تبليغاتX
۞ ياس سفيد محمدی ۞
۞ ياس سفيد محمدی ۞
خداوندا من در کلبه ى فقيرانه ى خود چيزى دارم که تو در عرش کبرياييت ندارى زيرا من ، چون تويى دارم و تو چون خودى ندارى

    لينک های زير هر هفته يک بار به روز می شوند.  

مطالب علمی مطالب مذهبی نرم افزار آدرس سايت گالري عكس موسيقي كامپيوتر موبايل شعر و شعرا

فهرست اشعار سهراب

 

  جان گرفته

با مرغ پنهان

خراب

در قير شب

دره خاموش

دريا و مرد

دلسرد

دنگ...

دود ميخيزد

ديوار (WALL)

رو به غروب

روشن شب

سراب (MIRAGE)

سرود زهر

سرگذشت

سپيده

غمي غمناك

مرغ معما

مرگ رنگ

ناياب

نقش

وهم

باغي در صدا

برخورد (CONFRONTATION)

بي پاسخ

جهنم سرگردان

خواب تلخ

سفر

فانوس خيس

لحظه گمشده (THE LOST MOMEN)

لولوي شيشه ها

مرز گمشده

مرغ افسانه

نيلوفر

يادبود (REMEMBRANCE)

پاداش

پرده

گل كاشي

 

 

 

 

 

 

 

 

  ...

آن برتر

آواي گياه

اي نزديك

اي همه سيماها

برتر از پرواز

بي تار و پود (WITHOUT WARF AND WOOF)

بيراهه اي در آفتاب

تارا

خوابي در هياهو

در سفر آن سوها

دروگران پگاه (THE REAPERS OF DAWN)

دياري ديگر  (ANOTHER REALM)

راه واره

روزنه اي به رنگ

سايبان آرامش ما ، ماييم

شاسوسا

شب هم آهنگي (NIGHT OF COORDINATION)

شكست ترانه

طنين

غبار لبخند

فراتر

كو قطره وهم

محراب

موج نوازشي ، اي گرداب (YOU ARE A WAVE OF CARESS, O WHIRLPOOL!)

ميوه تاريك

نزديك آي

نيايش (PRAYER)

همراه

پرچين راز

گردش سايه ها

گل آئينه

 

  به زمين

بودهي (Bodhi)

تا

تا گل هيچ (JUSQU`À LA FLEUR DU NÉANT)

تراو

تنها باد (WIND ONLY)

روانه

شكپوي (BRUIT DE PAS)

شورم را

شيطان هم

لب آب

نا

نه به سنگ

نيايش

هايي

هلا

هنگامي

و

و شكستم ، و دويدم ، و فتادم

و چه تنها (SI SEUL MOI-MÊME)

ويد

پادمه

پاراه

چند

گزار

 

 

 

 

 

 

 

آفتابي (ENSOLEILLÉ)

آب

از روي پلك شب {(DE LA PAUPIÈRE DE LA NUIT) - (FROM OVER EYELIDS OF NIGHT)}

 از سبز به سبز (FROM GREEN TO GREEN)

به باغ هم‌سفران {(AU JARDIN DES COMPAGNONS DE VOYAGE) - (TO THE COMPANION’S ORCHARD)}

تا نبض خيس صبح (JUSQU`AUX PULSATIONS HUMIDES DE L`AUBE)

تپش سايه دوست (PALPITATION DU REFLET DE L`AMI)

جنبش واژه زيست (MOT FRÉMISSANT DE LA VIE)

در گلستانه {(À GOLESTANEH) - ( IN GULESTANEH)}

دوست (FRIEND)

روشني، من، گل، آب {(LUMIÈRE, MOI-MÊME, FLEURS, EAU) -(LIGHT, I, FLOWER, WATER)}

ساده رنگ (PLAIN COLOR)

سوره تماشا

شب تنهايي خوب (NUIT DE LA BONNE SOLITUDE)

صداي ديدار (THE SOUND OF MEETING)

غربت (L`EXIL)

نداي آغاز (THE PRIMEVAL CALL)

نشاني {( LA DEMEURE DE L`AMI) - (THE ADDRESS)}

هميشه (TOUJOURS)

و پيامي در راه (AND A MESSAGE ON THE WAY )

واحه‌يي در لحظه {(OASIS DANS L`INSTANT) - (AN OASIS IN THE MOMENT)}

ورق روشن وقت

پرهاي زمزمه

پشت درياها (BEYOND SEAS)

پيغام ماهيها

  از آبها به بعد

اكنون هبوط رنگ ( ET MAINTENANT LA CHUTE DES COULEURS)

اي شور، اي قديم

اينجا هميشه تيه (DÉSERT QUI NE MÊME NULLE PART)

اينجا پرنده بود

بي روزها عروسك

تا انتها حضور TOUTE PRÉSENCE CE SOIR

تنهاي منظره

سمت خيال دوست

متن قديم شب

نزديك دورها

هم سطر، هم سپيد   ET LE NOIR ET LE BLANC

وقت لطيف شن

چشمان يك عبور 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  صداي پاي آب  (THE WATER’S FOOTSTEPS) (LES PAS DE L`EAU)

  مسافر     Pilgrim 

 

برای دیدن لینک های زیر روی عکس های زیر کلیک کنید. 

   

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1386/06/18 ساعت 12:8 |

اخلاق در خانواده و تربيت فرزند

1. فهرست تفصیلی

2. آئين همسردارى :

الف- بخش اول - وظايف زن يا شوهردارى
ب- قسمتى از روايات اسلامى در كيفيت شوهردارى
 

3. بخش دوم : وظايف مرد يا آداب زن دارى

الف- صفات پسنديده و ناپسند شوهر
ب- صفات پسنديده و ناپسند زن

4. اخلاق در خانواده :

الف- محبت اساس موفقيت خانواده
ب- فرصت طلائى براى پيوند جاودانه
ج- راه كمك به همسر و دلگرمى در زندگى


5. عوامل محبت در احاديث اسلامى(قسمت اول)

6. عوامل محبت در احاديث اسلامى(قسمت دوم)
 

7. تربيت فرزند در مكتب اهل بيت عليهم السلام

الف- فرزند و والدين
ب- باردارى و شير دادن
ج- فرزند و تربيت او يكى از دو راحتى
د- حقوق و تربيت اولاد

8. توصیه های دین برای تربیت فرزند با معیار دین

الف- مراتب احترام و خدمت به پدر و مادر
ب- مسائل شرعى مربوط به زدن اطفال يا ديگران (توضيح المسائل)
 

9. چند دستور مهم براى مقابله با بلاها و مشكلات
محرم و نامحرم


10. فرزندان موفق
فرزندان ناموفق

نوشته : سيد محمد نجفى يزدى

منبع : سایت شهید آوینی

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 23:5 |

آوار آفتاب - اي نزديك

نام شعر : اي نزديك

در نهفته ترين باغ ها ، دستم ميوه چيد.
و اينك ، شاخه نزديك ! از سر انگشتم پروا مكن.
بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست ، عطش آشنايي است.
درخشش ميوه ! درخشان تر.
وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد.
دورترين آب
ريزش خود را به راهم فشاند.
پنهان ترين سنگ

سايه اش را به پايم ريخت.
و من ، شاخه نزديك !
از آب گذشتم ، از سايه بدر رفتم.
رفتم ، غرورم را بر ستيغ عقاب- آشيان شكستم
و اينك ، در خميدگي فروتني، به پاي تو مانده ام.
خم شو ، شاخه نزديك!

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:44 |

آوار آفتاب - ...

نام شعر ...  :

رويا زدگي شكست : پهنه به سايه فرو بود
.
زمان پرپر مي شد
.
از باغ ديرين ، عطري به چشم تو مي نشست
.
كنار مكان بوديم. شبنم ديگر سپيده همي باريد
.
كاسه فضا شكست. در سايه - باران گريستم، و از چشمه غم بر آمدم
.
آلايش روانم رفته بود. جهان ديگر شده بودم
.
در شادي لرزيدم ، و آن سو را به درودي لرزاندم
.
لبخند در سايه روان بود . آتش سايه ها در من گرفت : گرداب آتش شدم
.
فرجامي خوش بود: انديشه نبود
.
خورشيد را ريشه كن ديدم
.
و دروگر نور را ، در تبي شيرين ، با لبي فرو بسته ستودم
.

 

 

 

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:44 |

آوار آفتاب - گردش سايه ها

نام شعر : گردش سايه ها

انجير كهن سر زندگي اش را مي گسترد
.
زمين باران را صدا مي زند
.
گردش ماهي آب را مي شيارد
.
باد مي گذرد. چلچله مي چرخد. و نگاه من گم مي شود
.
ماهي زنجيري آب است ، و من زنجيري رنج
.
نگاهت خاك شدني ، لبخندت پلاسيدنيست
.
سايه را بر تو افكندم تا بت من شوي
.
نزديك تو مي آيم ، بوي بيابان مي شنوم: به تو مي رسم ، تنها مي شوم
.
كنار تو تنهاتر شدم . از تو تا اوج تو ، زندگي من گسترده است
.
از من تا من ، تو گسترده اي
.
با تو برخوردم، به راز پرستش پيوستم
.
از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسيدم
.
و با اين همه اي شفاف
!
مرا راهي از تو بدر نيست
.
زمين باران را صدا مي زند ، من تو را
.
پيكرت زنجيري دستانم مي سازم،

تا زمان را زنداني كنم
.
باد مي دود ، و خاكستر تلاشم را مي برد
.
چلچله مي چرخد. گردش ماهي آب را مي شيارد. فواره مي جهد
:
لحظه من پر مي شود
.

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:42 |

آوار آفتاب - گل آئينه

نام شعر : گل آئينه

شبنم مهتاب مي بارد
.
دشت سرشار از بخار آبي گل هاي نيلوفر
.
مي درخشد روي خاك آيينه اي بي طرح
.
مرز مي لغزد ز روي دست
.
من كجا لغزيده ام در خواب ؟

مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آيينه
.
برگ تصويري نمي افتد در اين مرداب
.
او ، خداي دشت، مي پيچد صدايش در بخار دره هاي دور
:
مو پريشان هاي باد
!
گرد خواب از تن بيفشانيد
.
دانه اي تاريك مانده در نشيب دشت،

دانه را در خاك آيينه نهان سازيد
.
مو پريشان هاي باد از تن بدر آورده تور خواب

دانه را در خاك ترد و بي نم آيينه مي كارند
.
او ، خداي دشت، مي ريزد صدايش را به جام سبز خاموشي
:
در عطش مي سوزد اكنون دانه تاريك،

خاك آيينه كنيد از اشك گرم چشمتان سيراب
.
حوريان چشمه با سر پنجه هاي سيم

مي زدايند از بلور ديده دود خواب
.
ابر چشم حوريان چشمه مي بارد
.
تار و پود خاك مي لرزد
.
مي وزد بر نسيم سرد هشياري
.
اي خداي دشت نيلوفر
!
كو كليد نقره درهاي بيداري؟

در نشيب شب صداي حوريان چشمه مي لغزد
:
اي در اين افسون نهاده پاي،

چشم ها را كرده سرشار از مه تصوير
!
باز كن درهاي بي روزن

تا نهفته پرده ها در رقص عطري مست جان گيرند
.
-
حوريان چشمه ! شوييد از نگاهم نقش جادو را
.
مو پريشان هاي باد
!
برگ هاي وهم را از شاخه هاي من فرو ريزيد
.
حوريان و مو پريشان ها هم آوا
:
او ز روزن هاي عطر آلود

روي خاك لحظه هاي دور مي بيند گلي همرنگ،

لذتي تاريك مي سوزد نگاهش را
.
اي خداي دشت نيلوفر
!
باز گردان رهرو بي تاب را از جاده رويا
.
-
كيست مي ريزد فسون در چشمه سار خواب ؟

دست هاي شب مه آلود است
.
شعله اي از روي آيينه چو موجي مي رود بالا
.
كيست اين آتش تن بي طرح رويايي؟

اي خداي دشت نيلوفر
!
نيست در من تاب زيبايي
.
حوريان چشمه درزير غبار ماه
:
اي تماشا برده تاب تو
!
زد جوانه شاخه عريان خواب تو
.
در شب شفاف

او طنين جام تنهايي است
.
تار و پودش رنج و زيبايي است
.
در بخار دره هاي دور مي پيچد صدا آرام
:
او طنين جام تنهايي است
.
تار و پودش رنج و زيبايي است
.
رشته گرم نگاهم مي رود همراه رود رنگ
:
من درونم نور- باران قصر سيم كودكي بودم،

جوي روياها گلي مي برد
.
همره آب شتابان، مي دويدم مست زيبايي
.
پنجه ام در مرز بيداري

در مه تاريك نوميدي فرو مي رفت
.
اي تپش هايت شده در بستر پندار من پرپر
!
دور از هم ، در كجا سرگشته مي رفتيم

ما ، دو شط وحشي آهنگ ،

ما ، دو مرغ شاخه اندوه ،

ما ، دو موج سركش همرنگ ؟

مو پريشان هاي باد از دور دست دشت
:
تارهاي نقش مي پيچد به گرد پنجه هاي او
.
اي نسيم سرد هشياري
!
دور كن موج نگاهش را

از كنار روزن رنگين بيداري
.
در ته شب حوريان چشمه مي خوانند
:
ريشه هاي روشنايي مي شكافد صخره شب را
.
زير چرخ وحشي گردونه خورشيد

بشكند گر پيكر بي تاب آيينه

او چو عطري مي پرد از دشت نيلوفر،

او. گل بي طرح آيينه
.
او ، شكوه شبنم رويا
.
-
خواب مي بيند نهال شعله گويا تند بادي را
.
كيست مي لغزاند امشب دود را بر چهره مرمر؟

او ، خداي دشت نيلوفر،

جام شب را مي كند لبريز آوايش
:
زير برگ آيينه را پنهان كنيد از چشم
.
مو پريشان هاي باد

با هزاران دامن پر برگ

بيكران دشت ها را در نورديده ،

مي رسد آهنگشان از مرز خاموشي
:
ساقه هاي نور مي رويند در تالاب تاريكي
.
رنگ مي بازد شب جادو

گم شده آيينه در دود فراموشي
.

در پس گردونه خورشيد ، گردي ميرود بالا ز خاكستر
.
و صداي حوريان و مو پريشان ها مي آميزد

با غبار آبي گل هاي نيلوفر
:
باز شد درهاي بيداري
.
پاي درها لحظه وحشت فرو لغزيد
.
سايه ترديد در مرز شب جادو گسست از هم
.
روزن رويا بخار نور را نوشيد
.

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:42 |

آوار آفتاب - آواي گياه

نام شعر : آواي گياه

از شب ريشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ريختم
.
بي پروا بودم : دريچه ام را به سنگ گشودم
.
مغاك جنبش را زيستم
.
هشياري ام شب را نشكافت، روشني ام روشن نكرد
:
من ترا زيستم، شتاب دور دست
!
رها كردم، تا ريزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند
.
بيداري ام سر بسته ماند : من خابگرد راه تماشا بودم
.
و هميشه كسي از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هديه كرد
.
و هميشه خوشه چيني از راهم گذشت ، و كنار من خوشه راز از دستش لغزيد
.
و هميشه من ماندم و تاريك بزرگ ، من ماندم و همهمه آفتاب
.
و از سفر آفتاب، سرشار از تاريكي نور آمده ام
:
سايه تر شده ام

وسايه وار بر لب روشني ايستاده ام
.
شب مي شكافد ، لبخند مي شكفد، زمين بيدار مي شود
.
صبح از سفال آسمان مي تراود
.
و شاخه شبانه انديشه من بر پرتگاه زمان خم مي شود
.

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:42 |

آوار آفتاب - پرچين راز

نام شعر : پرچين راز

بيراهه ها رفتي، برده گام ، رهگذر راهي از من تا بي انجام ، مسافر ميان سنگيني پلك و جوي سحر
!
در باغ نا تمام تو ، اي كودك ! شاخسار زمرد تنها نبود ، بر زمينه هولي مي درخشيد
.
در دامنه لالايي ، به چشمه وحشت مي رفتي ، بازوانت دو ساحل نا همرنگ شمشير و نوازش بود
.
فريب را خنديده اي ، نه لبخند را، نا شناسي را زيسته اي ، نه زيست را
.
و آن روز ، و آن لحظه ، از خود گريختي ، سر به بيابان يك درخت نهادي ، به بالش يك وهم
.
در پي چه بودي ، آن هنگام ، در راهي از من تا گوشه گير ساكت آيينه ، در گذري از ميوه تا اضطراب رسيدن ؟

ورطه عطر را بر گل گستردي ، گل را شب كردي ، در شب گل تنها ماندي ، گريستي
.
هميشه - بهار غم را آب دادي ،

فرياد ريشه را در سياهي فغضا روشن كردي ، بر بت شكوفه شبيخون زدي ، باغبان هول انگيز
!
و چه از اين گوياتر، خوشه شك پروردي
.
و آن شب ، آن تيره شب ، در زمين بستر بذر گريز افشاندي
.
و بالين آغاز سفر بود ، پايان سفر بود،دري به فرود،روزنه اي به اوج
.
گريستي، ((من))بيخبر، برهر جهش در هر آمد، هر رفت
.
واي((من))، كودك تو،در شب صخره ها،از نيلي بالا چه مي خواست؟

چشم انداز حيرت شده بود، پهنه انتظار، ربوده راز گرفته نور
.
و تو تنهاترين ((من)) بودي
.
وتونزديكترين((من)) بودي
.
وتورساترين ((من)) بودي، اي((من)) سحرگاهي، پنجره اي برخيرگي دنياها سرانگيز
!

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:39 |

آوار آفتاب - همراه

نام شعر : همراه

تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم
.
دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود
.
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود
.
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد
.
لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود
.
تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها
.
من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم
.
آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند،

درها عبور غمناك مرا مي جستند
.
و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم
.
ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي
.
صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت
:
همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته ! همه

تپش هايم
.
من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم
.
دستم را به سراسر شب كشيدم ،

زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد
.
خوشه فضا را فشردم،

قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد
.
و سرانجام

در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم
.

ميان ما سرگرداني بيابان هاست
.
بي چراغي شب ها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي آتش هاست
.
ميان ما "هزار و يك شب" جست و جوهاست
.

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:39 |

آوار آفتاب - ميوه تاريك

نام شعر : ميوه تاريك

باغ باران خورده مي نوشيد نور
.
لرزشي در سبزه هاي تر دويد
:
او به باغ آمد ، درونش تابناك ،

سايه اش در زير و بم ها ناپديد
.

شاخه خم مي شد به راهش مست بار ،

او فراتر از جهان برگ و بر
.
باغ ، سرشار از تراوش هاي سبز،

او ، درونش سبز تر ، سرشارتر
.

در سر راهش درختي جان گرفت

ميوه اش همزاد همرنگ هراس
.
پرتويي افتاد در پنهان او
:
ديده بود آن را به خوابي ناشناس
.

در جنون چيدن از خود دور شد
.
دست او لرزيد ، ترسيد از درخت
.
شور چيدن ترس را از ريشه كند
:
دست آمد ، ميوه را چيد از درخت
.

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:39 |

آوار آفتاب - نزديك آي

نام شعر : نزديك آي

بام را برافكن ، و بتاب ، كه خرمن تيرگي اينجاست
.
بشتاب ، درها را بشكن ، وهم را دو نيمه كن ، كه منم

هسته اين بار سياه
.
اندوه مرا بچين ، كه رسيده است
.
ديري است، كه خويش را رنجانده ايم ، و روزن آشتي بسته است
.
مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان ، كه جدا مانده ام
.
به سرچشمه "ناب" هايم بردي ، نگين آرامش گم كردم ، و گريه سر دادم
.
فرسوده راهم ، چادري كو ميان شعله و با ، دور از همهمه خوابستان ؟

و مبادا ترس آشفته شود ، كه آبشخور جاندار من است
.
و مبادا غم فرو ريزد، كه بلند آسمانه زيباي من است
.
صدا بزن ، تا هستي بپا خيزد ، گل رنگ بازد، پرنده هواي فراموشي كند
.
ترا ديدم ، از تنگناي زمان جستم . ترا ديدم ، شور عدم در من گرفت
.
و بينديش ، كه سودايي مرگم . كنار تو ، زنبق سيرابم
.
دوست من ، هستي ترس انگيز است
.
به صخره من ريز، مرا در خود بساي ، كه پوشيده از خزه نامم
.
بروي ، كه تري تو ، چهره خواب اندود مرا خوش است
.
غوغاي چشم و ستاره فرو نشست، بمان ، تا شنوده آسمان ها شويم
.
بدر آ، بي خدايي مرا بياگن، محراب بي آغازم شو
.
نزديك آي، تا من سراسر ((من)) شوم
.

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:39 |

خاطرات حضرت علی (ع)

خواستگارى

روزى خدمتكارم از من پرسيد: آيا از خواستگارى فاطمه خبر دارى ؟

گفتم :نه . (1)

گفت : كسانى وى را از پدرش خواسته اند. اما از تو تعجب است كه پا پيش نمى گذارى وفاطمه را از رسول خدا(ص ) نمى خواهى ؟

گفتم : من چيزى ندارم كه با آن تشكيل خانواده دهم .

گفت : اگر تو نزد رسول خدا(ص ) شوى (من مطمئنم كه ) فاطمه را به تو تزويج خواهدكرد.

به خدا سوگند, آن كنيز, چندان در گوش من خواند تا جرات اقدام را در من پديد آورد.ومرا وادار ساخت كه نزد رسول خدا(ص ) بروم .

قال على (ع ): خطبت فاطمة الى رسول اللّه (ص ) فقالت لى مولاة : هل علمت ان فاطمة قد خطبت الى رسول اللّه (ص )؟

قلت : لا.

قـالـت : فقد خطبت , فما يمنعك ان تاتى رسول اللّه (ص ) فيزوجك ؟

فقلت وعندى شى ءاتزوج به ؟

قالت : انك ان جئت الى رسول اللّه زوجك . فواللّه ما زالت ترجينى .... (2)

كابين

... هنگامى كه براى خواستگارى فاطمه رفتم , مجذوب حشمت وحرمت رسول خداشدم وخاموش در برابر او نشستم , بخدا قسم , كلمه اى بر زبانم جارى نشد.

رسول خدا(ص ) كه چنين ديد پرسيد: چه مى خواهى ؟

آيا حاجتى دارى ؟

مـن هـمـچنان خاموش ماندم وچيزى نگفتم . دوباره پرسيد, ومن باز ساكت بودم . تااينكه براى بار سوم گفت : شايد براى خواستگارى فاطمه آمده اى ؟

گفتم : آرى , فرمود: آيا چيزى دارى كه آن را كابين زهرا سازى ؟

گفتم : نه , يا رسول اللّه .

فرمود: زرهى را كه به تو داده بودم , چه كردى ؟

گفتم : دارم , اما چندان ارزشى ندارد وبيش از چهار صد درهم بها ندارد.

فرمود: همان را كابين فاطمه قرار بده وبهايش را نزد من بفرست .

قـال عـلـى (ع ): ... حـتى دخلت على رسول اللّه (ص ) و كانت له جلالة و هيبة فلما قعدت بين يديه افحمت فو اللّه ما استطعت ان اتكلم .

فقال (ص ): ما جاء بك ؟

الك حاجة ؟

فسكت .

فقال (ص ): لعلك جئت تخطب فاطمة ؟

قلت : نعم , قال : فهل عندك من شى ء تستحلهابه ؟

قلت : لا و اللّه يـا رسـول اللّه ! فـقـال : مـا فعلت الدرع التى سلحتكها؟

فقلت : عندى والذى نفسى بيده انها لحطيمية , ما ثمنها الا اربعمائة درهم .

قال : قد زوجتكها, فابعث بها فانها كانت لصداق بنت رسول اللّه (ص ). (3)


جهاز مختصر

... مـن بـرخـاستم وزره را فروختم وپول آن را به خدمت آوردم ودر دامنش ريختم .حضرت از من نـپرسيد كه چند درهم است ومن نيز چيزى نگفتم . سپس بلال را صدازد ومشتى از آن درهمها را بـه او داد وفـرمـود: بـا ايـن پول براى فاطمه عطريات تهيه كن .بعد با هر دو دست خود مشتى را برگرفت وبه ابوبكر داد وفرمود: از لباس واثاث منزل آنچه مورد نياز است خريدارى كن . عمار ياسر وتـنـى چـنـد از اصـحـاب را هـم هـمـراه او روانه كرد. آنها وارد بازار شدند وهر يك كه چيزى را مـى پسنديد وضرورى مى دانست , به ابوبكر نشان مى داد وبا موافقت او مى خريد. از چيزهايى كه آن روزخريدند: پـيـراهـنـى به بهاى هفت درهم وچارقدى به چهار درهم , قطيفه مشكى بافت خيبر,تخت خوابى بافته از برگ خرما. دو تشك كه از كتان مصرى رويه شده بود كه يكى رااز ليف خرما وديگرى را از پـشم گوسفند پركرده بودند. چهار بالش از چرم طائف كه از علف اذخر (گياه مخصوصى است در مكه ) پر شده بود. وپرده اى پشمين ويك قطعه حصير, بافت هجر (مركز بحرين آن روز) وآسياب دسـتـى وكـاسـه اى براى دوشيدن شير ومشكى براى آب وابريقى قير اندود. وسبويى بزرگ وسبز رنگ وتعدادى كوزه گلى .

اشياء خريدارى شده را نزد رسول خدا(ص ) آوردند. حضرت همين طور كه جهازدخترش را مى ديد وآنها را بررسى و ورنداز مى نمود گفت : خدا به اهل بيت بركت دهد.

قال على (ع ):... قال رسول اللّه (ص ) قم فبع الدرع , فقمت فبعته واخذت الثمن ودخلت على رسول اللّه (ص ) فسكبت الدراهم فى حجره فلم يسالنى كم هى ؟

و لا انااخبرته , ثم قبض قبضة و دعا بلالا فـاعـطـاه فـقال : ابتع لفاطمة طيبا, ثم قبض رسول اللّه (ص ) من الدراهم بكلتا يديه فاعطاه ابابكر وقـال : ابـتع لفاطمة ما يصلحها من ثياب و اثاث البيت و اردفه بعمار بن ياسر و بعدة من اصحابه .

فـحـضـروا الـسـوق فـكانوايعترضون الشئ مما يصلح فلا يشترونه حتى يعرضوه على ابى بكر فان استصلحه اشتروه .

فـكان مما اشتروه : قميص بسبعة دراهم و خمار باربعة دراهم و قطيفة سوداء خيبرية وسرير مزمل بـشـريط و فراشين من خيش مصر حشو احدهما ليف و حشو الاخر من صوف واربع مرافق من ادم الـطائف حشوها اذخر وستر من صوف و حصير هجرى ورحى لليد و مخضب من نحاس و سقاء من ادم و قعب للبن و شن للماء و مطهرة مزفتة وجرة خضراء و كيزان خزف .

حـتـى اذا اسـتكمل الشراء حمل ابوبكر بعض المتاع وحمل اصحاب رسول اللّه (ص )الذين كانوا معه الـبـاقـى فـلـمـا عـرض الـمـتـاع عـلى رسول اللّه (ص ) جعل يقلبه بيده و يقول :بارك اللّه لاهل البيت . (4)

 

1- در باب تزويج آن حضرت روايات ديگرى هم وارد شده , مراجعه شود.
2- كشف الغمه , ج 1, ص 357.
3- ذخائر العقبى , ص 27, كشف الغمه , ج 1, ص 358, بحار, ج 43, ص 136.
4- بحار, ج 43, ص 94

--------------------------------------------------

جشن عروسى

يـك مـاه گذشت ومن هر صبح وشام به مسجد مى رفتم وبا پيامبر خدا(ص ) نمازمى گزاردم وبه مـنـزل بـاز مـى گشتم . اما در اين مدت صحبتى از فاطمه به ميان نيامد. تااينكه همسران رسول خـدا(ص ) به من گفتند: آيا نمى خواهى كه ما با رسول خداسخن بگوييم ودر باره انتقال زهرا به خانه شوهر, با حضرتش گفتگو كنيم ؟

گفتم : آرى چنين كنيد.

آنها نزد پيامبر خدا(ص ) رفتند, واز آن ميان ام ايمن گفت : اى فرستاده خدا! اگرخديجه زنده بـود چشمانش به جشن عروسى فاطمه روشن مى شد. چه خوب است شما فاطمه را به خانه شوهر بـفـرستيد تا هم ديده زهرا به جمال شويش روشن گرددوسروسامانى بگيرد وهم ما از اين پيوند فرخنده شادمان گرديم ؟

اتفاقا على هم چنين خواسته است .

پيغمبر فرمود: پس چرا على چيزى نگفت ؟

ما منتظر بوديم تا او خود همسرش رابخواهد.

من گفتم : اى رسول خدا! شرم مانع من بود.

پس رو به زنان خود كرد وفرمود: چه كسانى اينجا حاضرند؟

ام سلمه گفت :من وزينب وفلانى وفلانى ...

فرمود: پس هم اكنون حجره اى براى دختر وپسر عمويم آماده كنيد. ام سلمه پرسيد:كدام حجره ؟

فـرمـود: حـجـره خودت مناسبتر است . به زنها هم فرمود كه برخيزندومقدمات جشن عروسى را آماده كنند.

قـال عـلى (ع ):... فاقمت بعد ذلك شهرا اصلى مع رسول اللّه (ص ) و ارجع الى منزلى و لااذكر شيئا مـن امر فاطمة (س ) ثم قلن ازواج رسول اللّه (ص ) الا نطلب لك من رسول اللّه (ص ) دخول فاطمة عـلـيك ؟

فقلت افعلن , فدخلن عليه فقالت ام ايمن : يا رسول اللّه ! لو ان خديجة باقية لقرت عينها بزفاف فاطمة و ان عليا يريد اهله , فقر عين فاطمة ببعلهاو اجمع شملها و قر عيوننا بذلك .

فقال (ص ): فما بال على لا يطلب منى زوجته ؟

فقد كنا نتوقع ذلك منه ...

فقلت : الحياء يمنعنى يا رسول اللّه .

فـالـتـفـت (ص ) الى النساء فقال : من ههنا؟

فقالت ام سلمة : انا ام سلمة و هذه زينب و هذه فلانة و فلانة , فقال رسول اللّه (ص ) هيئوا لابنتى و ابن عمى فى حجرى بيتا.

فقالت ام سلمة : فى اى حجرة يا رسول اللّه ؟

فقال رسول اللّه (ص ): فى حجرتك و امرنساءه ان يزين و يصلحن من شاءنها.... (1)

عطر ويژه

ام سلمه نزد فاطمه رفت واز وى پرسيد: آيا از عطريات وبوى خوش چيزى اندوخته دارى ؟

فرمود: آرى , سپس برخاست ورفت و با خود شيشه اى همراه آورد وقدرى ازمحتواى آن را در كف دسـت ام سـلـمـه ريـخـت . ام سلمه گفت : بوى خوشى از آن استشمام كردم كه هرگز مانند آن نبوييده بودم . از فاطمه پرسيدم : اين بوى خوش را ازكجا تهيه كردى ؟

فـرمـود: هنگامى كه دحيه كلبى به ديدار پدرم مى آمد, پدرم مى فرمود زير اندازى براى عموى خود بگسترم , دحيه بر آن مى نشست وچون بر مى خاست از لباسهايش چيزى فرو مى ريخت ومن به امر پدرم آنها را جمع كرده ودرون اين شيشه نگهدارى مى نمودم .

(بـعدها) اين جهت را از رسول خدا پرسيدم , فرمود: او دحيه كلبى نبود, بلكه جبرئيل بود كه شبيه او به ديدارم مى آمد. وآنچه از بالهاى او فرو مى ريخت , عنبر بود.

قال علي (ع ): ... قالت ام سلمة : فسالت فاطمة , هل عندك طيب ادخرتيه لنفسك ؟

قالت : نعم , فاتت بـقـارورة فسكبت منها فى راحتى فشممت منها رائحة ما شممت مثلهاقط, فقلت : ما هذا؟

فقالت : كان دحية الكلبى يدخل على رسول اللّه (ص ) فيقول لى يافاطمة ! هات الوسادة فاطرحيها لعمك فـاطـرح لـه الـوسـادة فـيجلس عليها, فاذا نهض سقط من بين ثيابه شى ء فيامرنى بجمعه , فسال على (ع ) رسول اللّه (ص ) عن ذلك ,فقال (ص ): هو عنبر يسقط من اجنحة جبرئيل . (2)
 


وليمه

(شبى كه مى خواستند عروس را به خانه شويش ببرند پيامبر خدا فرمود:) على ! براى همسرت وليمه اى نيكو فراهم كن . سپس فرمود: گوشت ونان نزد ماهست , شما فق ط روغن وخرما تهيه كنيد.

مـن روغـن وخـرمـا تـهـيه كردم وحضرت هم گوسفندى به همراه نان فراوان فرستادوخود نيز آسـتينها را بالا زد وبا دست مبارك خرماها را از ميان مى شكافت و(پس ازجدا كردن هسته ) آنها را درون روغـن مـى ريخت . هنگامى كه خوراك حيس (غذايى آميخته از آرد و خرما وروغن ) آماده شد به من فرمود: هر كه را مى خواهى دعوت كن .

قـال على (ع ): ثم قال لى رسول اللّه : يا على ! اصنع لا هلك طعاما فاضلا ثم قال : من عندنا اللحم و الخبز و عليك التمر و السمن .

فـاشتريت تمرا و سمنا فحسر رسول اللّه (ص ) عن ذراعه وجعل يشدخ التمر فى السمن حتى اتخذه حـيـسـا و بـعـث الـيـنـا كـبـشـا سـمينا فذبح وخبز لنا خبز كثير, ثم قال لى رسول اللّه : ادع من احببت .... (3)
 

ميهمانى

من به مسجد آمدم (تا كسانى را براى شركت در وليمه فاطمه دعوت كنم ) ديدم مسجداز جمعيت موج مى زند. خواستم از آن ميان عده اى را به ميهمانى بخوانم وبقيه راواگذارم اما از اين كار شرم كـردم وتـبـعـيـض را روا نـدانـستم بناچار بر بالاى بلندى مسجد ايستادم وبانگ برداشتم كه : به ميهمانى وليمه فاطمه حاضر شويد.

مردم دسته دسته به راه افتادند. من از كثرت مردم واندك بودن غذا خجالت كشيدم وترسيدم كه با كمبود غذا مواجه شوم . رسول خدا(ص ) متوجه نگرانى من شدوفرمود: على ! من دعا مى كنم تا غذا بابركت شود.

شـمـار مـيـهـمـانـان بـيش از چهار هزار نفر بود كه به بركت دعاى پيغمبر(ص ) همه ازخوراكى ونوشيدنى سير شدند ودر حالى كه دعا گوى ما بودند, خانه را ترك كردند,وبا اين همه , چيزى از اصـل غـذا كـاسته نشد. در پايان رسول گرامى (ص ) كاسه هاى متعدد خواست وآنها را از خوراكى انـباشت وبه خانه هاى همسران خويش فرستاد.سپس فرمود تا كاسه ديگرى آوردند, آن را هم پر از غذا كرد وگفت : اين ظرف هم ازفاطمه وشويش باشد.

قـال على (ع ):...فاتيت المسجد و هو مشحن بالصحابة فاحييت (4)

ان اشخص قوما و ادع قوما, ثم صعدت على ربوة هناك و ناديت : اجيبوا الى وليمة فاطمة , فاقبل الناس ارسالا, فاستحييت من كـثـرة الناس و قلة الطعام , فعلم رسول اللّه (ص ) ماتداخلنى , فقال يا على ! انى سادعو اللّه بالبركة ...

فاكل القوم عن آخرهم طعامى وشربواشرابى و دعوا لى بالبركة و صدروا و هم اكثر من اربعة آلاف رجـل و لـم يـنقص من الطعام شى ء, ثم دعا رسول اللّه (ص ) بالصحاف فملئت و وجه بها الى منازل ازواجه ثم اخذصحفة و جعل فيها طعاما و قال : هذا لفاطمة و بعلها. (5)

چـون آفتاب غروب كرد, رسول خدا(ص ) به ام سلمه فرمود كه فاطمه را نزد اوبياورد. ام سلمه , فاطمه را در حالى كه پيراهنش بر زمين كشيده مى شد, آورد. (حجب وحياى او از پدر به حدى بود كـه سـراپا خيس عرق گشته بود و) دانه هاى عرق از چهره او بر زمين مى چكيد. چون نزديك پدر رسـيد پاى وى لغزيد (وبر زمين افتاد). رسول خدا فرمود: دخترم : خداوند تو را در دنيا وآخرت از لغزش حفظ كند همين كه دربرابر پدر ايستاد, حضرت پرده از رخسار منورش برگرفت ودست او را در دست شويش گذارد و گفت : خداوند پيوند تو را با دخت پيامبر مبارك گرداند.

على ! فاطمه نيكو همسرى است , فاطمه ! على هم نيكو شوهرى است .

سپس فرمود: به اتاق خود رويد ومنتظر من بمانيد.

قـال عـلـى (ع ): ... حتى اذا انصرفت الشمس للغروب قال رسول اللّه (ص ): يا ام سلمة هلمى فاطمة فـانـطـلـقت فاتت بها و هى تسحب اذيالها و قد تصببت عرقا حياء من رسول اللّه (ص ) فعثرت فقال رسـول اللّه (ص ): اقـالك اللّه العثرة فى الدنيا و الاخرة . فلماوقفت بين يديه كشف الرداء عن وجهها حـتـى رآهـا على (ع ) ثم اخذ يدها فوضعها فى يدعلى (ع ) و قال : بارك اللّه لك فى ابنة رسول اللّه يا عـلـى ! نـعـم الـزوجة فاطمة , و يا فاطمة !نعم البعل على , انطلقا الى منزلكما و لا تحدثا امرا حتى آتيكما. (6)
 

دعا

مـن دسـت فـاطـمـه را گرفتم و (به اتاق خود آوردم ) و در گوشه اى به انتظار رسول خدا(ص ) نـشـسـتيم . چشمان فاطمه از شرم بر زمين دوخته شده بود ومن نيز ازخجالت سر به زير داشتم .

ديـرى نـپـاييد كه رسول خدا تشريف آورد وفاطمه را در كنارخود نشانيد. سپس فرمود: فاطمه ! ظرف آبى بياور. فاطمه برخاست وظرفى آب آوردوبه دست پدر داد. رسول گرامى (ص ) قدرى از آن آب در دهان كرد وپس از مزه مزه كردن آب را درون ظرف ريخت . سپس از دخترش خواست تا نـزديـكتر رود. فاطمه چنين كرد وپيامبر(ص ) اندكى از آب ميان سينه او پاشيد. سپس مقدارى از همان آب بر پشت وشانه او پاشيد. آنگاه دست به نيايش گشود و گفت : پروردگارا! اين دخترمن اسـت , عـزيـزتـرين كس در ديده من , پروردگارا! واين هم برادر من ومحبوبترين خلق تو نزد من است , خداوندا او را ولى وفرمانبر خود گردان واهل او را بروى مبارك گردان ....

قال على (ع ):... فاخذت بيد فاطمة و انطلقت بها حتى جلست فى جانب الصفة وجلست فى جانبها و هـى مـطرقة الى الارض حياء منى و انا مطرق الى الارض حياءمنها, ثم جاء رسول اللّه (ص ) فقال : من ههنا؟

فقلنا: ادخل يا رسول اللّه مرحبا بك زائراو داخلا فدخل فاجلس فاطمة من جانبه ثم قال : يا فاطمة ايتينى بماء, فقامت الى قعب فى البيت فملا ته ماء ثم اتته به فاخذ جرعة فتمضمض بها ثم مـجـها فى القعب ثم صب منها على راسها ثم قال اقبلى , فلما اقبلت نضح منه بين ثدييها, ثم قال : ادبرى , فادبرت فنضح منه بين كتفيها ثم قال : اللهم هذه ابنتى و احب الخلق الى , اللهم و هذا اخى و احب الخلق الى , اللهم اجعله لك وليا و بك حفيا و بارك له فى اهله .... (7)

پی نوشت

1- بحار, ج 43, ص 95.
2- بحار, ج 43, ص 95.
3- بحار, ج 43, ص 95.
4- در مصدر چنين است ولى ظاهرا صحيح آن فاستحييت باشد.
5- بحار, ج 43, ص 96.
6- بحار, ج 43, ص 96.
7- بحار, ج 43, ص 6

نخستين ديدار

نخستين ديدار

پـس از آن سـه روز گـذشـت و رسول خدا(ص ) به ديدن ما نيامد. چون بامداد روزچهارم برآمد, حـضرت تشريف آورد. ورود رسول خدا(ص ) مصادف شد با حضوراسماء بنت عميس در منزل ما.

حضرت به اسماء فرمود: تو اينجا چه مى كنى ؟

بااينكه در خانه مرد هست چرا اينجا توقف كرده اى ؟

اسـمـاء گـفت : پدر و مادرم فدايت ,دختر در شب زفاف به حضور زنى كه بر حاجات او رسيدگى كند, نيازمند است .توقف من در اينجا از آن رو بوده است كه اگر فاطمه (س ) را حاجتى دست داد او رايارى رسانم .

حضرت به او فرمود: خدا در دنيا وآخرت حاجات تو را بر آورده سازد.

... آن روز روز سردى بود. من وفاطمه در بستر بوديم وچون گفتگوى حضرت را بااسماء (كه قهرا بـيـرون از اتاق بود) شنيديم , خواستيم تا برخيزيم وبستر خود را جمع كنيم كه صداى آن حضرت بـلـنـد شـد وفـرمود: شما را به پاس حقى كه بر عهده تان دارم ,سوگند مى دهم كه از جاى خود برنخيزيد تا من نيز به شما بپيوندم .

مـا اطـاعـت كـرديـم و به حال خود بازگشتيم و پيامبر خدا(ص ) داخل شد و بالاى سرمانشست وپاهاى سرد خود را در ميان عبا كرد. پاى راستش را من به آغوش گرفتم وپاى ديگر را فاطمه به سينه چسباند... پس از گذشت لحظاتى كه بدن مبارك او گرم شدفرمود: عـلى ! كوزه آبى بياور. چون آوردم ... آياتى چند از قرآن بر آن خواند وسپس فرمود:على ! اندكى از اين آب بنوش و مقدارى هم باقى بگذار. پس از آشاميدن , حضرت باقى مانده آب را گرفت و بر سر و سينه من پاشيد وگفت : خدا همه رجس وپليدى رااز تو دور گرداند وتو را از هر گناه و پستى پاك سازد.

سپس آبى تازه طلبيد ... وآياتى از كتاب خدا بر آن خواند و به دست دخترش داد وفرمود: قدرى از آن بـياشام واندكى باقى بگذار. آنگاه باقى مانده آب را بر سر وسينه او پاشيد ودر حق وى نيز همان دعا را كرد.

قال على (ع ): و مكث رسول اللّه (ص ) بعد ذلك ثلاثا لا يدخل علينا, فلما كان فى صبيحة اليوم الرابع جاءنا ليدخل علينا فصادف فى حجرتنا اسماء بنت عميس الخثعمية .

فقال لها: ما يقفك هاهنا و فى الحجرة رجل ؟

فـقـالـت : فداك ابى و امى ان الفتاة اذا زفت الى زوجها تحتاج الى امراءة تتعاهدها وتقوم بحوائجها فاقمت ههنا لاقضى حوائج فاطمة (س ) قال : يا اسماء! قضى اللّه لك حوائج الدنيا و الاخرة .

... وكـانـت غـداة قرة و كنت انا و فاطمة تحت العباء فلما سمعنا كلام رسول اللّه (ص )لاسماء ذهبنا لنقوم , فقال : بحقى عليكما لا تفترقا حتى ادخل عليكما.

فـرجـعـنـا الـى حالنا و دخل و جلس عند رؤوسنا و ادخل رجليه فيما بيننا و اخذت رجله اليمنى فـضممتها الى صدرى و اخذت فاطمة رجله اليسرى فضمتها الى صدرها وجعلنا ندفئ رجليه من القر حتى اذا دفئتا قال : يا على ائتنى بكوز من ماء فاتيته فتفل فيه ثلاثا و قرا فيه آيات من كتاب اللّه تـعـالى ثم قال : يا على ! اشربه و اترك فيه قليلا ففعلت ذلك فرش باقى الماء على راسى و صدرى و قـال : اذهـب اللّه عـنـك الرجس يا ابا الحسن و طهرك تطهيرا و قال : ائتنى بماء جديد, فاتيته به فـفـعـل كما فعل و سلمه الى ابنته و قال لها: اشربى و اتركى منه قليلا, ففعلت , فرشه على راسها و صدرها و قال : اذهب اللّه عنك الرجس و طهرك تطهيرا. (1)

سفارش

در ايـنـجـا حـضرت از من خواست كه وى را با دخترش تنها بگذارم . من بيرون رفتم وآن دو با هم خلوت كردند.

رسول خدا(ص ) ضمن احوالپرسى از دخترش , نظرش را راجع به شوهرش جوياشد.

فـاطـمـه (س ) در پاسخ گفت : البته كه او بهترين شوى است . اما زنانى از قريش به ديدنم آمدند و حرفهايى زدند. به من گفتند: چرا رسول خدا(ص ) تو را به مردى كه از مال دنيا بى بهره است تزويج نمود؟

حضرت فرمود: دخترم ! چنين نيست , نه پدرت ونه شوهرت هيچيك فقير نيستند,گنجينه هاى طلا ونقره زمين بر من عرضه شد ومن نخواستم .

دخـترم ! اگر آنچه را كه پدرت مى دانست تو نيز از آن آگاه بودى , دنيا وزينتهاى آن درچشمانت زشت مى نمود.

به خدا قسم در خير خواهى براى تو كوتاهى نكردم . تو را به همسرى كسى دادم كه اسلامش از همه پيشتر وعلمش از همه بيشتر وحلمش از همگان بزرگتر است .

دخـترم ! خداى متعال از جميع اهل زمين , دو كس را برگزيده است كه يكى پدر تووديگرى شوى تو است .

دخترم ! شوهر تو نيكو شوهرى است مبادا بر او عصيان كنى .

سپس رسول خدا(ص ) مرا صدا زد وبه داخل فرا خواند. آنگاه فرمود: عـلـى ! بـا هـمسرت مهربان باش , بر او سخت نگير وبا وى مدارا كن , چه اينكه فاطمه پاره تن من اسـت . آنچه او را برنجاند, مرا نيز برنجاند, وهر چه كه او را شاد كند مرا نيزشادمان سازد. شما را به خدا مى سپارم و او را به پشتيبانى شما مى خوانم .

بـه خـدا قسم تا فاطمه زنده بود, هرگز او را به خشم نياوردم وهرگز چيزى كه بر خلاف ميل او بود مرتكب نشدم . فاطمه نيز چنين بود, هرگز مرا به خشم نياورد واز فرمانم رخ نتافت , چون به او مى نگريستم دلم آرام مى گرفت و زنگار حزن واندوه از سينه ام زدوده مى گشت ....

قـال عـلـى (ع ):... وامـرنـى بـالخروج من البيت و خلا بابنته و قال : كيف انت يا بنية ؟

و كيف رايت زوجك ؟

قالت له : يا ابة , خير زوج الا انه دخل على نساء من قريش و قلن لى :زوجك رسول اللّه (ص ) من فقير لا مال له ! فقال لها: يا بنية ! ما ابوك بفقير و لا بعلك بفقير و لقد عرضت على خزائن الارض من الذهب والفضة فاخترت مـا عـنـد ربـى عزو جل يا بنية ! لو تعلمين ما علم ابوك لسمجت الدنيا فى عينيك و اللّه يا بنية ! ما آلوتك نصحا ان زوجتك اقدمهم اسلاما و اكثرهم علما واعظمهم حلما, يا بنية ! ان اللّه عزوجل اطلع الـى الارض اطـلاعة فاختار من اهلها رجلين فجعل احدهما اباك و الاخر بعلك , يا بنية ! نعم الزوج زوجك لا تعصى له امرا.

ثـم صـاح بـى رسول اللّه (ص ) يا على ! فقلت : لبيك يا رسول اللّه ! قال : ادخل بيتك والطف بزوجتك وارفـق بـها فان فاطمة بضعة منى , يؤلمنى ما يؤلمها و يسرنى ما يسرها,استودعكما اللّه و استخلفه عليكما.

فـو اللّه مـا اغضبتها و لا اكرهتها على امر حتى قبضها اللّه عزوجل و لا اغضبتنى و لاعصت لى امرا و لقد كنت انظر اليها فتنكشف عنى الهموم و الاحزان .... (2)

پی نوشت

1- بحار ج 43, ص 132.
2- كشف الغمه , ج 1, ص 372, بحار, ج 43, ص 133.

منبع : سایت شهید آوینی

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:39 |

آوار آفتاب - كو قطره وهم

نام شعر : كو قطره وهم

سر برداشتم
:
زنبوري در خيالم پر زد

يا جنبش ابري خوابم را شكافت ؟

در بيداري سهمناك

آهنگي دريا-نوسان شنيدم، به شكوه لب بستگي يك ريگ

و از كنار زمان برخاستم
.
هنگام بزرگ

بر لبانم خاموشي نشانده بود
.
در خورشيد چمن ها خزنده اي ديده گشود
:
چشمانش بيكراني بركه را نوشيد
.
بازي ، سايه پروازش را به زمين كشيد

و كبوتري در بارش آفتاب به رويا بود
.
پهنه چشمانم جولانگاه تو باد، چشم انداز بزرگ
!
در اين جوش شگفت انگيز، كو قطره وهم؟

بال ها ، سايه پرواز را گم كرده اند
.
گلبرگ ، سنگيني زنبور را انتظار مي كشد
.
به طراوت خاك دست مي كشم،

نمناكي چندشي بر انگشتانم نمي نشيند
.
به آب روان نزديك مي شوم،

نا پيدايي دو كرانه را زمزمه مي كند
.
رمزها چون انار ترك خورده نيمه شكفته اند
.
جوانه شور مرا درياب، نورسته زود آشنا
!
درود ، اي لحظه شفاف! در بيكران تو زنبوري پر مي زند
.

 

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:37 |

آوار آفتاب - فراتر

 نام شعر : فراتر

مي تازي ، همزاد عصيان !
به شكار ستاره ها رهسپاري ،
دستانت از درخشش تير و كمان سرشار.
اينجا كه من هستم
آسمان ، خوشه كهكشان مي آويزد،
كو چشمي آرزومند؟

با ترس و شيفتگي ، در بركه فيروزه گون، گل هاي سپيد مي كني
و هر آن، به مار سياهي مي نگري، گلچين بي تاب!
و اينجا - افسانه نمي گويم-
نيش مار ، نوشابه گل ارمغان آورد.

بيداري ات را جادو مي زند،
سيب باغ ترا پنجه ديوي مي ربايد.
و -قصه نمي پردازم-
در باغستان من ، شاخه بارور خم مي شود،
بي نيازي دست ها پاسخ مي دهد.
در بيشه تو، آهو سر مي كشد ، به صدايي مي رمد.
در جنگل من ، از درندگي نام و نشان نيست .
در سايه - آفتاب ديارت قصه "خير و شر" مي شنوي.
من شكفتن را مي شنوم.
و جويبار از آن سوي زمان مي گذرد.

تو در راهيي.
من رسيده ام.

اندوهي در چشمانت نشست، رهرو نازك دل!
ميان ما راه درازي نيست: لرزش يك برگ  

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:37 |

آوار آفتاب - دياري ديگر

نام شعر : دياري ديگر

                                ميان لحظه و خاك ، ساقه گرانبار هراسي نيست

ميان لحظه و خاك ، ساقه گرانبار هراسي نيست.
همراه! ما به ابديت گل ها پيوسته ايم
.
تابش چشمانت را به ريگ و ستاره سپار
:
تراوش رمزي در شيار تماشا نيست
.
نه در اين خاك رس نشانه ترس

و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت
.
در صداي پرنده فروشو
.
اضطراب بال و پري سيماي ترا سايه نمي كند
.
در پرواز عقاب

تصوير ورطه نمي افتد
.
سياهي خاري ميان چشم و تماشا نمي گذرد
.
و فراتر
:
ميان خوشه و خورشيد

نهيب داس از هم دريد
.
ميان لبخند و لب

خنجر زمان در هم شكست
.

                                       خنجر زمان در هم شكست

 

avaar-e-aaftaab (downpour of sunshine)
Poem name : ANOTHER REALM

Between moment and earth the heavy stem is not afraid

Between moment and earth the heavy stem is not afraid
Companion! We have joined the eternity of flowers
Let your eyes shine by sands and moving stars
No mystery leaks from the crevice of looking
Neither there is a trace of fear in this lime
Nor the image of surprise over the azure dome
Immerse into the song of bird
The anxiety of flapping wing casts no shadow on your face
No picture evolves
In the eagle’s flight
The blackness of thorn can’t blur the eye and looking
And beyond
Amid the cluster and the sun
The roar of sickle tore apart
Amid the smile and the lip
The dagger o time broke

The dagger o time broke   

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:35 |

آوار آفتاب - دروگران پگاه

نام شعر : دروگران پگاه

پنجره را به پهناي جهان مي گشايم

پنجره را به پهناي جهان مي گشايم:
جاده تهي است. درخت گرانبار شب است
.
ساقه نمي لرزد، آب از رفتن خسته است : تو نيستي ، نوسان نيست
.
تو نيستي، و تپيدن گردابي است
.
تو نيستي ، و غريو رودها گويا نيست، و دره ها ناخواناست
.
مي آيي: شب از چهره ها برمي خيزد، راز از هستي مي پرد
.
مي روي: چمن تاريك مي شود، جوشش چشمه مي شكند
.
چشمانت را مي بندي : ابهام به علف مي پيچد
.
سيماي تو مي وزد، و آب بيدار مي شود
.
مي گذري ، و آيينه نفس مي كشد
.
جاده تهي است. تو باز نخواهي گشت ، و چشمم به راه تو نيست
.
پگاه ، دروگران از جاده روبرو سر مي رسند: رسيدگي خوشه هايم را به رويا ديده اند
.

پگاه ، دروگران از جاده روبرو سر مي رسند: رسيدگي خوشه هايم را به رويا ديده اند

 

avaar-e-aaftaab (downpour of sunshine)
Poem name : THE REAPERS OF DAWN

I open the window to the expanse of the world the road is empty, the tree is pregnant with night you aren’t there and there is no oscillation, the stem is shaking, the brook is tired from flowing.

I open the window to the expanse of the world the road is empty, the tree is pregnant with night you aren’t there and there is no oscillation, the stem is shaking, the brook is tired from flowing.
When you aren’t the heartbeats like the whirlpool
When you aren’t the roaring of rivers are not perceptible and valleys cannot be read
When you come and night moves away from faces, mystery flies away from existence
The moment you go the lawn grows dark, the spring ceases to gush
Vagueness spreads over the glass, when you shut
Your eyes
When your image trembles, the water awakes
When you pass the mirror breaths
The road is empty, you won’t return and I don’t expect your return
The reapers will arrive from the opposite road at dawn, they have observed the ripeness of my clusters in their dream

The reapers will arrive from the opposite road at dawn, they have observed the ripeness of my clusters in their dream

 

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:31 |

آوار آفتاب - اي همه سيماها

نام شعر : اي همه سيماها

در سراي ما زمزمه اي ، در كوچه ما آوازي نيست
.
شب، گلدان پنجره ما را ربوده است
.
پرده ما ، در وحشت نوسان خشكيده است
.
اينجا، اي همه لب ها ! لبخندي ابهام جهان را پهنا مي دهد
.
پرتو فانوس ما ، در نيمه راه ، ميان ما و شب هستي مرده است
.
ستون هاي مهتابي ما را ، پيچك انديشه فرو بلعيده است
.
اينجا نقش گليمي ، و آنجا نرده اي ، ما را از آستانه ما بدر برده است
.
اي همه هشياران ! بر چه باغي در نگشوديم ، كه عطر فريبي به تالار نهفته ما نريخت ؟

اي همه كودكي ها ! بر چه سبزه اي ندويويم، كه شبنم اندوهي بر ما نفشاند ؟

غبار آلوده راهي از فسانه به خورشيديم
.
اي همه خستگان ! در كجا شهپر ما ، از سبكبالي پروانه نشان خواهد گرفت ؟

ستاره زهر از چاه افق بر آمد
.
كنار نرده مهتابي ما ، كودكي بر پرتگاه وزش ها مي گريد
.
در چه دياري آيا ، اشك ما در مرز ديگر مهتابي خواهد چكيد؟

اي همه سيماها ! در خورشيدي ديگر، خورشيدي ديگر
.

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:29 |

آوار آفتاب - برتر از پرواز

نام شعر : برتر از پرواز

دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است
.
اما ، بال از جنبش رسته است
.
وسوسه چمن ها بيهوده است
.
ميان پرنده و پرواز ، فراموشي بال و پر است
.
در چشم پرنده قطره بينايي است
:
ساقه به بالا مي رود . ميوه فرو مي افتد.دگرگوني غمناك است
.
نور ، آلودگي است. نوسان ، آلودگي است. رفتن ، آلودگي
.
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است
.
چشمانش پرتوي ميوه ها را مي راند
.
سرودش بر زير وبم شاخه ها پيشي گرفته است
.
سرشاري اش قفس را مي لرزاند
.
نسيم ، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است
.

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:28 |

آوار آفتاب - در سفر آن سوها

نام شعر : در سفر آن سوها

ايوان تهي است ، و باغ از ياد مسافر سرشار
.
در دره آفتاب ، سر برگرفته اي
:
كنار بالش تو ، بيد سايه فكن از پا در آمده است
.
دوري، تو از آن سوي شقايق دوري
.
در خيرگي بوته ها ، كو سايه لبخندي كه گذر كند ؟

از شكاف انديشه ، كو نسيمي كه درون آيد ؟

سنگريزه رود ، برگونه تو مي لغزد
.
شبنم جنگل دور، سيماي ترا مي ربايد
.
ترا از تو ربوده اند، و اين تنهايي ژرف است
.
مي گريي، و در بيراهه زمزمه اي سرگردان مي شوي
.

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:27 |

آوار آفتاب - بيراهه اي در آفتاب

نام شعر : بيراهه اي در آفتاب

اي كرانه ما ! خنده گلي در خواب ، دست پارو زن ما را بسته است
.
در پي صبحي بي خورشيديم، با هجوم گل ها چكنيم ؟

جوياي شبانه نابيم، با شبيخون روزن ها چكنيم؟

آن سوي باغ ، دست ما به ميوه بالا نرسيد
.
وزيديم، و دريچه به آيينه گشود
.
به درون شديم، و شبستان ما را نشناخت
.
به خاك افتاديم ، و چهره "ما" نقش "او" به زمين نهاد
.
تاريكي محراب ، آكنده ماست
.
سقف از ما لبريز، ديوار از ما، ايوان از ما
.
از لبخند ، تا سردي سنگ : خاموشي غم
.
از كودكي ما ، تا اين نسيم : شكوفه - باران فريب
.
برگرديم ، كه ميان ما و گلبرگ ، گرداب شكفتن است
.
موج برون به صخره ما نمي رسد
.
ما جدا افتاده ايم ، و ستاره همدردي از شب هستي سر مي زند
.
ما مي رويم ، و آيا در پي ما ، يادي از درها خواهد گذشت ؟

ما مي گذريم ، و آيا غمي بر جاي ما ، در سايه ها خواهد نشست؟

برويم از سايه ني ، شايدجايي ، ساقه آخرين ، گل برتر را در سبد ما افكند
.

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:26 |

آوار آفتاب - خوابي در هياهو

نام شعر : خوابي در هياهو

آبي بلند را مي انديشم ، و هياهوي سبز پايين را
.
ترسان از سايه خويش ، به ني زار آمده ام
.
تهي بالا را مي ترساند ، و خنجر برگ ها به روان فرو مي رود
.
دشمني كو ، تا مرا از من بركند ؟

نفرين به زيست : تپش كور
!
دچار بودن گشتم ، و شبيخوني بود. نفرين
!
هستي مرا برچين ، اي ندانم چه خدايي موهوم
!
نيزه من ، مرمر بس تن را شكافت

و چه سود ، كه اين غم را نتواند سينه دريد
.
نفرين به زيست : دلهره شيرين
!
نيزه ام - يار بيراهه هاي خطر - را تن مي شكنم
.
صداي شكست ، در تهي حادثه مي پيچد . ني ها بهم مي سايد
.
ترنم سبز مي شكافد
:
نگاه زني ، چون خوابي گوارا، به چشمانم مي نشيند
.
ترس بي سلاح مرا از پا مي فكند
.
من - نيزه دار كهن - آتش مي شوم
.
او - دشمن زيبا- شبنم نوازش مي افشاند
.
دستم را مي گيرد

و ما - دو مردم روزگاران كهن- مي گذريم
.
به ني ها تن مي ساييم، و به لالايي سبزشان ، گهواره روان را نوسان مي دهيم
.
آبي بلند ، خلوت ما را مي آرايد
.

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:26 |

آوار آفتاب - تارا

نام شعر : تارا

از تارم فرود آمدم ، كنار بركه رسيدم
.
ستاره اي در خواب طلايي ماهيان افتاد.رشته عطري گسست. آب از سايه افسوسي پر شد
.
موجي غم را به لرزش ني ها داد
.
غم را از لرزش ني ها چيدم، به تارم بر آمدم، به آيينه رسيدم
.
غم از دستم در آيينه رها شد: خواب آيينه شكست
.
از تارم فرود آمدم ، ميان بركه و آيينه ، گويا گريستم
.

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:25 |

آوار آفتاب - آن برتر

نام شعر : آن برتر

به كنار تپه شب رسيد
.
با طنين روشن پايش آيينه فضا شكست
.
دستم را در تاريكي اندوهي بالا بردم

و كهكشان تهي تنهايي را نشان دادم،

شهاب نگاهش مرده بود
.
غبار كاروان ها را نشان دادم

و تابش بيراهه ها

و بيكران ريگستان سكوت را،

و او

پيكره اش خاموشي بود
.
لالايي اندوهي بر ما وزيد
.
تراوش سياه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت
.
و ناگاه

از آتش لب هايش جرقه لبخندي پريد
.
در ته چشمانش ، تپه شب فرو ريخت
.
و من،

در شكوه تماشا، فراموشي صدا بودم
.

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:23 |

آوار آفتاب - شب تنهايي خوب

نام شعر : شب تنهايي خوب

گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند
.
شب سليس است، و يكدست ، و باز
.
شمعداني ها

و صدادارترين شاخه فصل ، ماه را مي شنوند
.

پلكان جلو ساختمان ،

در فانوس به دست

و در اسراف نسيم ،


گوش كن ، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا
.
چشم تو زينت تاريكي نيست
.
پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا
.
و بيا تا جايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روي كلوخي بنشيند با تو

و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند
.

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت
:
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است
.

 

 

متن فرانسوی

hajm-e-sabz (l'espace vert)
NUIT DE LA BONNE SOLITUDE

Écoute, c'est l'oiseau le plus lointain du monde qui chante,
La nuit est unifiée, fluide, épandue.
Les geraniums,
De meme que la branche la plus sonore de la saison,
Entendent les frissons de la lune.

L'escalier gît devant la maison,
La porte tenant à la main une lanterne,
Et dans la fraîche générosite de la brise,
Écoute, le sentier appelle au loin tes pas.
Tes yeux ne sont guère la parure des ténèbres.
Secoue donc tes paupières, enfile tes souliers et viens.
Viens à l'endroit où le duvet de la lune éveillera tes doigts,
Où le temps s'assiéra sur une motte de terre, auprès de toi
Où les psaumes de la nuit poreuse absorberont ton corps
Comme un chant sacré.

Là se trouve aussi un sage qui te dira:
La fin ultime de la vie est de découvrir ce regard
Encore tout mouillé du débordement de l'amour.

 

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:22 |

ما هیچ ما نگاه - از آبها به بعد

نام شعر : از آبها به بعد

روزي كه

دانش لب آب زندگي مي كرد،

انسان

در تنبلي لطيف يك مرتع

با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود
.
در سمت پرنده فكر مي كرد
.
با نبض درخت ، نبض او مي زد
.
مغلوب شرايط شقايق بود
.
مفهوم درشت شط

در قعر كلام او تلاطم داشت
.
انسان

در متن عناصر

مي خوابيد
.
نزديك طلوع ترس، بيدار

مي شد
.

اما گاهي

آواز غريب رشد

در مفصل ترد لذت

مي پيچيد
.
زانوي عروج

خاكي مي شد
.
آن وقت

انگشت تكامل

در هندسه دقيق اندوه

تنها مي ماند
.

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:21 |

حجم سبز – تپش سایه دوست

 

نام شعر : تپش سايه دوست

تا سواد قريه راهي بود
.
چشم هاي ما پر از تفسير ماه زنده بومي ،

شب درون آستين هامان
.

مي گذشتيم از ميان آبكندي خشك
.
از كلام سبزه زاران گوش ها سرشار،

كوله بار از انعكاس شهر هاي دور
.
منطق زبر زمين در زير پا جاري
.

زير دندان هاي ما طعم فراغت جابجا ميشد
.
پاي پوش ما كه از جنس نبوت بود ما را با نسيمي از زمين مي كند
.
چو بدست ما به دوش خود بهار جاودان مي برد
.
هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر
.
هر تكان دست ما با جنبش يك بال مجذوب سحر مي خواند
.
جيب هاي ما صداي جيك جيك صبح هاي كودكي مي داد
.
ما گروه عاشقان بوديم و راه ما

از كنار قريه هاي آشنا با فقر

تا صفاي بيكران مي رفت
.

بر فراز آبگيري خود بخود سرها خم شد
:
روي صورت هاي ما تبخير مي شد شب

و صداي دوست مي آمد به گوش دوست
.

 

 

hajm-e-sabz (l'espace vert)
PALPITATION DU REFLET DE L'AMI

Longue était la route jusqu'à cette forme vague qui annonçait le village,
Nos yeux tout emplis de ce que voyait la lune indigène,
La nuit se glissait dans nos manches.

Nous traversions un ravin dessèchè
Les oreilles pleines des vertes parrations des prairies,
Nos sacs débordant des échos persistants des villes lointaines.
La rugueuse logique de la terre s'écoulait sous nos pas.
Et nos bouches goûtaient aux loisirs renouvelés de l'instant.
Nos sandales aussi légères que l'aile de la prophétie,
Nous arrachaient de la terre au moindre souffle du vent,
Et notre bâton portait la frondaison de l'éternel printemps.
Un ciel se découvrait en chaque méandre de nos pensées.
Au mouvement de l'aile éprise de l'aurore répondait le battement de nos mains.
Nos poches étaient pleines des pépiements des matinées de l'enfance.
Nous étions les compagnons de l'amour
Et notre chemin, côtoyant les villages familiers du dépouillement,
Allait s'évanouissant jusqu'à l'infini de la pureté.
Arrivés au bord d'un étang, tous nos regards s'y penchèrent:
La nuit s'évaporait sur nos faces
Et à l'oreille de l'ami répondait la voix de l'Ami.    

حجم سبز تپش سایه دوست

 

نام شعر : تپش سايه دوست

تا سواد قريه راهي بود
.
چشم هاي ما پر از تفسير ماه زنده بومي ،

شب درون آستين هامان
.

مي گذشتيم از ميان آبكندي خشك
.
از كلام سبزه زاران گوش ها سرشار،

كوله بار از انعكاس شهر هاي دور
.
منطق زبر زمين در زير پا جاري
.

زير دندان هاي ما طعم فراغت جابجا ميشد
.
پاي پوش ما كه از جنس نبوت بود ما را با نسيمي از زمين مي كند
.
چو بدست ما به دوش خود بهار جاودان مي برد
.
هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر
.
هر تكان دست ما با جنبش يك بال مجذوب سحر مي خواند
.
جيب هاي ما صداي جيك جيك صبح هاي كودكي مي داد
.
ما گروه عاشقان بوديم و راه ما

از كنار قريه هاي آشنا با فقر

تا صفاي بيكران مي رفت
.

بر فراز آبگيري خود بخود سرها خم شد
:
روي صورت هاي ما تبخير مي شد شب

و صداي دوست مي آمد به گوش دوست
.

 

 

hajm-e-sabz (l'espace vert)
PALPITATION DU REFLET DE L'AMI

Longue était la route jusqu'à cette forme vague qui annonçait le village,
Nos yeux tout emplis de ce que voyait la lune indigène,
La nuit se glissait dans nos manches.

Nous traversions un ravin dessèchè
Les oreilles pleines des vertes parrations des prairies,
Nos sacs débordant des échos persistants des villes lointaines.
La rugueuse logique de la terre s'écoulait sous nos pas.
Et nos bouches goûtaient aux loisirs renouvelés de l'instant.
Nos sandales aussi légères que l'aile de la prophétie,
Nous arrachaient de la terre au moindre souffle du vent,
Et notre bâton portait la frondaison de l'éternel printemps.
Un ciel se découvrait en chaque méandre de nos pensées.
Au mouvement de l'aile éprise de l'aurore répondait le battement de nos mains.
Nos poches étaient pleines des pépiements des matinées de l'enfance.
Nous étions les compagnons de l'amour
Et notre chemin, côtoyant les villages familiers du dépouillement,
Allait s'évanouissant jusqu'à l'infini de la pureté.
Arrivés au bord d'un étang, tous nos regards s'y penchèrent:
La nuit s'évaporait sur nos faces
Et à l'oreille de l'ami répondait la voix de l'Ami.    

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:57 |

آوار آفتاب - موج نوازشي ، اي گرداب

نام شعر : موج نوازشي ، اي گرداب

كوهساران مرا پر كن ، اي طنين فراموشي!

كوهساران مرا پر كن، اي طنين فراموشي!
نفرين به زيبايي- آب تاريك خروشان - كه هست مرا

فرو پيچد و برد
!
تو ناگهان زيبا هستي. اندامت گردابي است
.
موج تو اقليم مرا گرفت
.
ترا يافتم، آسمان ها را پي بردم
.
ترا يافتم، درها را گشودم، شاخه را خواندم
.
افتاده باد آن برگ، كه به آهنگ وزش هايت نلرزد
!
مژگان تو لرزيد: رويا در هم شد
.
تپيدي: شيره گل بگردش آمد
.
بيدار شدي: جهان سر برداشت، جوي از جا جهيد
.
براه افتادي: سيم جاده غرق نوا شد
.
در كف تست رشته دگرگوني
.
از بيم زيبايي مي گريزم، و چه بيهوده: فضا را گرفته اي
.
يادت جهان را پر غم مي كند، و فراموشي كيمياست
.
در غم گداختم، اي بزرگ، اي تابان
!
سر برزن، شب زيست را در هم ريز، ستاره ديگر خاك
!
جلوه اي، اي برون از ديد
!
از بيكران تو مي ترسم ، اي دوست! موج نوازشي
.

از بيكران تو مي ترسم ، اي دوست! موج نوازشي.

 

 

avaar-e-aaftaab (downpour of sunshine)
Poem name : YOU ARE A WAVE OF CARESS, O WHIRLPOOL!

Mountains fill me up, O echo of oblivion!

Mountains fill me up, O echo of oblivion!
Cursed be to the beauty – dark roaring waters – Shroud’ me and takes me for you are a sudden beauty for my existence, your body a whirlpool your wave has conquered my province
I have found you, I have understood the skies
I have found you, I have opened the doors, read branches
That leaf’s wind has fallen not to tremble from the blowing of your gale!
Your eyelids trembled, your dream was upset
You throbbed and the flower juice started to flow
You make, the world lifted her head, a stream jumped
You moved, the roadside wires were filled with song
The string of transformation is within your power
I escape afraid of beauty and how futile for you have conquered the space
Your remembrance fills the world with sorrow, and oblivion is magic
I burnt from grief, O Greatness O Illuminating One!
Life your head upset the night of life, O another star of earth!
You are a beauty, beyond vision’s scope!
I fear your boundless horizon, O friend! You are a wave of caress

I fear your boundless horizon, O friend! You are a wave of caress

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:39 |

آوار آفتاب - نیایش

نام شعر : نيايش

نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم

نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم.
افسانه را چيديم ، و پلاسيده فكنديم
.
كنار شنزار ، آفتابي سايه وار ، ما را نواخت. درنگي كرديم
.
بر لب رود پهناور رمز روياها را سر بريديم
.
ابري رسيد ، و ما ديده فرو بستيم
.
ظلمت شكافت ، زهره را ديديم ، و به ستيغ بر آمديم
.
آذرخشي فرود آمد ، و ما را در ستايش فرو ديد
.
لرزان ، گريستيم. خندان ، گريستيم
.
رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم
.
سياهي رفت ، سر به آبي آسمان ستوديم ، در خور آسمانها شديم
.
سايه را به دره رها كرديم. لبخند را به فراخناي تهي فشانديم
.
سكوت ما به هم پيوست ، و ما "ما" شديم
.
تنهايي ما در دشت طلا دامن كشيد
.
آفتاب از چهره ما ترسيد
.
دريافتيم ، و خنده زديم
.
نهفتيم و سوختيم
.
هر چه بهم تر ، تنها تر
.،
از ستيغ جدا شديم
:
من به خاك آمدم،و بنده شدم
.
تو بالا رفتي، و خدا شدي
.

تو بالا رفتي، و خدا شدي

 

vaar-e-aaftaab (downpour of sunshine)
Poem name : PRAYER

We crossed the light, recorded the golden field

We crossed the light, recorded the golden field
We reaped fables and threw down faded
Beside the sandy duns a sun caressed us like shadow, we hesitated
We beheaded dreams beside a vast mysterious riverbank
A cloud arrived and we shut our eyes
Darkness broke, we saw Venus and climbed the mountain ridge
A lightening fell and observed us praying
Trembling we wept, laughing we cried
The cloud throw down a shower and we were harmonious
Blackness vanished, we rubbed our heads in the sky, and sank our heads in the “Khoor” of skies
We abandoned the shadow in valleys, cast our smile at the vast void.
Our silence joined each other, and we two become one
Our solitude stretched up to the golden field
The sun was frightened of our faces
We understood and laughed
We hid and burnt
The more closer and lonelier
We separated ourselves from the mountain ridge
I descended to earth and become God’s subject
You ascended and became a god

You ascended and became a god

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:37 |

آوار آفتاب - بی تار و پود

نام شعر : بي تار و پود

در بيداري لحظه‌ها

در بيداري لحظه‌ها
پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد
.
مرغي روشن فرود آمد

و لبخند گيج مرا برچيد و پريد
.
ابري پيدا شد

و بخار سرشكم را در شتاب شفافش نوشيد
.
نسيمي برهنه و بي پايان سركرد

و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت
.
درختي تابان

پيكرم را در ريشه سياهش بلعيد
.
طوفاني سررسيد

و جاپايم را ربود
.

نگاهي به روي نهر خروشان خم شد
:
تصويري شكست
.
خيالي از هم گسيخت
.

خيالي از هم گسيخت

 

 

avaar-e-aaftaab (downpour of sunshine)
Poem name : WITHOUT WARF AND WOOF

In the moments of awakening

In the moments of awakening
My body slid beside a roaring river
A bright bird descended
And picked up my bewildered smile and flew away
A cloud appeared
And drank the moisture of my tears in its transparent haste
A naked and boundless breeze started to blow
That disturbed the lines of my face and passed
An illuminating tree
Devoured by body my its black root
A storm arrived
And robbed my footprints

I cast my look at the roaring river
An image broke
A dream was disturbed

A dream was disturbed

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:36 |

آوار آفتاب - محراب

نام شعر : محراب

تهي بود و نسيمي
.
سياهي بود و ستاره اي

هستي بود و زمزمه اي
.
لب بود و نيايشي
.
"
من" بود و "تو"يي
:
نماز و محرابي
.

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:36 |

ماهیچ ما نگاه – نزديك دورها

نام شعر : نزديك دورها

زن دم درگاه بود
با بدني از هميشه.
رفتم نزديك:
چشم ، مفصل شد.
حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق.
سايه بدل شد به آفتاب.

رفتم قدري در آفتاب بگردم.
دور شدم در اشاره هاي خوشايند:
رفتم تا وعده گاه كودكي و شن ،
تا وسط اشتباه هاي مفرح،
تا همه چيزهاي محض.
رفتم نزديك آب هاي مصور،
پاي درخت شكوفه دار گلابي
با تنه اي از حضور.
نبض مي آميخت با حقايق مرطوب.
حيرت من با درخت قاتي مي شد.
ديدم در چند متري ملكوتم.
ديدم قدري گرفته ام.
انسان وقتي دلش گرفت
از پي تدبير مي رود.
من هم رفتم.
رفتم تا ميز،
تا مزه ماست، تا طراوت سبزي .
آنجا نان بود و استكان و تجرع:
حنجره مي سوخت در صراحت ودكا.

باز كه گشتم،
زن دم درگاه بود
با بدني از هميشه ها جراحت.
حنجره جوي آب را
قوطي كنسرو خالي
زخمي مي كرد.

 

منبع : سایت سهراب سپهری

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:36 |

آوار آفتاب - طنين

نام شعر : طنين

به روي شط وحشت برگي لرزانم،

ريشه ات را بياويز
.
من از صداها گذشتم
.
روشني را رها كردم
.
روياي كليد از دستم افتاد
.
كنار راه زمان دراز كشيدم
.

ستاره ها در سردي رگ هايم لرزيدند
.

خاك تپيد
.
هوا موجي زد
.
علف ها ريزش رويا را در چشمانم شنيدند
:
ميان دو دست تمنايم روييدي،

در من تراويدي
.
آهنگ تاريك اندامت را شنيدم
:
"
نه صدايم

و نه روشني
.
طنين تنهايي تو هستم،

طنين تاريكي تو
."
سكوتم را شنيدي
:
"
بسان نسيمي از روي خودم برخواهم خاست،

درها را خواهم گشود،

در شب جاويدان خواهم وزيد
."

چشمانت را گشودي
:
شب در من فرود آمد
.

منبع : سایت سهراب سپهری

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:35 |

شرق اندوه – لب آب

نام شعر : لب آب

ديشب، لب رود، شيطان زمزمه داشت.
شب بود و چراغك بود.
شيطان ، تنها، تك بود.

باد آمده بود، باران زده بود: شب تر ، گل ها پرپر.
بويي نه براه.
ناگاه
آيينه رود، نقش غمي بنمود: شيطان لب آب.
خاك سايه در خواب.
زمزمه اي مي مرد.بادي مي رفت، رازي مي برد.

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:35 |

آوار آفتاب - غبار لبخند

نام شعر : غبار لبخند

مي تراويد آفتاب از بوته ها
.
ديدمش در دشت هاي نم زده

مست اندوه تماشا ، يار باد،

مويش افشان ، گونه اش شبنم زده
.

لاله اي ديديم - لبخندي به دشت
-
پرتويي در آب روشن ريخته
.
او صدا را در شيار باد ريخت
:
"
جلوه اش با بوي خنك آميخته
."

رود، تابان بود و او موج صدا
:
"
خيره شد چشمان ما در رود وهم
."
پرده روشن بود ، او تاريك خواند
:
"
طرح ها در دست دارد دود وهم
."

چشم من بر پيكرش افتاد ، گفت
:
"
آفت پژمردگي نزديك او
."
دشت: درياي تپش، آهنگ ، نور
.
سايه مي زد خنده تاريك او
.

منبع : سایت سهراب سپهری

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:34 |

آوار آفتاب - شاسوسا

نام شعر : شاسوسا

كنار مشتي خاك

در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام
.
نوسان ها خاك شد

و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت
.
شبيه هيچ شده اي
!
چهره ات را به سردي خاك بسپار
.
اوج خودم را گم كرده ام
.
مي ترسم، از لحظه بعد، و از اين پنجره اي كه به روي احساسم گشوده شد
.
برگي روي فراموشي دستم افتاد: برگ اقاقيا
!
بوي ترانه اي گمشده مي دهد، بوي لالايي كه روي چهره مادرم نوسان مي كند
.
از پنجره

غروب را به ديوار كودكي ام تماشا مي كنم
.
بيهوده بود ، بيهوده بود
.
اين ديوار ، روي درهاي باغ سبز فرو ريخت
.
زنجير طلايي بازي ها ، و دريچه روشن قصه ها ، زير اين آوار رفت
.

آن طرف ، سياهي من پيداست
:
روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام، شبيه غمي
.
و نگاهم را در بخار غروب ريخته ام
.
روي اين پله ها غمي ، تنها، نشست
.
در اين دهليزها انتظاري سرگردان بود
.
"
من" ديرين روي اين شبكه هاي سبز سفالي خاموش شد
.
در سايه - آفتاب اين درخت اقاقيا، گرفتن خورشيد را در ترسي شيرين تماشا كرد
.
خورشيد ، در پنجره مي سوزد
.
پنجره لبريز برگ ها شد
.
با برگي لغزيدم
.
پيوند رشته ها با من نيست
.
من هواي خودم را مي نوشم

و در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام
.
انگشتم خاك ها را زير و رو مي كند

و تصوير ها را بهم مي پاشد، مي لغزد، خوابش مي برد
.
تصويري مي كشد، تصويري سبز: شاخه ها ، برگ ها
.
روي باغ هاي روشن پرواز مي كنم
.
چشمانم لبريز علف ها مي شود

و تپش هايم با شاخ و برگ ها مي آميزد
.
مي پرم ، مي پرم
.
روي دشتي دور افتاده

آفتاب ، بال هايم را مي سوزاند ، و من در نفرت بيداري به خاك مي افتم
.
كسي روي خاكستر بال هايم راه مي رود
.
دستي روي پيشاني ام كشيده شد، من سايه شدم
:
"
شاسوسا" تو هستي؟

دير كردي
:
از لالايي كودكي ، تا خيرگي اين آفتاب ، انتظار ترا داشتم
.
در شب سبز شبكه ها صدايت زدم، در سحر رودخانه، در آفتاب مرمرها
.
و در اين عطش تاريكي صدايت مي زنم : "شاسوسا"! اين دشت آفتابي را شب كن

تا من، راه گمشده اي را پيدا كنم، و در جاپاي خودم خاموش شوم
.
"
شاسوسا"، وزش سياه و برهنه
!
خاك زندگي ام را فراگير
.
لب هايش از سكوت بود
.
انگشتش به هيچ سو لغزيد
.
ناگهان ، طرح چهره اش از هم پاشيد ، و غبارش را باد برد
.
رووي علف هاي اشك آلود براه افتاده ام
.
خوابي را ميان اين علف ها گم كرده ام
.
دست هايم پر از بيهودگي جست و جوهاست
.
"
من" ديرين ، تنها، در اين دشت ها پرسه زد
.
هنگامي كه مرد

روياي شبكه ها ، و بوي اقاقيا ميان انگشتانش بود
.
روي غمي راه افتادم
.
به شبي نزديكم، سياهي من پيداست
:
در شب "آن روزها" فانوس گرفته ام
.
درخت اقاقيا در روشني فانوس ايستاده
.
برگ هايش خوابيده اند، شبيه لالايي شده اند
.
مادرم را مي شنوم
.
خورشيد ، با پنجره آميخته
.
زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگ هاست
.
گهواره اي نوسان مي كند
.
پشت اين ديوار، كتيبه اي مي تراشند
.
مي شنوي؟

ميان دو لحظه پوچ ، در آمد و رفتم
.
انگار دري به سردي خاك باز كردم
:
گورستان به زندگي ام تابيد
.
بازي هاي كودكي ام ، روي اين سنگ هاي سياه پلاسيدند
.
سنگ ها را مي شنوم: ابديت غم
.
كنار قبر، انتظار چه بيهوده است
.
"
شاسوسا" روي مرمر سياهي روييده بود
:
"
شاسوسا" ، شبيه
تاريك من!
به آفتاب آلوده ام
.
تاريكم كن، تاريك تاريك، شب اندامت را در من ريز
.
دستم را ببين: راه زندگي ام در تو خاموش مي شود
.
راهي در تهي ، سفري به تاريكي
:
صداي زنگ قافله را مي شنوي؟

با مشتي كابوس هم سفر شده ام
.
راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسيد، و اكنون از مرز تاريكي

مي گذرد
.
قافله از رودي كم ژرفا گذشت
.
سپيده دم روي موج ها ريخت
.
چهره اي در آب نقره گون به مرگ مي خندد
:
"
شاسوسا"! "شاسوسا
"!
در مه تصوير ها، قبر ها نفس مي كشند
.
لبخند "شاسوسا" به خاك مي ريزد

و انگشتش جاي گمشده اي را نشان مي دهد: كتيبه اي
!
سنگ نوسان مي كند
.
گل هاي اقاقيا در لالايي مادرم ميشكفد: ابديت در شاخه هاست
.
كنار مشتي خاك

در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام
.
برگ ها روي احساسم مي لغزند
.

منبع : سایت سهراب سپهری

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:33 |

آوار آفتاب - شب هم آهنگي

 نام شعر : شب هم آهنگي

لب‌ها مي لرزند. شب مي تپد.جنگل نفس مي كشد.

لب‌ها مي لرزند. شب مي تپد.جنگل نفس مي كشد.
پرواي چه داري، مرا در شب بازوانت سفر ده
.
انگشتان شبانه ات را مي فشارم ، و باد شقايق دور دست را پرپر مي كند
.
به سقف جنگل مي نگري: ستارگان در خيسي چشمانت مي دوند
.
بي اشك ، چشمان تو نا تمام است، و نمناكي جنگل نارساست
.
دستانت را مي گشايي ، گره تاريكي مي گشايد
.
لبخند مي زني ، رشته رمز مي لرزد
.
مي نگري ، رسايي چهره ات حيران مي كند
.
بيا با جاده پيوستگي برويم
.
خزندگان در خوابند. دروازه ابديت باز است.آفتابي شويم
.
چشمان را بسپاريم ، كه مهتاب آشنايي فرود آمد
.
لبان را گم كنيم، كه صدا نا بهنگام است
.
در خواب درختان نوشيده شويم ، كه شكوه روييدن در ما مي گذرد
.
باد مي شكند ، شب راكد مي ماند. جنگل از تپش مي افتد
.
جوشش اشك هم آهنگي را مي شنويم ، و شيره گياهان به سوي ابديت مي رود
.

جوشش اشك هم آهنگي را مي شنويم ، و شيره گياهان به سوي ابديت مي رود.

 

avaar-e-aaftaab (downpour of sunshine)
Poem name : NIGHT OF COORDINATION

Lips tremble, night beat, and the jungle breaths

Lips tremble, night beat, and the jungle breaths
Allow me to journey in the night of your arms? Why fear
I press your nocturnal fingers and the wind scattered the and withers the anemone in the distance
You look at the jungle’s roof, stars run in the moisture of your eyes
Your tearless eyes are unfinished and the moisture of the jungle is immature
The knots of darkness open when you stretch out gourd hands
The string of mystery trembles when you smile
Let’s go to the road of union
The reptiles are asleep, the gate of eternity is open, let’s appear.
Let’s bestow our eyes so that the moonshine of acquaintance can fall
Let’s loose our lips for the voice is untimely
Let’s be drunk with the sleep of trees for the glory of growth is flowing in us
The wind breaks, stagnates the night, the jungles ceases to breath
We hear the gushing of tears of coordination and the juice of herbs flow towards eternity

We hear the gushing of tears of coordination and the juice of herbs flow towards eternity

منبع : سایت سهراب سپهری

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:33 |

آوار آفتاب - شكست ترانه

 

نام شعر : شكست ترانه

ميان اين سنگ و آفتاب ، پژمردگي افسانه شد
.
درخت ، نقشي در ابديت ريخت
.
انگشتانم برنده ترين خار را مي نوازد
.
لبانم به پرتو شوكران لبخند مي زند
.
-
اين تو بودي كه هر وزشي ، هديه اي نا شناس به دامنت

مي ريخت ؟

-
و اينك هر هديه ابديتي است
.
-
اين تو بودي كه طرح عطش را بر سنگ نهفته ترين چشمه كشيدي ؟

-
واينك چشمه نزديك ، نقشش در خود مي شكند
.
-
گفتي نهال از طوفان مي هراسد
.
-
و اينك بباليد ، نو رسته ترين نهالان
!
كه تهاجم بر باد رفت
.
-
سياه ترين ماران مي رقصند
.
-
و برهنه شويد، زيباترين پيكرها
!
كه گزيدن نوازش شد
.

منبع : سایت سهراب سپهری

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:33 |

آوار آفتاب : روزنه اي به رنگ

نام شعر : روزنه اي به رنگ

در شب ترديد من ، برگ نگاه
!
مي روي با موج خاموشي كجا؟

ريشه ام از هوشياري خورده آب
:
من كجا، خاك فراموشي كجا
.

دور بود از سبزه زار رنگ ها

زورق بستر فراز موج خواب
.
پرتويي آيينه را لبريز كرد
:
طرح من آلوده شد با آفتاب
.

اندهي خم شد فراز شط نور
:
چشم من در آب مي بيند مرا
.
سايه ترسي به ره لغزيد و رفت
.
جويباري خواب مي بيند مرا
.

در نسيم لغزشي رفتم به راه،

راه، نقش پاي من از ياد برد
.
سرگذشت من به لب ها ره نيافت
:
ريگ باد آورده اي را باد برد
.

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:30 |

آوار آفتاب - سايبان آرامش ما ، ماييم

نام شعر : سايبان آرامش ما ، ماييم

در هواي دو گانگي ، تازگي چهره ها پژمرد
.
بياييد از سايه - روشن برويم
.
بر لب شبنم بايستيم، در برگ فرود آييم
.
و اگر جا پايي ديديم ، مسافر كهن را از پي برويم
.
برگرديم، و نهراسيم، در ايوان آن روزگاران ، نوشابه جادو سر كشيم
.
شب بوي ترانه ببوييم، چهره خود گم كنيم
.
از روزن آن سوها بنگريم، در به نوازش خطر بگشاييم
.
خود روي دلهره پرپر كنيم
.
نياويزيم، نه به بند گريز، نه به دامان پناه
.
نشتابيم ، نه به سوي روشن نزديك ، نه به سمت مبهم دور
.
عطش را بنشانيم ، پس به چشمه رويم
.
دم صبح ، دشمن را بشناسيم ، و به خورشيد اشاره كنيم
.
مانديم در برابر هيچ ، خم شديم در برابر هيچ ، پس نماز ما در را نشكنيم
.
برخيزيم ، و دعا كنيم
:
لب ما شيار عطر خاموشي باد
!
نزديك ما شب بي دردي است ، دوري كنيم
.
كنار ما ريشه بي شوري است، بر كنيم
.
و نلرزيم ، پا در لجن نهيم ، مرداب را به تپش در آييم
.
آتش را بشويم، ني زار همهمه را خاكستر كنيم
.
قطره را بشويم، دريا را در نوسان آييم
.
و اين نسيم ، بوزيم ، و جاودان بوزيم
.
و اين خزنده ، خم شويم ، و بينا خم شويم
.
و اين گودال ، فرود آييم ، و بي پروا فرود آييم
.
برخورد خيمه زنيم ، سايبان آرامش ما ، ماييم
.
ما وزش صخره ايم ، ما صخره وزنده ايم
.
ما شب گاميم، ما گام شبانه ايم
.
پروازيم ، و چشم براه پرنده ايم
.
تراوش آبيم، و در انتظار سبوييم
.
در ميوه چيني بي گاه، رويا را نارس چيدند، و ترديد از رسيدگي پوسيد
.
بياييد از شوره زار خوب و بد برويم
.
چون جويبار، آيينه روان باشيم : به درخت ، درخت را پاسخ دهيم
.
و دو كران خود را هر لحظه بيافرينيم، هر لحظه رها سازيم
.
برويم ، برويم، و بيكراني را زمزمه كنيم
.

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:30 |

آوار آفتاب - راه واره

نام شعر : راه واره

دريا كنار از صدف هاي تهي پوشيده است
.
جويندگان مرواريد . به كرانه هاي ديگر رفته اند
.
پوچي جست و جو بر ماسه ها نقش است
.
صدا نيست . دريا - پريان مدهوشند . آب از نفس افتاده است
.
لحظه من در راه است. و امشب - بشنويد از من
-
امشب ، آب اسطوره اي را به خاك ارمغان خواهد كرد
.
امشب ، سري از تيرگي انتظار بدر خواهد آمد
.
امشب ، لبخندي به فراترها خواهد ريخت
.
بي هيچ صدا ، زورقي تابان ، شب آبها را خواهد شكافت
.
زورق رانان توانا ، كه سايه اش بر رفت و آمد من افتاده است ،

كه چشمانش گام مرا روشن مي كند،

كه دستانش ترديد مرا مي شكند،

پارو زنان ، از آن سوي هراس من خواهد رسيد
.
گريان ، به پيشوازش خواهم شتافت
.
در پرتوي يك رنگي ، مرواريد بزرگ را در كف من خواهد نهاد
.

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:29 |

ما هيچ ما نگاه - بي روزها عروسك

نام شعر : بي روزها عروسك

اين وجودي كه در نور ادراك
مثل يك خواب رعنا نشسته
روي پلك تماشا
واژه هايي تر و تازه مي پاشد.
چشم هايش
نفي تقويم سبز حيات است.
صورتش مثل يك تكه تعطيل عهد دبستان سپيد است.

سال ها اين سجود طراوت
مثل خوشبختي ثابت
روي زانوي آدينه ها مي نشست.
صبح ها مادر من براي گل زرد
يك سبد آب مي برد،
من براي دهان تماشا
ميوه كال الهام ميبردم.

اين تن بي شب و روز
پشت باغ سراشيب ارقام
مثل اسطوره مي خفت.
فكر من از شكاف تجرد به او دست مي زد.
هوش من پشت چشمان او آب مي شد.
روي پيشاني مطلق او
وقت از دست مي رفت.
پشت شمشاد ها كاغذ جمعه ها را
انس اندازه ها پاره مي كرد.
اين حراج صداقت
مثل يك شاخه تمرهندي
در ميان من و تلخي شنبه ها سايه مي ريخت.
يا شبيه هجومي لطيف
قلعه ترس هاي مرا مي گرفت.
دست او مثل يك امتداد فراغت
در كنار "تكاليف" من محو مي شد.

(
واقعيت كجا تازه تر بود ؟
من كه مجذوب يك حجم بي درد بودم
گاه در سيني فقر خانه
ميوه هاي فروزان الهام را ديده بودم.
در نزول زبان خوشه هاي تكلم صدادارتر بود
در فساد گل و گوشت
نبض احساس من تند مي شد.
از پريشاني اطلسي ها
روي وجدان من جذبه مي ريخت.
شبنم ابتكار حيات
روي خاشاك
برق مي زد.)

يك نفر بايد از اين حضور شكيبا
با سفرهاي تدريجي باغ چيزي بگويد.
يك نفر بايد اين حجم كم را بفهمد،
دست او را براي تپش هاي اطراف معني كند،
قطره اي وقت
روي اين صورت بي مخاطب بپاشد.
يك نفر بايد اين نقطه محض را
در مدار شعور عناصر بگرداند.
يك نفر بايد از پشت درهاي روشن بيايد.

گوش كن، يك نفر مي دود روي پلك حوادث:
كودكي رو به اين سمت مي آيد.

 

منبع : سایت سهراب سپهری

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 12:47 |

ما هيچ ما نگاه - سمت خيال دوست

نام شعر : سمت خيال دوست

براي ك.تينا

ماه
رنگ تفسير مس بود.
مثل اندوه تفهيم بالا مي آمد.
سرو
شيهه بارز خاك بود.
كاج نزديك
مثل انبوه فهم
صفحه ساده فصل را سايه ميزد.
كوفي خشك تيغال ها خوانده مي شد.
از زمين هاي تاريك
بوي تشكيل ادراك مي آمد.
دوست
توري هوش را روي اشيا
لمس مي كرد.
جمله جاري جوي را مي شنيد،
با خود انگار مي گفت:
هيچ حرفي به اين روشني نيست.
من كنار زهاب
فكر مي كردم:
امشب
راه معراج اشيا چه صاف است !

 

منبع : سایت سهراب سپهری

 

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 12:44 |

ما هيچ ما نگاه - اي شور، اي قديم

نام شعر : اي شور، اي قديم

صبح
شوري ابعاد عيد
ذايقه را سايه كرد .
عكس من افتاد در مساحت تقويم:
در خم آن كودكانه هاي مورب،
روي سرازيري فراغت يك عيد
داد زدم:
"
به ، چه هوايي !"
در ريه هايم وضوح بال تمام پرنده هاي جهان بود.
آن روز
آب ، چه تر بود!
باد به شكل لجاجت متواري بود.
من همه مشق هاي هندسي ام را
روي زمين چيده بودم.
آن روز چند مثلث در آب
غرق شدند.
من
گيج شدم،
جست زدم روي كوه نقشه جغرافي:
"
آي ، هليكوپتر نجات !"
طرح دهان در عبور باد به هم ريخت.

اي وزش شور ، اي شديدترين شكل!
سايه ليوان آب را
تا عطش اين صداقت متلاشي
راهنمايي كن.

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 12:41 |

ما هيچ ما نگاه - تنهاي منظره

نام شعر : تنهاي منظره

كاج هاي زيادي بلند.
زاغ هاي زيادي سياه.
آسمان به اندازه آبي.
سنگچين ها ، تماشا، تجرد.
كوچه باغ فرا رفته تا هيچ.
ناودان مزين به گنجشك.
آفتاب صريح.
خاك خوشنود.

چشم تا كار مي كرد
هوش پاييز بود.

اي عجيب قشنگ !
با نگاهي پر از لفظ مرطوب
مثل خوابي پر از لكنت سبز يك باغ،
چشم هايي شبيه حياي مشبك ،
پلك هاي مردد
مثل انگشت هاي پريشان خواب مسافر !
زير بيداري بيد هاي لب رود
انس
مثل يك مشت خاكستر محرمانه
روي گرماي ادراك پاشيده مي شد.
فكر
آهسته بود.
آرزو دور بود
مثل مرغي كه روي درخت حكايت بخواند.

 

منبع : سایت سهراب سپهری

 

 

ما هيچ ما نگاه - نزديك دورها

نام شعر : نزديك دورها

زن دم درگاه بود
با بدني از هميشه.
رفتم نزديك:
چشم ، مفصل شد.
حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق.
سايه بدل شد به آفتاب.

رفتم قدري در آفتاب بگردم.
دور شدم در اشاره هاي خوشايند:
رفتم تا وعده گاه كودكي و شن ،
تا وسط اشتباه هاي مفرح،
تا همه چيزهاي محض.
رفتم نزديك آب هاي مصور،
پاي درخت شكوفه دار گلابي
با تنه اي از حضور.
نبض مي آميخت با حقايق مرطوب.
حيرت من با درخت قاتي مي شد.
ديدم در چند متري ملكوتم.
ديدم قدري گرفته ام.
انسان وقتي دلش گرفت
از پي تدبير مي رود.
من هم رفتم.
رفتم تا ميز،
تا مزه ماست، تا طراوت سبزي .
آنجا نان بود و استكان و تجرع:
حنجره مي سوخت در صراحت ودكا.

باز كه گشتم،
زن دم درگاه بود
با بدني از هميشه ها جراحت.
حنجره جوي آب را
قوطي كنسرو خالي
زخمي مي كرد.

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 12:41 |

ما هيچ ما نگاه - اينجا هميشه تيه

نام شعر : اينجا هميشه تيه

ظهر بود.
ابتداي خدا بود.
ريگ زار عفيف
گوش مي كرد،
حرف هاي اساطيري آب را مي شنيد.
آب مثل نگاهي به ابعاد ادراك.
لكلك
مثل يك اتفاق سفيد
بر لب بركه بود.
حجم مرغوب خود را
در تماشاي تجريد مي شست.
چشم
وارد فرصت آب مي شد.
طعم پاك اشارات
روي ذوق نمك زار از ياد مي رفت.

باغ سبز تقرب
تا كجاي كوير
صورت ناب يك خواب شيرين؟

اي شبيه
مكث زيبا
در حريم علف هاي قربت !
در چه سمت تماشا
هيچ خوشرنگ
سايه خواهد زد؟
كي انسان
مثل آواز ايثار
در كلام فضا كشف خواهد شد؟

اي شروع لطيف!
جاي الفاظ مجذوب ، خالي !

 

mahich-manegaah (nous rien mais regard)
DÉSERT QUI NE MÊME NULLE PART


C'était midi:
Heure initiale de Dieu.
Le desert chaste du sable
Prêtait l'oreille
Au murmure mythique de l'Eau:
Œil grand ouvert
Aux étages multiples de la perception.
La cigogne, simple accident blanc
Au bord de l'étang,
Dépouillait le relief de sa presence
Dans l'image pure de l'isolement.
L'œil s'ouvrait à l'Heure dilatée de l'Eau.
La pure saveur des signes
S'effaçait aux terres salées du désert.
Jusqu'où dans le désert
Le jardin vert de la proximité
Étendra-t-il la forme pure
D'un rêve enchanté?

Ô toi, pause sublime
Dans l'intimité frémissante
Des herbes de l'Imminence,
Vers quelle direction de notre regard
Le néant irisé
Projettera-t-il son mirage?
Et l'homme, dis-moi,
Le découvrira-t-on un jour
Comme chant de l'offrande
Dans le verger de l'Espace?

Ô subtilité d'un commencement original,
Vide est la place de nos paroles fascinées.

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 12:41 |

ما هيچ ما نگاه - تا انتها حضور

نام شعر : تا انتها حضور

امشب
در يك خواب عجيب
رو به سمت كلمات
باز خواهد شد.
باد چيزي خواهد گفت.
سيب خواهد افتاد،
روي اوصاف زمين خواهد غلتيد،
تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت.
سقف يك وهم فرو خواهد ريخت.
چشم
هوش محزون نباتي را خواهد ديد.
پيچكي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد.
راز ، سر خواهد رفت.
ريشه زهد زمان خواهد پوسيد.
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد ،
باطن آينه خواهد فهميد.


امشب
ساقه معني را
وزش دوست تكان خواهد داد،
بهت پرپر خواهد شد.

ته شب ، يك حشره
قسمت خرم تنهايي را
تجربه خواهد كرد.

داخل واژه صبح
صبح خواهد شد. 

 

 

mahich-manegaah (nous rien mais regard)
TOUTE PRÉSENCE CE SOIR

Ce soir
S'ouvrira à l'accès des paroles
La porte d'un songe étrange.
Le vent aura son mot à dire.
La pomme s'écroulera
Et roulant sur les vertus de la glèbe nourricière,
Atteindra la terre absente de la nuit.
Le toit d'une chimère s'effondrera.
L'œil verra
La triste conscience du règne végétal.
Un lierre grimpera,
S'enroulant autour de notre vision de Dieu.
Un mystère débordera
Comme une coupe pleine.
Les raciness de l'ascèse du temps
Pourriront lentement.
Sur le chemin des ténèbres
Les lèvres proférantes de l'eau
Emettront des étincelles
Et le cœur du miroir en dévoilera
Les mystères.

Ce soir la brise venant du quartier de l'Ami
Fera trembler la tige de l'esprit,
Éparpillant l'étonnement pétale par pétale.
Au fin fond de la nuit
Un insecte éprouvera en son for intérieur
La fertile portion de la solitude.
A l'intérieur du mot “aube”
L'aube se lèvera.

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 12:33 |

ما هيچ ما نگاه - اكنون هبوط رنگ

نام شعر : اكنون هبوط رنگ

سال ميان دو پلك را
ثانيه هايي شبيه راز تولد
بدرقه كردند.
كم كم ، در ارتفاع خيس ملاقات
صومعه نور
ساخته مي شد.
حادثه از جنس ترس بود.
ترس
وارد تركيب سنگ ها مي شد.
حنجره اي در ضخامت خنك باد
غربت يك دوست را
زمزمه مي كرد.
از سر باران
تا ته پاييز
تجربه هاي كبوترانه روان بود.

باران وقتي كه ايستاد
منظره اوراق بود.
وسعت مرطوب
از نفس افتاد.
قوس قزح در دهان حوصله ما
آب شد.

 

 

mahich-manegaah (nous rien mais regard)
ET MAINTENANT LA CHUTE DES COULEURS

Pareils aux mystères de la naissance,
Les instants accompagnèrent l'année encore suspendue entre deux paupières.
Sur les hauteurs ruisselantes des rencontres
S'érigeait peu à peu
Le sanctuaire de la lumière.
Et l'événement était tissé d'une frayeur sacrée
Qui pénétrait la structure primordiale de la pierre.
Saisie par la fraîche épaisseur de l'air,
Une voix fredonnait dans le vent
La nostalgie de l'Ami.
Du commencement de la pluie
Jusqu'au fin fond de l'automne,
L'espace était rempli
D'épreuves fugitives comme le plumage des pigeons.
Lorsque cessa la pluie
Le paysage était défait.
Les vastes étendues trempées
Soudain s'évanouirent.
Et dans nos bouches pleines d'attente
Se fondit l'arc-en-ciel.

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 12:27 |

ما هيچ ما نگاه - اينجا پرنده بود

نام شعر : اينجا پرنده بود

اي عبور ظريف !
بال را معني كن
تا پر هوش من از حسادت بسوزد.

اي حيات شديد !
ريشه هاي تو از مهلت نور
آب مي نوشد.
آدمي زاد- اين حجم غمناك-
روي پاشويه وقت
روز سرشاري حوض را خواب مي بيند.

اي كمي رفته بالاتر از واقعيت!
با تكان لطيف غريزه
ارث تاريك اشكال از بال هاي تو مي ريزد.
عصمت گيج پرواز
مثل يك خط مغلق
در شيار فضا رمز مي پاشد.
من
وارث نقش فرش زمينم
و همه انحناهاي اين حوضخانه،
شكل آن كاسه مس
هم سفره بوده با من
از زمين هاي زبر غريزي
تا تراشيدگي هاي وجدان امروز.

اي نگاه تحرك !
حجم انگشت تكرار
روزن التهاب مرا بست:
پيش از اين در لب سيب
دست من شعله ور مي شد.
پيش از اين يعني
روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود.
روزگاري كه در سايه برگ ادراك
روي پلك درشت بشارت
خواب شيريني از هوش مي رفت،
از تماشاي سوي ستاره
خون انسان پر از شمش اشراق مي شد.

اي حضور پريروز بدوي !
اي كه با يك پرش از سر شاخه تا خاك
حرمت زندگي را
طرح مي ريزي !
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهاي تند عطش را
مي شنيدم.
بال حاضر جواب تو
از سوال فضا پيش مي افتد.
آدمي زاد طومار طولاني انتظار است،
اي پرنده ، ولي تو
خال يك نقطه در صفحه ارتجال حياتي  

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 12:27 |

ما هيچ ما نگاه - وقت لطيف شن

 نام شعر : وقت لطيف شن

باران
اضلاع فراغت را مي شست.
من با شن هاي
مرطوب عزيمت بازي مي كردم
و خواب سفرهاي منقش مي ديدم.
من قاتي آزادي شن ها بودم.
من
دلتنگ
بودم.

در باغ
يك سفره مانوس
پهن
بود.
چيزي وسط سفره، شبيه
ادراك منور:
يك خوشه انگور
روي همه شايبه را پوشيد.
تعمير سكوت
گيجم كرد.
ديدم كه درخت ، هست.
وقتي كه درخت هست
پيداست كه بايد بود،
بايد بود
و رد روايت را
تا متن سپيد
دنبال كرد.
اما
اي ياس ملون!

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 12:19 |

ما هيچ ما نگاه - چشمان يك عبور

نام شعر : چشمان يك عبور

آسمان پر شد از خال پروانه هاي تماشا.
عكس گنجشك افتاد در آب رفاقت.
فصل پرپر شد از روي ديوار در امتداد غريزه.
باد مي آمد از سمت زنبيل سبز كرامت.

شاخه مو به انگور
مبتلا بود.
كودك آمد
جيب هايش پر از شور چيدن.
(
اي بهار جسارت !
امتداد تو در سايه كاج هاي تامل
پاك شد.)
كودك از پشت الفاظ
تا علف هاي نرم تمايل دويد،
رفت تا ماهيان هميشه.
روي پاشويه حوض
خون كودك پر از فلس تنهايي زندگي شد.
بعد ، خاري
پاي او را خراشيد.
سوزش چشم روي علف ها فنا شد.
(اي مصب سلامت !
شور تن در تو شيرين فرو مي نشيند.(
جيك جيك پريروز گنجشك هاي حياط
روي پيشاني فكر او ريخت .
جوي آبي كه از پاي شمشاد ها تا تخيل روان بود
جهل مطلوب تن را به همراه مي برد.
كودك از سهم شاداب خود دور مي شد.
زير باران تعميدي فصل
حرمت رشد
از سر شاخه هاي هلو روي پيراهنش ريخت.
در مسير غم صورتي رنگ اشيا
ريگ هاي فراغت هنوز
برق مي زد.
پشت تبخير تدريجي موهبت ها
شكل پرپرچه ها محو مي شد.

كودك از باطن حزن پرسيد:
تا غروب عروسك چه اندازه راه است؟

هجرت بزرگي از شاخه، او را تكان داد.
پشت گل هاي ديگر
صورتش كوچ مي كرد.

( صبحگاهي در آن روزهاي تماشا
كوچ بازيچه ها را
زير شمشادهاي جنوبي شنيدم.
بعد، در زير گرما
مشتم از كاهش حجم انگور پر شد.
بعد، بيماري آب در حوض هاي قديمي
فكرهاي مرا تا ملامت كشانيد.
بعد ها، در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسيد.
گرته دلپذير تغافل
روي شن هاي محسوس خاوش مي شد.
من
روبرو مي شدم با عروج درخت ،
با شيوع پر يك كلاغ بهاره،
با افول وزغ در سجاياي نا روشن آب ،
با صميميت گيج فواره حوض ،
با طلوع تر سطل از پشت ابهام يك چاه(.

كودك آمد ميان هياهوي ارقام.
)
اي بهشت پريشاني پاك پيش از تناسب !
خيس حسرت ، پي رخت آن روزها مي شتابم).
كودك از پله هاي خطا رفت بالا.
ارتعاشي به سطح فراغت دويد.
وزن لبخند ادراك كم شد.

 

منبع : سایت سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 12:19 |