (14)

3.الطبقات الكبرى - به نقل از عطا - : على‏عليه السلام، از فاطمه‏عليها السلام خواستگارى كرد. پس پيامبر خدا به فاطمه‏عليها السلام فرمود: «على تو را ياد مى‏كند!». فاطمه‏عليها السلام ساكت ماند. پس پيامبر خدا او را به ازدواج على‏عليه السلام درآورد. (15)

4.پيامبر خداصلى الله عليه وآله: خداوند به من فرمان داد تا فاطمه را به ازدواج على درآورم. (16)

5.پيامبر خداصلى الله عليه وآله: من هم انسانى مانند شما هستم، از شما زن مى‏گيرم و به شما زن مى‏دهم، مگر فاطمه را كه ازدواجش از آسمان نازل شده است. (17)

6.پيامبر خداصلى الله عليه وآله
- خطاب به فاطمه‏عليها السلام - : به خدا سوگند، در اين‏كه تو را به ازدواج بهترينِ خاندانم درآورم، كوتاهى نكردم! (18)

7.پيامبر خداصلى الله عليه وآله - خطاب به فاطمه‏عليها السلام - : آگاه باش كه براى اين كه تو را به ازدواج بهترينِ خاندانم درآورم، از هيچ كوششى فروگذار نكردم! (19)

8.پيامبر خداصلى الله عليه وآله - خطاب به فاطمه‏عليها السلام - : به جان و دل كوشيدم و برايت بهترينِ خاندانم را يافتم. (20)

9.امام صادق‏عليه السلام:
اگر نبود كه خداوند - تبارك و تعالى - على‏عليه السلام را براى فاطمه‏عليها السلام آفريده بود، برايش هيچ همسرى بر روى زمين نبود، از آدم تا كنون. (21)

10.امام على‏عليه السلام:
پيامبر خدا به من فرمود: «اى على! مردانى از قريش در امر فاطمه بر من خرده گرفتند و گفتند: ما او را از تو خواستگارى كرديم و ندادى؛ ولى او را به ازدواج على درآوردى. و من به ايشان گفتم: به خدا سوگند، شوهردادن و ندادنش به دست من نبود؛ بلكه خداى متعال، او را از شما باز داشت و به ازدواج على درآورد. جبرئيل بر من فرود آمد و گفت: اى محمّد! خداوندِ با جلال و شكوه مى‏گويد: اگر على را نيافريده بودم، براى دخترت فاطمه، همسرى بر روى زمين نبود، از آدم تا كنون». (22)

11.امام على‏عليه السلام:
چون فاطمه‏عليها السلام بالغ شد، بزرگان قريش كه اهل فضل و سابقه در اسلام و داراى شرافت و ثروت بودند، او را خواستگارى كردند؛ ولى هر مردى از قريش كه خواستگارى مى‏كرد، پيامبر خدا از او روى بر مى‏تافت، به گونه‏اى كه برخى از آنان، در پيش خود گمان مى‏بردند كه پيامبر خدا از ايشان ناراحت شده و يا وحى آسمانى درباره ايشان بر پيامبرصلى الله عليه وآله نازل شده است. (23)

12.السنن الكبرى - به نقل از مجاهد، از امام على‏عليه السلام -: از فاطمه‏عليها السلام دختر پيامبرصلى الله عليه وآله، خواستگارى شده بود. زنى از بستگانم به من گفت: آيا مى‏دانى كه فاطمه‏عليها السلام خواستگارى شده است؟ گفتم: نه - يا آرى -. گفت: تو هم او را خواستگارى كن. گفتم: آيا من چيزى دارم كه با آن به خواستگارى بروم؟
پس به خدا سوگند، هماره مرا اميد داد تا اين‏كه به حضور پيامبرصلى الله عليه وآله رسيدم و چون او را بزرگ و گرامى مى‏داشتيم، هنگام نشستن در پيش روى ايشان، زبانم بند آمد و نتوانستم چيزى بگويم.
پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: «آيا حاجتى دارى؟». پس ساكت ماندم. آن را سه بار تكرار كرد و فرمود: «شايد به خواستگارى فاطمه آمده‏اى؟».
گفتم: آرى، اى پيامبرخدا. فرمود: «آيا چيزى دارى كه مهرش كنى؟». گفتم: نه به خدا، اى پيامبر خدا. فرمود: «پس زرهى را كه بدان مسلّحت كرده بودم، چه كردى؟». گفتم: به خدا سوگند، آن، زرهى ساخته عشيره حُطَم است و بيش از چهار صد درهم نمى‏ارزد. فرمود: «برو كه او را به ازدواجت درآوردم و همان زره را به عنوان مهر برايش بفرست». (24)

13.الأمالى - به نقل از ضحاك بن مزاحم - : شنيدم على بن ابى طالب‏عليه السلام مى‏گويد كه ابوبكر و عمر نزد من آمدند و گفتند: چرا نزد پيامبر خدا نمى‏روى تا فاطمه‏عليها السلام را خواستگارى كنى. پس نزد پيامبر خدا رفتم. چون مرا ديد، خنديد. سپس فرمود: «اى ابوالحسن! به چه كار آمده‏اى و حاجتت چيست؟».
على‏عليه السلام [در ادامه] گفت: خويشاوندى و سابقه‏ام در اسلام و يارى كردن او و جهادم را ذكر كردم. پس فرمود: «اى على! راست گفتى و برتر از چيزهايى هستى كه مى‏گويى». پس گفتم: اى پيامبرخدا! فاطمه را به ازدواج من در مى‏آورى؟ فرمود: «اى على! مردانى او را پيش از تو خواستگارى كردند و به فاطمه‏عليها السلام گفتم؛ ولى در چهره‏اش كراهت ديدم؛ امّا منتظر باش تا به سويت باز گردم».

پس پيامبر خدا بر فاطمه‏عليها السلام وارد شد. فاطمه‏عليها السلام از جا برخاست و رداى پدر را گرفت و كفش‏هايش را درآورد و آبْ‏دست برايش آورد و دست و پاى او را شُست و سپس نشست.

پس پيامبر خدا به او فرمود: «اى فاطمه!». پاسخ داد: بلى، چه مى‏خواهى، اى پيامبر خدا؟ فرمود : «على بن ابى طالب، كسى است كه خويشاوندى و فضيلت و اسلامش را مى‏شناسى و من از خدا خواسته‏ام كه تو را به ازدواج بهترينِ آفريدگانش و محبوب‏ترينِ آنان در نزدش درآورد و على از تو خواستگارى كرده است. چه نظرى دارى؟».

فاطمه‏عليها السلام ساكت ماند و صورتش را برنگردانْد و پيامبر خدا كراهتى در چهره‏اش نديد. پس برخاست، در حالى كه مى‏گفت: «اللَّه اكبر! سكوت او نشانه رضايت اوست». پس جبرئيل نزدش آمد و گفت: اى محمّد! او را به ازدواج على بن ابى طالب‏عليه السلام درآور كه خداوند، او را براى وى و وى را براى او پسنديده است. (25)

14.الكافى
- به نقل از سعيد بن مسيّب - : به على بن حسين‏عليه السلام گفتم: چه هنگام پيامبر خدا، فاطمه‏عليها السلام را به ازدواج على‏عليه السلام درآورد؟ فرمود: «در مدينه، يك‏سال پس از هجرت، و فاطمه‏عليها السلام در آن زمان، نُه ساله بود». (26)
 

15.تاريخ اليعقوبى - در ذكر ازدواج فاطمه‏عليها السلام - : پيامبر خدا دو ماه پس از ورودش فاطمه‏عليها السلام را به ازدواج على‏عليه السلام درآورد، در حالى كه گروهى از مهاجران، او را از پيامبر خدا خواستگارى كرده بودند. پس چون پيامبرصلى الله عليه وآله او را به ازدواج على‏عليه السلام درآورد، خرده‏گيرى كردند. پيامبر خدا فرمود: «من او را به ازدواج على در نياوردم، بلكه خداوند درآورد». (27)

16.الأمالى: روايت شده كه امير مؤمنان، فاطمه‏عليها السلام را شانزده روز پس از وفات خواهرش رقيّه، همسر عثمان، به خانه بُرد و اين، پس از بازگشت از جنگ بدر و سپرى شدن چند روز از ماه شوّال بود.
و روايت شده است كه او را سه‏شنبه، شش روز از ذى‏حجّه سپرى شده، به خانه برد و خداوند متعال، داناتر است. (28)

17.المعجم الأوسط
- به نقل از جابر بن عبداللَّه - : ما در مراسم عروسى على بن ابى طالب‏عليه السلام و فاطمه‏عليها السلام دختر پيامبر خدا حاضر شديم. پس بهترين «حيس» (29) را در آن عروسى خورديم و پيامبر خدا، روغن و خرما برايمان آماده ساخت و ما خورديم و تشك آن دو در شب عروسى، پوست قوچ بود. (30)

18.الطبقات الكبرى
- به نقل از اسماء بنت عُمَيس، خطاب به اُمّ جعفر - : جهاز جدّه‏ات فاطمه‏عليها السلام براى جدّت على‏عليه السلام آماده شد و درون رختخواب و پشتى‏هايشان، جز ليف خرما نبود.
على‏عليه السلام، در عروسى فاطمه‏عليها السلام، وليمه‏اى داد كه در آن زمان، وليمه‏اى برتر از آن نبود. زرهش را نزد يك يهودى در برابر مقدارى جو به رهن گذاشت. (31)

19.سنن ابن ماجة
- به نقل از عايشه و امّ سلمه - : پيامبر خدا به ما فرمان داد كه جهاز فاطمه‏عليها السلام را آماده كنيم تا او را به خانه على‏عليه السلام بفرستيم. پس به سراغ خانه رفتيم و كف اتاق را با خاك نرم اطراف مَسيل، فرش كرديم. سپس دو بالش را از ليف (خرما) كه با دست، آن را زده و حلّاجى كرده بوديم، پر كرديم.

سپس پيامبر خدا به ما خرما و كشمش خورانْد و آب گوارا نوشاند و چوبى را در گوشه اتاق نصب كرديم تا بر آن، لباس آويزان كنند و مشك آب بياويزند. پس بهتر از عروسى فاطمه‏عليها السلام عروسى‏اى نديديم (32). (33)

20.امام على‏عليه السلام: چون خواستم فاطمه‏عليها السلام را به خانه بياورم، پيامبر خدا، ظرف زرّينى (34) به من داد و فرمود: «با [پول] اين ظرف، خوراكى براى وليمه عروسى‏ات بخر».
پس به سوى محافل انصار به راه افتادم و به نزد محمد بن مسلمه در جايگاه خشك كردن خرماهايش رفتم. از كارش فارغ شده بود. به او گفتم: در برابر اين ظرف، خوراكى به من بفروش. پس طعامى به من داد و من برداشتم. آن‏گاه گفت: تو كيستى؟ گفتم: على بن ابى طالب.

گفت: پسرعموى پيامبر خدا؟ گفتم: آرى. گفت: و با اين خوراك چه مى‏كنى؟ گفتم: عروسى مى‏كنم . گفت: با چه كسى؟ گفتم: دختر پيامبر خدا. گفت: پس اين خوراك و اين ظرف زرّين را بگير و براى تو باشد.
پس آن را گرفتم و بازگشتم و همسرم را پيش خود آوردم.

و خانه فاطمه‏عليها السلام، از آنِ حارثة بن نعمان بود. فاطمه‏عليها السلام از پيامبرصلى الله عليه وآله خواست كه جايش را تغيير دهد؛ امّا پيامبر خدا به او فرمود: «آن‏قدر حارثه به خاطر ما تغيير مكان داده است كه من از او شرم مى‏كنم». چون حارثه اين را شنيد، از آن خانه نقل مكان كرد و فاطمه‏ عليها السلام را در آن جاى داد. (35)

21.المصنّف
- به نقل از ابن عبّاس - : [پيامبرصلى الله عليه وآله] بلال را فرا خواند و فرمود: «اى بلال! من دخترم را به ازدواج پسرعمويم درآورده‏ام و دوست مى‏دارم كه غذا دادن هنگام ازدواج، از سنّت‏هاى امّتم شود. پس به پيش گلّه برو و گوسفندى و چهار يا پنج مُد (36) بگير و كاسه‏اى برايم بگذار تا شايد مهاجران و انصار را بر آن گِرد آورم و هرگاه از كارت فارغ شدى، مرا آگاه كن».

پس بلال رفت و فرمان را اجرا كرد و كاسه را نزد پيامبر خدا آورد و در جلوى حضرت نهاد. پيامبر خدا از سرِ كاسه برداشت و فرمود: «مردم را دسته دسته وارد كن و هيچ دسته‏اى دوباره باز نگردد». پس مردم وارد مى‏شدند و هرگاه دسته‏اى غذايش را تمام مى‏كرد، دسته‏اى ديگر وارد مى‏شد تا آن كه همه فارغ شدند.

سپس پيامبرصلى الله عليه وآله به سوى آنچه باقى مانده بود، توجه كرد و آب دهان مبارك خود را در آن ريخت و غذا بركت كرد و فرمود: «اى بلال! آن را براى مادرانت (همسران پيامبر خدا) ببر و به آنان بگو: بخوريد و به كسانى هم كه بر شما وارد مى‏شوند، بخورانيد». (37)

22.كتاب من لايحضره الفقيه
- به نقل از جابر بن عبد اللَّه انصارى، در ذكر ازدواج فاطمه‏عليها السلام -: چون شب زفاف شد، اسب خاكسترى رنگ پيامبرصلى الله عليه وآله را برايش آوردند و بر رويش روپوشى از مخمل انداخته شد. پيامبرصلى الله عليه وآله به فاطمه‏عليها السلام فرمود: «سوار شو» و به سلمان فرمان داد كه زمام آن را بكشد و پيامبرصلى الله عليه وآله، خود از پى، آن را مى‏راند.

در همين حال كه در ميان راه بودند، پيامبرصلى الله عليه وآله صداى فرود آمدن چيزى را شنيد، كه جبرئيل بود با هفتاد هزار فرشته، و ميكائيل به همراه هفتاد هزار فرشته. پس پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: «چه چيزْ شما را به زمين فرود آورده است؟». گفتند: آمده‏ايم تا فاطمه‏عليها السلام را به خانه همسرش ببريم. و جبرئيل، تكبير گفت و ميكائيل، تكبير گفت و فرشتگان، تكبير گفتند و محمّدصلى الله عليه وآله، تكبير گفت. پس، از همان شب، تكبير گفتن در عروسى‏ها رسم شد. (38)

23.امام على‏عليه السلام
- در ذكر ازدواجش با فاطمه‏عليها السلام -: سپس پيامبر خدا مرا صدا كرد: «اى على!». گفتم: بلى، اى پيامبر خدا. فرمود: «به خانه‏ات وارد شو و با همسرت لطيف و سازگار باش كه فاطمه، پاره تن من است. هرچه او را رنج دهد، مرا رنج مى‏دهد، و هرچه او را شادمان كند، مرا شادمان مى‏كند . شما را به خداوند مى‏سپارم و خدا را به جاى خود، بر شما مى‏گمارم». (39)

ر. ك: ج 8، ص 102 (برگزيده خدا).

ج 8، ص 80 (از فاطمه براى من عزيزتر) .

پاورقى

1. الكافى: 8/340/536، مختصر بصائر الدرجات: 130. نيز، ر . ك : إعلام الورى : 1/290 .
2. الطبقات الكبرى: 8/19، أنساب الأشراف: 2/30.
3. المعجم الكبير : 10/ 156 / 10305، تاريخ دمشق : 42/ 125 / 8494 .
4. الطبقات الكبرى: 8/22، تاريخ اليعقوبى: 2/41، ر. ك: الكافى: 8/340/536، الأمالى، طوسى: 43/47.
از منابع تاريخى استفاده مى‏شود كه ميان عقد و زفاف على‏عليه السلام بافاطمه‏عليها السلام مدتى فاصله شده و عقد، اندكى پس از رسيدن به مدينه منوره و زفاف، پس از جنگ بدر بوده است و توجه به اين نكته مى‏تواند تعارض ميان روايت‏هاى موجود را حل نمايد.
5. مسند ابن حنبل: 1/174/603، السنن الكبرى: 7/383/1435214350 .
6. الطبقات الكبرى: 8 / 23، الأمالى، طوسى: 43 / 47، بشارة المصطفى: 267.
7. سنن النسائى: 6 / 135، مسند ابن حنبل: 1 / 183 / 643، المستدرك على الصحيحين: 2 / 202 / 2755، الأمالى، طوسى: 40 / 45.
8. الإرشاد: 1 / 89، إعلام الورى: 1 / 378، المغازى: 1 / 249.
9. شايد بدين جهت، يكى از كنيه‏هاى ايشان، «اُمّ أبيها» است، ر. ك : مقاتل الطالبيّين: 57، مناقب آل أبى طالب: 3 / 357، الاستيعاب: 4 / 452 / 3491، تهذيب الكمال: 35 / 247 / 7899.
10. تاريخ الطبرى: 2 / 537، تاريخ دمشق: 13 / 167 - 168 و 173، تهذيب التهذيب: 1 / 560 / 1490.
11. مروج الذهب: 2/ 295، تاريخ دمشق: 14/ 115 و 121.
12. معانى الأخبار: 206، الاحتجاج: 1/ 212 / 38، الاختصاص: 185.
13. سنن النسائى: 6/62، المستدرك على الصحيحين: 2/181/2705.
14. الطبقات الكبرى: 8/19، أنساب الأشراف: 2/30 .
15. الطبقات الكبرى: 8/20، ذخائر العقبى: 69، كشف الغمّة: 1/365.
16. المعجم الكبير: 10/156/10305 ، ذخائر العقبى: 70 .
17. الكافى: 5/568/54 ، كتاب من لا يحضره الفقيه: 3/393/4382.
18. خصائص أميرالمؤمنين: 233/125 ، الطبقات الكبرى: 8/24 .
19. الطبقات الكبرى: 8/24 ، كنز العمّال: 11/606/32930.
20. المعجم الكبير: 22/412/1022، كفاية الطالب: 306، كنز العمّال: 11/606/32928.
21. الكافى: 1/461/10 ، تهذيب الأحكام: 7/470/1882 .
22. عيون أخبار الرضا: 1/225/3 .
23. المناقب: 343/364، كشف الغمّة: 1/353.
24. السنن الكبرى: 7/383/14351، المناقب: 335/356.
25. الأمالى ، طوسى: 39/44، بشارة المصطفى: 261.
26. الكافى: 8/340/536، مختصر بصائر الدرجات: 130. نيز، ر. ك : كشف الغمّة: 1/364.
27. تاريخ اليعقوبى: 2/41.
28. الأمالى ، طوسى: 43/47، بشارة المصطفى: 267.
29. حيس به خرمايى گفته مى‏شود كه با روغن و پنير تُرش آميخته و شورانيده شود تا هسته آن بيرون آيد و همچون تَريد گردد (فرهنگ لاروس، ذيل واژه «حيس»).
30. المعجم الأوسط : 6/290/6441 ، مجمع الزوائد : 9/336/15215 .
31. الطبقات الكبرى: 8/23، ذخائر العقبى: 74 .
32. سنن ابن ماجة: 1/616/1911.
33. با مراجعه به زندگى نامه راويان اين احاديث يعنى اسماء بنت عميس، اُمّ سلمه و سلمان فارسى، مى‏يابيم كه اسماء در سال اول ودوم هجرى در حبشه بوده، ام سلمه هنوز همسر پيامبرصلى الله عليه وآله نشده و سلمان به مدينه نيامده است . از اين رو، روايت حضور آنان در مراسم ازدواج حضرت زهراعليها السلام مورد ترديد است.
34. به احتمال فراوان، اين ظرف، جزو سهم پيامبرصلى الله عليه وآله از غنيمت بوده است. (م)
35. الأخبار الموفّقيّات: 375/231 .
36. هر «مُدّ»، برابر ده سير، يعنى 750 گرم است.
37. المصنّف: 5/487/9782، المعجم الكبير: 22/411/1022 .
38. كتاب من لا يحضره الفقيه: 3/401/4402، الأمالى ، طوسى: 258/464 .
39. المناقب: 353/364، كشف الغمّة: 1/363.

دانشنامه امام علی(ع) - فصل سوم

منبع : سایت شهید آوینی

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 23:11 |

خواستگاران فاطمه (س)


 «لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة‏» (1)

دو سال،يا اندكى بيشتر از اقامت مهاجران در مدينه گذشت.در اين دو سال دگرگونى چشم گيرى در وضع سياسى و اجتماعى مسلمانان پديد گرديد.نيز بعض سريه‏ها (2) با پيروزى برگشتند.و نتيجه پيروزى آنان گشايشى اندك در كار مسلمانان،و تثبيت موقعيت ايشان در ديده قبيله‏هاى مخالف بود.نيز قبيله‏هايى چند كه پس از درگيرى مسلمانان با يهوديان،و منافقان مدينه در حالت دو دلى بسر مى‏بردند،كم و بيش بى طرف ماندند و يا به مسلمانان پيوستند.
مهمتر از همه پيروزى در غزوه بدر بود كه قدرت افسانه‏اى مكه را در هم ريخت،و شمت‏خيره كننده سران قريش را از ميان برد.و آنانكه هنوز هم نمى‏خواستند مكه را از خود برنجانند دانستند كه قريش و بازرگانان آنان هم شكست پذيرند.

در زندگانى داخلى رسول خدا (ص) نيز تغييرى رخ داد. سوده دختر زمعة بن قيس و عايشه دختر ابو بكر،در خانه او بسر مى‏بردند. عروسى سوده چند ماه پيش از هجرت (3) و عروسى عايشه در شوال سال نخستين هجرت صورت گرفت (4) .هر چند هيچ يك از اين دو زن-چه در نظر او و چه در نظر پدرش،جاى خالى خديجه را پر نمي كردند اما بهر حال هر يك از جهتى مراقب حال پيغمبر بودند و فاطمه (ع) از اين نظر ديگر براى پدر نگرانى نداشت.عايشه دخترى نه ساله و سوده بيوه سكران بن عمرو بن عبد شمس بود.
سكران با مهاجران دسته دوم به حبشه رفت و در اين سفر سوده را نيز همراه خود برد (5) وى پس از بازگشت‏به مكه در گذشت و پيغمبر آن بيوه را خواستگارى كرد.حال اگر فاطمه (ع) به خانه شوى برود،در خانه پدرش كسانى هستند كه نگاهبان حال او باشند.

مسلم است كه فاطمه (ع) خواهان بسيارى داشته است.در اين باره نيازى بذكر روايات نداريم.پدرش پيش از آنكه به پيغمبرى رسد در ديده همشهريان مقامى ارجمند داشت.دو خواهر فاطمه (ع) پيش از ظهور اسلام زن دو پسر مرد سرشناس خاندان هاشم،عبد العزى بن عبد المطلب (ابو لهب) شدند،و نزد شوهران گرامى بودند.اگر سوره تبت در نكوهش پدر شوى آنان نازل نمى‏شد،و اگر آن مرد لجوج و يا زن او با سرسختى تمام از فرزندانشان نمى‏خواستند زنان خود را رها كنند،آنان از اين پيوند خشنود و شادمان بودند.ليكن باصرار ابو لهب بين آنان جدائى صورت گرفت.

اين زنان پس از آنكه از همسران خود جدا شدند و اسلام آوردند،يكى پس از ديگرى به عثمان بن عفان مرد مالدار و ارجمند قريش شوهر كردند.زينب خواهر ديگر او زن پسر خاله خود ابو العاص بن ربيع بود (6) چون محمد (ص) به پيغمبرى مبعوث شد،و خديجه و دخترانش بدو گرويدند،ابو العاص بر دين قريش باقى ماند.
بزرگان طائفه وى از او خواستند زن خود را طلاق گويد و آنان هر دخترى را كه دوست ميدارد بزنى بدو دهند.ابو العاص نپذيرفت و گفت او بهترين همسر است.ابو العاص در جنگ بدر اسير شد،و پيغمبر دستور آزادى او را داد،بدان شرط كه زينب را بمدينه بفرستد.اين چند تن همگى مردانى بنام بودند،و نزد كسان خود و ديگران حرمت داشتند.اكنون كه محمد (ص) به پيغمبرى رسيده و يثرب در اطاعت اوست و مكه از او در حالت‏بيم و احتياط بسر مى‏برد،طبيعى است كه كسانى با موقعيت‏بهتر آماده خواستگارى فاطمه (ع) باشند.
و اگر زينب و ام كلثوم و رقيه پيش از اسلام به شوى رفتند، تربيت زهرا (ع) چنانكه نوشتيم در خانه وحى و مركز نزول قرآن بود.چنانكه در صفحات اين كتاب خواهيد ديد و سند آن ماخذ دست اول تاريخ اسلام است،عمر و ابو بكر هر يك خواهان فاطمه بودند،ليكن چون خواست ‏خود را با پيغمبر در ميان نهادند، وى گفت منتظر قضاء الهى هستم. (7)

نسائى كه از محدثان بزرگ اهل سنت است در سنن گويد:پيغمبر (ص) در پاسخ آنان گفت:«فاطمه خردسال است،و چون على (ع) او را از وى خواستگارى كرد،پذيرفت (8) اما نسائى اين حديث را ذيل بابى كه بعنوان‏«برابرى سن زن و مرد»نوشته آورده است.بارى از ميان خواستگاران نام اين دو تن را از آن جهت نوشته‏ اند كه از لحاظ شخصيت‏ سرشناس‏تر از ديگران‏ند، نه آنكه خواستگاران دختر پيغمبر تنها اين دو مرد سالخورده بودند.يعقوبى نوشته است گروهى از مهاجران فاطمه را از پدرش خواستگارى كردند. (9)

آنچه درباره خواستگارى فاطمه (ع) و زناشوئى او با على عليه السلام خواهيم نوشت، در كتاب‏هاى شيعه و سنى آمده است.
روايت‏هاى ديگر نيز موجود است و مضمون آنها همين است كه در اين روايت‏ها خواهيد ديد.تنها ممكن است اندك اختلافى در لفظ روايت‏ها ديده شود.اين روايت‏ها و نيز آنچه مورخانى چون بلاذرى،ابن اسحاق،ابن هشام،طبرى و عالمانى چون كلينى و مفيد و شيخ طوسى نوشته‏ اند، تنها سند نويسندگان پس از آنهاست. شيعه يا سنى، شرقى يا غربى، هر كس بخواهد درباره حوادث قرن اول و دوم كتابى بنويسد يا تحقيقى كند، بايد به همين كتاب‏ها مراجعه كند، و اين كارى است كه نويسنده اين كتاب كرده است.

اگر مطلبى در كتابهاى شرق شناسان ديده شود كه در هيچ يك از اين سندها نيامده باشد بايد آنرا نپذيرفت، و يا لااقل در درستى آن ترديد كرد، نه آنكه بگوئيم آنها مداركى داشته‏ اند كه در اختيار ما نيست...

چنانكه نوشتيم و آنچنانكه كتاب‏هاى محدثان و مؤرخان طبقه اول و سندهاى اصلى شيعه و سنى به صراحت تمام نوشته‏اند،و آنچنانكه قرينه‏هاى خارجى نوشته اين مورخان را تاييد مى‏كند،دختر پيغمبر خواستگارانى داشت،ليكن پدرش از ميان همه پسر عموهاى خود على بن ابى طالب را براى شوهرى او برگزيد.و بدخترش گفت ترا به كسى بزنى مى‏دهم كه از همه نيكو خوى‏تر و در مسلمانى پيش قدم‏تر است. (10)

ابن سعد نويسد:چون ابو بكر و عمر از پيغمبر پاسخ موافق نشنيدند على را گفتند تو بخواستگارى او برو !و هم او نويسد: تنى چند از انصار على را گفتند: فاطمه را خواستگارى كن! وى بخانه پيغمبر رفت و نزد او نشست،پيغمبر پرسيد:
 
-پسر ابو طالب براى چه آمده است؟

-براى خواستگارى فاطمه!
مرحبا و اهلا!و جز اين جمله چيزى نفرمود.
چون على نزد آن چند تن آمد پرسيدند:

-چه شد؟

-در پاسخ من گفت،مرحبا و اهلا.

-همين جمله بس است.به تو اهل و رحب بخشيد (11) گويا اين اختصاص كه نصيب على (ع) گرديد و امتياز قبول كه در خواستگارى فاطمه يافت‏ بر تنى چند گران افتاده است.

مجلسى بنقل از عيون اخبار الرضا چنين نوشته است:
پيغمبر (ص) على (ع) را گفت مردانى از قريش از من رنجيدند كه چرا دخترم را بآنان ندادم. من در پاسخ آنان گفتم:اين كار به اراده خدا بوده است. كسى جز على شايستگى همسرى فاطمه را نداشت (12)

بارى مجلسى به نقل از امالى شيخ طوسى چنين نويسد:

على (ع) گفت،ابو بكر و عمر نزد من آمدند و گفتند چرا فاطمه را از پيغمبر خواستگارى نمى‏كنى؟من نزد پيغمبر رفتم.چون مرا ديد خندان شد.پرسيد ابو الحسن،براى چه آمده‏اى؟ من پيوندم را با او، و سبقت‏ خود را در اسلام، و جهادم را در راه دين بر شمردم.
فرمود راست ميگوئى!تو فاضلتر از آنى كه بر مى‏شمارى!گفتم براى خواستگارى فاطمه آمده‏ام.گفت على! پيش از تو كسانى بخواستگارى او آمده بودند اما دخترم نپذيرفت.بگذار ببينم وى چه مى‏گويد.

سپس به خانه رفت و بدخترش گفت على تو را از من خواستگارى كرده است.تو پيوند او را با ما و پيشى او را در اسلام مى‏دانى و از فضيلت او آگاهى. زهرا (ع) بى آنكه چهره خود را برگرداند خاموش ماند.
پيغمبر چون آثار خشنودى در آن ديد گفت الله اكبر.خاموشى او علامت رضاى اوست (13)

شيخ طوسى در امالى آورده است كه:چون پيغمبر به زناشوئى على و فاطمه رضايت داد،فاطمه (ع) گريان شد پيغمبر گفت ‏بخدا اگر در اهل بيت من بهتر از او كسى بود ترا بدو ميدادم. (14)

و نيز مؤلف كشف الغمه و بنقل از او مجلسى نوشته است:على (ع) به پيغمبر گفت:
 
-پدر و مادرم فداى تو باد تو ميدانى كه مرا در كودكى از پدرم ابو طالب و مادرم فاطمه بنت اسد گرفتى،و در سايه تربيت‏ خود پروردى،و در اين پرورش از پدر و مادر بر من مهربانتر بودى، و از سرگردانى و شك كه پدران من دچار آن بودند رهانيدى.تو در دنيا و آخرت تنها مايه و اندوخته من هستى اكنون كه خدا مرا به تو نيرومند ساخته است،مى‏خواهم براى خود سامانى ترتيب دهم و زنى بگيرم.من براى خواستگارى فاطمه آمده‏ام.آيا دخترت را به من خواهى داد؟

ام سلمه گويد چهره رسول خدا از شادمانى بر افروخت و در روى على خنديد و گفت آيا چيزى دارى كه مهريه دخترم باشد على گفت:حال من بر تو پنهان نيست.جز شمشير و شترى آبكش چيزى ندارم.پيغمبر گفت:شمشير را براى جهاد،و شتر را براى آب دادن خرما بنان خود و باركشى در سفر مى‏خواهى همان زره را مهر قرار مى‏دهم (15) .ولى چنانكه نوشتيم اگر ام سلمه در اين ماجرا حاضر بوده حضورش بر حسب اتفاق است چه او در اين هنگام زن پيغمبر (ص) نبوده است.

زبير بكار كه كتاب او الموفقيات از مصادر قديمى بشمار ميرود از گفته على (ع) چنين آورده است:

-نزد رسول خدا رفتم و در پيش روى او خاموش نشستم.چرا كه حشمت و حرمت او را كسى نداشت.چون خاموشى مرا ديد پرسيد: -ابو الحسن! (16) چه مى‏خواهى؟من همچنان خاموش ماندم تا پيغمبر سه بار پرسش خود را مكرر فرمود سپس گفت:

-گويا فاطمه را مى‏خواهى؟

-آرى!

-آن زره كه بتو دادم چه شد؟

-دارم!

-همان زره را كابين فاطمه قرار بده (17)

در بعض روايات ابن سعد،بجاى زره پوست گوسفند و پيراهن يمانى فرسوده نوشته است.

و بعضى گويند كه على (ع) شتر خود را فروخت و بهاى آنرا كابين قرار داد.بهاى اين زره يا رقم اين كابين چه بوده است؟حميرى مؤلف قرب الاسناد آنرا سى درهم نوشته است (18) و ديگران تا چهار صد و هشتاد درهم نوشته‏اند.

ابن سعد در يكى از روايات خود بهاى زره را چهار درهم (19) نوشته است،كه گمان دارم تصحيفى از چهار صد است.يعنى رقم اربعماة را اربع ضبط كرده است.و ابن قتيبه بهاى زره را سيصد و بروايتى چهار صد و هشتاد درهم مى‏نويسد (20) .

بارى كابين دختر پيغمبر چهار صد درهم يا اندكى بيشتر و يا كمتر بود همين و همين،و بدين سادگى نيز پيوند برقرار گرديد.پيوندى مقدس است كه بايد دو تن شريك غم و شادى زندگانى يكديگر باشند. كالائى بفروش نمى‏رفت تا خريدار و فروشنده بر سر بهاى آن با يكديگر گفتگو كنند. زره،پوست گوسفند يا پيراهن يمانى هر چه بوده است،بفروش رسيد و بهاى آنرا نزد پيغمبر آوردند.

رسول خدا بى آنكه آنرا بشمارد، اندكى از پول را به بلال داد و گفت‏ با اين پول براى دخترم بوى خوش بخر! سپس مانده را به ابو بكر داد و گفت ‏با اين پول آنچه را دخترم بدان نيازمند است آماده ساز. عمار ياسر و چند تن از ياران خود را با ابو بكر همراه كرد تا با صواب ديد او جهاز زهرا را آماده سازند.فهرستى كه شيخ طوسى براى جهاز نوشته چنين است:

پيراهنى به بهاى هفت درهم. چارقدى به بهاى چهار درهم. قطيفه مشكى بافت ‏خيبر، تخت‏خوابى بافته از برگ خرما. دو گستردنى (تشك) كه رويهاى آن كتان ستبر بود يكى را از ليف خرما و ديگرى را از پشم گوسفند پر كرده بودند. چهار بالش از چرم طائف كه از اذخر (21) پر شده بود.پرده‏ اى از پشم. يك تخته بورياى بافت هجر (22) آسياى دستى. لگنى از مس، مشكى از چرم، قدحى چوبين، كاسه ‏اى گود براى دوشيدن شير در آن، مشكى براى آب، مطهره‏ اى (23) اندوده به زفت، سبوئى سبز، چند كوزه گلى. (24)

چون جهاز را نزد پيغمبر آوردند آنرا بررسى كرد و گفت:خدا به اهل بيت ‏بركت دهد.

هنگام خواندن خطبه زناشوئى رسيد.ابن شهر آشوب در مناقب و مجلسى در بحار و جمعى از علما و محدثان شيعه اين خطبه را با عبارت‏هاى مختلف و بصورت‏هاى گوناگون نوشته‏اند. از ميان آنها اين صورت كه بيشتر محدثان آنرا ضبط كرده‏اند،انتخاب شد.كسيكه تفصيل بيشترى بخواهد بايد به بحار الانوار رجوع كند:

سپاس خدائى كه او را به نعمتش ستايش كنند،و بقدرتش پرستش،حكومتش را گوش به فرمان‏اند،و از عقوبتش ترسان،و عطائى را كه نزد اوست ‏خواهان،و فرمان او در زمين و آسمان روان.
خدائى كه آفريدگان را بقدرت خود بيافريد،و هر يك را تكليفى فرمود كه در خود او مى‏ديد و بر دين خود ارجمند ساخت،و به پيغمبرش محمد گرامى فرمود و بنواخت.خداى تعالى زناشوئى را پيوندى ديگر كرد و آنرا واجب فرمود.بدين پيوند،خويشاوندى را در هم پيوست،و اين سنت را در گردن مردمان بست.
مى‏فرمايد:«اوست كه آفريد از آب بشرى را،پس گردانيدش نسبى و پيوندى و پروردگار تو تواناست‏». (25) همانا خداى تعالى مرا فرموده است كه فاطمه را بزنى به على بدهم و من او را به چهار صد مثقال نقره بدو بزنى دادم.

-على! راضى هستى.

-آرى يا رسول الله.
چنانكه نوشتيم ابن شهر آشوب در مناقب (26) خطبه را بدين عبارت آورده و مجلسى نيز آنرا بهمين صورت از كشف الغمه نقل كرده است (27) و پس از آن يك سطر ديگر اضافه دارد.

پى‏نوشتها:

1.احزاب:21.
2.دسته اعزامى بجنگ كه پيغمبر شخصا در آن دسته شركت نداشت.
3.بلاذرى.انساب الاشراف ص 407.
4.همان كتاب ص 409.
5.انساب الاشراف ص 219 و رجوع شود به الاصابه ج 2 ص 10.
6.انساب الاشراف ص 397.
7.ابن سعد طبقات ج 8 ص 11.
8.سنن ج 6 ص 62.فاطمة الزهراء ص 25 ج 2.
9.ج 2 ص 31.
10.الرياض النضرة ج 2 ص 182.الغدير ج 3 ص 20 و رجوع كنيد به فصل‏«گزيده‏اى از شعراى عربى‏».
11.الطبقات الكبرى ج 8 ص 12،و نگاه كنيد به الصواعق المحرقه ص 162 و رجوع به انساب الاشراف ص 402 شود.
12.بحار ص 92 و رجوع كنيد به فصل‏«گزيده‏اى از شعراى عربى‏».
13.بحار ص 93.
14.امالى ج 1 ص 39.
15.كشف الغمة ج 1 ص 355.بحار ج 43 ص 126.
16.اين تعبير (ابو الحسن) در بعض روايات ديگر نيز ديده مى‏شود معمولا كنيه از نام نخستين فرزند گرفته مى‏شود .
(هر چند شرط اساسى نيست) و ممكن است على (ع) هنگام روايت‏بجاى نام خويش كنيه را آورده باشد و يا راويان چنين تعبيرى كرده‏اند.
17.الاخبار الموفقيات ص 375 و رجوع كنيد به كشف الغمة ج 1 ص 348 و بحار ج 43 ص 119.
18.بحار ج 43 ص 105.
19.ابن سعد طبقات ج 8 ص 12.
20.عيون الاخبار ج 4 ص 70.
21.كاه مكى.گياه بوريا.گياهى است‏با برگ ريز كه برگ آن خاصيت داروئى نيز دارد.
22.گويا مقصود از اين هجر،مركز بحرين است.نيز هجر،دهى بوده است نزديك مدينه.
23.ابريق.آبدستان.آنچه بدان طهارت كنند.
24.امالى ج 1 ص 39.
25.الحمد لله المحمود بنعمته.المعبود بقدرته.المطاع فى سلطانه،المرهوب من عذابه المرغوب اليه فيما عنده.النافذ امره فى ارضه و سمائه.الذى خلق الخلق بقدرته.و ميزهم باحكامه و اعزهم بدينه.و اكرمهم بنبيه محمد.ثم ان الله جعل المصاهرة نسبا لا حقا و امرا مفترضا.و شبح بها الارحام و الزمها الانام.فقال تبارك اسمه و تعالى جده‏«و هو الذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا. (الفرقان:56) .
26.ج 3 ص 350.
27.بحار ج 43 ص 119.

 

منبع : سایت شهید آوینی

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 23:10 |

ازدواج با فاطمه دختر پيامبر(ص)

پيامبر خدا پس از سيزده سال سخت كوشى، تلاش در راه ابلاغ رسالت و تحمّل دشوارى‏ها ، شكنجه‏ها و آزارها به مدينه هجرت كرد و حكومت اسلامى را بنياد نهاد.

على ‏عليه السلام از آغازين روزهاى رسالت پيامبرصلى الله عليه وآله، همگام و همراه پيامبر خدا بود و در سال اوّل هجرت، بيست و چهار سال داشت. او بايد ازدواج مى‏كرد و زندگانى مشترك را آغاز مى‏كرد.

فاطمه‏عليها السلام نُه ساله است. (1) او دختر پيامبر خداست و در جايگاهى بلند از فضايل انسانى و ويژگى‏هاى والاى ملكوتى، كه پيامبر خدا بارها او را ستوده و «پاره قلب» خود ناميده است.

موقعيت پيامبرصلى الله عليه وآله در جايگاه زعامت امّت از يك‏سوى، و شخصيت والاى فاطمه‏عليها السلام از سوى ديگر، زمينه‏اى بود تا كسانِ بسيارى - بويژه آنان‏كه از اين‏گونه پيوندها بيشتر در فكر رقم زدن آينده خود هستند، - به خواستگارى بروند. پيامبرصلى الله عليه وآله، يكسر جواب رد مى‏داد و گاه، تصريح مى‏كرد كه منتظر «قضاى الهى» است. (2)

برخى از دوستان على‏عليه السلام و صحابيان پيامبر خدا به وى پيشنهاد كردند كه به خواستگارى فاطمه عليها السلام برود.
على‏عليه السلام، قلبى دارد سرشار از ايمان و سينه‏اى آكنده از عشق؛ امّا دستانى تهى و پيراسته از درهم و دينار. على‏عليه السلام به خانه پيامبر خدا رفت، شكوه و عظمت پيامبر خدا او را از سخن گفتن باز داشت. با چشمانى آميخته با آزرم، نگاهى به پيامبرصلى الله عليه وآله داشت و نگاهى ديگر به زمين.

پيامبرصلى الله عليه وآله با تمهيداتى على‏عليه السلام را به سخن گفتن وا داشت، و چون على‏عليه السلام سخن گفت، فرمود: «چيزى در زندگى دارى؟». جواب، معلوم بود؛ امّا مگر فاطمه‏عليها السلام را همسانى جز على‏عليه السلام و همسرى لايق جز او بود؟!

ازدواج (و به تعبير پيامبر خدا: امر الهى) تحقّق يافت (3) و آن دو بزرگوار، زندگانى مشترك را در اوّلين سال هجرت، (4) با مهريه‏اى بسيار اندك (5) و مراسمى بس ساده (6) و جهيزيه‏اى ساده‏تر (7) آغاز كردند و بدين سان، شكوهمندترين خانه و نقش‏آفرين‏ترين زندگانى مشترك در تاريخ اسلام، رقم خورد.

در كنار خانه پيامبرصلى الله عليه وآله، خانه‏اى خُرد - كه به راستى از همه تاريخ بزرگ‏تر، و غبطه آفرين عرشيان و زمينيان بود -، بر پا شد. اين خانه، سرچشمه فضيلت‏ها، مكرمت‏ها، عشق، ايمان، ايثار ، جهاد، ساده زيستى، ... بود و به راستى خانه‏اى بود كه سر بر عرش مى‏ساييد.

على‏عليه السلام - اين پارساى شب و زمزمه‏گر خلوت‏هاى آن -، شير بيشه نبرد بود و هنوز زخم‏هاى نشسته بر پيكرش التيام نيافته، در جنگى ديگر حاضر بود و رزم‏آورترين و بزرگ‏ترين هماوردجوىِ ميدان.

و فاطمه‏عليها السلام، آرام و پرشكيب، بار زندگى را بر دوش داشت، با كم‏ترين امكانات مى‏ساخت، زخم‏هاى همسر و پدر را مى‏شست (8) و افزون بر همسرى على‏عليه السلام، به تعبير لطيف پيامبر خدا، «براى پدر، مادرى مى‏كرد». (9)

اوّلين ثمر اين پيوند الهى به سال سوم هجرى ديده به جهان گشود كه حسن‏عليه السلام نام گرفت. (10) و دومين آن، حسين عليه السلام بود كه در سال چهارم به دنيا آمد. (11) زينب و امّ كلثوم‏عليهما السلام پس از برادرها پاى به دنيا گذاردند و آخرين آنها، محسن، سقط گرديد و شهد شهادت نوشيد. (12)
 
1.سنن النسائى - به نقل از بريده - : ابوبكر و عمر، از فاطمه‏عليها السلام خواستگارى كردند؛ امّا پيامبر خدا فرمود: «او كوچك است». سپس على‏عليه السلام از او خواستگارى كرد و پيامبر خدا او را به ازدواجش درآورد. (13)

2.الطبقات الكبرى - به نقل از علباء بن احمر يشكرى - : ابوبكر، فاطمه‏عليها السلام را از پيامبرصلى الله عليه وآله خواستگارى كرد؛ امّا پيامبر خدا فرمود: «اى ابوبكر! منتظر تقدير الهى هستم».  ابوبكر، اين را براى عمر باز گفت. پس عمر بدو گفت: اى ابوبكر! تو را رد كرده است. سپس ابوبكر به عمر گفت: تو فاطمه را از پيامبر خدا خواستگارى كن. پس خواستگارى كرد. پيامبرصلى الله عليه وآله به او همانى را گفت كه به ابوبكر گفته بود: «منتظر تقدير الهى هستم». (14)

3.الطبقات الكبرى - به نقل از عطا - : على‏عليه السلام، از فاطمه‏عليها السلام خواستگارى كرد. پس پيامبر خدا به فاطمه‏عليها السلام فرمود: «على تو را ياد مى‏كند!». فاطمه‏عليها السلام ساكت ماند. پس پيامبر خدا او را به ازدواج على‏عليه السلام درآورد. (15)

4.پيامبر خداصلى الله عليه وآله: خداوند به من فرمان داد تا فاطمه را به ازدواج على درآورم. (16)

5.پيامبر خداصلى الله عليه وآله: من هم انسانى مانند شما هستم، از شما زن مى‏گيرم و به شما زن مى‏دهم، مگر فاطمه را كه ازدواجش از آسمان نازل شده است. (17)

6.پيامبر خداصلى الله عليه وآله
- خطاب به فاطمه‏عليها السلام - : به خدا سوگند، در اين‏كه تو را به ازدواج بهترينِ خاندانم درآورم، كوتاهى نكردم! (18)

7.پيامبر خداصلى الله عليه وآله - خطاب به فاطمه‏عليها السلام - : آگاه باش كه براى اين كه تو را به ازدواج بهترينِ خاندانم درآورم، از هيچ كوششى فروگذار نكردم! (19)

8.پيامبر خداصلى الله عليه وآله - خطاب به فاطمه‏عليها السلام - : به جان و دل كوشيدم و برايت بهترينِ خاندانم را يافتم. (20)

9.امام صادق‏عليه السلام:
اگر نبود كه خداوند - تبارك و تعالى - على‏عليه السلام را براى فاطمه‏عليها السلام آفريده بود، برايش هيچ همسرى بر روى زمين نبود، از آدم تا كنون. (21)

10.امام على‏عليه السلام:
پيامبر خدا به من فرمود: «اى على! مردانى از قريش در امر فاطمه بر من خرده گرفتند و گفتند: ما او را از تو خواستگارى كرديم و ندادى؛ ولى او را به ازدواج على درآوردى. و من به ايشان گفتم: به خدا سوگند، شوهردادن و ندادنش به دست من نبود؛ بلكه خداى متعال، او را از شما باز داشت و به ازدواج على درآورد. جبرئيل بر من فرود آمد و گفت: اى محمّد! خداوندِ با جلال و شكوه مى‏گويد: اگر على را نيافريده بودم، براى دخترت فاطمه، همسرى بر روى زمين نبود، از آدم تا كنون». (22)

11.امام على‏عليه السلام:
چون فاطمه‏عليها السلام بالغ شد، بزرگان قريش كه اهل فضل و سابقه در اسلام و داراى شرافت و ثروت بودند، او را خواستگارى كردند؛ ولى هر مردى از قريش كه خواستگارى مى‏كرد، پيامبر خدا از او روى بر مى‏تافت، به گونه‏اى كه برخى از آنان، در پيش خود گمان مى‏بردند كه پيامبر خدا از ايشان ناراحت شده و يا وحى آسمانى درباره ايشان بر پيامبرصلى الله عليه وآله نازل شده است. (23)

12.السنن الكبرى - به نقل از مجاهد، از امام على‏عليه السلام -: از فاطمه‏عليها السلام دختر پيامبرصلى الله عليه وآله، خواستگارى شده بود. زنى از بستگانم به من گفت: آيا مى‏دانى كه فاطمه‏عليها السلام خواستگارى شده است؟ گفتم: نه - يا آرى -. گفت: تو هم او را خواستگارى كن. گفتم: آيا من چيزى دارم كه با آن به خواستگارى بروم؟
پس به خدا سوگند، هماره مرا اميد داد تا اين‏كه به حضور پيامبرصلى الله عليه وآله رسيدم و چون او را بزرگ و گرامى مى‏داشتيم، هنگام نشستن در پيش روى ايشان، زبانم بند آمد و نتوانستم چيزى بگويم.
پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: «آيا حاجتى دارى؟». پس ساكت ماندم. آن را سه بار تكرار كرد و فرمود: «شايد به خواستگارى فاطمه آمده‏اى؟».
گفتم: آرى، اى پيامبرخدا. فرمود: «آيا چيزى دارى كه مهرش كنى؟». گفتم: نه به خدا، اى پيامبر خدا. فرمود: «پس زرهى را كه بدان مسلّحت كرده بودم، چه كردى؟». گفتم: به خدا سوگند، آن، زرهى ساخته عشيره حُطَم است و بيش از چهار صد درهم نمى‏ارزد. فرمود: «برو كه او را به ازدواجت درآوردم و همان زره را به عنوان مهر برايش بفرست». (24)

13.الأمالى - به نقل از ضحاك بن مزاحم - : شنيدم على بن ابى طالب‏عليه السلام مى‏گويد كه ابوبكر و عمر نزد من آمدند و گفتند: چرا نزد پيامبر خدا نمى‏روى تا فاطمه‏عليها السلام را خواستگارى كنى. پس نزد پيامبر خدا رفتم. چون مرا ديد، خنديد. سپس فرمود: «اى ابوالحسن! به چه كار آمده‏اى و حاجتت چيست؟».
على‏عليه السلام [در ادامه] گفت: خويشاوندى و سابقه‏ام در اسلام و يارى كردن او و جهادم را ذكر كردم. پس فرمود: «اى على! راست گفتى و برتر از چيزهايى هستى كه مى‏گويى». پس گفتم: اى پيامبرخدا! فاطمه را به ازدواج من در مى‏آورى؟ فرمود: «اى على! مردانى او را پيش از تو خواستگارى كردند و به فاطمه‏عليها السلام گفتم؛ ولى در چهره‏اش كراهت ديدم؛ امّا منتظر باش تا به سويت باز گردم».

پس پيامبر خدا بر فاطمه‏عليها السلام وارد شد. فاطمه‏عليها السلام از جا برخاست و رداى پدر را گرفت و كفش‏هايش را درآورد و آبْ‏دست برايش آورد و دست و پاى او را شُست و سپس نشست.

پس پيامبر خدا به او فرمود: «اى فاطمه!». پاسخ داد: بلى، چه مى‏خواهى، اى پيامبر خدا؟ فرمود : «على بن ابى طالب، كسى است كه خويشاوندى و فضيلت و اسلامش را مى‏شناسى و من از خدا خواسته‏ام كه تو را به ازدواج بهترينِ آفريدگانش و محبوب‏ترينِ آنان در نزدش درآورد و على از تو خواستگارى كرده است. چه نظرى دارى؟».

فاطمه‏عليها السلام ساكت ماند و صورتش را برنگردانْد و پيامبر خدا كراهتى در چهره‏اش نديد. پس برخاست، در حالى كه مى‏گفت: «اللَّه اكبر! سكوت او نشانه رضايت اوست». پس جبرئيل نزدش آمد و گفت: اى محمّد! او را به ازدواج على بن ابى طالب‏عليه السلام درآور كه خداوند، او را براى وى و وى را براى او پسنديده است. (25)

14.الكافى
- به نقل از سعيد بن مسيّب - : به على بن حسين‏عليه السلام گفتم: چه هنگام پيامبر خدا، فاطمه‏عليها السلام را به ازدواج على‏عليه السلام درآورد؟ فرمود: «در مدينه، يك‏سال پس از هجرت، و فاطمه‏عليها السلام در آن زمان، نُه ساله بود». (26)
 

15.تاريخ اليعقوبى - در ذكر ازدواج فاطمه‏عليها السلام - : پيامبر خدا دو ماه پس از ورودش فاطمه‏عليها السلام را به ازدواج على‏عليه السلام درآورد، در حالى كه گروهى از مهاجران، او را از پيامبر خدا خواستگارى كرده بودند. پس چون پيامبرصلى الله عليه وآله او را به ازدواج على‏عليه السلام درآورد، خرده‏گيرى كردند. پيامبر خدا فرمود: «من او را به ازدواج على در نياوردم، بلكه خداوند درآورد». (27)

16.الأمالى: روايت شده كه امير مؤمنان، فاطمه‏عليها السلام را شانزده روز پس از وفات خواهرش رقيّه، همسر عثمان، به خانه بُرد و اين، پس از بازگشت از جنگ بدر و سپرى شدن چند روز از ماه شوّال بود.
و روايت شده است كه او را سه‏شنبه، شش روز از ذى‏حجّه سپرى شده، به خانه برد و خداوند متعال، داناتر است. (28)

17.المعجم الأوسط
- به نقل از جابر بن عبداللَّه - : ما در مراسم عروسى على بن ابى طالب‏عليه السلام و فاطمه‏عليها السلام دختر پيامبر خدا حاضر شديم. پس بهترين «حيس» (29) را در آن عروسى خورديم و پيامبر خدا، روغن و خرما برايمان آماده ساخت و ما خورديم و تشك آن دو در شب عروسى، پوست قوچ بود. (30)

18.الطبقات الكبرى
- به نقل از اسماء بنت عُمَيس، خطاب به اُمّ جعفر - : جهاز جدّه‏ات فاطمه‏عليها السلام براى جدّت على‏عليه السلام آماده شد و درون رختخواب و پشتى‏هايشان، جز ليف خرما نبود.
على‏عليه السلام، در عروسى فاطمه‏عليها السلام، وليمه‏اى داد كه در آن زمان، وليمه‏اى برتر از آن نبود. زرهش را نزد يك يهودى در برابر مقدارى جو به رهن گذاشت. (31)

19.سنن ابن ماجة
- به نقل از عايشه و امّ سلمه - : پيامبر خدا به ما فرمان داد كه جهاز فاطمه‏عليها السلام را آماده كنيم تا او را به خانه على‏عليه السلام بفرستيم. پس به سراغ خانه رفتيم و كف اتاق را با خاك نرم اطراف مَسيل، فرش كرديم. سپس دو بالش را از ليف (خرما) كه با دست، آن را زده و حلّاجى كرده بوديم، پر كرديم.

سپس پيامبر خدا به ما خرما و كشمش خورانْد و آب گوارا نوشاند و چوبى را در گوشه اتاق نصب كرديم تا بر آن، لباس آويزان كنند و مشك آب بياويزند. پس بهتر از عروسى فاطمه‏عليها السلام عروسى‏اى نديديم (32). (33)

20.امام على‏عليه السلام: چون خواستم فاطمه‏عليها السلام را به خانه بياورم، پيامبر خدا، ظرف زرّينى (34) به من داد و فرمود: «با [پول] اين ظرف، خوراكى براى وليمه عروسى‏ات بخر».
پس به سوى محافل انصار به راه افتادم و به نزد محمد بن مسلمه در جايگاه خشك كردن خرماهايش رفتم. از كارش فارغ شده بود. به او گفتم: در برابر اين ظرف، خوراكى به من بفروش. پس طعامى به من داد و من برداشتم. آن‏گاه گفت: تو كيستى؟ گفتم: على بن ابى طالب.

گفت: پسرعموى پيامبر خدا؟ گفتم: آرى. گفت: و با اين خوراك چه مى‏كنى؟ گفتم: عروسى مى‏كنم . گفت: با چه كسى؟ گفتم: دختر پيامبر خدا. گفت: پس اين خوراك و اين ظرف زرّين را بگير و براى تو باشد.
پس آن را گرفتم و بازگشتم و همسرم را پيش خود آوردم.

و خانه فاطمه‏عليها السلام، از آنِ حارثة بن نعمان بود. فاطمه‏عليها السلام از پيامبرصلى الله عليه وآله خواست كه جايش را تغيير دهد؛ امّا پيامبر خدا به او فرمود: «آن‏قدر حارثه به خاطر ما تغيير مكان داده است كه من از او شرم مى‏كنم». چون حارثه اين را شنيد، از آن خانه نقل مكان كرد و فاطمه‏ عليها السلام را در آن جاى داد. (35)

21.المصنّف
- به نقل از ابن عبّاس - : [پيامبرصلى الله عليه وآله] بلال را فرا خواند و فرمود: «اى بلال! من دخترم را به ازدواج پسرعمويم درآورده‏ام و دوست مى‏دارم كه غذا دادن هنگام ازدواج، از سنّت‏هاى امّتم شود. پس به پيش گلّه برو و گوسفندى و چهار يا پنج مُد (36) بگير و كاسه‏اى برايم بگذار تا شايد مهاجران و انصار را بر آن گِرد آورم و هرگاه از كارت فارغ شدى، مرا آگاه كن».

پس بلال رفت و فرمان را اجرا كرد و كاسه را نزد پيامبر خدا آورد و در جلوى حضرت نهاد. پيامبر خدا از سرِ كاسه برداشت و فرمود: «مردم را دسته دسته وارد كن و هيچ دسته‏اى دوباره باز نگردد». پس مردم وارد مى‏شدند و هرگاه دسته‏اى غذايش را تمام مى‏كرد، دسته‏اى ديگر وارد مى‏شد تا آن كه همه فارغ شدند.

سپس پيامبرصلى الله عليه وآله به سوى آنچه باقى مانده بود، توجه كرد و آب دهان مبارك خود را در آن ريخت و غذا بركت كرد و فرمود: «اى بلال! آن را براى مادرانت (همسران پيامبر خدا) ببر و به آنان بگو: بخوريد و به كسانى هم كه بر شما وارد مى‏شوند، بخورانيد». (37)

22.كتاب من لايحضره الفقيه
- به نقل از جابر بن عبد اللَّه انصارى، در ذكر ازدواج فاطمه‏عليها السلام -: چون شب زفاف شد، اسب خاكسترى رنگ پيامبرصلى الله عليه وآله را برايش آوردند و بر رويش روپوشى از مخمل انداخته شد. پيامبرصلى الله عليه وآله به فاطمه‏عليها السلام فرمود: «سوار شو» و به سلمان فرمان داد كه زمام آن را بكشد و پيامبرصلى الله عليه وآله، خود از پى، آن را مى‏راند.

در همين حال كه در ميان راه بودند، پيامبرصلى الله عليه وآله صداى فرود آمدن چيزى را شنيد، كه جبرئيل بود با هفتاد هزار فرشته، و ميكائيل به همراه هفتاد هزار فرشته. پس پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: «چه چيزْ شما را به زمين فرود آورده است؟». گفتند: آمده‏ايم تا فاطمه‏عليها السلام را به خانه همسرش ببريم. و جبرئيل، تكبير گفت و ميكائيل، تكبير گفت و فرشتگان، تكبير گفتند و محمّدصلى الله عليه وآله، تكبير گفت. پس، از همان شب، تكبير گفتن در عروسى‏ها رسم شد. (38)

23.امام على‏عليه السلام
- در ذكر ازدواجش با فاطمه‏عليها السلام -: سپس پيامبر خدا مرا صدا كرد: «اى على!». گفتم: بلى، اى پيامبر خدا. فرمود: «به خانه‏ات وارد شو و با همسرت لطيف و سازگار باش كه فاطمه، پاره تن من است. هرچه او را رنج دهد، مرا رنج مى‏دهد، و هرچه او را شادمان كند، مرا شادمان مى‏كند . شما را به خداوند مى‏سپارم و خدا را به جاى خود، بر شما مى‏گمارم». (39)

ر. ك: ج 8، ص 102 (برگزيده خدا).

ج 8، ص 80 (از فاطمه براى من عزيزتر) .

پاورقى

1. الكافى: 8/340/536، مختصر بصائر الدرجات: 130. نيز، ر . ك : إعلام الورى : 1/290 .
2. الطبقات الكبرى: 8/19، أنساب الأشراف: 2/30.
3. المعجم الكبير : 10/ 156 / 10305، تاريخ دمشق : 42/ 125 / 8494 .
4. الطبقات الكبرى: 8/22، تاريخ اليعقوبى: 2/41، ر. ك: الكافى: 8/340/536، الأمالى، طوسى: 43/47.
از منابع تاريخى استفاده مى‏شود كه ميان عقد و زفاف على‏عليه السلام بافاطمه‏عليها السلام مدتى فاصله شده و عقد، اندكى پس از رسيدن به مدينه منوره و زفاف، پس از جنگ بدر بوده است و توجه به اين نكته مى‏تواند تعارض ميان روايت‏هاى موجود را حل نمايد.
5. مسند ابن حنبل: 1/174/603، السنن الكبرى: 7/383/1435214350 .
6. الطبقات الكبرى: 8 / 23، الأمالى، طوسى: 43 / 47، بشارة المصطفى: 267.
7. سنن النسائى: 6 / 135، مسند ابن حنبل: 1 / 183 / 643، المستدرك على الصحيحين: 2 / 202 / 2755، الأمالى، طوسى: 40 / 45.
8. الإرشاد: 1 / 89، إعلام الورى: 1 / 378، المغازى: 1 / 249.
9. شايد بدين جهت، يكى از كنيه‏هاى ايشان، «اُمّ أبيها» است، ر. ك : مقاتل الطالبيّين: 57، مناقب آل أبى طالب: 3 / 357، الاستيعاب: 4 / 452 / 3491، تهذيب الكمال: 35 / 247 / 7899.
10. تاريخ الطبرى: 2 / 537، تاريخ دمشق: 13 / 167 - 168 و 173، تهذيب التهذيب: 1 / 560 / 1490.
11. مروج الذهب: 2/ 295، تاريخ دمشق: 14/ 115 و 121.
12. معانى الأخبار: 206، الاحتجاج: 1/ 212 / 38، الاختصاص: 185.
13. سنن النسائى: 6/62، المستدرك على الصحيحين: 2/181/2705.
14. الطبقات الكبرى: 8/19، أنساب الأشراف: 2/30 .
15. الطبقات الكبرى: 8/20، ذخائر العقبى: 69، كشف الغمّة: 1/365.
16. المعجم الكبير: 10/156/10305 ، ذخائر العقبى: 70 .
17. الكافى: 5/568/54 ، كتاب من لا يحضره الفقيه: 3/393/4382.
18. خصائص أميرالمؤمنين: 233/125 ، الطبقات الكبرى: 8/24 .
19. الطبقات الكبرى: 8/24 ، كنز العمّال: 11/606/32930.
20. المعجم الكبير: 22/412/1022، كفاية الطالب: 306، كنز العمّال: 11/606/32928.
21. الكافى: 1/461/10 ، تهذيب الأحكام: 7/470/1882 .
22. عيون أخبار الرضا: 1/225/3 .
23. المناقب: 343/364، كشف الغمّة: 1/353.
24. السنن الكبرى: 7/383/14351، المناقب: 335/356.
25. الأمالى ، طوسى: 39/44، بشارة المصطفى: 261.
26. الكافى: 8/340/536، مختصر بصائر الدرجات: 130. نيز، ر. ك : كشف الغمّة: 1/364.
27. تاريخ اليعقوبى: 2/41.
28. الأمالى ، طوسى: 43/47، بشارة المصطفى: 267.
29. حيس به خرمايى گفته مى‏شود كه با روغن و پنير تُرش آميخته و شورانيده شود تا هسته آن بيرون آيد و همچون تَريد گردد (فرهنگ لاروس، ذيل واژه «حيس»).
30. المعجم الأوسط : 6/290/6441 ، مجمع الزوائد : 9/336/15215 .
31. الطبقات الكبرى: 8/23، ذخائر العقبى: 74 .
32. سنن ابن ماجة: 1/616/1911.
33. با مراجعه به زندگى نامه راويان اين احاديث يعنى اسماء بنت عميس، اُمّ سلمه و سلمان فارسى، مى‏يابيم كه اسماء در سال اول ودوم هجرى در حبشه بوده، ام سلمه هنوز همسر پيامبرصلى الله عليه وآله نشده و سلمان به مدينه نيامده است . از اين رو، روايت حضور آنان در مراسم ازدواج حضرت زهراعليها السلام مورد ترديد است.
34. به احتمال فراوان، اين ظرف، جزو سهم پيامبرصلى الله عليه وآله از غنيمت بوده است. (م)
35. الأخبار الموفّقيّات: 375/231 .
36. هر «مُدّ»، برابر ده سير، يعنى 750 گرم است.
37. المصنّف: 5/487/9782، المعجم الكبير: 22/411/1022 .
38. كتاب من لا يحضره الفقيه: 3/401/4402، الأمالى ، طوسى: 258/464 .
39. المناقب: 353/364، كشف الغمّة: 1/363.

دانشنامه امام علی(ع) - فصل سوم

منبع : سایت شهید آوینی

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 23:7 |

معرفی کاندیدای چهارمین دوره انتخابات خبرگان رهبری

جهت مشاهده لیست کاندیداهای هر استان بر روی نام استان مربوطه کلیک نمایید .

کاندیدای چهارمین دوره انتخابات خبرگان رهبری

 

 

خبرگان در کلام امام و رهبری

· مجلس خبرگان از نگاه امام خمینى(ره)
· مجلس خبرگان رهبرى در نگاه امام راحل و مقام معظم رهبرى (به كوشش جواد محدثى , محقق و مدرس حوزه)
· ولایت فقیه جزء واضحات فقه اسلام است

خبرگان در قانون اساسی

· قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران و نظريه مشروعيت الهى - مردمى ولايت فقيه
· ولايت مطلقه فقيه در قانون اساسى
· گزارشى از تصويب اصل ولايت فقيه در قانون اساسى
· حاكميت ملى در قانون اساسى جمهورى اسلامى
· رهبر و خبرگان رهبرى در اصول مشروحه قانون اساسى
· صفات رهبرى در بازنگرى قانون اساسى: اعلمیت
· قانون اساسى جمهورى اسلامى و نظریه مشروعیت الهى ولایت فقیه
· نظریه دولت در فقه شیعه (4)
· وظايف مجلس خبرگان در قانون اساسي
· وظایف مجلس خبرگان در قانون اساسی

خبرگان در نظر اندیشمندان

· ابعاد حاکمیت مردم در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران
· اختیارات حاکم اسلامی
· امام خمینی (قدس سره)و چالشهای نظری حکومت ولایی
· امام خمینی؛ احیای دین و نظریه ولایت مطلقه فقیه
· انتخابات، حق یا تکلیف؟
· بررسی وظایف و اختیارات رهبر و رئیس جمهور ایران در مقایسه با وظایف و اختیارات عالیترین مقامات در سه کشور امریکا، فرانسه و انگلیس
· تجلی عملی ولایت فقیه در ادوار پیشین
· تعیین رهبرى و دور باطل؟!
· جايگاه حقوقى و نقش مجلس خبرگان در جمهورى اسلامى ايران
· جايگاه‏ مجلس خبرگان از ديدگاه نظريه انتخاب
· حکومت اسلامی
· حکومت دینی در ترازوی فقه و کلام
· حکومت و مشروعیت
· حکومت و ولایت
· حکومت ولایی از دیدگاه امام علی علیه السلام
· خاستگاه مشروعیت حکومت اسلامی و نقش مردم در آن
· خبرگان و نظارت بررسى فقهى ـ حقوقى درباره نقش مجلس خبرگان در نظارت بر رهبرى (قسمت اول)
· خبرگان و نظارت بررسى فقهى ـ حقوقى درباره نقش مجلس خبرگان در نظارت بر رهبرى (قسمت دوم)
· خبرگان و نظارت بررسى فقهى ـ حقوقى درباره نقش مجلس خبرگان در نظارت بر رهبرى (قسمت سوم)
· دموکراسی در سایه ولایت فقیه
· رابطه ولی فقیه با قانون
· شوراى نگهبان و احراز صلاحیت كاندیداهاى خبرگان
· قلمرو اختیارات ولی فقیه از دیدگاه فقها و قانون اساسی
· قلمرو ولایت فقیه از دیدگاه مقدس اردبیلی
· مبانی مشروعیت ولایت فقیه
· مجلس خبرگان از ديدگاه نظريه ولايت فقيه (قسمت اول)
· مجلس خبرگان از ديدگاه نظريه ولايت فقيه (قسمت دوم)
· مجلس خبرگان از ديدگاه نظريه ولايت فقيه (قسمت سوم)
· محقق نراقی و مسئله ولایت فقیه
· مقاله هاى اندیشه و فقه سیاسى اسلام
· نظارت خبرگان
· نظارت خبرگان رهبرى
· نظارت مجلس خبرگان بر رهبر
· نقدی بر نظریه ناسازگاری دموکراسی با ولایت فقیه
· نقش رهبرى در اشراف بر شوون جامعه
· وحدت وجود آیت الله خمینی و ولایت فقیه به منزله خویشتن شناسی
· ولایة الفقیه (الأدلة و شرائط الولی)
· ولایت فقیه از دیدگاه شیخ انصاری و آیة الله خویی
· ولایت فقیه از نگاه شهید مطهری
· ولایت فقیه حکیم!
· ولایت فقیه و حل معضلات نظام
· ولایت فقیه و خبرگان منتخب ملت
· ولایت فقیه، از دیدگاه شیخ انصاری
· ولایت مطلقه فقیه
· ولایت مطلقه فقیه؛ مسأله ای کلامی یا فقهی؟
· ولایت مطلقه، نظام سازی اجتهادی
· ولایت و قدرت حاکم اسلامی
· پاسخ امام خمینی (ره) به پرسشهایی در باب ولایت فقیه
· پيشينه تاريخي ولايت فقيه

گزارش و تحلیل

· آشنایى با مركز تحقیقات علمى دبیرخانه مجلس خبرگان
· انتخاب مبارك
· بیانیه دومین اجلاس سالانه مجلس خبرگان رهبرى دوره سوم
· خبرگان ملت منتشر شد
· در حاشیه چهارمین اجلاس خبرگان رهبرى
· روند شكل‏گیرى اولین دوره مجلس خبرگان رهبرى
· كارنماى فعاليت دبيرخانه مجلس خبرگان
· گزارشى از تصویب اصل ولایت فقیه در قانون اساسى
· گزارشى از دهمین اجلاسیه مجلس خبرگان رهبرى
· گزارشى از دوازدهمین اجلاسیه مجلس خبرگان رهبرى
· گزارشى از سیزدهمین اجلاسیه مجلس خبرگان رهبرى

 

برگرفته از سایت خبرگان رهبری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/09/03 ساعت 21:12 |

سایت های مهدویت پیوندهای مذهبی

سایت های مهدویت پیوندهای مذهبی انتظار سبز اندر عوالم خودي آخرالزمان و مهدويت آفتاب مهر آيه هاي دلنشين با پروردگار باصر با من بخوان حديث عشق را بشري بهونه موندن بيا مهدي شب هجران سحر كن پايگاه اطلاع رساني آيت الله بيات پيامبر و ديوانه سالک سرشك سرخ سفر نامه آسمان سلام بر سحر خيز مدينه سلام بر مهدي بهنگام نمازش سينه بزن چهل جمعه با توسل حاج حميد حكايت آب و آفتاب و آينه خاكسار آستان علي عليه السلام خبرگزاري حوزويان خلوت انس در کوچه پس کوچه هاي دلتنگي دل منور كن دريچه اي بسوي ملكوت راه عشق راهيان حق صبح ظهور صفحات انتظار در فراق گل نرگس طاووس بهشت عاشورائيان عشق يعني انتظار منتظر عروج عصر ظهور عطر نماز علي ولي الله عهد جانان غدير تجلي ظهور كبوتر حرم عشق كريم اهل بيت عليه السلام كوچه خلوت انتظار كلبه عمو حسين و دوستانش گل نرجس مسجد كوكب رشيدي منتظر مجمع وبلاگ نويسان مهدوي منتظران مهدي (عج) منتظر عاشق منتظرم تا كه او برگردد موشكي و نظامي مهدويت مهدي فاطمه سلام نباء 1425 ولايت ، سياست و جامعه هيئت منتظرين حضرت مهدي(عج) همسفر مهتاب يا حجت بن الحسن العسكري ياد پدر
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در پنجشنبه 1385/08/25 ساعت 11:25 |

پدر

گلچين روزگار عجب خوش سليقه است

ميچيند آن گلي که به دنيا نمونه است

خوشا آنان که با عزت ز گيتي 

بساط خويش برچيدند و رفتند

خوشا آنان که با اخلاص و ايمان

حريم دوست بوسيدند و رفتند

چه سخت است است در دل گريستن و به زبان هيچ نگفتن. و عزيزي را از دست دادن و در غم هجرانش نشستن.

بعد از اين مدت باور ندارم که دست سرنوشت چه آسان زندگاني تکيه گاهم را به ابديت پيوند داد و گوهر گران بهايم را از من جدا ساخت. اي جدايي و اي دوري، نفرين بر تو باد، که اگر کوه هاي سنگين را هم بر خاک گورمان بريزند مهر عزيز از دست داده ام را از ياد نخواهم برد.

سوگ سنگين پدرم و دوري از او، طاقت از دل، توان از پا و نور از چشمان برده است و ناباورانه به طلوع و غروب غم بار مي نگرم. اکنون مي فهمم که آن طفل سه سال چه مي کشيد. (جانم به قربانت يا رقيه)

پدر جان سلام

پدر جان ياد آن شب ها که ما را شمع جان بودي 

ميان نا اميدي، چراغ جاودان بودي

برايت زندگاني چه يکسر رنج و سختي بود

بنازم همت بابا که تا بودي صبور و مهربان بودي

پدرم، اي اميد فرداه هاي من، اي تک ستاره نوراني قلبم، اي نهايت صبوري و مهرباني. زندگي من با وجود تابان تو روشن و زلال بود. تو همچون خورشيدي طلايي، بر زندگيم نور عشق پاشيدي و رفتي. تو که برايم از هيچ چيز دريغ نکردي، اکنون نيستي که بر دستان پر مهرت بوسه زنم بوسه...

اما در عوض نامت را در قلب مي نگارم و تو را به اندازه بيشترين نياز ناگفته ي هر روزم، به گونه اي ناب و زلال، همان گونه که انسان ها، مشتاق زيبايي و حقيقتند، ستوده و مي ستايم.

روحت هميشه شاد و سبزينه باد. و روحت مانند روز آفتابي، طلايي و مثل شبانگاهان، مهتابي باد.

پدر عزيز اکنون پنج سال از رفتنت مي گذرد و من ...

خاک پاي تو، پسرت:محمّد

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/08/21 ساعت 14:21 |

روزه از نظر قرآن

بسم الله الرحمن الرحيم

يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون.(183) اياما معدودات فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر و على الذين يطيقونه فدية طعام مسكين فمن تطوع خيرا فهو خير له و ان تصوموا خير لكم ان كنتم تعلمون.(184) شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن هدى للناس و بينات من الهدى و الفرقان فمن شهد منكم الشهر فليصمه و من كان مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكم العسر و لتكملوا العدة و لتكبروا الله على ما هديكم و لعلكم تشكرون.(185) (سوره بقره، آيات 185-183)

«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد روزه بر شما واجب شده همانطور كه بر اقوام قبل از شما واجب شده بود شايد با تقوا شويد(183) و اين روزهائى چند است پس هر كس از شما مريض و يا مسافر باشد بايد ايامى ديگر بجاى آن بگيريد و اما كسانى كه به هيچ وجه نمى‏توانند روزه بگيرند، عوض روزه براى هر روز يك مسكين طعام دهند و اگر كسى عمل خيرى را داوطلبانه انجام دهد، برايش بهتر است و اينكه روزه بگيريد، برايتان خير است، اگر بناى عمل كردن داريد(184) و آن ايام كوتاه ماه رمضان است كه قرآن در آن نازل شده تا هدايت مردم و بياناتى از هدايت و جدا سازنده حق از باطل باشد. پس هر كس اين ماه را درك كرد، بايد روزه‏اش بگيرد و هر كس مريض و يا مسافر باشد، به جاى آن چند روزى از ماههاى ديگر بگيرد. خدا براى شما آسانى و سهولت را خواسته و دشوارى نخواسته و منظور اين است كه عده سى روزه ماه را تكميل كرده باشيد و خدا را در برابر اين كه هدايتتان كرد، تكبير گفته و شايد شكرگزارى كرده باشيد(185)»

بيان آيات

ويژگى‏هاى بيانى آيات تشريع روزه

سياق اين سه آيه دلالت دارد بر اينكه: اولا هر سه با هم نازل شده‏اند، براى اينكه ظرف (ايام)در ابتداى آيه دوم متعلق به كلمه(صيام)در آيه اول است و جمله(شهر رمضان)در آيه سوم يا خبر است‏براى مبتدائى حذف شده كه عبارت است از ضميرى كه به كلمه(اياما)بر مى‏گردد، و تقدير جمله(هى شهر رمضان)است و يا مبتدائى است‏براى خبرى كه حذف شده و تقديرش"شهر رمضان هو الذى كتب عليكم صيامه"است و يا بدل از كلمه صيام در جمله (كتب عليكم الصيام)در آيه اول است، و به هر تقدير جمله(شهر رمضان)بيان و توضيحى است‏براى روشن كردن جمله(اياما معدودات)ايام معدوده‏اى كه روزه در آنها واجب شده.

پس به دليلى كه ذكر شد آيات سه‏گانه مورد بحث‏به هم متصل، و نظير كلام واحدى است كه يك غرض را دربردارد، و آن غرض عبارت است از بيان وجوب روزه ماه رمضان.

و ثانيا دلالت دارد بر اينكه قسمتى از گفتار اين سه آيه به منزله توطئه و زمينه‏چينى براى قسمت ديگر آن است، يعنى دو آيه اول به منزله مقدمه است‏براى آيه سوم، چون در آيه سوم تكليفى واجب مى‏شود كه صاحب كلام، اطمينان ندارد از اينكه شنونده از اطاعت آن سرپيچى نكند، براى اينكه تكليف نامبرده تكليفى است كه بالطبع براى مخاطب، شاق و سنگين است، و به اين منظور، دو آيه اول از جملاتى تركيب شده كه هيچ يك از آنها از هدايت ذهن مخاطب به تشريع روزه رمضان خالى نيست، بلكه در همه آنها به تدريج ذهن شنونده را به سوى آن توجه مى‏دهد، و به اين وسيله استيحاش و اضطراب ذهن او را از بين مى‏برد، و در نتيجه علاقمند به روزه مى‏كند، تا با اشاره به تخفيف و تسهيلى كه در تشريع اين حكم رعايت‏شده، و نيز با ذكر فوائد و خير دنيوى و اخروى كه در آن است، حدت و شدت دلخواهى و استكبار او را بشكند.

و بهمين جهت‏بعد از آنكه در جمله: "يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام"، مساله وجوب روزه بر مسلمانان را خاطرنشان كرد، بلافاصله فرمود: "كما كتب على الذين من قبلكم" و فهمانيد كه شما مسلمانان نبايد از تشريع روزه وحشت كنيد، و آن را گران بشماريد، چون اين حكم منحصر به شما نبوده، بلكه حكمى است كه در امتهاى سابق نيز تشريع شده بود.(لعلكم تتقون)، يعنى علاوه بر اينكه عمل به اين دستور، همان فائده‏اى را دارد كه شما به اميد رسيدن به آن ايمان آورديد، و آن، عبارت است از تقوا، و علاوه بر اين، اين عمل كه گفتيم در آن، اميد تقوا براى شما هست، همچنانكه براى امتهاى قبل از شما بود، عملى نيست كه تمامى اوقات شما را و حتى بيشتر اوقاتتان را بگيرد، بلكه عملى است كه در ايامى قليل و معدود انجام مى‏شود، (اياما معدودات)

آرى نكره(و بدون الف و لام)آمدن كلمه(اياما)دلالت‏بر ناچيزى ايام دارد، و در اينكه ايام را به وصف معدود توصيف كرد، خود اشعارى است‏به اهميت نداشتن آن، همچنانكه همين توصيف در آيه: "و شروه بثمن بخس دراهم معدودة" (1) مى‏فهماند كه يوسف ع را به چند درهم ناچيز فروختند.

علاوه بر اينكه ما در تشريع اين حكم رعايت اشخاصى را هم كه اين تكليف برايشان طاقت‏فرسا است كرده‏ايم، و اينگونه افراد بايد به جاى روزه فديه بدهند، آنهم فديه مختصرى كه همه بتوانند بدهند، و آن عبارت است از طعام يك مسكين.

"فمن كان منكم مريضا او على سفر - تا جمله - فدية طعام مسكين"و وقتى اين عمل هم خير شما را دربردارد، و هم تا جائى كه ممكن بوده رعايت آسانى آن شده خير شما در اين است كه بطوع و غبت‏خود روزه را بياوريد، و بدون كراهت و سنگينى و بى‏پروا انجامش دهيد، "فمن تطوع خيرا فهو خير له"براى اينكه عمل نيك را بطوع و رغبت انجام دادن بهتر است، از اينكه به كراهت انجام دهند.

بنابر آنچه گفته شد زمينه گفتار در دو آيه اول مقدمه است‏براى آيه سوم كه مى‏فرمايد: "فمن شهد منكم الشهر فليصمه"الخ، و بنا بر اين پس جمله: "كتب عليكم الصيام"در آيه اول جمله‏اى است‏خبرى كه مى‏خواهد از تحقق چنين تكليفى خبر دهد، نه اينكه در همين جمله تكليف كرده باشد، آنطور كه در آيه شريفه: "يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص فى القتلى" (2) و آيه"كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية للوالدين و الاقربين" (3) تكليف كرده چون هر چند در هر سه آيه تعبير به(كتب عليكم)آمده، ليكن بين قصاص در مورد كشتگان - در آيه دوم - و وصيت‏به والدين و اقرباء - در آيه سوم، و بين مساله صيام - در آيه مورد بحث فرق است، و آن اين است كه قصاص در قتلى امرى است‏سازگار با حس انتقامجوئى امرى است كه دلهاى صاحبان خون تشنه آن است، صاحبان خون به حكم غريزه و طبيعت نمى‏توانند قاتل عزيز و پاره تن خود را زنده و سالم ببينند، و نمى‏توانند اين معنا را تحمل كنند كه نسبت‏به جنايتى كه به ايشان شده بى اعتنائى شود، و همچنين وصيت و سفارش والدين و خويشان كه مطابق با حس ترحم و شفقت و رافت‏به ارحام است، آنهم در هنگامى كه مى‏خواهد بوسيله مرگ براى هميشه از آنان جدا شود.

پس قصاص و وصيت دو حكم مقبول بطبع، و موافق با مقتضاى طبيعت آدمى است، و انشاء آن احتياج به مقدمه و زمينه‏چينى ندارد، به خلاف حكم روزه كه عبارت است از محروميت نفوس از بزرگترين مشتهيات، و مهم‏ترين تمايلاتش، يعنى خوردن و نوشيدن و جماع، كه چون محروميت از آنها ثقيل بر طبع و مصيبتى براى نفس آدمى است.در توجيه حكمش ناگزير از اين است كه قبلا براى شنوندگان - با در نظر گرفتن اينكه عموم مردمند و بيشتر مردم عوام و پيرو مشتهيات نفسند - مقدمه‏اى بچيند، و دلهاشان را علاقه‏مند بدان سازد، تا تشنه پذيرش آن شوند، بدين جهت است كه گفتيم آيه: "كتب عليكم القصاص"الخ و آيه: "كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت"الخ، انشاء حكم است، و حاجتى به زمينه‏چينى ندارد، به خلاف آيه: "كتب عليكم الصيام"تا آخر دو آيه كه مشتمل بر هفت فقره است و خبر مى‏دهد از اينكه بعدها چنين حكمى انشاء مى‏شود.

"يا ايها الذين آمنوا..."

اينگونه خطاب(اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد)به منظور توجه دادن مردم به صفت ايمانشان است، و گرنه مى‏فرمود: (اى مردم)ليكن خواست‏بفهماند با توجه به اينكه داراى ايمانيد بايد هر حكمى را كه از ناحيه پروردگارتان مى‏آيد بپذيريد، هر چند كه بر خلاف مشتهيات، و ناسازگار با عادات شما باشد.

در اينجا ممكن است‏بپرسى: علت اين تعبير در آيه مورد بحث روشن شد ليكن اين معنا روشن نشد كه چرا همين تعبير در ابتداى آيه قصاص آمده، ولى در آيه وصيت نيامده؟در پاسخ مى‏گوئيم: علتش اين است كه حكم قصاص هر چند مطابق ميل و طبيعت آدمى است ليكن در عصر نزول آيه، مسيحيان با آن مخالف بودند، و آنها عفو را بر قصاص ترجيح مى‏دادند، و لذا لازم بود در توجيه حكم قصاص در ميان ملت اسلام، ايمان ملت‏خاطرنشان گردد و گفته شود ايمان شما شما را محكوم مى‏كند به اينكه احكام الهى را بپذيريد، هر چند كه ديگران مخالف آن باشند، و در آيه وصيت چون چنين مخالفتى در كار نبود، آن آيه به خطاب(يا ايها الذين آمنوا)آغاز نشد.

"كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم"

كلمه كتابت معنايش معروف است، ليكن گاهى كنايه مى‏شود از واجب شدن عملى، و يا تصميم بر عملى و يا قضاى حتمى كه بر چيزى رانده شده، كه در آيه: "كتب الله لا غلبن انا و رسلى" (4) كنايه از قضاء حتمى، و در آيه: "و نكتب ما قدموا و آثارهم" (5) كنايه از عزيمت و قضاء حتمى است و در آيه"و كتبنا عليهم فيها ان النفس بالنفس" (6) كنايه از وجوب و وضع قانون و جعل حكم قطعى است.

و كلمه(صيام)و كلمه(صوم)در لغت مصدر، و به معناى خوددارى از عمل است، مثلا صوم از خوردن، و صوم از نوشيدن، و از جماع و از سخن گفتن و راه رفتن و امثال آن به معناى خوددارى از آنها است، و چه بسا در معناى آن اين قيد را اضافه كرده باشند، كه به معناى خوددارى از خصوص كارهائى است كه دل آدمى مشتاق آن باشد، و اشتهاى آن را داشته باشد.

صاحب اين گفتار گفته: معناى صوم در اصل لغت‏خوددارى از خصوص چنين كارهائى بوده، و ليكن بعدها در شرع در خصوص خوددارى از كارهاى معينى استعمال شده، و آن هم خوددارى از طلوع فجر تا مغرب و توام با نيت است و منظور از"الذين من قبلكم"امتهاى گذشته و قبل از ظهور اسلام است، امتهاى انبياء قبل، چون امت موسى و عيسى و غير ايشان است.

چون هر جا كه در قرآن كريم اين كلمه به چشم مى‏خورد معهود همين معنا است، البته اين به آن معنا نيست كه جمله"كما كتب على الذين من قبلكم"در مقام اطلاق از حيث اشخاص است و مى‏خواهد بفرمايد: تمامى تك تك امتها روزه داشته‏اند و نيز به آن معنا نيست كه بفهماند روزه اسلام شبيه روزه امتهاى پيشين است، پس آيه شريفه نه دلالت‏بر اين دارد كه تمامى امتها بدون استثناء روزه داشته‏اند، و نه دلالت دارد بر اينكه روزه همه امتها مانند روزه ما مسلمانان در خصوص رمضان و از ساعت فلان تا ساعت فلان و داراى همه خصوصيات روزه ما بوده، بلكه تنها در اين مقام است كه اصل روزه و خوددارى را در امتهاى پيشين اثبات كند، و بفرمايد: امتهاى پيشين هم روزه داشته‏اند.

و مراد از جمله: (الذين من قبلكم)الخ امتهاى گذشته داراى ملت و دين است البته همانطور كه گفتيم نه همه آنها، و قرآن كريم معين نكرده كه اين امتها كدامند، چيزى كه هست از ظاهر جمله: (كما كتب) الخ بر مى‏آيد كه امتهاى نامبرده اهل ملت و دين بوده‏اند كه روزه داشته‏اند، و از تورات و انجيل موجود در دست‏يهود و نصارا هيچ دليلى كه دلالت كند بر وجوب روزه بر اين دو ملت ديده نمى‏شود، تنها در اين دو كتاب فرازهائى است كه روزه را مدح مى‏كند، و آن را عظيم مى‏شمارد.

و اما خود يهود و نصارا را مى‏بينيم كه تا عصر حاضر در سال چند روز به اشكالى مختلف روزه مى‏گيرند، يا از خوردن گوشت و يا از شير و يا از مطلق خوردن و نوشيدن خوددارى مى‏كنند.

و نيز در قرآن كريم داستان روزه زكريا و قصه روزه مريم از سخن گفتن آمده است.

و در غير قرآن مساله روزه از اقوام بى دين نيز نقل شده، همچنانكه از مصريان قديم و يونانيان و روميان قديم و حتى وثنى‏هاى هندى تا به امروز نقل شده، كه هر يك براى خود روزه‏اى داشته و دارند، بلكه مى‏توان گفت عبادت و وسيله تقرب بودن روزه از امورى است كه فطرت آدمى به آن حكم مى‏كند، كه بحثش خواهد آمد ان شاء الله.

و بعضى گفته‏اند كه مراد از جمله(الذين من قبلكم)يهود و نصارا و يا انبياى سابق است، كه بر طبق هر يك از اين دو قول رواياتى هم آمده، ولى رواياتى است كه خالى از ضعف نيست.

"لعلكم تتقون"

وثنى‏ها(همانطور كه اشاره شد)به منظور تقرب و ارضاى آلهه خود و در هنگامى كه جرمى مرتكب مى‏شدند به منظور خاموش كردن فوران خشم خدايان روزه مى‏گرفتند، و همچنين وقتى حاجتى داشتند به منظور برآمدنش دست‏به اين عبادت مى‏زدند و اين قسم روزه در حقيقت معامله و مبادله بوده، عابد با روزه گرفتن احتياج معبود را بر مى‏آورده تا معبود هم حاجت عابد را برآورد، و يا او رضايت اين را به دست مى‏آورده، تا اين هم رضايت او را حاصل كند.

ولى در اسلام روزه معامله و مبادله نيست، براى اينكه خداى عزوجل بزرگتر از آن است كه در حقش فقر و احتياج و يا تاثر و اذيت تصور شود، و سخن كوتاه آنكه خداى سبحان برى از هر نقص است، پس هر اثر خوبى كه عبادتها داشته باشد، حال هر عبادتى كه باشد تنها عايد خود عبد مى‏شود، نه خداى تعالى و تقدس، همچنانكه اثر سوء گناهان نيز هر چه باشد به خود بندگان برمى‏گردد"ان احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اساتم فلها" (7) اين معنائى است كه قرآن كريم در تعليماتش بدان اشاره مى‏كند، و آثار اطاعتها و نافرمانى‏ها را به انسان بر مى‏گرداند انسانى كه جز فقر و احتياج چيزى ندارد، و باز قرآن در باره‏اش مى‏فرمايد: "يا ايها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى" (8) .

و در خصوص روزه، همين برگشتن آثار اطاعت‏به انسان را در جمله: (لعلكم تتقون) بيان كرده، مى‏فرمايد: فائده روزه تقوا است، و آن خود سودى است كه عايد خود شما مى‏شود، و فائده داشتن تقوا مطلبى است كه احدى در آن شك ندارد، چون هر انسانى به فطرت خود اين معنا را درك مى‏كند، كه اگر بخواهد به عالم طهارت و رفعت متصل شود، و به مقام بلند كمال و روحانيت ارتقاء يابد، اولين چيزى كه لازم است‏بدان ملتزم شود اين است كه از افسار گسيختگى خود جلوگيرى كند، و بدون هيچ قيد و شرطى سرگرم لذت‏هاى جسمى و شهوات بدنى نباشد، و خود را بزرگتر از آن بداند كه زندگى مادى را هدف بپندارد، و سخن كوتاه آنكه از هر چيزى كه او را از پروردگار تبارك و تعالى مشغول سازد بپرهيزد.

و اين تقوا تنها از راه روزه و خوددارى از شهوات بدست مى‏آيد، و نزديك‏ترين راه و مؤثرترين رژيم معنوى و عمومى‏ترين آن بطوريكه همه مردم در همه اعصار بتوانند از آن بهره‏مند شوند، و نيز هم اهل آخرت از آن رژيم سود ببرد، و هم شكم‏بارگان اهل دنيا، عبارت است از خوددارى از شهوتى كه همه مردم در همه اعصار مبتلاى بدانند، و آن عبارت است از شهوت شكم از خوردن و آشاميدن، و شهوت جنسى كه اگر مدتى از اين سه چيز پرهيز كنند، و اين ورزش را تمرين نمايند، به تدريج نيروى خويشتن‏دارى از گناهان در آنان قوت مى‏گيرد و نيز به تدريج‏بر اراده خود مسلط مى‏شوند، آن وقت در برابر هر گناهى عنان اختيار از كف نمى‏دهند، و نيز در تقرب به خداى سبحان دچار سستى نمى‏گردند، چون پر واضح است كسى كه خدا را در دعوتش به اجتناب از خوردن و نوشيدن و عمل جنسى كه امرى مباح است اجابت مى‏كند، قهرا در اجابت دعوت به اجتناب از گناهان و نافرمانى‏ها شنواتر، و مطيع‏تر خواهد بود، اين است معناى آنكه فرمود: (لعلكم تتقون).

"اياما معدودات"

منصوب آمدن كلمه(ايام)بنابر ظرفيت و به تقدير كلمه(فى)است، و اين ظرف(در ايامى معدود) متعلق است‏به كلمه(صيام)، و ما در سابق هم گفتيم كه نكره آمدن ايام و اتصاف آن به صفت(معدودات) براى اين است كه بفهماند تكليف نامبرده ناچيز و بدون مشقت است، تا به اين وسيله مكلف را در انجام آن دل و جرات دهد، و از آنجا كه ما در سابق گفتيم آيه"شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن"الخ بيان ايام است، قهرا مراد از ايام معدودات همان ماه رمضان خواهد بود.

بعضى از مفسرين گفته‏اند: كه مراد از ايام معدودات روزه مستحبى سه روز در هر ماه و روز عاشورا است، و بعضى ديگر گفته‏اند: ايام البيض يعنى سيزده و چهارده و پانزدهم هر ماه، و نيز روزه عاشوراء است، كه مسلمانان و رسولخدا ص در اين ايام روزه مى‏گرفتند، آنگاه آيه شريفه"شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن"الخ نازل شد، و روزه‏هاى چند روز نامبرده نسخ گرديد، و براى هميشه روزه رمضان واجب گشت.

صاحبان اين دو قول هر كدام به يك دسته روايات وارده از طرق اهل سنت و جماعت تمسك كرده‏اند، رواياتى كه صرفنظر از سند، در بين خود تعارض دارند، و بهمين جهت قابل اعتماد نيستند.

دليل عمده‏اى كه ضعف اين قول را روشن مى‏كند دو چيز است.

اول اينكه: روزه همانطور كه ديگران هم گفته‏اند يك عبادت عمومى و همگانى است، و اگر منظور از آيه شريفه مورد بحث آن بوده باشد كه اينان گفتند، قطعا تاريخ آن را ضبط مى‏كرد، و ديگر اختلافى در ثبوتش پديد نمى‏آمد و بهمين دليل نسخ آن نيز ثابت مى‏شد و كسى در آن اختلاف نمى‏كرد و مى‏بينيم كه اينطور نيست، و در هر دو قسمت اختلاف شديد هست.

علاوه بر اينكه ملحق شدن عاشورا به سه روز در هر ماه و وجوب يا استحباب روزه آن بعنوان يك عيد از اعياد اسلامى از بدعت‏هائى است كه بنى اميه(لعنهم الله)آن را ابداع كردند، بدين جهت ابداع كردند كه در آن روز در واقعه كربلا ذريه رسول خدا ص و اهل بيت او را از بين بردند، مردانشان را كشتند و زنان و ذرارى ايشان را به اسارت برده اموالشان را غارت كردند، و از خوشحالى و مسرت آن روز را مبارك شمرده، براى خود عيد گرفتند، و روزه آنرا تشريع كردند تا از روزه گرفتن آن روز ركت‏بگيرند.

و باز بهمين منظور براى روزه آن روز فضائلى جعل كردند، و بركاتى تراشيدند، و احاديثى(به اين مضمون كه عاشورا يكى از اعياد اسلامى است، و بلكه از اعياد عامه‏اى است كه حتى مشركين جاهليت و يهود و نصارا هم از زمان بعثت موسى و عيسى آن را پاس مى‏دارند)جعل كردند، در حاليكه هيچ يك از اين مضامين درست نيست، نه يهود عاشورا را عيد مى‏دانسته و نه نصارا، و نه مردم جاهليت و نه اسلام، چون عاشورا نه يك روز ملى بوده تا نظير نوروز و مهرگان عيد ملى و قومى بشود، و نيز در آن روز هيچ واقعه‏اى از قبيل فتح و پيروزى براى ملت اسلام اتفاق نيفتاده، تا نظير مبعث و ميلاد رسولخدا ص روزى تاريخى براى اسلام باشد، و هيچ جهت دينى هم ندارد تا نظير فطر و قربان عيدى دينى باشد، پس عزت و احترامى كه بنى اميه براى عاشورا درست كرده‏اند عزتى است‏بدون جهت.

دليل دوم: بر ضعف اين قول اين است كه آيه سوم از آيات مورد بحث‏يعنى آيه: (شهر رمضان)الخ سياقى دارد كه با نازل شدنش جداى از دو آيه ديگر نمى‏سازد، تا ناسخ آيه‏هاى قبل باشد: چون ظاهر سياق اين است كه جمله(شهر رمضان)خبر باشد براى مبتدائى كه حذف شده، و يا مبتدائى باشد براى خبرى كه حذف شده، كه توضيحش گذشت در نتيجه بيانى خواهد بود براى جمله: (اياما معدودات)و با در نظر گرفتن اين معنا هر سه آيه كلام واحدى خواهد بود، كه غرض واحدى را دنبال مى‏كند، و آن عبارت است از واجب بودن روزه ماه رمضان.

و اما اينكه كلمه(شهر رمضان)مبتداء و جمله: "الذى انزل فيه القرآن"خبر آن باشد، هر چند نظريه‏اى است كه آيه شريفه را مستقل از ما قبل مى‏كند، و بنابر آن، آيه شريفه صلاحيت آن را دارد كه به تنهائى نازل شده باشد، ليكن صلاحيت آن را ندارد كه ناسخ آيه قبلش باشد، براى اينكه ميان ناسخ و منسوخ بايد منافاتى باشد، و ميان اين آيه و آيه قبلش هيچ منافاتى نيست، تا اين ناسخ آن باشد با اينكه گفتيم در نسخ بايد منافات و تباينى در بين باشد.

ضعيف‏تر از اين قول، گفتار جمعى ديگر است، كه از كلماتشان بر مى‏آيد كه خواسته‏اند بگويند آيه دوم يعنى آيه: (اياما معدودات)الخ ناسخ آيه اول، يعنى آيه: (كتب عليكم الصيام)است، به اين بيان كه قبل از اسلام روزه بر نصارا نيز واجب بود، ولى نصارا در آن كم و زياد كردند، تا بالاخره بر عدد پنجاه روز قرار گرفت، آنگاه خداى تعالى براى مسلمين روزه رمضان را تشريع كرد، پس رسولخدا ص و مسلمانان در صدر اسلام و قبل از تشريع روزه رمضان همان روزه پنجاه روز مسيحيان را مى‏گرفتند، و آيه اول هم همين را تشريع كرده، مى‏فرمايد شما مسلمانان نيز همان روزه مسيحيان را بگيريد، ولى آيه دوم وقتى نازل شد حكم آيه اول را نسخ كرد، چون فرمود روزه در چند روز معينى واجب است.

و وجه ضعيف‏تر بودن اين قول از قول قبلى اين است كه همه ايرادهائى كه به وجه قبلى وارد بود بر آن وارد است، علاوه بر اينكه متمم بودن آيه دومى براى اولى روشن‏تر از متمم بودن سومى براى دومى است، و نيز رواياتى كه اين قائل قول خود را مستند به آنها كرده جعلى بودن و مخالفتش با قرآن و با سياق آيه روشن‏تر از مخالفت روايات قول اول با آيه است.

"فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر"

حرف فاء در ابتداء آيه مى‏فهماند كه مطلب آيه نتيجه و فرع آيه قبل است، كه مى‏فرمود: (كتب عليكم) الخ، و نيز(اياما معدودات)الخ، و معناى مجموع آن چنين مى‏شود: روزه بر شما واجب شده، و نيز عدد معينى در آن رعايت‏شده، و همانطور كه از اصل روزه رفع يد نمى‏شود، از عدد آن نيز صرفنظر نمى‏شود، پس اگر در ايام رمضان عارضه‏اى چون مرض و سفر پيش آيد كه حكم وجوب روزه را در آن ايام معدوده يعنى ايام رمضان بردارد از اين ايام معدوده صرفنظر نمى‏شود، و بايد به همان عدد در ساير روزها روزه گرفت، و اين همان حقيقتى است كه آيه سوم(و لتكملوا العدة)الخ متعرض است، پس جمله: (اياما معدودات)الخ همانطور كه به بيان گذشته معناى تحقير و ناچيز بودن ايام را افاده مى‏كند، اين معنا را هم افاده مى‏كند، كه همين عدد ناچيز ركنى است كه در غرض و حكم روزه ماخوذ شده است.

كلمه(مرض)به معناى خلاف صحت و سلامتى است و كلمه(سفر)از ماده(س - ف - ر)گرفته شده، كه به معناى كشف است و گويا سفر را از اين جهت‏سفر مى‏خوانند كه مسافر براى بيرون شدن از وطن از خانه‏اش منكشف و ظاهر مى‏شود، و گويا اينكه فرمود: (او على سفر)و مانند كلمه(مريضا) نفرمود(مسافرا)، براى اشاره به اين معنا بوده كه آن مسافرى روزه‏اش شكسته مى‏شود كه در حال حاضر مسافر باشد، نه در گذشته، (مثل كسى كه در سفر ده روز در محلى اقامت كرده است، كه چنين كسى قبلا مسافر بوده، و فعلا مقيم است، و روزه‏اش صحيح است)و نه در آينده(مثل كسى كه مى‏خواهد بعد از ظهر حركت كند كه چنين كسى روزه آن روزش صحيح است).

بيشتر دانشمندان و علماى اهل سنت گفته‏اند: از آيه: "فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر"الخ، استفاده مى‏شود كه مسافر مى‏تواند روزه نگيرد، نه اينكه روزه گرفتن برايش حرام است، پس مريض و مسافر، هم مى‏توانند روزه بگيرند، و هم اينكه افطار نموده به همان عدد از روزهاى ديگر سال روزه بگيرند.

ليكن اين حرف صحيح نيست، زيرا گفتيم ظاهر جمله: (فعدة من ايام اخر)(كسى كه مريض و مسافر باشد بايد چند روزى در ايام ديگر سال روزه بگيرد)عزيمت است، نه رخصت، يعنى از ظاهر آن بر مى‏آيد كه مريض و مسافر نبايد در رمضان روزه بگيرند، و اين معنا از ائمه اهل بيت ع نيز روايت‏شده، و مذهب جمعى از صحابه از قبيل عبد الرحمان بن عوف، و عمر بن خطاب، و عبد الله بن عمر، و ابى هريرة، و عروة بن زبير، نيز همين است، پس جمله نامبرده حجتى است عليه علماى نامبرده از اهل سنت.

ايشان براى توجيه نظريه خود چيزى در آيه تقدير گرفته گفته‏اند، تقديرش"فمن كان مريضا او على سفر فافطر فعدة من ايام اخر"است، يعنى هر كس مريض يا مسافر باشد، و به همين جهت افطار كرده باشد به همان عدد از روزهاى ديگر روزه بگيرد.

و اين تقدير دو اشكال دارد، اول اينكه اصولا همانطورى كه گفته‏اند تقدير گرفتن خلاف ظاهر است، (وقتى گوينده‏اى سخن مى‏گويد تمامى كلماتى كه در افاده منظورش دخالت دارد در كلام خود مى‏آورد، و چيزى را نگفته نمى‏گذارد)مگر آنكه به اتكاء قرينه‏اى كه در كلامش هست‏يك كلمه را حذف كند، چون يقين دارد خواننده يا شنونده با وجود آن قرينه مى‏فهمد كه فلان كلمه حذف شده است و اما بدون قرينه دست‏به چنين حذفى نمى‏زند.

اشكال دوم اينكه: به فرضى كه تسليم شويم و قبول كنيم كه كلمه(فافطر)در آيه حذف شده، تازه اين كلام هم دلالتى بر رخصت ندارد، (كدام شنونده‏اى از عبارت"و هر كس مريض يا مسافر باشد، و افطار كرده باشد در ايامى ديگر روزه بگيرد"، مى‏فهمد روزه در سفر و مرض جايز است؟)آرى نهايت چيزى كه از عبارت"فمن كان مريضا او على سفر فافطر"، در اين مقام(كه به گفته ساير مفسرين نيز مقام تشريع است)استفاده مى‏شود، اين است كه افطارش گناه نبوده چون جايز بوده، البته جواز به معناى اعم از وجوب و استحباب و اباحه، جوازى كه با وجوب و استحباب و اباحه مى‏سازد، و اما اينكه به معناى سومى يعنى الزامى نبودن افطار باشد به هيچ وجه لفظ آيه بر آن دلالت ندارد، بلكه باز هم بر خلاف آن دلالت مى‏كند، چون قانونگذار حكيم در مقام تشريع خود، هرگز در بيان آنچه بايد بيان كند كوتاهى نمى‏كند، و اين خود روشن است.

"و على الذين يطيقونه فدية طعام مسكين"

كلمه(يطيقون)از مصدر اطاقه است، و اطاقه همانطور كه بعضى گفته‏اند به معناى به كار بستن تمامى قدرت در عمل است كه لازمه آن اين است كه عمل نامبرده آنقدر دشوار باشد، كه همه نيروى انسان در انجامش مصرف شود، در نتيجه معناى جمله"و على الذين يطيقونه" اين است كه هر كس روزه برايش مشقت داشته باشد، و كلمه(فديه)به معناى بدل و عوض است و در اينجا به معناى عوض مالى است، كه همان طعام مسكين يعنى سير كردن يك مسكين گرسنه است از غذائى كه خود انسان مى‏خورد، البته نه آن غذاى ساده‏اى كه گاهى مى‏خورد، و نه آن غذاى لذيذى كه باز گاه گاه مى‏خورد، بلكه از غذاى متوسطى كه غالبا استفاده مى‏كند، و حكم اين فديه نيز مانند حكم قضاى روزه مريض و مسافر واجب است، چون تعبير(و على الذين)تعبيرى است كه وجوب تعيينى را مى‏رساند، نه تخييرى و نه رخصت را.

بعضى از مفسرين گفته‏اند جمله نامبرده نيز رخصت را مى‏رسانده و سپس نسخ شده چون خداى سبحان در اول، همه مردم را كه مى‏توانند روزه بگيرند مخير كرد بين روزه گرفتن و كفاره دادن از هر روز به طعام يك مسكين، چون مردم در آن ايام عادت به روزه نداشتند، بعدها كه رفته رفته عادت كردند، اين آيه به وسيله آيه: "فمن شهد منكم الشهر فليصمه"الخ نسخ شد.

بعضى ديگر از همين مفسرين گفته‏اند: تنها نسبت‏به اشخاص توانا نسخ شد و قرار شد حتما روزه بگيرند، و اما مثل پير زن و پيرمرد سالخورده و زن حامله و زن بچه شيرده آيه نسخ نشد، و حكم جواز افطار و فديه دادن باقى ماند.

و به جان خودم اينگونه تفسيرها بازى كردن با قرآن و پاره پاره كردن آيات آن است، و اگر خواننده عزيز در آيات سه‏گانه مورد بحث دقت كند خواهد ديد كه هر سه يك غرض را دنبال مى‏كند، و يك سياق متصل و جملاتى به هم پيوسته و بيانى روشن دارد، آنگاه اگر اين كلام واحد و پيوسته را با نظريه اين مفسرين تطبيق دهد، خواهد ديد كه ديگر آن سياق پيوسته را ندارد، جملاتش با يكديگر متنافى است، اولش آخرش را نقض مى‏كند، يك جا مى‏گويد:

(كتب عليكم الصيام)روزه بر شما واجب شده، دنبالش مى‏گويد آنهائى كه مى‏توانند روزه بگيرند مى‏توانند افطار نموده به جاى آن طعام دهند، و در آخر مى‏گويد: روزه بر همه شما واجب است تا حكم آخرى ناسخ حكم فديه نسبت‏به خصوص قادران باشد، و حكم فديه نسبت‏به غير قادران به حال خود باقى بماند، با اينكه در آيه شريفه بنا بر اين تصوير حكم غير قادرين اصلا بيان نشده است.

مگر اينكه كسى بگويد كلمه(يطيقونه)قبل از نسخ شدن به معناى قدرت داشتن است، و بعد از نسخ به معناى قدرت نداشتن، و اين پيدا است كه چقدر بى‏پايه است. و سخن كوتاه اينكه بنا بر اين بايد جمله: "و على الذين يطيقونه"الخ كه در وسط آيات قرار گرفته ناسخ جمله: (كتب عليكم الصيام)در اول آيات باشد، كه با آن تنافى دارد، آن وقت اين سؤال پيش مى‏آيد كه چرا بدون هيچ علتى حكم ناسخ را مقيد به كسانى كرده كه توانائى ندارند.

و نيز لازمه اين تفسير اين است كه جمله: "فمن شهد منكم الشهر فليصمه"تنها ناسخ حكم كسانى باشد كه قادر بر روزه‏اند، نه آنهائى كه از روزه عاجزند با اينكه ظاهر عبارت ناسخ مطلق است، هم قادر را شامل مى‏شود و هم عاجز را، علاوه بر اينكه اصلا منسوخ شامل حكم عاجز نبود، تا ناسخ بخواهد آن حكم را براى عاجز باقى بدارد، و اين تالى فاسدها فاحش‏ترين تالى فاسدهايند.

حال اگر علاوه بر نسخهائى كه از آقايان براى تو خواننده عزيز نقل كرديم، نسخ‏هاى ديگرى كه در باره اين سه آيه ذكر كرده‏اند اضافه كنى، آن وقت تفسيرى عجيب خواهى ديد، و آن نسخ‏ها اين است كه گفته‏اند جمله: (شهر رمضان)ناسخ جمله: (اياما معدودات)الخ است، و جمله(اياما معدودات)هم ناسخ جمله(كتب عليكم الصيام)است.

(بد نيست دوباره نسخ‏هائى را كه آقايان در سه آيه قرآن قائل شده‏اند بشماريم، تا بازيگرى با كلام خدا بر ايمان روشن‏تر بشود:

1 - جمله: (و على الذين يطيقونه)الخ ناسخ جمله: (كتب عليكم الصيام)است.

2 - جمله: (فمن شهد منكم الشهر فليصمه)ناسخ حكم(و على الذين يطيقونه)است.

3 - جمله: (شهر رمضان)ناسخ جمله(اياما معدودات)است.

4 - جمله: (اياما معدودات)الخ ناسخ(كتب عليكم الصيام)است.(مترجم)

"فمن تطوع خيرا فهو خير له"

كلمه تطوع از ماده(ط - و - ع)است.و معناى طوع مقابل معناى كراهت است، و يا بگو به اين معنا است كه انسان كارى را به رضا و رغبت‏خود انجام دهد، آنگاه همين طوع وقتى به باب تفعل مى‏رود و به صورت تطوع در مى‏آيد.معناى داوطلب بودن هم بر آن اضافه مى‏شود پس تطوع به معناى اين است كه انسان خودش داوطلبانه كارى را انجام دهد كه اطاعت‏خدا هم هست، بدون اينكه در انجام آن كراهتى داشته باشد، و اظهار ناراحتى و گرانبارى كند، حال چه اينكه آن عمل الزامى و واجب باشد.و چه غير الزامى و مستحب.

اين معناى اصلى كلمه تطوع بوده، پس اگر مى‏بينيم كه فعلا در خصوص افعال مستحب استعمال مى‏شود يك اصطلاحى است جديد، كه بعد از نزول قرآن در بين مسلمانان رائج گشته، و منشاش هم اين بوده كه معمولا عمل نيكى كه يك مسلمان داوطلبانه انجام مى‏دهد عمل مستحب است، و اما عمل واجب هر چه هم كه بطوع و رغبت انجام شود باز بوئى از اكراه و اجبار در آن هست.

و سخن كوتاه آنكه كلمه(تطوع)همانطور كه ديگران هم گفته‏اند دلالتى بر خصوص استحباب ندارد، نه ماده‏اش(ط - و - ع)و نه هياتش(تفعل)، در نتيجه مى‏توان گفت‏حرف (فاء)كه در آغاز جمله آمده جمله را فرع و نتيجه معنائى مى‏كند كه از كلام سابق استفاده مى‏شد، و معناى مجموع كلام - و خدا داناتر است - اين مى‏شود: روزه بر شما واجب شده است، و در آن خير و صلاح شما رعايت‏شده، علاوه بر اينكه با داشتن اين فريضه شما هم جزء امتهائى مى‏شويد كه قبل از شما بودند، با اين تفاوت كه در اين فريضه تخفيف و تسهيلى براى شما منظور شده است، پس آن را بطوع و رغبت‏بياوريد، نه با كراهت چون هر كس عمل خير را بطوع بياورد بهتر است تا همان عمل را به كره بياورد.

از اينجا روشن مى‏شود كه جمله: (فمن تطوع خيرا)از قبيل به كار بردن سبب در جاى مسبب است، ساده‏تر بگويم در اين جمله سخن از خصوص روزه نشده بلكه سخن از مطلق تطوع خير شده، كه سبب تطوع در روزه است، نظير آيه: "قد نعلم انه ليحزنك الذى يقولون فانهم لا يكذبونك و لكن الظالمين بايات الله يجحدون" (9) يعنى غم مخور و صبر كن كه علت تكذيب ايشان انكار آيات خدا است، چون در اين آيه نيز سبب تكذيب در جاى تكذيب نشسته.

بعضى از مفسرين گفته‏اند جمله مورد بحث‏يعنى"فمن تطوع خيرا فهو خير له"مرتبط به جمله قبل است، كه مى‏فرمود: "و على الذين يطيقونه فدية طعام مسكين"الخ، و معناى مجموع آن دو جمله اين است كه كسى كه بيشتر از طعام يك مسكين فديه بدهد، مثلا براى يك روز روزه دو نفر مسكين را طعام دهد و يا طعام دو مسكين را به يك نفر بدهد برايش بهتر است.

اشكالى كه بر اين تفسير وارد است همانست كه گفتيم: كلمه(تطوع)اختصاص به مستحبات ندارد علاوه بر اينكه بنا بر اين تفسير فاء تفريع بى‏معنا مى‏شود چون در نتيجه قرار گرفتن تطوع به آن معنا(بيش از طعام يك مسكين دادن)بر حكم فديه هيچ نكته معقولى بنظر نمى‏رسد، علاوه بر اينكه اصولا كلمه(تطوع بخير)هيچ دلالتى بر تطوع به زيادتر دادن ندارد.

"و ان تصوموا خير لكم ان كنتم تعلمون"

اين جمله متمم جمله قبلى است، و معنايش به حسب تقدير - به آن بيانى كه گذشت - اين مى‏شود با روزه‏اى كه بر شما واجب شده تطوع كنيد، و آن را داوطلبانه بياوريد، كه تطوع به كار خير بهتر است، و روزه هم كه خير شما است پس تطوع به روزه هم خيرى علاوه بر خير ديگر است.

و بعضى از مفسرين گفته‏اند: جمله مورد بحث‏يعنى(و ان تصوموا خير لكم)خطاب به كسانى است كه از روزه گرفتن معذورند، نه عموم مؤمنين كه در جمله(روزه بر شما واجب شده)مخاطب بودند، چون ظاهر عبارت نامبرده رجحان روزه است، و معلوم است كه رجحان با ترك هم مى‏سازد، در نتيجه عبارت ظاهر در استحباب روزه مى‏شود نه وجوب كه منافى با ترك است، و چون مى‏دانيم روزه واجب است ناگزير عبارت نامبرده را حمل مى‏كنيم بر رجحان و استحباب روزه براى كسانى كه از ناحيه شرع مجاز در ترك آنند، مانند مريض و مسافر كه مى‏گوئيم روزه‏اى كه بر همه واجب است‏بر مريض و مسافر مستحب است، و بهتر آن است كه آنها نيز روزه را بر افطار ترجيح دهند، و در عين حال قضاى آنرا هم بگيرند.

اما اين تفسير به خاطر اشكالاتى كه بر آن وارد است صحيح نيست.

اشكال اول اينكه: دليلى بر طبق آن نيست.

اشكال دوم اينكه: اگر مراد از جمله: (و ان تصوموا خير لكم)استحباب روزه براى مريض و مسافر بود، با در نظر گرفتن اينكه در جمله: (فمن كان منكم مريضا)الخ مريض و مسافر غايب به حساب آمده‏اند، جا داشت در جمله بعدى هم غايب به حساب آمده، در باره‏شان بفرمايد: (و ان يصوموا خير لهم)مريض و مسافر اگر روزه بگيرند بر ايشان بهتر است، ولى فرمود:

(اگر روزه بگيريد برايتان بهتر است)پس معلوم مى‏شود در جمله دوم روى سخن با خصوص مسافر و مريض نيست.

اشكال سوم اينكه: جمله اولى به خوبى دلالت دارد بر اينكه مريض و مسافر مختارند در گرفتن و نگرفتن روزه، نه اينكه گرفتن روزه رجحان داشته باشد، بلكه جمله بعديش كه مى‏فرمايد: (فعدة من ايام اخر)صريح در اين است كه حتما بايد در روزهاى ديگر روزه بگيرند، آن وقت چطور مفسرين نامبرده مى‏توانند بگويند آيه در صدد بيان رجحان روزه بر ترك آن است.

اشكال چهارم اينكه: اگر جمله اولى(فمن كان منكم)الخ در صدد بيان ترخيص روزه براى مسافر و مريض باشد، و بگويد گرفتن و نگرفتن روزه براى معذورين يكسان است، البته جا داشت در جمله بعدى بفرمايد بلكه گرفتن آن بهتر است، تا يك طرف تخيير را ترجيح داده و بيانگر رجحان آن باشد، ولى جمله اولى در مقام بيان روزه رمضان و روزه ايام ديگر سال است، و با چنين زمينه‏اى ديگر ممكن نيست تنها از جمله: (و ان تصوموا خير لكم)و بدون هيچ قرينه‏اى در كلام استفاده كنيم كه مى‏خواهد روزه رمضان را بر روزه غير رمضان ترجيح دهد.

اشكال پنجم اينكه: مقام آيات، مقام بيان حكم نيست، تا ظهور رجحان از جمله (فمن كان)با حكم وجوبى منافات پيدا كند، بلكه مقام، همانطور كه در سابق هم گذشت مقام بيان ملاك تشريع است، و اينكه اگر شارع اسلام حكمى را صادر مى‏كند خالى از فلسفه و حكمت و خير و نيكوئى نيست، و عينا نظير آيه: "فتوبوا الى بارئكم فاقتلوا انفسكم ذلكم خير لكم" (10) ، و آيه: "فاسعوا الى ذكر الله و ذروا البيع ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون" (11) ، و آيه:

"تؤمنون بالله و تجاهدون فى سبيل الله باموالكم و انفسكم ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون" (12) است كه در هر سه آيه مى‏فرمايد، حكمى كه شده براى شما خير است و آيات در اين باب بسيار است.

"شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن هدى"

ماه رمضان نهمين ماه از ماههاى سال قمرى و عربى است، كه بين ماه شعبان و شوال واقع است، و در قرآن كريم از ماههاى دوازده‏گانه غير از ماه رمضان نام هيچ ماه ديگرى نيامده.

و كلمه نزول به معناى پائين آمدن و وارد شدن از نقطه بلند است، و فرق ميان انزال و تنزيل اين است كه انزال به معناى نازل كردن دفعى و يك پارچه است، و تنزيل به معناى نازل كردن تدريجى است، و كلمه(قرآن)اسم كتابى است كه خداى تعالى آنرا بر پيامبر گراميش محمد ص نازل كرده، و به اين جهت آن را قرآن ناميده كه(قبلا از جنس خواندنيها نبود، و به منظور اينكه درخور فهم بشر شود نازلش كرد و در نتيجه كتابى)خواندنى شد، چنانكه فرمود: "انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون" (13) و اين كلمه هم بر مجموع قرآن اطلاق مى‏شود و هم بر اجزاى آن.

و اين آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه قرآن يك پارچه در ماه رمضان نازل شده، از سوى ديگر ظاهر آيه شريفه: "و قرآنا فرقناه لتقراه على الناس على مكث، و نزلناه تنزيلا" (14) دلالت دارد بر اينكه قرآن كريم به تدريج و در مجموع مدت دعوت رسولخدا ص يعنى در مدت تقريبا بيست و سه سال نازل شده، تاريخ هم مؤيد اين معنا است، و از همين جهت‏بعضى گمان كرده‏اند كه آيه مورد بحث‏با اين آيه منافات دارد.

و بعضى ديگر در پاسخ گفته‏اند: قرآن كريم دو بار نازل شده، يك بار در ماه رمضان بطور يك پارچه به آسمان دنيا نازل شد و بار ديگر از آسمان دنيا به تدريج‏بر زمين نازل شده، و اين پاسخى است كه مفسرين نامبرده آنرا از روايات گرفته‏اند كه بعضى از آنها را در بحث روايتى آينده نقل خواهيم كرد.ان شاء الله ولى بعضى ديگر به اين مفسرين اشكال كرده‏اند، كه در آيه مورد بحث كه تعبير به انزال - يعنى نازل شدن يك پارچه - فرموده دنبالش فرموده: "هدى للناس و بينات من الهدى و الفرقان"به اين منظور نازل شده كه بايد هدايتگر مردم و فارق ميان حق و باطل باشد، و دلائلى روشن از هدايت ارائه دهد، و اين معنا با نازل شدن به آسمان دنيا نمى‏سازد، چون بنا بر اين تفسير قرآن كريم سالها در آسمان دنيا بود، در حالى كه هدايتگر براى مردم نبود.

بعضى ديگر از اين ايراد پاسخ داده‏اند به اينكه هدايت‏بودن قرآن البته به اين معنا كه مى‏تواند هادى مردم باشد و مردم را از ضلالت نجات دهد و فارق ميان حق و باطل باشد، معنائى است كه منافات ندارد با اينكه چند سالى در آسمان دنيا بدون هدايت فعلى و خلاصه راكد مانده باشد، تا وقتى زمان به كار افتادنش رسيد از آسمان به زمين نازل گردد، و نظائر آن بسيار است، مانند قوانينى كه از مجلس قانونگذارى گذشته تا هر وقت زمان بكار بردن فلان ماده‏اش رسيد آنرا به كار ببرند، و از قوه به فعليت در آورند.

اين بود پرسش و پاسخهائى كه پيرامون آيه كرده‏اند، و ليكن حق مطلب اين است كه حكم قوانين و دستورات با حكم خطاباتى كه متوجه اشخاص مى‏شود فرق دارد، در خطابات بايد قبل از صدور خطاب مخاطبى باشد، هر چند به مدتى اندك آنگاه به او خطاب كنند، و معنا ندارد خطاب از مقام تخاطب جلوتر باشد، و در قرآن كريم از اين خطابها بسيار است، مانند خطاب در آيه: "قد سمع الله قول التى تجادلك فى زوجها و تشتكى الى الله و الله يسمع تحاوركما" (15) .

و خطاب در آيه: "و اذا راوا تجارة او لهوا انفضوا اليها و تركوك قائما". (16) و آيه: "رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه، فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر، و ما بدلوا تبديلا". (17) كه در اين سه آيه و امثال آن خطابها متوجه مخاطبينى است كه قبل از خطاب وجود داشته‏اند.

علاوه بر اينكه در قرآن كريم ناسخ و منسوخ هست و معنا ندارد كه ناسخ و منسوخ هر دو در يك زمان نازل شوند.

بعضى از مفسرين پاسخ داده‏اند كه مراد از نزول قرآن در ماه رمضان نزول آن قسمتى از قرآن است كه در رمضان نازل شده.

ولى اين جواب هم درست نيست، براى اينكه مشهور در نزد مفسرين اين است كه رسولخدا ص كه مبعوث به قرآن بوده در روز بيست و هفتم از ماه رجب مبعوث شده، و بين رجب تا رمضان بيش از يك ماه فاصله است، آن وقت چگونه ممكن است در اين مدت بعثت آن جناب از نزول قرآن خالى باشد.

از اينهم كه بگذريم آيه‏هاى اول سوره"علق"شهادت مى‏دهد كه اين سوره اولين سوره‏اى بوده كه نازل شده، و در اولين روز بعثت نازل شده، و همچنين سوره"مدثر"شهادت مى‏دهد كه در روزهاى اول دعوت نازل شده، و به هر حال بسيار بعيد است كه اولين آيه نازل، در ماه رمضان باشد علاوه بر اينكه جمله مورد بحث كه مى‏فرمايد: "شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن" دلالت صريحى ندارد بر اينكه مراد از قرآن اولين قسمت نازل آن باشد، پس حمل آيه بر اولين جزء نازل آن حملى است‏بدون دليل.

و نظير اين آيه در دلالت‏بر اينكه قرآن در يك زمان نازل شده آيه: "و الكتاب المبين اناانزلناه فى ليلة مباركة انا كنا منذرين" (18) و آيه: "انا انزلناه فى ليلة القدر" (19) مى‏باشد چونكه از اين آيات بر مى‏آيد همه قرآن در يك زمان نازل شده، و ظاهر آنها نمى‏سازد با اينكه منظور نزول اولين قسمت نازل آن باشد، و يا منظور اولين روز انزال آن باشد، قرينه‏اى هم در كلام نيست كه بخاطر آن قرينه بتوانيم دست از ظاهر آن برداريم.

و آنچه از تدبر در آيات كتاب بر مى‏آيد مطلبى ديگر غير از همه اين مطالب است، چون در آياتى كه مى‏گويد قرآن در ماه رمضان و يا در شبى از شبهاى آن نازل شد تعبير به انزال آمده، كه دلالت‏بر نازل كردن يكپارچه قرآن دارد، و در هيچ يك از آنها تعبير به تنزيل نيامده، مثلا يكجا فرموده: "شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن" (20) جاى ديگر فرموده: "حم و الكتاب المبين انا انزلناه فى ليلة مباركة" (21) ، و در جاى ديگر فرموده: "انا انزلناه فى ليلة القدر" (22) .

و اين تعبير و نازل شدن يكپارچه به دو اعتبار مى‏تواند باشد، يكى به اعتبار اينكه مجموع و روى هم رفته قرآن و يا بعضى از آن يكپارچه و يك دفعه نازل شده هر چند كه تك تك آياتش به تدريج نازل شده باشد، همچنانكه در مورد باران با اينكه قطره قطره نازل مى‏شود، ولى به اعتبار اينكه مجموع بارانها و قطرات مفيد فائده بوده تعبير مى‏كند به اينكه"كماء انزلناه من السماء" (23) و نيز بهمين اعتبار فرموده: "كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته" (24) .

دوم به اعتبار اينكه كتاب ماوراى آنچه ما با فهم عادى خود از آن مى‏فهميم، كه معلوم است فهم عادى ما مستلزم آن است كه آياتش را جدا جدا تدبر كنيم، و خود هم جدا جدا و به تدريج نازل شود، حقيقت ديگرى دارد كه به لحاظ آن حقيقت امرى واحد و غير تدريجى است، و نزولش به انزال - يك دفعه - است، نه تنزيل(نزول بتدريج).

و همين اعتبار دومى از آيات كريمه قرآن استفاده مى‏شود مانند آيه: "كتاب احكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير" (25) چون كلمه"احكمت"از احكام است و احكام در مقابل "تفصيل"است، و تفصيل عبارت است از اينكه كتاب را فصل فصل و قطعه قطعه كنند، در نتيجه احكام به معناى آن است كه به نحوى باشد كه جزء جزء نداشته و اجزايش از يكديگر متمايز نباشد، چون همه‏اش به يك معنا بر مى‏گردد، كه آن معنا جزء و فصل ندارد و آيه شريفه صريح است در اينكه اين تفصيل كه ما امروز در قرآن مشاهده مى‏كنيم تفصيلى است كه بعدها به قرآن داده شده، و گرنه در آغاز محكم و بدون جزء و فصل بوده.

از اين آيه روشن‏تر، آيه"و لقد جئناهم بكتاب فصلناه على علم هدى و رحمة لقوم يؤمنون.هل ينظرون الا تاويله يوم ياتى تاويله يقول الذين نسوه من قبل قد جاءت رسل ربنا بالحق" (26) .

و آيه"و ما كان هذا القرآن ان يفترى من دون الله، و لكن تصديق الذى بين يديه و تفصيل الكتاب لا ريب فيه من رب العالمين"تا آنجا كه مى‏فرمايد: "بل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه و لما ياتهم تاويله" (27) چه از اين آيات و مخصوصا آيه شريفه سوره يونس به خوبى استفاده مى‏شود كه مساله تفصيل و جداسازى امرى است كه بعدها بر كتاب خدا عارض شده است و قبلا به اين صورت نبوده.

پس كتاب به خودى خود چيزى است، و تفصيلى كه عارض بر آن شده چيزى ديگر، و كفارى كه كتاب را تكذيب كردند تكذيبشان مربوط به تفصيل كتاب است، و ناشى از اين است كه فراموش كردند اين تفصيل به چه چيز برگشت مى‏كند و به زودى در قيامت مى‏فهمند و جز فهميدن چاره‏اى ندارند، آن وقت پشيمان مى‏شوند در حالى كه پشيمانى سودى برايشان نداشته، و راه گريزى هم ندارند، و اين آيه اشعارى هم به اين معنا دارد كه كتاب اصلى تاويل كتاب خواندنى يعنى قرآن است.

از آيه مورد بحث روشن‏تر اين آيه شريفه است: "حم و الكتاب المبين، انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون و انه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم" (28) چون اين آيه ظهور در اين معنا دارد كه قرآن قبلا در كتاب مبينى بوده كه خواندنى و عربى نبوده، و بعدها خواندنى و عربى شده، و لباس الفاظ آنهم به واژه عربيت پوشيده، تا مردم آن را بفهمند و گرنه همين كتاب قبلا در "ام الكتاب"، كه نزد خدا مقامى بلند داشته است، بوده مقامى كه دست‏خرد بدان نمى‏رسد، كتابى كه حكيم است، يعنى مانند كتاب قرآن آيه آيه و سوره سوره نيست.

و آيات شريفه"فلا اقسم بمواقع النجوم، و انه لقسم لو تعلمون عظيم، انه لقرآن كريم، فى كتاب مكنون، لا يمسه الا المطهرون، تنزيل من رب العالمين" (29) نيز در سياق آيه سوره زخرف است، چون از ظاهر آن به خوبى بر مى‏آيد، قرآن كريم در كتاب مكنون و پنهان از ديد بشر قرار داشته، در كتابى كه جز پاكان كسى با آن تماس ندارد، و از آن كتاب كه نزد رب العالمين است نازل شده است، و اما قبل از نازل شدن موقعيتى در كتاب مكنون داشته، مكنون از اغيار همان كه در آيه سوره زخرف ام الكتابش خوانده، و در سوره بروج لوح محفوظش ناميده و فرموده: "بل هو قرآن مجيد فى لوح محفوظ" (30) بلكه اين لوح از اين جهت محفوظ است كه دگرگونگى در آن راه ندارد، و معلوم است قرآنى كه بايد به تدريج نازل شود(چون به عالمى نازل مى‏شود كه زمان و تدرج بر همه آن حاكم است)هرگز از ناسخ و منسوخ و از تدريج‏خالى نيست و اين تدرج خود نوعى تبدل است، پس كتاب مبين كه اصل قرآن است و خالى از تفصيل و تدرج است، امرى است غير اين قرآن نازل شده، و قرآن به منزله لباسى است‏براى آن امر.

و همين معنا يعنى اينكه قرآن، نازل شده و بشرى شده كتاب مبين(كه ما آن را حقيقت كتاب مى‏ناميم)باشد، و به منزله لباسى باشد براى اندام صاحب لباس، و مثال باشد براى حقيقت و نيز به منزله مثل باشد براى غرض صاحب كلام، خود مصحح آن است كه احيانا آن حقيقت را هم قرآن بناميم همچنانكه در آيه شريفه: "بل هو قرآن مجيد فى لوح محفوظ" (31) و آياتى ديگر اين تعبير آمده، و همين نكته باعث مى‏شود كه آيه: "شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن" (32) ، و آيه"انا انزلناه فى ليلة القدر" (33) ، و آيه"انا انزلناه فى ليلة مباركة" (34) را كه دلالت دارند بر اينكه قرآن يك دفعه نازل شده حمل كنيم بر نازل شدن حقيقت قرآن، يعنى كتاب مبين، بر قلب رسولخدا ص در يك شب، همچنانكه همين قرآن بعد از آنكه بشرى و خواندنى و مفصل شد، تدريجا در مدت بيست و سه سال دعوت نبويه نازل شده است.

اين نزول تدريجى از آيات زير استفاده مى‏شود: "و لا تعجل بالقرآن من قبل ان يقضى اليك وحيه" (35) و آيات: "لا تحرك به لسانك لتعجل به، ان علينا جمعه و قرآنه، فاذا قراناه فاتبع قرآنه ثم ان علينا بيانه" (36) چون از اين آيات بر مى‏آيد كه رسولخدا ص مى‏دانسته چه آيه‏اى بر او نازل مى‏شود، و به همين جهت قبل از آنكه وحى آيه‏اى تمام شود او از پيش، آيه را مى‏خوانده، و خداى تعالى از اين كار نهيش فرمود، كه ان شاء الله توضيحش در جاى مناسب خواهد آمد.

و سخن كوتاه آنكه: اگر كسى در آيات قرآنى تدبر و دقت كند هيچ چاره‏اى جز اين ندارد كه اعتراف كند به اينكه آيات قرآنى دلالت دارد بر اينكه اين قرآنى كه تدريجا بر رسول خدا ص نازل شده متكى بر حقيقتى است متعالى و بس بلند كه عقول عامه بشر قاصر از درك آن، و دست افكار ملوث به لوث هوسها و قذارتهاى ماده‏شان از رسيدن به آن حقيقت كوتاه است، و اينكه نخست اين حقيقت‏بر رسولخدا ص نازل شده بود و به وى تعليم داده بود كه منظورش از كتاب(كه بعدا تدريجا نازل مى‏شود) چيست.و ما ان شاء الله در بحث پيرامون تاويل و تنزيل در تفسير آيه شريفه: "هو الذى انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات" (37) باز در اين باره سخن خواهيم گفت.

اين آن مطلبى است كه گفتيم با دقت و تدبر از آيات كريمه قرآن به دست مى‏آيد بله محدثين كه كارشان تنها نقل حديث است و نيز علماى علم كلام و همچنين علماى مادى اين عصر از آنجا كه منكر ماوراى ماده و محسوساتند ناگزير شده‏اند اين آيات و نظائر آن را كه دلالت دارند بر اينكه مثلا قرآن هدايت و رحمت و نور و روح و مواقع نجوم و كتاب مبين است، و يا در لوح محفوظ و نازل از ناحيه خدا است، و يا در صحف مطهره است، و يا تعبيرات ديگرى كه از قرآن شده، همه را حمل كنند بر اقسامى از استعاره و مجازگوئى، و با اين عمل خود قرآن را همپايه يك كتاب شعرى كرده‏اند، (كه به قول معروف هر چه گزافى‏تر و دروغ‏تر باشد شيرين‏تر و شيواتر است).

بعضى ديگر از اهل بحث و تحقيق در معناى اينكه چگونه ممكن است قرآن در ماه رمضان نازل شده باشد؟ گفتارى دارد كه خلاصه‏اش از نظر خواننده مى‏گذرد.

هيچ شكى نيست در اينكه بعثت رسولخدا ص قرين و توام با نزول اولين بخش آن بوده، و در آن بخش به وى دستور داده كه مردم را تبليغ و انذار كن، از سوى ديگر در اين نيز هيچ شكى نيست كه بعثت و نزول اولين بخش قرآن، در شب اتفاق افتاده، براى اينكه آيه شريفه:

"انا انزلناه فى ليلة مباركة انا كنا منذرين" (38) ، صريحا مى‏فرمايد: كه قرآن در شب نازل شده، و باز شكى نيست كه آن شب از شب‏هاى رمضان بوده، براى اينكه در سوره بقره آيه 185 مى‏فرمايد: "شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن".

پس تا اينجا هيچ شكى نيست تنها گفتگو در اين است كه منظور اين آيات تمام قرآن است‏يا بعضى از آن؟

در پاسخ از اين سؤال مى‏گوئيم: گو اينكه همه قرآن در يك شب نازل نشده، اما همينكه سوره حمد كه مشتمل بر بسيارى از معارف قرآن است در يك شب نازل شده، مثل اين است كه همه قرآن در يك شب نازل شده باشد، و بهمين اعتبار مى‏شود گفت: (ما قرآن را در فلان شب نازل كرديم).

پاسخ ديگرى كه مى‏توان گفت اينكه: كلمه قرآن همانطور كه بر همه آيات بين دو جلد اطلاق مى‏شود، بر بعض از آن نيز اطلاق مى‏گردد، همانطور كه بر ساير كتب آسمانى از قبيل تورات و انجيل و زبور نيز اطلاق مى‏گردد، و اين خود اصطلاحى است از قرآن كريم.

آنگاه اضافه كرده: كه اولين بخشى كه نازل شده"اقرء باسم ربك الذى خلق..." (39) است كه در شب بيست و پنجم رمضان نازل شد، در حالى كه رسول خدا ص در وسط بيابان بود، و به طرف خانه خديجه مى‏آمد، همينكه اين آيات به وى وحى شد به خاطرش رسيد از جبرئيل بپرسد: چگونه پروردگار خود را ياد كند، دوباره جبرئيل خود را به وى نشان داد و تعليمش داد كه بگويد: "بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين"تا آخر سوره حمد، و سپس كيفيت نماز را به او ياد داد، و از نظرش غائب شد، رسول خدا ص به خود آمد در حالى كه اثرى از جبرئيل نيافت، تنها از آنچه ديده بود، تعبى و كوفتگى در خود احساس كرد، تعبى كه همواره بعد از ديدن جبرئيل به او دست مى‏داد، و چون اولين بار بود كه به چنين منظره‏اى بر مى‏خورد و نمى‏دانست كه از طرف خدا مبعوث به نبوت و هدايت‏خلق شده، لذا وقتى به خانه درآمد از شدت خستگى آن شب را تا به صبح خوابيد، صبح آن شب مجددا فرشته وحى نزد او برگشت و اين سوره را بر او نازل كرد: "يا ايها المدثر قم فانذر". (40) آنگاه مفسر نامبرده مى‏گويد پس معناى نازل شدن قرآن همين نازل شدن سوره حمد است، كه در ماه رمضان و مصادف با شب قدر نازل شده، و اما آنچه در كتب شيعه ديده مى‏شود كه بعثت در روز بيست و هفتم رجب بوده، رواياتى است كه علاوه بر اينكه جز در بعضى از كتب شيعه كه تاريخ تاليفش جلوتر از قرن چهارم هجرت نيست، يافت نمى‏شود مخالف كتاب خدا نيز هست، چون متوجه شديد كه كتاب خدا نزول قرآن را در ماه رمضان دانسته. سپس اضافه مى‏كند: كه در اين ميان روايات ديگرى هست مؤيد آن روايات كه مى‏گويد معناى نزول قرآن در ماه رمضان اين است كه قرآن قبل از بعثت رسولخدا ص يك جا از لوح محفوظ به بيت المعمور نازل شد، و جبرئيل آن را در بيت المعمور به ملائكه املاء كرد، تا آنكه بعد از بعثت‏به تدريج‏بر رسول خدا ص نازل شد. و اين روايات اوهامى است‏خرافى كه دست اجانب آنها را با روايات اسلام آميخته كرده و به چند جهت مردود است، 1 - مخالف كتاب خدا هستند 2 - لوح محفوظ را جزء ماوراى طبيعت دانسته در حالى كه لوح محفوظ عبارت است از عالم طبيعت و بيت المعمور عبارت است از كره زمين، كه با سكونت‏بشر معمور و آباد گشت، اين بود خلاصه گفتار آن مفسر.

مؤلف: من نمى‏دانم كدام يك از جملات اين مفسر كه سراسر آن فاسد است قابل اصلاح است تا به وجهى از وجوه با حق و حقيقت منطبق شود، چون در چنين صورتى قضيه شبيه مثل معروف مى‏شود كه مى‏گويند وصله از خود جامه بيشتر است.

زيرا اولا اين افسانه كه وى از پيش خود در باره بعثت درست كرده و يا اينكه گفته اولين بخش نازل شده چيست"اقرء باسم ربك"وقتى نازل شد كه رسول خدا ص در راه بود، و بعد از آن سوره حمد نازل شد، و آنگاه نماز را به آن جناب تعليم داده و آن حضرت داخل خانه شد و از خستگى به خواب رفت، و صبح آن شب سوره مدثر نازل شده، امر به تبليغش نمود همه اينها مطالبى است كه نه آيه محكمه دلالت‏بر آن دارد، و نه سنت قائمه، بلكه تنها و تنها قصه‏اى است تخيلى كه نه با كتاب موافق است و نه با حديث، و بيان ناسازگاريش خواهد آمد.

و ثانيا وى گفته: كه بطور مسلم بعثت و نزول قرآن و امر به تبليغ هر سه مقارن هم اتفاق افتاد، و در مقام تفسير و توضيح اين سخن گفته است: نبوت با نزول قرآن آغاز شد و رسولخدا ص تنها در يك شب نبى و غير رسول بود، و صبح همان شب به مقام رسالت هم رسيد، چون سوره"مدثر"او را امر به تبليغ نمود، ولى اين مفسر هرگز نمى‏تواند بر طبق گفته‏هاى خود دليلى از كتاب يا سنت‏بياورد، و عجب اينجا است كه مساله را از مسلمات گرفته، در حالى كه چنين نيست اما از نظر سنت مسلم نيست‏براى اينكه كتب سنت چه آنها كه علماى اهل سنت تاليف كرده‏اند، و چه آنها كه علماى اماميه تاليف كرده‏اند، همه بعد از دو قرن و بيشتر از عصر رسولخدا ص تدوين شده‏اند، هر چند كه مفسر نامبرده اين اشكال را منحصرا به كتب شيعه وارد دانسته، ولى تمامى كتب عامه نيز اينطور بوده‏اند، اگر در روايات شيعه دسيسه شده باشد.در روايات عامه نيز شده است و اما كتب تاريخ علاوه بر اينكه متعرض اين جزئيات نشده احتمال دسيسه در آنها بيشتر است، و اگر بيشتر هم نباشد حداقل مانند كتب حديث در معرض آن بوده است.

و اما كتاب خدا كه براى هر اهل فنى روشن است كه دلالت آيات آن بر مساله بعثت قاصرتر از دلالت روايات است، بلكه مى‏توان گفت آيات قرآن بر خلاف آنچه مفسر نامبرده در مساله بعثت گفته دلالت دارد، و رسما افسانه و بافته‏هاى او را تكذيب مى‏كند، چون سوره علق بطوريكه اهل حديث گفته‏اند و به شهادت پنج آيه اول آن اولين سوره‏اى بوده كه بر رسولخدا ص نازل شده، و احدى از مفسرين نگفته و حتى احتمالش را هم نداده كه تكه تكه نازل شده باشد، و حداقل احتمال مى‏دهيم كه يك باره نازل شده باشد، مشتمل بر اين نكته است كه رسولخدا ص در انظار مردم نماز مى‏خوانده، و بعضى از مردم او را از اين كار نهى مى‏كردند، و در مجالس قريش از او بدگوئى مى‏كرده‏اند، و اگر قبل از سوره علق قرآن بر آن جناب نازل نشده بود، پس رسول خدا ص چگونه نماز مى‏خوانده، و در نمازش چه مى‏گفته؟ سوره علق هم از نماز به غير از امر سجده كه دستورى ديگر نداده، پس معلوم مى‏شود آن جناب قبل از سوره علق نمازى داشته و كسانى بوده‏اند كه آن جناب را از نماز نهى مى‏كرده‏اند، و از نهى خود ست‏بردار نبوده‏اند، مگر اينكه بگوئى منظور از اين نمازگزار شخصى ديگر غير از رسولخدا ص است، و اين حرف بطلانش روشن است، براى اينكه در آخر سوره به خود آن جناب خطاب نموده مى‏فرمايد: " كلا لا تطعه"آن كسى را كه به تو مى‏گويد نماز مخوان اطاعت مكن، بلكه همچنان خدا را سجده كن، و به او نزديك شو.

اينك آياتى از همين سوره كه دلالت‏بر بطلان قول مزبور دارد: "ارايت الذى ينهى عبدا اذا صلى ارايت ان كان على الهدى.او امر بالتقوى.ارايت ان كذب و تولى.ا لم يعلم بان الله يرى؟.كلا لئن لم ينته لنسفعا بالناصية.ناصية كاذبة خاطئة.فليدع ناديه.سندع الزبانية.

كلا لا تطعه و اسجد و اقترب." (41) پس از اين سوره استفاده مى‏شود كه رسولخدا ص قبل از نازل شدن اولين سوره از قرآن هم نماز مى‏خوانده، و خود بر طريق هدايت‏بوده و احيانا ديگران را هم امر به تقوا مى‏كرده، و اين همان نبوت است، ولى رسالت نيست، و بهمين جهت اين وضع آن جناب را انذار نناميده، پس آن جناب قبل از بعثت هم نبى بوده، و نماز مى‏خوانده، با اينكه هنوز قرآن بر او نازل نشده بود، و سوره حمد كه جزء نماز است نيامده، و مامور به تبليغ نشده بود.

و اما سوره حمد، مدتها بعد از بعثت نازل شد، و اگر نزولش بلا فاصله بعد از سوره علق بود، و بقول اين مفسر در قلب رسولخدا ص خطور كرده بود جا داشت‏بفرمايد: "قل بسم الله الرحمن الرحيم، الحمد لله رب العالمين..."و يا بفرمايد: "بسم الله الرحمن الرحيم قل الحمد لله رب العالمين...".

مترجم: (چون سوره علق به عبارتى آغاز شده كه معناى"قل"را مى‏دهد اگر سوره حمد هم بلا فاصله با آن سوره نازل شده بود بايد كلمه"قل"و يا"اقرء"در اول آن قرار مى‏داشت).

و نيز لازم بود كه در اين سوره گفتار در جمله"مالك يوم الدين"تمام شود زيرا بقيه سوره از غرض بيگانه است از طرفى ختم شدن سوره در جمله"مالك يوم الدين"از نظر بلاغت قرآن شريف مناسب‏تر و لايق‏تر بود.

بله در سوره حجر كه به شهادت مضامين آياتش از سوره‏هاى مكى است و بيانش خواهد آمد فرموده: "و لقد آتيناك سبعا من المثانى و القرآن العظيم" (42) و مراد از كلمه"سبع مثانى" سوره حمد است كه در آيه شريفه در مقابل قرآن عظيم قرار گرفته و اين منتها درجه تجليل و تعظيم از سوره حمد است و ليكن با همه اين احوال سوره حمد قرآن ناميده نشده بلكه هفت آيه از آيات قرآن معرفى شده به دليل اينكه آيه: "كتابا متشابها مثانى" (43) همه قرآن مثانى خوانده شده و در آيه سوره حجر سوره حمد هفت عدد از آن مثانى خوانده شده.

و با اين حال از آنجا كه سوره حجر مشتمل بر نامى از سوره حمد است معلوم مى‏شود سوره حمد قبل از سوره حجر نازل شده.

و نيز از آنجائى كه سوره حجر مشتمل بر آيه"فاصدع بما تؤمروا عرض عن المشركين انا كفيناك المستهزئين..." (44) مى‏فهميم كه رسولخدا ص مدتى دست از انذار كشيده بود و در اين آيه مجددا مامور بدان شده كه مى‏فرمايد: "فاصدع"پس از سوره حجر دو چيز استفاده شد يكى ترك انذار و ديگر نزول سوره حمد قبل از آن و شما از كجا ثابت مى‏كنيد كه نزول حمد قبل از ترك انذار بوده؟.

و اما سوره مدثر و مطالبى را كه مشتمل است چون آيه"قم فانذر"اگر گفته شود همه آن يك باره نازل شده حال آيه: "قم فانذر"حال آيه: "فاصدع بما تؤمر"در سوره حجر است و نيز حال جمله"و اعرض عن المشركين"در سوره حجر حال جمله"ذرنى و من خلقت وحيدا"در سوره مدثر است و هر دو مضمونى نزديك به هم دارند، از هر دو فهميده مى‏شود اولا كسانى مزاحم دعوت رسول خدا ص بوده‏اند و در ثانى رسول خدا ص مدتى انذار را تعطيل كرده بود.

و چنانچه سوره مدثر قطعه قطعه نازل شده باز از سياق آن بر مى‏آيد كه تنها صدر آن در آغاز رسالت نازل شده و بقيه بعد از تعطيل انذار آمده است.

و ثالثا اينكه مى‏گويد: (رواياتى كه مى‏گويد قرآن قبل از بعثت و يكپارچه در شب قدر از لوح محفوظ به بيت المعمور نازل شده و بعد از بعثت‏به تدريج از بيت المعمور بر رسول خدا ص نازل مى‏شده رواياتى است جعلى و خرافى چون مخالف كتاب است و مضمونى مستقيم ندارد، بلكه مراد از لوح محفوظ عالم طبيعت و مراد از بيت المعمور كره زمين است)گفتارى است‏خطا و افتراء و به دليل اينكه اولا: ظاهر هيچ آيه‏اى از آيات قرآن مخالف با اين روايات نيست و بيانش از نظر خواننده گذشت.

و ثانيا: در روايات نامبرده نفرموده‏اند: قرآن قبل از بعثت، يك جا به بيت المعمور نازل شد، و كلمه يك جا را مفسر نامبرده در اثر دقت نكردن در روايات اضافه كرده و ثالثا: تفسير لوح محفوظ به عالم طبيعت تفسيرى است‏بسيار زشت و خنده‏آور، و ما نمى‏دانيم بنا به گفته وى به چه مناسبت عالم طبيعت در كلام خدا لوح محفوظ خوانده شده؟، آيا از اين جهت است كه عالم طبيعت از تغير و دگرگونى محفوظ است؟كه عالم طبيعت جاى همه دگرگونى‏ها است چون عالم حركات است و ذوات موجودات سيال و صفاتشان هر لحظه در تغيير است.

و يا از اين جهت لوح محفوظ خوانده شده كه تكوينا و يا تشريعا از فساد و تباهى محفوظ است؟كه اين نيز خلاف واقع است، براى اينكه عالم طبيعت عالم كون و فساد است.و يا بدين جهت‏بوده كه از اطلاع اغيار محفوظ است‏يعنى غير اهل اطلاع كسى از اسرار آن آگاه نيست همچنانكه آيه شريفه: "انه لقرآن كريم فى كتاب مكنون لا يمسه الا المطهرون" (45) خبر مى‏دهد؟كه اين نيز صحيح نيست‏براى اينكه ادراك هر صاحب ادراكى نسبت‏به عالم طبيعت‏يكسان است.

و بعد از همه اين اشكالات اشكال مهمى كه به وى وارد است اين است كه اين مفسر در توجيه نازل شدن قرآن در ماه رمضان هيچ وجه صحيحى كه هم در جاى خود صحيح باشد، و هم لفظ آيه آن را بپذيرد، نياورده، چون خلاصه گفتارش اين شد كه معناى جمله"انزل فيه القرآن"اين است كه"كانما انزل فيه القرآن"يعنى گويا قرآن در ماه رمضان نازل شده و معناى آيه"انا انزلناه فى ليلة""كانا انزلناه فى ليلة" است، يعنى گويا ما قرآن را در يك شب نازل كرديم، و حال آنكه نه اهل لغت چنين معنائى از چنين عبارتى مى‏فهمد، و نه اهل عرف و آشناى به سياق كلام.

و اگر جايز باشد كسى بگويد نزول قرآن در شب قدر به خاطر نزول سوره حمد است، كه مشتمل بر رؤوس مطالب قرآن است، بايد جايز باشد كه ديگرى بگويد معناى نزول قرآن نزول همه آن، يعنى اجمال معارف آن است‏بر قلب رسولخدا ص، و هيچ مانعى هم ندارد كه كسى اين حرف را بزند و بيانش در سابق گذشت.

البته در گفتار مفسر نامبرده اشكالهاى ديگرى نيز هست، كه چون بيرون از غرض ما بود متعرض آنها نشديم.

"هدى للناس و بينات من الهدى و الفرقان"

كلمه ناس - كه عبارت است از طبقه پائين افراد جامعه كه سطح فكرشان نازلترين سطح است، بيشتر در همين طبقه اطلاق مى‏شود چنانكه آيه: "و لكن اكثر الناس لا يعلمون" (46) و آيه: "و تلك الامثال نضربها للناس و ما يعقلها الا العالمون" (47) اطلاق گرديده، معلوم مى‏شود ناس معنائى اعم از علما و غير علما دارد.

و اين اكثريت همانهايند كه اساس زندگيشان بر تقليد است و خود نيروى تشخيص و تميز در امور معنوى به وسيله دليل و برهان را ندارند، و نمى‏توانند از راه دليل ميان حق و باطل را تشخيص دهند، مگر آنكه كسى ديگر ايشان را هدايت نموده حق را بر ايشان روشن سازد، و قرآن كريم همان روشنگرى است كه مى‏تواند براى اين طبقه حق را از باطل جدا كند، و بهترين هدايت است.

اما خواصى از مردم كه در ناحيه علم و عمل تكامل يافته‏اند، و استعداد اقتباس از انوار هدايت الهيه و اعتماد به فرقان ميان حق و باطل را دارند، قرآن كريم براى آنان بينات و شواهدى از هدايت است، و نيز براى آنان جنبه فرقان را دارد، چون اين طبقه را به سوى حق هدايت نموده، حق را برايشان مشخص مى‏كند، و روشن مى‏كند كه چگونه بايد ميان حق و باطل فرق گذاشت، همچنانكه فرمود: " يهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام، و يخرجهم من الظلمات الى النور باذنه و يهديهم الى صراط مستقيم". (48)

از اينجا علت اينكه چرا ميان"هدى"و ميان"بينات من الهدى"مقابله انداخت؟روشن مى‏گردد، چون مقابله ميان آن دو مقابله ميان عام و خاص است، قرآن براى بعضى افراد هدايت، و براى بعضى ديگر بيناتى از هدايت است.

"فمن شهد منكم الشهر فليصمه"

كلمه"شهادت"به معناى حاضر بودن در جريان، و اطلاع يافتن از آن است، (وقتى مى‏گوئيم من در وقوع فلان امر شاهد بودم، يعنى حاضر بودم، و در نتيجه حضورم از جريان اطلاع يافتم)، و شاهد ماه رمضان بودن، به اين معنا است كه انسان همچنان زنده و هوشيار بماند، تا ماه رمضان فرا رسد، و آدمى از فرا رسيدنش آگاه شود، و اين شهادت هم نسبت‏به تمامى ماه صادق است، و هم نسبت‏به بعضى از آن، (مانند اينكه آدمى در اوائل ماه، مسافر باشد و در اواخر آن حاضر شود) و اما اينكه مراد از شهود شهر اين باشد كه انسان شاهد رؤيت هلال رمضان باشد در حالى كه مسافر هم نباشد، صحيح نيست چون دليلى در لفظ آيه بر آن نيست، بله از راه ملازمه آنهم در بعضى از اوقات و به كمك قرائن مى‏توان چنين معنائى را بر آيه تحميل كرد، و ليكن در آيه هيچ قرينه‏اى بر اين معنا وجود ندارد.

"و من كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر"

وارد ساختن اين جمله در آيه مورد بحث از قبيل تكرار به منظور تاكيد و غيره نيست، چون قبلا هم گفتيم دو آيه قبلى در مقام بيان حكم نبودند، و تنها در مقام زمينه‏چينى بودند، و فقط آيه سوم حكم را بيان مى‏كند، پس آيه سوم مشتمل بر جمله تكرارى نيست.

"يريد الله بكم اليسر، و لا يريد بكم العسر، و لتكملوا العدة"

كانه اين جمله مى‏خواهد مجموع مطالب آيه را تعليل كند، هم استثنا شدن مريض و مسافر و افطار كردن آن دو در ماه رمضان را، و هم روزه گرفتن در ايام ديگر سال را، چيزى كه هست اينكه جمله اول مطلب اول را تعليل مى‏كند و مى‏فرمايد چون خدا سهولت را برايتان خواسته، و جمله آخر يعنى"و لتكملوا العدة"مطلب بعد را و مى‏فرمايد اينكه گفتيم به همان عدد از روزهاى ديگر سال را روزه بگيريد براى اين بود كه تكميل سى روز امرى واجب است.

و حرف"لام"در جمله"و لتكملوا العدة"الخ لام غايت است، و جمله عطف است‏بر جمله: "يريد"الخ، چون آن جمله نيز مشتمل بر معناى غايت‏بود، و تقدير كلام اين است كه:

اگر ما شما را دستور داديم كه در سفر و مرض روزه را بخوريد براى اين بود كه بار تكليف شما را سبك كنيم، و هم براى اينكه عدد سى روزه را تكميل كرده باشيم، و بعيد نيست كه ايراد جمله: "و لتكملوا العدة"باعث‏شده كه ديگر مانند آيه قبلى حكم آن صورت را كه روزه طاقت‏فرسا باشد بيان نكند چون هم بيان آيه قبلى براى اينجا نيز كافى بود و هم كلمه(سختى بر شما نخواسته)دلالت‏بر آن مى‏كرد.

"و لتكبروا الله على ما هديكم و لعلكم تشكرون..."

ظاهر دو جمله مورد بحث‏بطوريكه لام غايت(البته غايت‏به معناى غرض كه آن نيز اصطلاح ديگرى است)اشعار دارد، اين است كه مى‏خواهند غايت و نتيجه اصل روزه را بيان كنند، نه حكم استثناى مريض و مسافر را چون وقتى مى‏بينيم جمله"شهر رمضان"را مقيد كرد به جمله: "الذى انزل فيه القرآن.. ."، مى‏فهميم كه ميان وجوب روزه رمضان و نازل شدن قرآن در رمضان يك نحوه ارتباط و پيوستگى وجود دارد، در نتيجه برگشت معناى غايت‏به اين مى‏شود كه تلبس و اشتغال به روزه براى اظهار كبريائى حق تعالى است‏به خاطر اينكه قرآن را بر ايشان نازل فرمود، و ربوبيت‏خود و عبوديت‏بندگان را اعلام داشت، و نيز بدين منظور بود كه در مقابل اينكه به سوى حق هدايتشان فرموده و با كتاب خود برايشان حق را از باطل جدا كرده شكرش را بجاى آرند.

و چون روزه وقتى متصف به اين صفت مى‏شود، يعنى وقتى شكر نعمت‏هاى خدا مى‏شود كه مشتمل بر حقيقت معناى روزه باشد، يعنى از روى اخلاص انجام شود، و روزه‏دار از آلودگيهاى طبيعت پاك باشد، و از بزرگترين مشتهيات نفس چشم بپوشد، لذا دنبال آيه نفرمود:

"و ليتشكروا الله"، چون شكر تنها با روزه واقعى محقق مى‏شود، بلكه در مقابل فرمود: "و لتكبروا الله على ما هديكم"براى اينكه تكبير و بزرگداشت‏خدا با صورت روزه هم انجام مى‏شود، چه اينكه اين صورت، حقيقت هم داشته باشد و يا نداشته باشد، و بهمين جهت مساله شكر را با كلمه"لعل اميد است" ، از تكبير جدا كرد، و فرمود، "و لتكبروا الله على ما هديكم، و لعلكم تشكرون"همانطور كه در اول آيات، در باره روزه فرمود: "لعلكم تتقون".

بحث روايتى

در حديث قدسى(يعنى احاديثى كه سلسله سندش منتهى به خود خداى تعالى مى‏شود)آمده: كه خداى تعالى فرمود: روزه فقط براى من است، و من خود جزاى آن را مى‏دهم. (49)

مؤلف: اين روايت را شيعه و سنى البته با مختصر اختلافى نقل كرده‏اند و وجه اينكه روزه براى خداى سبحان است اين است كه تنها عبادتى است كه از امور عدمى تشكيل مى‏شود، بخلاف عبادتهاى ديگر، از قبيل نماز، و حج و امثال آن، كه از امور وجودى تركيب مى‏يابد، و يا حداقل امور وجودى هم در آنها دخالت دارند، و معلوم است كه فعل وجودى نمى‏تواند محض و خالص در اظهار عبوديت عبد و ربوبيت رب سبحان باشد، چون خالى از نقايص مادى و آفت محدوديت و اثبات انانيت نيست، و ممكن است در انجام آن قصد غير خدا هم به ميان آيد، و سهمى از آن را براى غير خدا انجام دهد، چنانكه در موارد ريا و سمعه و سجده براى غير خدا اين آفت‏ها مشاهده مى‏شود، بخلاف عملى كه همه‏اش نفى است، يعنى روزه كه عبارت است از نخوردن، ننوشيدن، و فلان و بهمان نكردن، كه صاحبش خود را بالاتر از اسارت در برابر ماديات مى‏بيند، و با خويشتن‏دارى خود را از لوث شهوات نفس پاك نگه مى‏دارد، و اين امور عدمى چيزى نيست كه غير خدا هم سهمى از آن داشته باشد، زيرا امرى است تنها ميان بنده و پروردگارش و طبعا كسى جز خدا از آن با خبر نمى‏شود.

و اينكه فرموده: و"انا اجزى به"اگر كلمه"اجزى"را به صيغه معلوم بخوانيم، يعنى من جزاى آن را مى‏دهم آن وقت دلالت مى‏كند بر اينكه در دادن اجر به بنده، كسى ميان او و خدا فاصله و واسطه نمى‏شود، همانطور كه بنده هم در بندگى و عبادت خدا به وسيله روزه كسى را دخيل قرار نداد، و نگذاشت كسى از روزه‏داريش با خبر شود، چنانكه در باره صدقه آمده است: صدقه را تنها خدا مى‏گيرد، و بين صدقه دهنده و خدا كسى واسطه نيست، و در قرآن هم آمده: "و ياخذ الصدقات" (50) و اما اگر" اجزى"را به صيغه مجهول بخوانيم، معنايش اين مى‏شود: (خود من جزاى روزه قرار مى‏گيرم)آن وقت عبارت كنايه مى‏شود از نزديكى روزه‏دار به خداى تعالى.

و در كافى از امام صادق ع روايت آورده كه رسول خدا ص در اوائل بعثت مدتى پشت‏سر هم روزه مى‏گرفت، بطوريكه اشخاص مطلع مى‏گفتند ديگر ترك نمى‏كند و سپس مدتى روزه را ترك مى‏كرد بطوريكه اشخاص مى‏گفتند ديگر روزه نمى‏گيرد، بعد از مدتى اين رسم را رها كرد، يك روز روزه مى‏گرفت، و يك روز افطار مى‏كرد، كه اين همان روزه داوود پيغمبر است، بعد از مدتى اين رسم را كنار گذاشت، و در هر ماه ايام البيض آن ماه يعنى(سيزده و چهارده و پانزدهم)آن را روزه مى‏گرفت، و سپس اين را هم ترك كرد، و در هر ده روز دو پنجشنبه و بين آن دو يك چهارشنبه روزه مى‏گرفت، و اين رسم را تا آخر عمر ادامه داد. (51)

و از عنبسة العابد روايت‏شده كه گفت: رسولخدا ص در ايامى كه از دنيا رفت، در اين رسم و برنامه بود كه همه‏ساله شعبان و رمضان و سه روز از هر ماه را روزه مى‏گرفت. (52)

مؤلف: اخبار از طريق اهل بيت ع در اين باب بسيار است، و اين همان روزه سنتى است كه رسول خدا ص مى‏گرفت و گرنه روزه واجب تنها همان روزه رمضان است.

و در تفسير عياشى از امام صادق ع روايت كرده كه در تفسير آيه: "يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام"فرموده: اين مخصوص مؤمنين است. (53)

و از جميل روايت آورده كه گفت: از امام صادق ع از معناى آيه: "يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام"، و"يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم القتال"پرسيدم، فرمود:

همه اين خطاب‏ها شامل حال گمراهان و منافقين و خلاصه تمامى افرادى كه به ظاهر شهادت به توحيد و نبوت و معاد داده‏اند مى‏شود. (54)

و در فقيه از حفص روايت كرده كه گفت از امام صادق ع شنيدم مى‏فرمود:

روزه ماه رمضان قبل از امت اسلام بر هيچ امتى واجب نبود، عرضه داشتم: پس اينكه خداى عزوجل مى‏فرمايد: "يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم" چيست؟فرمود: بله ماه رمضان قبل از امت اسلام روزه‏اش واجب بوده، اما نه بر امتها بلكه تنها بر انبياى آنان، خداوند امت اسلام را بر ساير امم برترى داده، چيزى را كه بر رسول خود واجب كرده بود بر امتش هم واجب فرمود. (55)

مؤلف: اين روايت‏به خاطر اينكه اسماعيل بن محمد در سند آن هست ضعيف است، و اين معنا در روايتى ديگر از عالم ع آمده كه آنهم مرسل است، يعنى اصلا سندش ذكر نشده، و به نظر مى‏رسد هر دو روايت‏يكى باشد، و به هر حال از اخبار آحاد است، و ظاهر آيه هم مساعد با اين نيست كه مراد از جمله"كما كتب على الذين من قبلكم"تنها خصوص انبيا باشد، و به فرضى كه چنين چيزى منظور بوده، از آنجائى كه مقام مقام زمينه‏چينى و تشويق و ترغيب بوده، تصريح به اسم آن انبيا از كنايه بهتر و مؤثرتر بود، و خدا دانا است.

و در كافى از كسى كه از امام صادق ع سؤال نموده روايت كرده كه گفت:

پرسيدم آيا كلمه"قرآن"و كلمه"فرقان"به يك معنا است؟و يا هر يك معنائى جداگانه دارد؟

فرمود: قرآن همه كتاب خدا است، و فرقان تنها آن آياتى است كه احكام واجب را در بر دارد. (56)

و در كتاب جوامع از آن جناب ع روايت كرده كه فرمود: فرقان عبارت است از هر آيه محكمى كه در قرآن است. و در تفسير عياشى و قمى از آن جناب ع روايت آورده‏اند كه فرمود: فرقان عبارت است از هر امر محكمى كه در قرآن است، و كتاب عبارت است از آن آياتى كه انبياى قبل را تصديق مى‏كند. (57)

مؤلف: خود كلمه"فرقان"و كلمه"كتاب"هم با معنائى كه در روايت‏براى آن دو شده سازگار است، و در بعضى از اخبار آمده كه كلمه"رمضان"يكى از اسماى خداى تعالى است پس ديگر شايسته نيست كسى بگويد رمضان آمد و رمضان رفت، بلكه بايد گفت: ماه رمضان آمد و ماه رمضان رفت، (تا آخر حديث)و اين روايت‏خبر واحدى است كه در باب خودش غريب است، و اين كلام از ميان مفسرين از قتاده نيز نقل شده.

ولى در اخبارى كه راجع به اسامى خداى تعالى وارد شده نام"رمضان"ديده نمى‏شود، علاوه بر اينكه كلمه"رمضان"بدون اينكه كلمه"ماه"قبل از آن آيد و نيز كلمه "رمضانان""دو رمضان"در روايات وارده از رسولخدا ص و ائمه اهل بيت ع بسيار آمده، و اين جدا بعيد است كه احتمال دهيم هر جا كلمه"رمضان" در احاديث آمده"شهر رمضان"بوده، و راوى كلمه"شهر"را از آن انداخته باشد. (58)

و در تفسير عياشى از صباح بن نباته روايت‏شده كه گفت: من به امام صادق ع عرضه داشتم: ابن ابى يعفور به من دستور داد چند مساله را از شما بپرسم حضرت پرسيد آن مسائل چيست؟عرضه داشتم: او از شما مى‏پرسد: وقتى ماه رمضان آمد و من در منزل باشم آيا جايز است مسافرت كنم؟فرمود: خداى تعالى مى‏فرمايد: "فمن شهد منكم الشهر فليصمه"، پس هر كس ماه رمضان را درك كند و در ميان خانواده‏اش باشد نمى‏تواند مسافرت كند، مگر براى حج و يا عمره، و يا براى طلب مالى كه مى‏ترسد اگر به دنبالش نرود تلف بشود. (59)

مؤلف: و اين نكته استفاده لطيفى است كه امام از اطلاق آيه براى حكم كراهت‏سفر كرده است چون مسافرت در رمضان جايز است اما با كراهت.

و در كافى از على بن الحسين ع روايت آورده كه فرمود: اما روزه در سفر و در حال مرض، عامه در آن اختلاف كرده‏اند، بعضى گفته‏اند: مريض و مسافر مى‏تواند روزه بگيرد، و بعضى ديگر گفته‏اند نبايد بگيرد، طايفه سوم گفته‏اند مختار است، اگر خواست‏بگيرد و اگر نخواست نگيرد، ولى ما مى‏گوئيم بايد در اين دو حال حتما روزه را بشكند، و افطار كند، (منظور اين است كه روزه نبايد بگيرد، پس اگر در سفر و يا حال مرض روزه بگيرد روزه‏اش درست نيست‏بايد آن چند روز را دوباره قضا كند)براى اينكه خداى عزوجل مى‏فرمايد، "فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر". (60)

مؤلف: اين روايت را عياشى نيز نقل كرده است.

و در تفسير عياشى از امام باقر ع روايت آورده كه در تفسير جمله"فمن شهد منكم الشهر فليصمه" فرموده: چقدر اين بيان براى كسى كه تعقلش كند روشن است!براى اينكه در عبارتى كوتاه اين معنا را رسانده، كه هر كس ماه رمضان را درك كرد بايد روزه‏اش را بگيرد، و هر كس در ماه رمضان مسافرت كرد بايد روزه‏اش را بخورد. (61)

مؤلف: روايات وارده از ائمه اهل بيت ع در اينكه مريض و مسافر حتما بايد روزه‏اش را بخورد بسيار زياد است، و اين مذهب ائمه اهل بيت ع است، (بخلاف علماى اهل سنت كه روزه رمضان را براى مسافر و مريض اختيارى مى‏دانند)، و آيه شريفه بطوريكه خواننده توجه فرمود بر مذهب ائمه اهل بيت ع دلالت دارد. (62)

و نيز در تفسير عياشى از ابى بصير روايت آمده كه گفت: من از امام ع از معناى جمله: "و على الذين يطيقونه فدية طعام مسكين"پرسيدم فرمود: منظور بيماران و سالخوردگانى است كه توانائى روزه گرفتن ندارند. (63)

و باز در همان تفسير از امام باقر ع در تفسير همان آيه نقل كرده، كه فرمود:

منظور سالخورده و كسى است كه عطش آزارش مى‏دهد. (64)

و نيز در همان تفسير از امام صادق ع روايت آورده كه فرمود منظور زنى است كه از جان فرزندش بترسد و سالخوردگانى كه روزه برايشان طاقت‏فرسا باشد. (65)

مؤلف: روايات در تفسير آيه، از ائمه ع بسيار است، و در روايت ابى بصير مراد از مريض آن بيمارانى‏اند كه قبل از ايام ماه رمضان بيمار باشند و نتوانند قضاى روزه رمضان را در ساير ايام سال بجا آورند، چون واضح است كه كلمه(مريض)در جمله: "فمن كان منكم مريضا"شامل مريض نامبرده نمى‏شود، و كلمه(عطاش)كه در روايت آمده به معناى بيمارى عطش است. (66) (كه ظاهرا همان مرض قند باشد)." مترجم" باز در همان تفسير از سعيد از امام صادق ع روايت آمده كه فرمود: در عيد فطرهم تكبير هست، عرضه داشتم تكبير كه غير از روز قربان نيست، فرمود: چرا در عيد فطر هم هست، ليكن مستحب است كه در مغرب و عشاء و فجر و ظهر و عصر و دو ركعت نماز عيد گفته شود. (67)

و در كافى از سعيد نقاش روايت كرده كه گفت امام صادق ع فرمود: براى من در شب عيد فطر تكبير هست، اما واجب نيست‏بلكه مستحب است، مى‏گويد، پرسيدم اين تكبير در چه وقت مستحب است؟ فرمود در شب عيد در مغرب و عشا و در نماز صبح و نماز عيد آنگاه قطع مى‏شود، مى‏گويد عرضه داشتم: چگونه تكبير بگويم؟فرمود: مى‏گوئى"الله اكبر، الله اكبر، لا اله الا الله، و الله اكبر، الله اكبر و لله الحمد، الله اكبر على ما هدانا"و منظور از كلام خدا كه مى‏فرمايد: "و لتكملوا العدة"همين است، چون معنايش اين است كه نماز را كامل كنيد.و خدا را در برابر اينكه هدايتتان كرده تكبير كنيد، و تكبير همين است كه بگوئيد:

"الله اكبر، لا اله الا الله، و الله اكبر، و لله الحمد"راوى مى‏گويد در روايت ديگرى آمده كه تكبير آخر را چهار بار بايد گفت. (68)

مؤلف: اختلاف اين دو روايت كه يكى تكبير را در ظهر و عصر نيز مستحب مى‏داند و ديگرى نمى‏داند ممكن است‏حمل شود بر مراتب استحباب، يعنى دومى مستحب باشد، و اولى مستحب‏تر، و اينكه فرمود: منظور از(و لتكملوا العدة)اكمال نماز است‏شايد منظور اين باشد كه با خواندن نماز عيد، عدد روزه را تكميل كنيد و باز خود تكبيرات را بگوئيد، كه خدا شما را هدايت كرد، و اين با معنائى كه ما از ظاهر جمله، "و لتكبروا الله على ما هديكم..."فهميديم منافات ندارد، براى اينكه كلام امام استفاده حكم استحبابى از مورد وجوب است، نظير آنكه در سابق در جمله: "فمن شهد منكم الشهر فليصمه" گذشت، كه گفتم از آن، كراهت مسافرت در ماه رمضان براى كسى كه اول ماه را درك كند استفاده كرده‏اند، و اختلاف آخر تكبيرات در دو جاى روايت اخير مؤيد اين احتمال است كه بعضى داده و گفته‏اند در جمله:

"و لتكبروا الله على ما هديكم"تكبير به دليل اينكه با حرف(على)متعدى شده متضمن معناى حمد است.

و در تفسير عياشى از ابن ابى عمير از امام صادق ع روايت كرده كه گفت: به آن حضرت عرضه داشتم: فدايت‏شوم احاديثى كه در بين ما بر سر زبانها جريان دارد مبنى بر اينكه رسول خدا ص بيست و نه روز روزه مى‏گرفت، بيشتر است از احاديثى كه مى‏گويد، سى روز روزه مى‏گرفت؟آيا احاديث اول درست است؟فرمود يك كلمه از آنها سخن خدا نيست، و رسول خدا ص غير از سى روز روزه نگرفته، و علتش هم اين است كه قرآن مى‏فرمايد: "و لتكملوا العدة"و آيا رسولخدا ص آن را ناقص مى‏كرد؟ (69)

مؤلف: اينكه امام فرمود: (آيا رسولخدا ص آنرا ناقص مى‏كرد) استفهامى است انكارى، و روايت دلالت دارد بر بيانى كه ما كرديم، و گفتيم ظاهر تكميل، تكميل ماه رمضان است.

و در محاسن برقى از بعضى راويان شيعه نقل كرده كه او بدون ذكر سند گفته منظور از تكبير در جمله: "و لتكبروا الله على ما هديكم"تعظيم، و منظور از هدايت، ولايت است. (70)

مؤلف: اينكه هدايت‏به معناى ولايت‏باشد از باب تطبيق كلى بر مصداق است و ممكن است از قبيل همان قسم بياناتى باشد كه نامش را تاويل گذاشته‏اند، چنانكه در بعضى از روايات آمده و در معناى دو كلمه"يسر و عسر"فرموده‏اند: يسر ولايت و عسر مخالفت‏با خدا و دوستى با دشمنان خداست.

و در كافى از حفص بن غياث از امام صادق ع نقل كرده كه گفت: از آن جناب از كلام خداى عزوجل پرسيدم، كه مى‏فرمايد: "شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن"، چطور مى‏فرمايد قرآن در ماه رمضان نازل شد، با اينكه در دو دهه بين اول و آخرش نازل شده؟ (71)

امام ع فرمود: قرآن در ماه رمضان يك باره به بيت المعمور نازل شد و سپس در طول بيست‏سال به تدريج‏به زمين نازل گرديد، آنگاه فرمود: رسولخدا ص فرموده صحف ابراهيم در اولين شب از ماه رمضان نازل شد، و تورات در روز ششم رمضان، و زبور در هيجدهم رمضان و قرآن در بيست و سوم از ماه رمضان نازل شده.

مؤلف: اين روايت را كه كافى از امام صادق و آن جناب از رسولخدا ص نقل كرده الدر المنثور به چند طريق آن را از واثلة بن اسقع از رسولخدا ص نقل كرده است (72) .

و نيز در كافى و فقيه از يعقوب روايت كرده كه گفت: مردى را شنيدم كه از امام صادق ع از شب قدر مى‏پرسيد، كه آيا گذشته و يا همه‏ساله هست؟فرمود: اگر شب قدر از بين برود، و برداشته شود، قرآن هم برداشته مى‏شود. (73)

و در الدر المنثور از ابن عباس روايت كرده كه در باره ماه رمضان و ليله مباركه و ليله قدر گفت: ليله قدر همان ليله مباركه است كه در ماه رمضان واقع است، كه در آن ماه قرآن كريم از ذكر به بيت المعمور نازل شد، و بيت المعمور همان موقع ستارگان در آسمان دنيا است، كه قرآن در آنجا قرار گرفت، و سپس به تدريج‏به رسولخدا ص نازل شد، قسمتى در امر و قسمتى در نهى و آياتى در باره جنگها نازل مى‏شد. (74)

مؤلف: اين معنا از غير ابن عباس مانند سعيد بن جبير نيز روايت‏شده، و از گفتار ابن عباس چنين بر مى‏آيد كه اين نظريه خود را از آيات قرآنى استفاده كرده، مانند آيه: "و الذكر الحكيم" (75) و آيات: "و كتاب مسطور فى رق منشور و البيت المعمور و السقف المرفوع" (76) و آيات"فلا اقسم بمواقع النجوم، و انه لقسم لو تعلمون عظيم، انه لقرآن كريم، فى كتاب مكنون لا يمسه الا المطهرون‏» (77) و آيه: «و زينا السماء الدنيا بمصابيح و حفظا» (78) كه ارتباط گفتار ابن عباس با همه اين آيات روشن است، تنها نقطه ابهامى كه در كلام وى هست و معلوم نيست كه از كجاى قرآن استفاده كرده، اين است كه گفته: محل ستارگان، آسمان اول، و موطن قرآن است، و دلالت آيات سوره واقعه بر اين معنا روشن نيست.

بله در روايات ائمه اهل بيت عليهم السلام آمده كه بيت المعمور در آسمان است كه ان شاء الله بحث ما پيرامون آن خواهد آمد.

مطلب ديگرى كه تذكرش لازم است، اين است كه احادث هم مانند قرآن كريم محكم و متشابه دارد، و اشاره و رمز در ميان احاديث‏بسيار شايع است، و مخصوصا در مثل اينگونه حقايق (كه فهم بشر از دركش عاجز است) مانند لوح، و قلم، و حجب، و آسمان و بيت معمور، و بحر مسجور، لا جرم بر يك فرد دانشمند لازم است كه براى بدست آوردن معناى واقعى كلام سعى كند قرائن كلام را بدست آورد.

پى‏نوشت‏ها:

1- و او را(يوسف را)به بهاى ناچيزى، درهمى چند فروختند."سوره يوسف آيه 20"

2- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد براى شما در باره كشتگان قصاص مقرر شد."سوره بقره آيه 178"

3- بر شما مقرر شد هنگامى كه مرگ يكى از شما فرا رسد اگر مالى بجاى گذارد براى پدر و مادر و خويشاوندان وصيت كند. «سوره بقره آيه 180»

4- خدا قضاء رانده كه من و رسولانم غلبه خواهيم كرد."سوره مجادله آيه 21"

5- مى‏نويسيم آنچه از پيش فرستادند، و آنچه اثر كه از دنبال دارند."سوره يس آيه 12"

6- و بر ايشان(بنى اسرائيل)نوشتيم كه شخص در مقابل شخص است(يعنى اگر كسى ديگرى را كشت اولياء مقتول حق دارند قاتل را بكشند و جان او برابر مقتول است.)"سوره مائده آيه 45"

7- اگر نيكى كنيد به خود نيكى كرده‏ايد، و اگر بدى كنيد نيز به خود كرده‏ايد."سوره اسراء آيه 7"

8- هان اى مردم شما همان محتاجان به خدائيد، و خدا همانا بى‏نياز است."سوره فاطر آيه 15"

9- ما خبر داريم از اينكه سخن آنان تو را اندوهناك كرده، ولى آنها تو را تكذيب نمى‏كنند، بلكه ستمكاران آيات خدا را انكار مى‏كنند."سوره انعام آيه 33"

10- به سوى آفريننده‏تان بازگشت كنيد و خودتان را(يعنى كسانى را كه گوساله پرستيده‏اند)بكشيد آن براى شما بهتر است."سوره بقره آيه 54"

11- بشتابيد به سوى ذكر خدا و سوداگرى را واگذاريد اين براى شما بهتر است."سوره جمعه آيه 9"

12- ايمان به خداى آوريد و در راه خدا با مال و جان خود جهادى كنيد اين براى شما بهتر است اگر بدانيد."سوره صف آيه 11".

13- ما آن را(قرآن را)كتابى خواندنى و عربى كرديم باشد كه شما دركش كنيد."سوره زخرف آيه 3"

14- و قرآنى كه آن را قسمت قسمت كرديم تا كم كم بر مردمش، بخوانى و به تدريج نازلش كرديم." سوره اسراء آيه 106"

15- خدا سخن آن كس كه در باره همسرش با تو مجادله مى‏كرد و به خدا شكوه مى‏كرد شنيد، و خدا همه گفتگوى شما را مى‏شنود."سوره مجادله آيه 1"

16- و چون تجارت يا لهوى مى‏بينند تو را در وسط سخن در حالى كه ايستاده‏اى رها مى‏كنند."سوره جمعه آيه 11"

17- مردانى كه عهد خود را كه با خدا بسته‏اند وفا مى‏كنند، بعضى از ايشان عمرشان سرآمده، و بعضى ديگر منتظر سرآمدن عمرند، و كمترين گوشه‏اى از عهد خود را دگرگون نمى‏سازند."سوره احزاب آيه 23"

18- سوگند به كتاب روشنگر كه ما آن را در شبى با بركت نازل كرديم، كه ما همواره كار بيم رسانى را داشته‏ايم."سوره دخان آيه 3"

19-ما آن را در شب قدر نازل كرديم."سوره قدر آيه 1"

20- سوره بقره آيه 185

21- سوره دخان آيه 3

22- سوره قدر آيه 1

23- مثل آبى كه ما آن را از بالا نازل كرده‏ايم."سوره يونس آيه 24"

24- كتابى كه ما نازلش كرديم بر تو كتابى پر بركت تا در آياتش تدبر كنند."سوره ص آيه 29"

25- كتابى است كه قبلا نزد حكيم خبير، فشرده بود، و سپس آياتش از هم جدا شد."سوره هود آيه 1"

26- محققا براى آنها كتابى آورده‏ايم كه از روى علم تفصيل داديم كتابى كه هدايت و رحمت است‏براى قومى كه ايمان آورند آيا جز تاويل آن را منتظرند روزى كه تاويلش بيايد آنها كه از پيش آن را فراموش كرده‏اند اقرار مى‏كنند كه رسولان پروردگار ما به حق آمده و حق گفتند."سوره اعراف آيه 52 - 53"

27- اين كتابى نيست كه بتوان به خدا افتراء زد، ليكن مصدق كتب آسمانى عصر خودش و تفصيل همان كتابها است كتابى است‏بدون شك از ناحيه رب العالمين(تا آنجا كه مى‏فرمايد): بلكه اينان چيزى را تكذيب مى‏كنند كه احاطه علمى بدان ندارند، و هنوز تاويلش نيامده."سوره يونس آيه 39 - 37"

28- حم سوگند به كتاب روشنگر كه ما آن را كتابى خواندنى و عربى كرديم، تا شايد شما تعقل كنيد، و گرنه آن كتاب در كتابى اصلى بود، كه نزد ما مقامى بلند و فرزانه دارد."سوره زخرف آيه 1 - 4"

29- سوگند به جايگاههاى ستارگان نخورم، و آن اگر بدانيد سوگندى بزرگ است محققا قرآنى است ارجمند در نامه‏اى نهفته، جز پاك شدگان به آن دسترسى نيابند نازل كردنى از پروردگار جهانيان است. "سوره واقعه آيه 80"

30- آن قرآنى مجيد است كه در لوح محفوظ قرار دارد."سوره بروج آيه 22"

31- بلكه آن قرآنى است ارجمند در لوحى محفوظ."سوره بروج آيه 22"

32- ماه رمضان كه در آن قرآن را نازل كرديم."سوره بقره آيه 185"

33- ما نازل كرديم قرآن را در شب قدر."سوره قدر آيه 1"

34- ما نازل كرديم قرآن را در شبى مبارك."سوره دخان آيه 2"

35- در قرآن قبل از تمام شدن وحيش عجله مكن."سوره طه آيه 114"

36- زبان خود را بدان حركت مده، كه به آن عجله كرده باشى، چونكه جمع آن و نيز خواندش به عهده ما است، پس همينكه آنرا خوانديم خواندنش را پيروى كن، و سپس به عهده ما است كه آنرا بيان كنيم." سوره قيامت آيات 15 - 19"

37- سوره آل عمران آيه 7

38- ما نازل كرديم قرآن را در شبى مبارك و ما هستيم بيم دهندگان."سوره دخان آيه 2"

39- سوره علق آيه 1

40- اى جامه بخود پيچيده برخيز و بترسان."سوره مدثر آيه 2 - 1"

41- آيا ديدى آن كسى را كه بنده‏اى را از اينكه نماز بخواند نهى مى‏كرد، تو اى نهى كننده هيچ مى‏دانى كه اگر آن بنده بر راه راست‏باشد، و يا به پرهيزكارى دستور دهد، ديگر جا ندارد كه تو او را از نمازش نهى كنى، اى پيامبر تو بگو آيا مى‏دانى آن نهى كننده را كه اگر تو را تكذيب كند، و از تو روى بگرداند چه كيفرى خواهد داشت؟راستى آيا او نمى‏داند كه خدا رفتار او را مى‏بيند، و از قصد او اطلاع دارد؟بداند كه جريان به اين سادگى‏ها نيست اگر از آزار پيامبر دست‏برندارد موى پيشانى او را كه موى پيشانى مردى دروغگو و خطاكار است‏خواهيم گرفت، پس بايد اهل مجلس و قبيله و عشيره خود را بخواند، تا او را يارى دهند ما هم به زودى زبانه دوزخ را عليه او خواهيم خواند، تا او را فراگيرد.نه چنان است فرمان او مبر و نماز را ترك مكن همچنان سجده كن و نزديك شو."سوره علق آيه 19"

42- و همانا تو را هفت آيه و اين قرآن بزرگ را داديم."سوره حجر آيه 87"

43- سوره زمر آيه 23

44- آنچه را دستور داده‏اى آشكار كن و از مشركان روى گردان."سوره حجر آيه 95"

45- سوره واقعه آيه 79.

46- ولى بيشتر مردم نمى‏دانند."سوره روم آيه 30"

47- و اين مثلها را براى مردم مى‏زنيم و ليكن به جز دانايان آن را نمى‏فهمند."سوره عنكبوت آيه 43"

48- خداوند به وسيله قرآن كسانى را كه پيرو خوشنودى اويند به سوى راههاى سلامت هدايت نموده از ظلمت‏ها به سوى نور بيرون مى‏كند با اذن خودش و به سوى صراط مستقيمشان راه مى‏نماياند." سوره مائده آيه 16"

49- بحار الانوار ج 96 ص 245 حديث 14

50- و خداوند مى‏گيرد صدقات را."سوره توبه آيه 105"

51 و52- فروع كافى ج 4 باب صوم رسول الله ص ص 89 و 91

53 و 54- تفسير عياشى ج 1 ص 78

55- فقيه ج 2 ص 61 حديث 14

56- اصول كافى ج 2 ص 630 ح 11

57- تفسير عياشى ج 1 ص 9 و تفسير قمى ج 1 ص 96

58- وسائل ج 7 ص 232

59- تفسير عياشى ج 1 ص 80

60- فروع كافى ج 4 ص 86

61- عياشى ج 1 ص 81

62- وسائل ج 7 ص 154 و ص 123

63- تفسير عياشى ج 1 ص 78 - 79

64 و 65- تفسير عياشى ج 1 ص 78 - 79

66 و 67- تفسير عياشى ج 1 ص 82

68-فروع كافى ج 4 ص 166

69- تفسير عياشى ج 1 ص 82

70- محاسن ص 107 باب ولايت

71- اصول كافى ج 2 ص 628

72- الدر المنثور ج 1 ص 189

73- فروع كافى ج 4 ص 158 حديث 7 و فقيه ج 2 ص 101

74- الدر المنثور ج 1 ص 189

75- سوره آل عمران آيه 58

76- سوگند به كتاب سطربندى شده در اوراقى انتشارپذير، و سوگند به بيت معمور و سقف بلند گشته."سوره طور آيه 5"

77- سوگند به محل ستارگان كه اين سوگند اگر بدانيد سوگندى است عظيم، كه قرآن كريم در كتاب پنهان بوده، كتابى كه جز پاكان با آن تماس ندارند. «سوره واقعه آيه 79»

78- ما آسمان دنيا را به چراغهائى زينت داديم. «سوره فصلت آيه 12».

ترجمه الميزان جلد دوم صفحه 3

استاد علامه طباطبايى رضوان الله تعالى

 منبع : سایت شهید آوینی

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در دوشنبه 1385/07/10 ساعت 10:10 |

سيره‏ عملى امام خمينى (ره) در ماه مبارك رمضان

 

عالمان رباني، چلچراغ‏هاى پر فروغى هستند كه در هرعصرى، در آسمان علم و عمل مى‏درخشند، و با كسب نور و گرما از خورشيد رسالت و امامت، بر زمينيان تجلى مى‏كنند و آنان را به سوى منابع نور و بركت دودمان وحى، رهنمون مى‏سازند، و بر بال عرفان ناب محمدى صلى الله عليه وآله نشانده، بر مشكات ملكوت، عروج مى‏دهند.

در ميان دين باوران كفر ستيز، چهره محبوب قرن، فقيه تيزبين سياست مدار، فيلسوف، عارف ژرف نگر، عالم متخلق و رهبر و بنيان گذار جمهورى اسلامى، حضرت امام خمينى رضوان الله عليه، از موقعيتى والا و ويژه برخودار است، زيرا روزها و ساعت‏ها و لحظه‏هاى عمر او، با مراقبه و محاسبه سپرى شد و صدها آيه قرآن را مجسم ساخت و عينيت ‏بخشيد. در اين مبحث به سيره عملی امام می پردازيم تا ره توشه ای برای عاشقان ماه رمضان باشد .

حضرت امام (ره) توجه ويژه‏اى نسبت ‏به ماه رمضان داشته و بدين جهت، ملاقات‏هاى خودشان را در ماه رمضان تعطيل مى‏كردند و به دعا و تلاوت قرآن و... مى‏پرداختند.

و خودشان مى‏گفتند: «خود ماه مبارك رمضان، كارى است‏» (1) .

يكى از ياران امام، در اين باره گفته است :

در اين ماه، ايشان شعر نمى‏خواندند و نمى‏سرودند و گوش به شعر هم نمى‏دانند . خلاصه، دگر گونى خاصى متناسب با اين ماه در زندگى خود ايجاد مى‏كردند، به گونه‏اى كه اين ماه را، سراسر، به تلاوت قرآن مجيد و دعا كردن و انجام دادن مستحبات مربوط به ماه رمضان سپرى مى‏كردند. (2)

ايشان، به هنگام سحر وافطار، بسيار كم مى‏خوردند، به گونه‏اى كه خادم‏شان فكر مى‏كردند كه امام، چيزى نخورده است! (3)

حضرت امام رحمة الله عليه درباره رمضان چنين مى‏سرايند:

ماه رمضان شد، مى و ميخانه بر افتاد                  عشق و طرب و باده، به وقت ‏سحر افتاد            

افــــطار به مـــــى كرد برم پيـــر خرابات                 گفتم كه تو را روزه، به برگ و ثمر افتاد              

                                               با باده، وضو گير كه در مذهب رندان                    در حضرت حق اين عملت ‏بارور افتاد (4)

 

عبادت و تهجد

از جمله برنامه‏هاى ويژه‏ حضرت امام (ره) در ماه مبارك رمضان ، عبادت و تهجد بود. امام عبادت را ابزار رسيدن به عشق الهى مى‏دانستند و به صراحت ‏بيان مى‏كردند كه در وادى عشق، نبايد به عبادت به چشم وسيله‏اى براى رسيدن به بهشت نگاه كرد (5) .

اكثر آشنايان امام نقل مى‏كنند كه ايشان از سن جوانى، نماز شب و تهجد، جزء برنامه‏هايشان بود.

بعضى از نزديكان ايشان مى‏گفتند كه وقتى در ظلمت و تاريكى نيمه‏ شب، آهسته وارد اتاق امام مى‏شدم، معاشقه امام را با ايزد احساس مى‏كردم و مى‏ديدم كه با خضوع و خشوعى خاص، نماز مى‏خواندند و قيام و ركوع و سجود را بجا مى‏آوردند كه حقا وصف ناپذير بود. با خودم فكر مى‏كردم كه شب امام، حقيقتا، ليلة القدر است (6) .

يكى از اعضاى دفتر ايشان، دراين باره مى‏گويد:

پنجاه سال است كه نماز شب امام، ترك نشده است. امام در بيمارى و در صحت و در زندان و در خلاصى و در تبعيد، حتى بر روى تخت ‏بيمارستان قلب هم نماز شب خواندند (7) .

امام توجه خاصى به نوافل داشتند و هرگز، نوافل را ترك نمى‏كردند. نقل شده است كه امام، در نجف اشرف، با آن گرماى شديد، ماه مبارك رمضان را روزه مى‏گرفت و با اين كه در سنين پيرى بودند و ضعف بسيار داشتند، تا نماز مغرب و عشاء را به همراه نوافل به‏جاى نمى‏آوردند، افطار نمى‏كردند! و شب‏ها تا صبح، نماز و دعا مى‏خواندند و بعد از نماز صبح، مقدارى استراحت مى‏كردند و صبح زود، براى كارهايشان آماده مى‏شدند (8) .

خانم زهرا مصطفوى مى‏گويد:

راز و نياز امام و گريه‏ها و ناله‏هاى نيمه شب ايشان، چنان شديد بود كه انسان را بى اختيار، به گريه مى‏انداخت (9) .

يكى از اساتيد قم نقل مى‏كرد: شبى ميهمان حاج آقا مصطفى بودم. ايشان، خانه‏ جداگانه‏اى نداشتند و در منزل امام زندگى مى‏كردند. نصف شب از خواب بيدار شدم و صداى آه و ناله‏اى شنيدم، نگران شدم كه مگر اتفاقى افتاده است، حاج آقا مصطفى را بيدار كردم و گفتم: «ببين چه خبر است!» . ايشان نشست و گوش داد و گفت: «صداى امام است كه مشغول تهجد و عبادت است‏» (10) .

در ماه مبارك رمضان، اين شب زنده دارى و تهجد، وضعيت ديگرى داشت. يكى از محافظان بيت مى‏گويد در يكى از شب‏هاى ماه مبارك رمضان، نيمه شب، براى انجام كارى مجبور شدم از جلوى اتاق امام گذر كنم. حين عبور، متوجه شدم كه امام، زار زار گريه مى‏كردند! هق هق گريه‏ امام كه در فضا پيچيده بود، واقعا مرا تحت تاثير قرار داد كه چگونه امام، در آن موقع از شب، با خداى خويش راز و نياز مى‏كند. (11)

آخرين ماه مبارك رمضان دوران حيات امام، به گفته‏ ساكنان بيت، از ماه مبارك رمضان‏هاى ديگر متفاوت بود! به اين صورت كه امام هميشه، براى خشك كردن اشك چشم‏شان دستمالى را همراه داشتند، ولى در آن ماه مبارك رمضان، حوله‏اى را نيز همراه برمى‏داشتند تا به هنگام نمازهاى نيمه شب‏شان، از آن استفاده كنند! (12)

 

توجه ويژه به قرآن

امام خمينى (ره) توجه خاصى به قرآن داشتند، به ‏طورى كه روزى، هفت ‏بار قرآن مى‏خواندند!

امام در هر فرصتى كه به ‏دست مى‏آوردند، ولو اندك، قرآن مى‏خواندند. بارها ديده شد كه امام، حتى در دقايقى قبل از آماده شدن سفره - كه معمولا به بطالت مى‏گذرد - قرآن تلاوت مى‏كنند ! (13)  امام بعد از نماز شب تا وقت نماز صبح، قرآن مى‏خواندند . (14)

يكى اطرافيان امام مى‏گويد:

امام در نجف، چشم‏شان درد گرفت و به دكتر مراجعه كردند. دكتر بعد از معاينه‏ چشم امام گفت: «شما بايد چند روزى قرآن نخوانيد و به چشم‏تان استراحت ‏بدهيد» . امام خنديدند و فرمودند: «دكتر، من، چشم را براى قرآن خواندن مى‏خواهم! چه فايده‏اى دارد كه چشم داشته باشم و قرآن نخوانم؟ شما يك كارى كنيد كه من بتوانم قرآن بخوانم.  » (15)

و در ماه رمضان يكى از همراهان امام در نجف، اظهار مى‏كرد كه امام خمينى در ماه مبارك رمضان، هر روز ده جزء قرآن مى‏خواندند ، يعنى در هر سه روز، يك بار قرآن را ختم مى‏كردند . (16)

علاوه بر آن، هر سال چند روز قبل از ماه مبارك رمضان ، دستور مى‏دادند كه چند ختم قرآن براى افرادى كه مد نظر مباركشان بود، قرائت ‏شود . (17)

 

گزيدهايى از توصيه‏ها و سفارش‏هاى امام به مناسبت ماه مبارك رمضان

شما در اين چند روزى كه به ماه رمضان مانده، به فكر باشيد، خود را اصلاح كرده، توجه به حق تعالى پيدا نماييد.

از كردار و رفتار ناشايسته خود ، استغفار كنيد! اگر خداى نخواسته، گناهى مرتكب شده‏ايد، قبل از ورود به ماه مبارك رمضان ، توبه كنيد! زبان را به مناجات حق تعالى عادت دهيد! مبادا در ماه مبارك رمضان، از شما غيبتى، تهمتى و خلاصه گناهى سر بزند و در محضر ربوبى، با نعم الهى و در مهمان سراى بارى تعالى، آلوده به معاصى باشيد! شما اقلا، به آداب اوليه‏ روزه عمل نماييد و همان ‏طورى كه شكم خود را از خوردن و آشاميدن نگه مى‏داريد، چشم و گوش و زبان را هم از معاصى باز داريد! از هم اكنون بنا بگذاريد كه زبان را از غيبت، تهمت، بدگويى و دروغ نگهداشته، كينه، حسد و ديگر صفات زشت ‏شيطانى را از دل بيرون كنيد!

اگر با پايان يافتن ماه مبارك رمضان، در اعمال و كردار شما هيچ گونه تغييرى پديد نيامد، و راه و روش شما با قبل از ماه صيام فرقى نكرد، معلوم مى‏شود روزه‏اى كه از شما خواسته‏اند ، محقق نشده است.

اگر ديديد كسى مى‏خواهد غيبت كند، جلوگيرى كنيد و به او بگوييد! «ما، متعهد شده‏ايم كه در اين سى ‏روز ماه مبارك رمضان، از امور محرمه خود دارى ورزيم.» و اگر نمى‏توانيد او را از غيبت ‏باز داريد، از آن مجلس خارج شويد! ننشينيد و گوش كنيد! باز تكرار مى‏كنم تصميم بگيريد در اين سى روز ماه مبارك رمضان، مراقب زبان، چشم، گوش و همه‏ اعضاء و جوارح خود باشيد.

توجه بكنيد كه به آداب ماه مبارك رمضان عمل كنيد; فقط، دعا خواندن نباشد، دعا به معناى واقعى‏اش باشد . (18)

 

پى‏نوشت‏ها

1- پا به پاى آفتاب، ج 1، ص 286 .

2- برداشت‏هايى از سيره‏ امام خمينى( ره) ، ج 3 ، ص 90 .

3- همان، ص 89 .

4- روزنامه‏ جمهورى اسلامى، مورخ 8/1/69 .

5- روزنامه جمهورى اسلامى، 20 / 11 / 64 .

6- امام در سنگر نماز، ص 83 / هزار و يك نكته، حسين ديلمى، نكته 129 .

7- هزار و يك نكته، حسين ديلمى، حبيب و محبوب، ص 53 / سيماى فرزانگان، ص 180 .

8- سيماى فرزانگان، ص 159 / برداشت‏هايى از سيره‏ امام خمينى( ره) ، ج 3 ، ص 99 .

9- برداشت‏هايى از سيره‏ امام خمينى (ره) ، ج 3 ، ص 132 .

10- همان، ص 286 .

11- هزار و يك نكته، حسين ديلمى، نكته 104 / جلوه‏اى از خورشيد ، ص 90 .

12- برداشت‏هايى از سيره‏ امام خمينى ، ج 3 ، ص 126 .

13- پا به پاى آفتاب، ج 1، ص 270 .

14- برداشت‏هايى از سيره‏ امام خمينى ، ج 3 ، ص 198 .

15- همان، ص 7.

16- همان .

17- پا به پاى آفتاب، ج 1 ص 181 .

18- سيماى فرزانگان، صص 159 و 161 برداشتهايى از سيره‏ امام خمينى، ج 3 ، ص 8 .

 منبع : سایت شهید آوینی

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در دوشنبه 1385/07/10 ساعت 10:2 |

سخنان پيامبر (ص) درباره ماه مبارك رمضان در اواخر ماه شعبان

سيد قدس سره در «اقبال» از كتاب «بشارة المصطفي لشيعة المرتضي» با استناد آن به «حسن بن علي بن فضال» از امام رضا از پدرانش، از اميرالمؤمنين – درود و سلام بر آنان – روايت نموده كه كه حضرت فرمودند: رسول خدا (ص) روزي براي ما سخنراني نمود و فرمود:

«مردم! ماه خدا با بركت و رحمت و بخشش گناهان نزديك است؛ ماهي كه نزد خدا برترين شبها و ساعتهاي آن بهترين ساعتهاست؛ ماهي است كه در آن به ميهماني خدا دعوت شده و شما را در اين ماه از كساني قرار داده اند كه شايسته كرامت خدا هستند. نفس كشيدن شما در آن تسبيح و خوابيدنتان در ان عبادت و عمل شما در آن مقبول و دعاي شما در آن مستحبات است. پس با نيتهايي راست،‌ و دلهايي پاك از خدا بخواهيد شما را موفق به روزه آن، و خواندن كتابش نمايد. بدبخت كسي است كه از آمرزش خدا در اين ماه بزرگ محروم شود.

با تشنگي و گرسنگي خود در آن، گرسنگي و تشنگي روز قيامت را بياد آوريد. به فقيران خود صدقه بدهيد؛ بزرگان خود را در آن احترام كنيد؛‌ كوچكترها را مورد رحمت خود قرار دهيد و صله رحم بجا آوريد. زبانهاي خود را حفظ كرده، ديدگان خود را از آنچه نگاه به آن حلال نيست، نگهداريد. با يتيمان مردم مهرباني كنيد تا با يتيمان شما مهرباني شود. به درگاه خداوند از گناهان خود توبه كنيد. هنگام نماز دستهايتان را با دعا بطرف او بلند كنيد؛ زيرا اين وقت بهترين اوقات است و خداوند در آن هنگام با نظر رحمت به بندگانش نگاه كرده و هنگامي كه از او بخواهند و با او مناجات نمايند،‌ جواب آنان را مي دهد. و اگر او را صدا بزنند،‌ به آنان لبيك مي گويد. و اگر دعا كنند، دعايشان را مستجاب مي كند.

مردم! شما زنداني اعمال خود مي باشيد، با استغفار خود را آزاد كنيد. پشتهايتان را از گناه سنگين است با طولاني نمودن سجده هاي خود آن را سبك نماييد. بدانيد خداوند به عزت خود سوگند خورده است كه سجده كنندگان و نمازگزاران را عذاب نكند و در روزي كه مردم براي پروردگار جهانيان بر مي خيزند، آنان را با آتش نترساند.

مردم! كسي كه به مؤمن روزه داري افطار بدهد،‌ ثواب آزاد كردن يك بنده و آمرزش گناهان گذشته خود را دارد. عرض كردند: رسول خدا! همه ما نمي توانيم اين كار را انجام دهيم. حضرت فرمودند:‌ از آتش بپرهيزيد، گرچه با نيمدانه خرمايي. از آتش بپرهيزيد، گرچه با جرعه آبي.

مردم! هر كدام از شما كه اخلاق خود را در اين ماه اصلاح كند، روزي كه در صراط پاها مي لغزد، جوازي بر صراط خواهد داشت. و هر كدام از شما كه بر بنده و كنيز خود آسان بگيرد،‌ خداوند در حساب بر او آسان خواهد گرفت؛ و كسي كه شر خود را در آن باز دارد،‌ خداوند در روزي كه او را ببيند غضب خود را از او باز مي دارد. كسي كه يتيمي را بزرگ بدارد،‌خداوند در روزي كه او را ببيند او را بزرگ خواهد داشت؛ و كسي كه در اين ماه صله رحم كند، خداوند روزي كه او را ببيند او را به رحمت خود وصل مي كند. كسي كه در آن قطع رحم كند، خداوند روزي كه او را مي بيند رحمت خود را از او قطع خواهد نمود. و كسي كه يك نماز مستحبي بخواند خداوند براي او خلاصيي از آتش مي نويسد. و كسي كه عمل واجبي انجام دهد ثواب كسي كه هفتاد واحب را در ماهي غير از اين ماه انجام دهد،‌ خواهد داشت. و كسي كه در اين ماه زياد بر من صلوات بفرستد، روزي كه ترازوها سبك است، خدواند ترازوي او را سنگين مي نمايد. و كسي كه يك آيه از قرآن بخواند، مانند پاداش كسي كه قرآن را در ماهي غير از اين ماه ختم كند، خواهد داشت.

مردم! درهاي بهشت در اين ماه باز است،‌ از پروردگار خود بخواهيد آن را به روي شما نبندد؛‌ درهاي جهنم نيز بسته است از پروردگار خود بخواهيد آنان را بر شما مسلط نكند.

امير المؤمنين عليهم السلام فرمود: برخاستم و عرض كردم رسول خدا! برترين اعمال در اين ماه چيست؟ فرمودند: اباالحسن! برترين اعمال در اين ماه دوري گزيدن از حرامهاي خداي عزيز و بزرگ است. سپس گريه كرد. عرض كردم چرا گريه مي كني، رسول خدا! فرمود: علي! بخاطر حلال شمردن تو در اين ماه است؛ گويا با تو هستم و تو براي پروردگارت نماز مي خواني و بدبخت ترين اولين و آخرين، همانند «پي كنند شتر ثمود» ضربه اي به جلو سرت مي زند كه موي صورتت با آنان رنگين مي شود.

امير المؤمين عليهم السلام فرمود: عرض كردم: رسول خدا! آيا در آن حال دينم سالم است؟ فرمود: آري، دينت سالم است. سپس فرمود: علي! كسي كه تو را بكشد مرا كشته و كسي كه با تو دشمني كند با من دشمني نموده و كسي كه به تو ناسزا بگويد، ‌به من ناسزا گفته، زيرا تو مانند نفس من هستي روح تو از روح من و سرشت تو از سرشت من است؛ خداي عزيز و بزرگ مرا آفريد؛‌ تو را نيز آفريد و مرا برگزيد! و تو را؛ خداي عزيز و بزرگ مرا آفريد؛ تو را نيز آفريد و مرا برگزيد! و تو را؛ من را براي پيامبري انتخاب نمود و تو را براي امامت اختيار كرد.

بنابراين كسي كه امامت تو را انكار كند پيامبري من را انكار كرده. علي! تو وصي من، پدر فرزندانم، همسر دخترم و جانشين من در ميان امتم در زندگي من و بعد از مرگ من هستي. امر تو امر من و نهي تو نهي من است. به كسي كه مرا به پيامبري برانگيخته و مرا بهترين مردم قرار داد، قسم مي خورد كه تو حجت خدا بر خلق او و امين او بر رازش،‌ و جانشين او در ميان بندگانش مي باشي.»

از كتاب المراقبات اثر مرحوم آيت الله حاج ميرزا جواد ملكي تبريزي(ره)
بخش مراقبات ماه مبارك رمضان (صفحه 211)

 منبع : سایت شهید آوینی

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در دوشنبه 1385/07/10 ساعت 9:55 |

مبعث

مبعث پیامبر اعظم را بر امام زمان (عج) و عاشقان راه حقیقت تبریک عرض میکنم

                                     

با سلام خدمت اقا و عاشقانش و این اعیاد پیش رو را(عید مبعث ولادت حضرت امام حسین وحضرت ابوالفضل و امام سجاد)به خدمت اقا و همه دوستان اهل بیت تبریک عرض میکنم محمد(ص) درچنین روزی در چهل سالگی در غار حرا مشغول مناجات بود که صدایی از غیب امد و جبرئیل اولین کلام وحی را بر او خواند و رسالت محمد شروع شد.

درود خدا و فرشتگان مقرب و پیامبران مرسل و امامان منتجب و نیکان درگاه احدیت بر پیامبر اعظم بر پیامبر رحمت محمد مصطفی باد

رسول اکرم میفرماید : در ماه شعبان هر کس یک روز را روزه بگیرد بهشت بر او واجب میشود.

نگار من به مکتب نرفت و خط ننوشت      

به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

بی قراران قرار می آید

مهدی موعود زپس ابر میاید

         یا علی مددی       

           یا ساقی کوثر ادرکنی            

 

با عرض سلام و شاد باش ولادت حضرت علی (ع) ا به اقا امام زمان(عج) و همه عاشقان اهل بیت (ع) تبریک عرض میکنم و از همه دوستان التماس دعا دارم. ماه رجب ماه پر خیرو برکتی هست و مخصوصا این سه روز (۱۳.۱۴.۱۵ رجب)که گرفتن روزه ثواب خیلی زیادی دارد. ان شا الله روزی که صدا میزنند (این الرجبیون)حرفی برای گفتن داشته باشیم؟!

اين علی (ع)همه چیز ماست و ما همه باید تابع علی باشیم در عبادت فوق تمام عبادت کنندگان و در زهد فوق همه زاهدان بود ودر جنگ فوق همه جنگجویان بود ایشان نمازش را هم میخوانند شمشیرش را هم میکشیدند شمشیرش در دستش بود نماز هم می خوانند هر دو بود قضاوت هم میکردند یاد علی در همه حال یک عبادت است چه برسد به میلاد آن حضرت !ما که خودپیرو مکتب تشیع میدانیم چه با زبان و چه در قلب باید یاد علی (ع) باشیم و در همه چیز به اقتدا کنیم و به رهنمدهای ایشان عمل کنیم در روایت امده که یاد علی و یاد فضایل علی عبادت است

رسول اکرم(ص)فرمودند : خداوند برای برادرم علی فضایلی قرار دادخ کخ کسی جر خدا از تعداد انها اگاه نیست پس کسی که فضیلتی از فضایلش را یاد اور شود و چه کسی که ان را گوش دهد و به ان اقرار داشته باشد خداوند گناهان گذشته و اینده او را خواهد بخشید.

یا علی ذاتت ثبوت قل هم الله احد    نام   تو   نقش  نگین  ا لله  الصمد

لم یلد از مادر گیتی ولم یولد چو تولم یکن بعد از نبی مثلت له کفوا احد

يا مهدي(عج)

مهدی جان!
و اکنون ما مانده ایم با تمام لحظاتمان که مانند شبی سیاه از جلوی دیده گانمان می گذرد. نه دوستی، نه رفیقی و نه امیدی . لحظاتمان پر از سکوت است و قلبمان مملو از گلهای بی بو. مانده ایم که برای چه کسی بخندیم و به حال چه کسی بگرییم. ما مانده ایم با کوله باری از بی کسی و بی پناهی. با دلهایی پر از آه و قلب هایی که دوست دارند مهربان باشند. دوست داشتیم لحظاتمان آنقدر باشکوه بود که حتی فرشته ها هم به حالمان غبطه می خوردند. اما افسوس که دیگر مجالی نیست، حتی برای نفس کشیدن دیگر نمی توانیم، دیگر نمی دانیم به کدامین در گوییم و کنار کدامین گل بنشینیم و درد دل کنیم. نمی دانیم چگونه با فریب ها بجنگیم و چگونه بر نفسمان پیروز شویم. نمی دانیم که قاصدک های وجودمان را بسوی کدامین پروانه های منتظر بفرستیم. مانده ایم که چه کسی آتش درونی مان را با آب دیده اش خاموش سازد و امیدوارمان کند. مهدی جان تنها تو را داریم. در کنار خلوتمان تنها تو مهمانی ، پس بیا که منتظرت هستیم و در این
جمعه باز هم میگوئیم

.:  اللهم عجل لولیک الفرج  :.

 

مولاجان ! ديدگانم گريان است و خارفراق چشمانم را مي آزارد آيا راهي هست تا ديدارت كنم؟ انتظار روزي را مي كشم كه بيايي و دوستان و عاشقانت گرداگردت را بگيرند، روزي كه با آمدنت دوستانت را عزت و بزرگي مي‌بخشي و در آن روز دشمنانت به خاك ذلت و خواري مي افتند. بيا و ببين كه در چه عصري زندگي مي كنيم. هر جا از ظلم و بيداد فغان مي كند و كسي نيست كه دادمان را بگيرد و حقمان را بستاند، مولاجان !عاشقانت در انتظارند. ديدگانشان اشكبار است. دلهايشان دردناك و جگرهايشان از غم فراق تو سوزان است، بيا و از سر چشمه هاي پرآبت سيرابمان كن، بيا و عطش قلبمان را بنشان. بيا تا ديدگانم روشن و بينا گردد، خود مي داني كه در درونم چه مي گذرد، خود مي داني كه دلم آرام و قرار ندارد، ناله و زاريم را بشنو و اشكهايم را ببين كه به استقبالت مي آيند، جسمم را خاك پايت مي كنم و با اشكهايم راهت را هموار؛ تا بيايي ، اي غايب الآمال من! اي نور ديدگانم! آيا انتظارم را سرانجامي خواهد بود؟ آيا چهرة سياه و شرمنده ام با وجهة نورانيت روشن خواهد گشت؟ به اين فكر مي كنم كه آيا روزي دعايم مستجاب خواهد شد و آرزويم برآورده خواهد گشت؟اصلاً نمي دانم لياقت و سعادت چنين آرزوئي را دارم يا اينكه تمامي آنها را بگور خواهم برد؟ شايد هم چنين باشد، دلم مي خواهد در ركاب تو قرار گيرم و از اصحاب ياري كننده ات باشم.
آقا جان! به خدا عاشق ديدار رويت هستم بخدا ديدار روي تو نيمي از هدفم از شركت در دعاي توسل است؛ اما شايد هنوز تو را نشناخته و دركت نكرده ام اما يك دلباخته هستم و مي دانم تا آن حد عاشقت هستم كه آرزو مي كنم قبل از اينكه بميرم لااقل در خوابت ببينم، آري در خواب؛ چون در بيداري ، ديدن روي تو سعادت من نيست. ايكاش فقط يك لحظه در خواب ببينمت، فقط يك لحظه...
اي سرور من ! چيزي ندارم كه به استقبالت بفرستم تنها چيزي كه مي توانم نثارت كنم، قلب سوزان و منتظرم و اشكهاي روانم؛ بپذير! بپذير!
«به چه مشغول كنم ديده و دل را كه مدام
دل تو را مي طلبد ، ديده تو را مي جويد»
«هجران تو سخت است مرا
وصلت چرا نايد مرا

ای غبار قدمت تاج سر منتظران    

غائب اینگونه  چرا از نظر منتظران

دیده شیعه به راهست بیا یا مهدی

خم شد از بار جدایی کمر منتظران

 

جان عزيز است به هر بي سر و پاي ندهم

 مي دهم جان به همان دوست که او جان من است

 

 

انتظار

انتظار يعني نگه داشتن يك جاي خالي براي كسي كه مي ايد يعني انكه جاي خاليش چنان به چشمت بيايد كه نگذاري احدي بر آن پا گذارد . يعني آن « جا» را كنار گذاشته باشي فقط براي حضور او . يعني انكه نبودش ، حتي لحظه اي آرامت نگذارد

انتظار يعني دغدغه ، يعني درد ، يعني مسئوليت، يعني بينايي ، بيقراري ، چشم به راهي ، انتظار سهم هر كس نيست

با عافيت يكجا جمع    نمي شود . خانه خرابي و آوارگي و دلدادگي و بي ساماني ، علامت منتظران   ناب  است انتظار يعني حرارت ، يعني سوختن . انتظار يعني آنكه از زخمت تا  پاي جان مراقبت كني ، اما نه براي التيامش ، كه براي تازه ماندنش براي آنكه  وقتي امد ، نشانش دهي و بگويي:

« ديدي كه مَحرم ماندم ؟...»

محمد بن مسلم گويد : امام صادق عليه السلام فرمود:در نزديكي ظهور قائم ، براي اهل ايمان نشانه هايي از سوي خدا هست. 

عرض كردم : آن چيست فدايتان گردم ؟

فرمود : خداوند فرموده است : و حتما شما را ( يعني مومنان پيش از خروج قائم ) مي آزماييم ؛ آزموني به ترس ، گرسنگي ، كاستي در اموال و جان ها وميوه ها . مژده ده صابران را . خداوند مي فرمايد : حتما شما را به ترس از پادشاهان بني فلان در پايان حكومتشان مي آزماييم و به گرسنگي به خاطر بالا بودن قيمتها و به كاستي در اموال . اين به خاطر فساد تجارت ها و كاستي سود است. هم چنين به نقص در جان ها ( كه مراد مرگ تند و سريع است  وكاستي ميوه ها  كه به خاطر كاستي محصول اول و بهتر است) .  در آن هنگام ،  بردباران را به تعجيل ظهور قائم عليه السلام بشارت باد

نيز از امام صادق عليه السلام است كه :پنج علامت پيش از قيام قائم خواهد بود : خروج يماني ، سفياني ، نداي آسماني ، شكافتن زمين و كشته شدن نفس زكيه

مشخصات روزگار غيبت در احاديث

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: آن هنگام كه زنانتان ناپاك و جوانانتان آلوده شوند و شما امر به معروف و نهي از منكر نكنيد

 چگونه خواهد بود؟

گفتند : اي رسول خدا ، اين چنين خواهد شد ؟

فرمود : آري و بدتر از اين ! چگونه خواهيد بود هنگامي كه به منكر امر و از معروف نهي كنيد؟

گفتند : اي رسول خدا ، اين چنين خواهد شد ؟

فرمود : آري و بدتر از اين ! چگونه خواهيد بود آن گاه كه معروف را منكر و منكر را معروف بشناسيد؟

خدایا عذرم را بپذیر

 ان الله علي كل شي قدير

همانا خداوند بر انجام هر كاري قادر وتواناست بياييد تنها دست نياز به درگاه بي نيازش دراز كنيم چرا التماس به ديگران حماقت است اگر قبول افتد منت است و اگر قبول نيفتد ذلت است . اما..... التماس به خدا شجاعت است اگر قبول افتد رحمت است و اگر قبول نيفتد حكمت است.

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/03 ساعت 21:24 |

:. شيطان بارى غسل و نماز دل سوزى مى كند .:

:. شيطان بارى غسل و نماز دل سوزى مى كند .:
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
 
در جنگ بدر، بعد از آن كه لشكر اسلام و كفر در برابر هم قرار گرفتند، مسلمانان جز جنگ چاره اى ديگر نداشتند و انبوه نفرات دشمن آنها را به وحشت و هراس انداخته بود. دست به دعا برداشته و با خداى خود به راز و نياز پرداخته و با گريه و زارى از او يارى طلبيدند. مدتى بر اين منوال گذشت . پس از آن ، خداوند چنان آرامشى بر دلهاى آنان مسلط كرد كه تمامى ترس و وحشتى كه لشكر مشركين در دل مسلمانان افكنده بود، از ميان رفت .
همگى با اطمينان خاطر، شب را تا صبح خوابيدند، پس از آرامش و تجديد قوا به قصد اقامه نماز صبح ، از خواب بيدار شدند، در حالى كه عده اى زياد جنب شده و احتياج به غسل داشتند. بعضى مى خواستند وضو بگيرند، و گروه ديگر دچار تشنگى شده بودند.
چون كفار زودتر از مسلمانان چاه هاى آب را تصرف كرده بودند و آب در اردوگاه مسلمانان وجود نداشت ، شيطان در اين موقع ، وقت را غنيمت شمرد و در دل آنان وسوسه كرد و آنها را به فكر انداخت كه دشمنان شما چاه هاى آب را تصرف كردند و در حال رفاه به سر مى برند. ولى شما آب نداريد كه بخوريد، بايد در حال نجاست و جنابت و بدون وضو و غسل نماز بخوانيد، نماز با اين وضع فايده ندارد و نخواهد داشت .
خداوند متعال براى جلوگيرى از تاءثير وسوسه و فكر شيطان كه آن ملعون در دل آنان انداخته بود، فورا بارانى فرستاد، مسلمانان با آن آب باران كه در گوالها جمع شده بود، غسل كرده و وضو گرفته و لباس خود را پاكيزه نمودند، و با خاطرى آسوده مشغول جنگ شدند و بر مشركين غالب آمدند. آنها با آن همه نيرو شكست خوردند و فرار نمودند، عده زيادى هم كشته شدند.
(483)
شيطان در اين هنگام از در خير خواهى مى گويد: نماز بدون غسل و وضو فايده ندارد و با اين وسيله مى خواهد مسلمين را سست و بى حال كند كه مشركين غالب شوند و آنان را از بين ببرند؛ ولى با كمك خداوند و نيروى لايزال الهى كار بر عكس مى شود و مسلمين كه اندك به حساب مى آمدند، بر كفار كه چند برابر آنان بودند پيروز شدند. اين شكست ، شكست شيطان بود كه كارى از پيش نبرد.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در دوشنبه 1385/05/30 ساعت 11:28 |

:. شيطان دستور دين جديد مى دهد .:

:. شيطان دستور دين جديد مى دهد .:
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
 
او هر چه كرد كه مال دنيا را به دست آورد و به زندگى خود رونقى بخشد، ممكن نشد. در راه حلال كوشش كرد به دست آورد نشد، از راه حرام باز نشد!
شيطان پيش او آمد و گفت :اى فلانى ! تو نتوانستى دنيا را نه از راه حلال و نه از راه حرام به دست آورى . آيا مى خواهى تو را راهنمايى كنم به كارى كه دنياى تو رونق پيدا كند و همه از تو تبعيت نمايند؟
در جواب گفت : بلى ! شيطان گفت : برو براى خود دينى انتخاب كن و مردم را