![]() او می آید و کلمه "انتظار" از واژه نامه ها حذف خواهد شد. لوگو
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
|
۞ ياس سفيد محمدی ۞
خواص آب زمزم خواص آب زمزم ابراهيم به فرمان خداوند هاجر و اسماعيل را از کنعان (فلسطين) به سرزمين سوزان فاران (مکه) که نه جانداري، نه آب و علفي و نه غذايي داشت در ميان دره هاي کوهستاني آن منتقل کرد. ابراهيم در آن دقيقه دست تضرع به درگاه خداي بي نياز برآورده، عرضه داشت: بار خدايا، فرزندم را در دشتي که قابل کشت و زرع نيست و کسي در آن رفت و آمد نميکند؛ نزديک خانه اي که حرم تواست گذاتشتم تا نماز را به پاي دارند
هاجر و اسماعيل تنها ماندند! چيزي نگذشت که هواي سوزان مادر و فرزند تبعيدي را تحت فشار قرار گذاشت.به زودي آبهاي ذخيره و غذاي آنان به اتمام رسيد! تشنگي اسماعيل را بيحال و هاجر را پريشان ساخت. در جستجوي آب به هر سوي ميدويد، از صفا به مروه و از مروه به صفا تا آنجا که توانست سعي کرد اما تلاش او به شکست انجاميد چون دستش از عوامل ظاهري قطع گرديد، برفراز کوه با آفريننده خود مشغول راز و نياز شد. نگاهي حسرت آميز به نور ديده اش که در حال احتضار بود کرد ناگهان در کنار او چشمه آبي جاري شد، با ديدن آب اشک شوق در چشمانش حلقه زد، اين چشمه که به هاجر و اسماعيل حيات دوباره بخشيد، زمزم نام گرفت. زمزم در لغت آب گوارا و شيريني را که اندکي شور باشد گويند، از زمان حضرت اسماعيل تا کنون (قريب 3872 سال ) آب اين چاه جريان داشته و سالي صدها هزار نفر از آن بهره بر داري ميکنند. اين آب معجزه الهي است که همِيشه موجب شگفتي دانشمندان و محققين بوده و خواهد بود.هر از چند گاهي برخي از متجددين سعي در مخدوش نمودن افکار در خصوص آين آيات الهي دارند. بعنوان مثال در سال 1971 در زمان حکومت شاه فيصل يک دکتر مصري طي نامه اي به مطبوعات اروپايي اظهار داشت که آب زمزم براي آشاميدن مناسب نيست. اظهارات ايشان مبني بر اين فرض بود که چون خانه کعبه در محل گودي (پايين تر از سطح دريا) و در مرکز شهر مکه واقع شده است در نتيجه نفوذ آبهاي زائد مختلف شهر به اين چاه آب آن آلوده شده است. هنگامي که شاه فيصل از اين موضوع آگاه شد بسيار متأسف و عصباني گرديد و تصميمي اتخاذ نمود تا کذب اظهارات اين دکتر مصري اثبات شود. وي دستور داد تا وزارت کشاورزي و منابع آبي نمونه اي از آب زمزم را جهت آزمايش و صحت قابل شرب بودن اين آب به آزمايشگاههاي اروپا ارسال نمايند. اين وزارتخانه نيروگاهها و تصفيه خانه هاي موجود در جده را موظف نمود تا اين کار را به انجام برسانند و در اين زمان بود که اين جانب (طارق حسين ريا) به عنوان مهندس شيمي موظف شدم تا اين امر مهم را به انجام برسانم، بخاطر دارم آن زمان هيچ تصويري راجع به اين که آب اين چاه ممکن است به چه صورت باشد را نداشتم. همينکه جهت انجام مأموريتم به مکه مشرف شدم هدف از انجام ديدارم را براي مقامات مسئول خامه کعبه بازگو نمودم و آنها شخصي را تعيين نمودند تا هر کمکي که لازم است در اختيارم قرار دهد.هنگاميکه به چاه رسيديم برايم مشکل بود باور کنم تا اين چاه که بيشتر به اندازه يک حوض بود و ابعادي در حدود 18 در 14 فوت داشت همان چاهي است که قرنها پيش در زمان حضرت ابراهيم (ع) بوجود آمده و هر ساله حاجيان به اندازه ميليونها گالن آب از آن برداشت ميکنند. تحقيقاتم را با اندازه گرفتن ابعاد چاه شروع نمودم و از دستيارم خواستم تا عمق چاه را به من نشان دهد. وي ابتدا خود را تطهير نمود و سپس به داخل چاه رفت و ايستاد. سطح آب چاه درست تا بالاي شانه هايش بود. قد اين مرد در حدود 5 فوت و 8 اينچ بود.سپس براي يافتن هر گونه مجرا و لوله اي که آب را به داخل چاه بياورد از يک طرف به طرف ديگر چاه رفت. مع الوصف موفق به يافتن هيچ مجرايي نشديم. فکر ديگري به سرم افتاد. ما ميتوانستيم به وسيله پمپ بزرگي که در چاه نصب شده و براي ذخيره کردن آب زمزم در مخزن مي بود، آب را به سرعت کنار بزنيم. بدين شکل عمق آب موجود در چاه کم شده و ميتوانستيم مجراي دخول آب را مشاهده نماييم. تعجب آور بود که در زمان پمپاژ کردن آب، مشاهده نکرديم. اما من به اين مسئله واقف بودم که اين روش راه حل يافتن ورودي آب به چاه است. بنابراين تصميم گرفتيم تا دوباره اين مراحل را تکرار نماييم.اما اين بار به دستيارم گفتم که در يک جا بايستد و با دقت هر اتفاق غير معمول را در نظر بگيرد. پس از مدتي دستانش را بلند کرده و فرياد زد "الحمد ا..." پيدايش کردم. وي گفت در بستر چاه حرکت شنها در زير پايم، مکاني را که آب از آن تراوش ميکند؛ احساس ميکنم. سپس در اطراف چاه قدم زد و همان پديده را در جاي جاي چاه احساس نمود. در واقع تراوش آب به چاه بطور يک نواخت در هر نقطه از بستر آن وجود داشت و باعث ميشد تا سطح آب ثابت بماند. پس از تکميل مشاهداتم نمونه هايي از آب چاه را جهت انجام آزمايشات در آزمايشگاههاي اروپايي برداشتم، قبل از ترک خانه خدا پرسشهايي را در مورد ديگر چاههاي موجود در اطراف مکه از مقامات مسئول نمودم و آنها اظهار داشتند که تمامي آن چاهها تقريباً خشک هستند. پس از مراجعت به دفترم در جده يافته هاي خويش را براي مديرم بازگو نمودم و او نيز با علاقه زيادي به آنها گوش ميداد، اما وي تعبير نا معقولي از اين مسئله مهم به عمل آورد و اظهار داشت که حتماً اين چاه يک راه زير زميني به درياي سرخ دارد.چگونه اين امر ميتواند ممکن باشد در حالي که شهر مکه در فاصله 75 کيلومتري درياي سرخ قرار دارد و عمدتاً تمامي چاههايي که در نزديکي مکه قرار دارند خشک هستند. نتايج آزمايشات به عمل آمده بر روي نمونه هاي آب زمزم در اينجا و اروپا تقريباً يکسان بوده و تنها اختلاف مشاهده شده بين آب زمزم و ديگر آبها در مقدار کلسيم و منيزيم آن است. که اين مقدار در آب زمزم کمي بيشتر بوده و شايد بدين علت باشد که اين آب باعث رفع خستگي حاجيان ميگردد. اما نکته اي که بيشتر حائز اهميت ميباشد اين است که اين آب محتوي فلورايد و داراي خاصيت ميکرب کشي قوي ميباشد.علاوه بر اين نتايج آزمايشات به عمل آمده در اروپا نشان ميدهد که اين آب براي آشاميدن بسيار مفيد است. از اين رو اظهارات اين دکتر مصري کاملاً رد شد.هنگاميکه نتايج آزمايشات به شاه فيصل گزارش شد وي بسيار خرسند گرديد و دستور داد اين مطلب در مطبوعات اروپا منعکس گردد. در هر حال اين مسئله موهبتي شد تا از طريق اين تحقيقات به ترکيبات شيميايي آب زمزم پي ببريم و در حقيقت هر چه بيشتر راجع به آب زمزم تحقيق نماييد شگفتيهاي بيشتري را در آن مشاهده خواهيد کرد. تا آنجا که خود به اعجاز آن پي خواهيد برد. آبي که خداوند به عنوان هديه به مومناني که از دور دست براي زيارت به اين بيابان مشرف ميشوند ارزاني داشته است. در اينجا برخي از ويژگيهاي آب زمزم را به اجمال بيان ميکنيم: - عليرغم استفاده مداوم از آب زمزم تا به حال اين چاه خشک نشده است. - اب اين چاه از زمان بوجود آمدن تا به حال داراي ترکيبات معدني يکسان بوده است. - به گفته زائراني که براي مناسک حج و عمره به خانه خدا مشرف شده اند و از اين آب آشاميده اند اذعان داشته اند که آشاميدن اين آب باعث شادابي و رفع خستگي در آنان گرديده است. - اين آب در نقاط مختلف دنيا آزمايش شده و داراي تقاضاي بالايي در سطح جهان ميباشد. - هيچگونه ترکيبات شيميايي و يا کلر جهت ضدعفوني به اين آب اضافه نشده است. - بر خلاف چاههاي ديگر هيچگونه رشد و زندگي گياهي و جانوري در اين چاه وجود ندارد و عليرغم آن که اين موضوع خود باعث طعم بد و بوي نا مطبوع آب ميگردد اما آب زمزم بدينگونه نميباشد.
|+|
شعر و جنون شعر و جنون اگر « شيدايي » را از انسان بازگيرند، هنر را باز گرفته اند؛ شيدايي جان هنر است، اما خود ريشه در عشق دارد. شيدايي همان جنون همراه عشق است؛ ملازم ازلي عشق، جنون و شيدايي عاطف و معطوف هستند و مُرادف با يکديگرند. حق انسان را به جنون ستوده است: اِنّهُ کانَ ظَلوُماً جَهولاً. عاشق مجنون است و مجنون را با «عقل » ميانه اي نيست؛ ظلوم است و جهول. و اگر اين جنون عشق نبود، با ما بگو که انسان آن امنتِ ازلي را بر کدام گُرده مي کشيد؟ کدام گُرده است که ثقل اين بار صبر آوَرد، جز مجنون ظلوم و جهول؟ در چشم عاشق جز معشوق هيچ نيست. با عاشق بگو که در کار عشق عقل ورزد، نمي تواند. با عاشق بگو که در کار عشق انصاف دهد، نمي تواند، عشق همواره فراتر از عدل و عقل مي نشيند؛ جنون نيز. و اصلاً عشّاق مي گويند که اين جنون عين عدل و عقل است. اگر با ديگرانش بود ميلي چرا ظرف مرا بشکست ليلي؟ عاشقان عاشق بلايند. دُرّ حيات در احتجاب صدف عشق است و آن را جز در اقيانوس بلا نمي توان يافت؛ در ژرفاي اقيانوس بلا. عاشقان غواصان اين بحرند و اگر مجنون نباشد، چگونه به دريا زنند؟ کار عشق به شيدايي و جنون مي کشد و کار جنون به تغزُّل؛ تغزل ذاتِ هنر است. جنون سرچشمه هنر است و همه، از آن « زمزمه هاي بي خودانه » آغاز مي شود که عاشق با خود دارد، در تنهايي. جنونش را مي سرايد، و اين يعني تغزل. باباطاهر را ببين! « عريان » است از لباس عقل، و همين جنون براي آنکه شاعر شود کافي است: مو آن رندُم که عصيان پيشه ديرُم به دستي جام و دستي شيشه ديرُم اگر تو بي گناهي، رو مَلک شو من از حوا و آدم ريشه ديرُم کار جنون به تغزل مي کشد، و چگونه مي تواند که نکشد؟ مگر چشمه مي تواند که نجوشد؟ و چون مي جوشد، مگر مي تواند که غلغل نکند؟ چرا آب درعمق زمين نمي ماند و از چشمه ها فرامي جوشد؟ و اين آب چيست و چرا در عمق زمين خانه دارد؟ دل « خانه جنون » است. پس ريشه شعر و تغزل نيز در دل است؛ در اعماق دل. اما دل نه آنچنان است که هر چه به عمق آن فرو روي از خود دورتر شوي؛ دل در عمق خويش به اصل وجود مي رسد. از عمق دل راهي به آسمان ها گشوده اند. راز عشق را در اين پيغام فاش کرده اند؛ ثُمّ استَوي اِلَي السّماءِ وَهِي دُخانٌ فَقالَ لَها و لِلاَرضِ ائتِيا طَوعاً اَو کَرهاً قالَتا اَتَينا طائِعينَ. « فرمود به آسمان و زمين که به سوي من بياييد، خواه يا نا خواه. گفتند: آمديم از سر طوع و رغبت. » اينجا چه جاي کُره است؟ و اين عشق است، عشقي که آسمان ها و زمين را به سوي او مي کشد. چون فرمود بياييد، ديگر چگونه آب از چشمه ها نجوشد؟ ديگر چگونه غزل ها ناسروده بمانند؟ حق با توست اگر فرياد اعتراض برداري که: « غزل فوران آتش است، نه جوشش آب. » آري، آتش درون است که فوران مي کند. و راستي اين غم چيست، که هم آتش است و هم آب؟ اله هم آبي است بر سوز دل و هم بادي است که آتش را دامن مي زند؛ يعني قرار دل عشاق در بي قراري است. آب از چشمه ها مي جوشد و تشنگان را سيراب مي کند و باز به عمق زمين باز مي گردد. غزل، گاه ترنم غلغل چشمه است: چو بر شکست صبا زلف عنبرافشانش به هر شکسته پيوست تازه شد جانش کجاست هم نفسي تا که شرح غصه دهم که دل چه مي کشد از روزگار هجرانش و گاه فرياد هوهوي آتش فشان: اين کيست اين، اين کيست اين، هذا جنون العاشقين از آسمان خوش تر شده در نور او روي زمين بيهوشي جان هاست اين يا گوهر کان هاست اين يا سرو بستان هاست اين يا صورت روح الامين ... تغزل بيان شيدايي و جنون است و ذاتِ هنر نيز جز اين نيست: تغزل. فرمود بياييد که گياه در جست و جوي نور، سر از خاک بيرون مي کشد. فرمود بياييد که آفتابگردان جانب شمس را نگاه مي دارد... و خودش را بنگر، شمسي ديگر است طالع شده بر افق جاليز؛ يعني که عاشق تشبه به معشوق مي کند. فرمود بياييد؛ پس ديگر چگونه انسان غزل نسرايد؟ مي سرايد، اما حزين. دل بيت الاحزان است و از بيت الاحزان اميد مدار که جز ناله حُزن بشنوي. يار، هجران گرفته است تا شوق وصل هماره باشد؛ اما هجران، شوق و حزن را با هم بر مي انگيزاند. جهان بي حُزن گو مباد که جهان بي حزن جهان بي عشق است، اما اين حزن نه آن حزن است که خواجه فرمود: « کي شعر تَر انگيزد خاطر که حزين باشد؟ » اين، آن شرر است که دلسوختگان را بر جان و دل افتاده است تا لياقت لقا يابند. آنجا دارالقرار است و قُلناَ اهبطوُا مِنها جَميعاً حکايتِ هجران و بي قراري ماست، نوشته بر لوح فطرت. و هنر حکايت اين بي قراري است، حکايت اين غربت. و از همين است که زبان هنر زبان همزباني است، زبان غربت بني آدم است در فرقت دارالقرار... و همه با اين زبان آُنس دارند؛ چه در کلام جلوه کند، چه در لحن و چه در نقش؛ اُنسي ديرينه به قدمتِ جهان. برگرفته از سايت شهيد آوينی |+|
شعر امام حسن آنشب سحر آهنگ شهر نور ميکرد ما را زمرز تيرگيها دور ميکرد آنشب سپيده باده از پيمانه ميکرد باد صبا گيسوي شب را شانه ميکرد آنشب فلق آهنگ رجعت ساز ميکرد ره را براي صبح صادق باز ميکرد آنشب به پاس مقدم ماه مدينه ماه مبارک زامر خالق شد دو نيمه در کوچه هاي شب سمند نور ميراند شعر بلند نور را از دور مي خواند ميگفت قلب انبيا شاد است امشب يعني حسن را گاه ميلاداست امشب روح الامين گفتا به احمد ديده روشن کامشب چراغ قلب تو گرديده روشن نخل ولايت سبز گرديد وثمر داد يعني به زهراي عزيزت حق پسر داد از شرم رويش ترک ميدان کرده خورشيد خود را به زيرابر پنهان کرده خورشيد از نرگس او مست غيرت گشته يوسف ازحسن رويش غرق حيرت گشته يوسف سر تا به پا حُسن خداداد است او را يعني کمال کل ابعاد است او را زيرا حسن آئينه حسن خدائي است شهکار کلک ذات پاک کبريائي است |+|
علم ايدئولوژيک، ايدئولوژي و بيطرفي علم ايدئولوژيک، ايدئولوژي و بيطرفي نويسنده : دکتر حسن رحيم پور ازغدي
ديوانه كسي است كه او را بايد به تيمارستان ببرند احمق را به تيمارستان نميبرند بلكه احمقها كل جامعه را به ديوانه خانه تبديل ميكنند چون احمق كسي است كه سرش را پايين انداخته و كاري را انجام ميدهد ولي علت آن را نميداند ولو متخصص و پركار و ثروتمند هم است. احمقها كساني هستند كه نميدانند كه هزينه و فايده كار انجام شده چقدر است و اينكه كار از كجا شروع ميشود چرا شروع ميشود و به كجا ختم ميگردد. فقط يك چيز را ميفهمد و آن اينكه سرش را پايين بيندازد و مثل چرخ دندههاي ماشين كار انجام دهد. و توليد براي مصرف و مصرف براي توليد انجام دهد. حضرت امير ميفرمايند : «مؤمن كسي است كه از خودش اين سه سؤال را بپرسد كه من از كجا آمدهام و براي چه آمدهام و به كجا ميروم» اينها سؤالهايي است كه احمقها از خودشان نميپرسند ولو اينكه متخصص باشند. و جامعه بشري هر چه ضرر ميبيند از حاكمان و مديران احمق است. اصلاً يكي از زواياي انحراف غرب، تفكيك علم از الهيات است. و اينكه پيشرفت علم را با پيشرفت الهياتو دين يكي دانستند. در غرب، در مجهولات دنبال خدا ميگشتند يعني هر چيزي را كه نميشناختند به خدا نسبت ميدادند بعد از مدتي كه آن مطلب را ميفهميدند ميگفتند «خوب ديگر احتياج به خدا نيست» يعني در تاريكيها دنبال خدا ميگشتند. اما در فرهنگ اسلامي باشد در روشني به دنبال خدا گشت نه در تاريكي. و انسان هر مطلبي را كه نميفهمد مثلاً چگونه زلزله ميشود يا چگونه باران ميآيد و چگونه بيماري شفا پيدا ميكند تازه همان جاست كه بايد خدا را بشناسد. نه اينكه مطلبي را كه نميفهمي به خدا نسبت بدهي و نتيجه آن، اين ميشود كه هر چه علم پيشرفت كند خدا عقبنشيني ميكند. در غرب هر چه علم جلو ميآمد دين و الهيات و ارزش و اخلاق عقب ميرفت. در فرهنگ اسلامي درست برعكس بود و جامعه بيسواد جزيرهالعرب را كه 10 نفر باسواد داشت با شعارهاي متافيزيكي تبديل به پيشرفتهترين جامعه از لحاظ تمدن و علم و فرهنگ و اقتصاد و قدرت و ثروت كرد. يعني زير سايه اخلاق و متافيزيك و الهيات و عقل و عدالت و ارزشها، علم اينقدر پيشرفت كرد. در فرهنگ اسلامي در روشنايي بايد دنبال خدا گشت چون كه خدا نور است. و لذا هر زمان مكانيزم جهان از نظر علمي شناخته شد الهيات و دين عقبنشيني نميكند. الهيات اسلامي علم را زير سايه خودش پرورش ميدهد. توجيه و تفسير ميكند و به آن جهت ميدهد. بنابراين پيشرفت انسان يك لكه ترديد و سؤال براي خدا نيست براي اينكه خود انسان هم آيتالله قدرت خداست. بعضيها از روي انسان به نفي خدا ميرسند از انسان كه بزرگترين شاهكار خداست، انكار خدا ميرسند. بلكه بايد از اينها به وجود خدا رسيد. از كشفيات انسان، الهيات بايد تقويت بشود نه اينكه تضعيف گردد. مثلاً ميگويند هوش مصنوعي و رباتها كه ساخته شدهاند خلقت الهي زير سؤال ميرود. در حاليكه اگر انسان هر قدر در ساختن چيزهاي مختلف موفق باشد قدرت خدا بيشتر ثابت ميشود يعني خدا موجودي را خلق كرده است كه چه كارهايي ميكند. بعضيها فكر ميكنند پيشرفت انسان پيشرفت خداست، اتفاقاً با ساخت ربات و … خلقت و قدرت الهي به اثبات ميرسد. خداوند راجع به انسان گفت : تباركالله احسن الخالقين. چرا كه انسان موجودي است كه ميتواند آفرينشگري كند. در فرهنگ غربي هر چه علم و تكنولوژي پيش ميرفت خدا و الهيات و دين تضعيف ميشد. و الآن به خرافات و نسبيگري تبديل شده است و هر كسي هر چيزي ميخواهد ميگويد و نظر همه محترم است. ولي در فرهنگ اسلامي هر چه انسان جلوتر رفته است الهيات اسلامي بيشتر ثابت شده است. پس الهيات اسلامي هيچ موقع تضعيف نميشود. اما در غرب برعكس بود. پس در فرهنگ اسلامي علم در طول مابعدالطبيعه و الهيات و فلسفه است نه اينكه در عرض آن باشد پس هيچ تضادي بين علم و الهيات نميباشد ميشود از يك طرف بر عليت مقتضيات ذات تكيه كرد و بهعنوان يك فيلسوف و حكيم امور ذاتي و عرضي و امور طبيعي و قصري را از هم تفكيك كرد و از يك طرف نفي تجربه و سد باب پيشرفت عل ننمود. نگاه فيلسوف به حركت با نگاه فيزيكدان به حرك البته دو نوع نگاه است اما منكر همديگر نيستند. ميتوان بهعنوان يك فيلسوف يا متافيزيكدان عقلگراي متأله، حركت را بر اساس قوه و فعل تفسير و تعريف كرد و در عين حال در فيزيك و مكانيك هم حركت را فرموليزه نمود. اينها هيچ منافاتي با همديگر ندارند و متافيزيكدان ميتواند از علت فاعلي و غايت و چرايي حركت و فلسفه تحول در جهان بحث بكند و همان فرد ميتواند از زاويه ديگري راجع به كيفيت هندسي و تعريف رياضي تحولات طبيعي بحث كند. نگاه از دو سطح به پديدههاي عالم كه يكي تغيير فلسفي و ديگري تغيير علمي است. هم ممكن است و هم لازم ميباشد. آخرين نكته كه خيلي مطرح ميشود و خيليها با مغالطه جواب آن را ميدهند و بعضي هم كه از حوزه تفكر ديني جواب ميدهند، غلط جواب ميدهند آن است كه براي تفسير علمي و تجربي از جهان و طبيعت لازم نيست كه تبيين مابعدالطبيعي را از جهان انكار كرد. نه تنها لازم نيست بلكه با انكار مابعدالطبيعه، خود علم ست ميشود چنانكه الآن در 40 و 50 سال اخير اين اتفاق افتاده است. در دهههاي اخير تفسير علمي قطعي نداشتن جزء بديهيات در فلسفه علم و معرفتشناسي غرب ميباشد و تفسير علمي متكي بر يك مفهوم متافيزيك و پارادايم فلسفي است كه غربيها از آن به اپيسيستم تعبير ميكنند و هر تفسير علمي و تجربي در قالب يك اپيسيستم خاص معني ميدهد يعني ميگويند ما پيكر واحد و پيوستهاي به نام علم نداريم. و چيزي به نام متد علمي و پيشرفت علم وجود ندارد. چون پيشرفت علم به معني آن است كه علم يك مجموعه واحد پيوستهاي است كه در يك مسير طولي و خطي و زنجيرهاي مدام تكامل پيدا ميكند. الآن ميگويند نه تنها علوم با هم ارتباطي ندارند نظريات داخل يك علم هم با هم ارتباط منطقي ندارند. بنابراين اصلاً ما هيچ پيكره واحد به هم پيوستهاي به نام علم نداريم كه بتوان گفت : علم متدي دارد كه تكامل پيدا كرده است. آخرين نظريات در فلسفه علم در غرب ميگويند كه ما چيزي به نام تكامل علم نداريم آن چيزي كه هست بحران علم است بعد از آنكه به اسم علم و تجربه و علوم جديد اخلاق و عرفان، فلسفه و الهيات و حتي عقل فلسفي را زير سؤال بردند همان علم الآن تبديل به جوجه لاغري شده است كه با هر بادي زمين ميافتد. دوستان را براي آشنايي با سير نظريات فلسفي علم معرفتشناسي لاكاتوس و كوير و معرفتشناسي توماس كهن و فرياربند ارجاع ميدهم. كه اينها آخرين نظريهپردازان فلسفي علم در غرب هستند كه در اين 3 و 4 دهه اخير بودهاند.خلاصه نظريههايشان اين است كه تاريخ علم غيرعقلاني بوده است و علم هيچ ارتباط منطقي نداشته و ندارد بنابراين ديگر فلسفه علم منتفي است و ما حداكثر از جامعهشناسي علم و روانشناسي عالمان ميتوان سخن بگوييم از فلسفه علم نميتوان سخن گفت. و امروز متد علمي و تعريف و موضوع علم همه بيمعنا شدهاند و علم را اگر بتوان حداكثر ميتوان بهعنوان تعريف كرد و حتي به نظر ما علم را حتي به غرض و غايت هم نميتوان تعريف كرد و حداكثر به نتايج پراكنده نظريات علمي ميتوان تعريف نمود. بنابراين ما ديگر چيزي بهعنوان قلمرو واحد و مشخص علم كه بتوان آن را در برابر فلسفه و الهيات و حتي خرافات نشان داد نداريم. ميگويند : ما يك زماني ميگفتيم غير از علم تجربي همه چيز خرافه است حتي دين و مذهب و عرفان و اخلاق و فلسفه خرافه هستند اما امروزه ميگوييم كه علم نيز خرافه است و همه خرافات به يك اندازه علمي هستند» يك روزي ميگفتند «آن گزاره و جملهاي علمي است كه با تجربه بشود آن را اثبات كرد يا حداقل با تجربه بشود آن را ابطال نمود» اولاً با تجربه نه چيزي اثبات ميشود و نه ابطال ميگردد. چون اگر تجربه را از عقل و متافيزيك جدا كنيم چيزي را اثبات يا ابطال نميكند. فقط گزارش جزئي موردي از يك مورد خاص ميباشد. ميگويند «امروز بايد سرمان را پايين بگيريم و بگوييم كه حتي علم نيز خرافه است و ما معرفت علي نداريم. و ما هيچ ملاكي براي علمي بودن و يا غيرعلمي بودن مطالب نداريم. بنابراين حتي خرافات هم ميتوانند علمي باشند.» يعني كسانيكه گفتند : «متافيزيك خرافه است چون تجربي نيست حالا ميگويند : خرافات هم علمي است چون علم هم خرافه است» اينها سرانجام علم سكولار و بيطرف و علمي كه به اخلاق و متافيزيك كاري نداشت ميباشد. الان ميگويند كه ما فقط در صورتي ميتوانيم تفسير علمي را موقتاً بپذيريم و آن هم زماني است كه بگوييم تفسير علمي محتاج به مبناي مابعدالطبيعه و فلسفي است كه متأسفانه آن مبنا را هم نداريم. بنابراين هنگامي كه ارتباط علم با فلسفه و متافيزيك قطع شد ابتدا علوم تجربي ضرر ميبينند همچنان كه ضرر ديدند پس بايد توجه داشت كه در صورت انكار تغيير مابعدالطبيعه از عالم تفسير علمي از جهان را هم نميتوان قبول كرد. چنانچه در غرب بعد از يك قرن به اين نتيجه رسيدهاند و امروز در فلسفه علم و معرفتشناسي جديد غرب بعد از قطع ارتباط علم با الهيات و فلسفه، معرفت ديني و وحياني، معرفت و علم نيست بلكه خرافه و سليقه است و بعداً گفته شد كه معرفت فلسفي و عقلي غيرتجربي هم معرفت نيست و آنها هم خرافه است، امروز گفته ميشود كه معرفت علمي نيز معرفت نيست يعني تجربه هم علم نيست يعني وقتي در ميزان اعتبار تجربه مبالغههاي پوزوتيويستي ميشود و معرفت ديني و عقلي و شهودي، انكار ميشود نتيجه بلافصل اين افراطيگري بعد از مدتي به انكار خود معرفت تجربي و رد صلاحيت علوم جديد منجر ميشود و شده است غربيها امروزه ميگويند كه ما اعتراف ميكنيم كه بايد نگاه علي و الهي و عقلي به انسان و جهان را نخست پذيرفت تا پس از آن بتوان نگاه هندسي، رياضي و تجربي به طبيعت و جهان را تثبيت كرد ولي متأسفانه چون ما هيچ مابعدالطبيعه فلسفي و الهي را قبول نداريم بايد از علم هم صرفنظر بكنيم فقط ميگوييم علم عبارت از گزاره موقت است براي آنكه مشكلات عملي ما را حل كند. ابطالها علم نيست بلكه يكسري حدس است و يكسري ابطال است و روي هيچ كدام هم نميشود سوگند علمي خورد كه اين مطلب واقعاً از عالم واقع گزارش ميدهد.» زماني غربيها ميگفتند : نه تنها علوم طبيعي علم هستند بلكه علوم انساني هم مثل علوم طبيعي هستند و علم محض تجربياند و لذا ميگفتند : انسانشناسي هماني است كه ما ميگوييم. و لذا علوم انساني و انسانشناسي ديني و الهي هم مزخرف است. امروز ميگويند : نه تنها علوم انساني مثل علوم تجربي نيستند بلكه، اصلاً علوم انساني علم نيستند و تنها يك سري حدسيات و گزارهها و نظريه هستند اظهار ميكنند كه حق علوم طبيعي هم علم نيستند. شما به افراط و تفريطها در اين قضيه توجه كنيد كه الآن بت كردن علم تبديل به افكار علم و همه معرفتها شده است كه معني نسبيگرايي و شكاكيت همين است. منبع: باشگاه انديشه |+|
از زبان پيامبر(ص) علي(ع) را بيشتر بشناسيم: از زبان پيامبر(ص) علي(ع) را بيشتر بشناسيم: پروردگارم امر فرمود به بستن درها به جز در خانه علي علي بهترين بشر است وکسي که در آن شک کند کافر است عنوان صحيفه وبرنامه مومن است دوستي علي قسمت کننده بهشت وجهنم است علي بدبخترين گذشتگان وآيندگان است قاتل علي علي دروازه علم من وبيانگر چيزي است که من پيام آور آن هستم پروردگار متعال نزد فرشتگان مباهات مي کند به علي علي دستش با دست من در گسترش عدل يکسان است سفارش مي کنم کساني که به من ايمان آورده اند به ولايت علي عليرا ياد کردن ونظر کردن بر او عبادت است هر کس ولايت مرا پذيرفته باشد پس علي مولاي اوست علي از من است ومن از علي وبعد از من بر مومنين ولايت دارد براي فاطمه همسري يافت نمي شد اگر علي آفريده نمي شد علي را دوست داشتن حسنه است که هيچ سيئه اي با او جمع نمي شود نيست شمشيري همچون ذوالفقار وجوان مردي چون علي علي در ميان مردم مانند سوره توحيد در قرآن است کسي از صراط عبور نمي کند مگر با داشتن ولايت علي پيامبر اکرم(ص) فرمودند: به درستي که حلقه درب بهشت از ياقوت قرمز است که بر صفحه اي ازطلا قرار گرفته؛پس هنگامي که حلقه بر صفحه کوبيده شود اين نوا طنين افکند وگويد: يا علي |+|
دلم قرار نمي گيرد از فغان بي تو دلم قرار نمي گيرد از فغان بي تو سپند وار زكف داده ام عنان بي تو ز تلخ كامي دوران نشد دلم فارغ زجام عشق لبي تر نكرد، جان بي تو چو آسمان مه آلوده ام ز تنگ دلي پر است سينه ام از اندوه گران بي تو نسيم صبح نمي آورد ترانه شوق سر بهار ندارند بلبلان بي تو لب از حكايت شب هاي تار مي بندم اگر امان دهدم چشم خون فشان بي تو چو شمع كُشته ندارم شراره اي به زبان نمي زند سخنم آتشي به جان بي تو ز بي دلي و خموشي چو نقش تصوير نمي گشايدم از بي خودي زبان بي تو عقيق سرد به زير زبان تشنه نهم چو يادم آيد از آن شكرين دهان بي تو گزارش غم دل را مگر كنم چون امين جدا از خلق به محراب جمكران بي تو |+|
حيلت رها کن عاشقا حيلت رها کن عاشقا حيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو وندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو هم خويش را بيگانه کن هم خانه را ويرانه کن وانگه بياباعاشقان همخانه شو همخانه شو بايد که جمله جان شوي تا لايق جانان شوي گر سوي مستان ميروي مستانه شو مستانه شو کمتر ز چوبي نيستي ، حنانه شو حنانه شو تا کي دو شاخه چون رخي تا کي چو بيدق کم تکي تاکي چو فرزين کژ روي ،فرزانه شو فرزانه شو يک مدتي ارکان بدي يک مدتي حويان بدي يک مدتي چون جان شدي جانانه شو جانانه شو اي ناطقه بر بام و در تا کي روي در خانه پر |+|
«دعا کردن» «دعا کردن» «دعا يعني مدد خواستن در حل مشکلات از خالق خود» دعا کردن يکي از بهترين اعمالي است که هم خداوند کريم در قرآن و هم پيامبر اکرم(ص) وامامان معصوم(ع) سفارش بسيار نموده اند . دعا کردن حالات وشرايط خاصي دارد که در اين جا به چند مورد آن اشاره مي شود باشد که در اين شبهاي عزيز دعاهايمان مستجاب گردد. چه وقتها براي دعا مناسب تر است؟ پيامبر اکرم(ص):بهترين وقت دعا سحرگاهان است. امام صادق (ع):سه وقت است که دعا در آن اوقات مستجاب است. 1. بعد از نماز واجب 2. هنگام آمدن باران 3. هنگام ظاهرشدن آيه ونشانه معجزه اي از طرف خدا براي بندگان خود شرايط دعا کردن: 1. اعتراف به گناهان 2. شکر نعمتها 3. صلوات بر محمّد وآل محمّد 4. دعا کردن وحاجت خواستن 5. صلوات بر محمّد وآل محمّد اگر دعايتان مستجاب شده مواظب سه حالت باشيد: 1. آنکه عُجب نکني ونگويي من معلوم مي شود آدم خوبي هستم که دعايم مستجاب شد زيرا خودپسندي باعث فساد عمل وغلبه شيطان است. 2. شکر وحمد خدا نمايي که تفضّل کرد برتو به اجابت دعاي تو،بلکه مستحب است دو رکعت نماز شکر بجا آوري 3. همين که دعاي تو مستجاب شد ترک دعا نکني وباز در خانه خدا بروي تا بيگانه نشوي ودر وقت حاجت خواستن دوباره آشنا باشي اگر دعايتان به اجابت نرسيد مواظب اين سه حا لت باشيد: 1. آنکه مايوس نشوي از رحمت خدا،زيرا به اجابت نرسيدن دعا ممکن است به سبب گناهان تو باشد که مانع اجابت است پس درصدد رفع آن به توبه وتهذيب نفس برآي 2. ترک دعا نکن 3. راضي باش به تقدير الهي تا همان رضاي تو باعث اجابت دعايت بشود امام حسن (ع)مي فرمايد: من ضامنم از براي کسي که در قلب او چيزي خطور نکند بجز رضا وخوشنودي به قضاي خدا اين که دعا کند پس مستجاب شود |+|
در آن لحظه که کبوتر دلم آرام بال ميگشايد .... در آن لحظه که کبوتر دلم آرام بال ميگشايد .... و در آن هنگام که چشمانم اشک ميريزد و حضور سبز مردي سيه پوش را تمنا ميکند... قلبم زمزمه کنان او را صدا مي ند و به او ميگويد يا مهدي به دنبال تو م گردم و براي ظهور تو بر سر سفره دعا نشستهام و کوله بار دلم را به سوي تو بستهام، اما نميدانم به کدامين سو و مکان بفرستم. يا مهدي کمکم کن تا از کوچه پس کوچههاي تنگ و تاريک دنياي پر از هياهو و گناه به سلامت بگذرم و عطر خوش وجودت را احساس کنم.يا مهدي بدان که دلم از دوري تو به تنگ آمده و نگاه آرام و آبي تو تمام وجودم را در برگرفته است.يا مهدي بيا و رنگ خانه پاييزي دلم را بهاري ساز و به دل سردم گرما ببخش و مرا ياري کن تا با تو باشم.يا مهدي از چه و که برايت بگويم، خود خوب ميداني که ياسهاي سپيد در دل شهر ما گم شدهاند و ستارگان آسمان اميدوار با نبود تو کمتر ميدرخشند و ابرهاي وحشت بر خانه دلها سايه افکندهاند و گناه در دلها رخنه کرده است و غربت لحظههاي تنهاييم در تقويم انتظار کم رنگ شده است.بيا مهدي و از عشقت کاشانهاي در دلم بساز و محبت خويش را چراغ خانهام ساز و بيا و جغد حسد و کينه را از وجودم دور کن و دلم را همچون کبوتري سپيد بال به اوج سعادت ببر و مرا در صف يارانت بپذير. |+|
اليگودرز شناسي اليگودرز شناسي تاريخچه شهر اليگودرز
وجه تسميه: آليورز يا گندم سرخ يا به نقلي آل گودرز پهلوان نامي شاهنامه. قدمت تاريخي: بيش از هفتصد سال تاسيس فرمانداري:1337 ، وسومين شهر استان لرستان با بخشهاي:مرکزي،ززوماهرو،بشارت ذلقي. جمعيت: 145000 نفر. وسعت: 5870 کيلومترمربع. متوسط جمعيت خانوار:5/5. ارتفاع از سطح دريا:1998متر. طول راه هاي هم سنگ:33/546 کيلومتر. راه فرعي شني:147کيلومتر. راه فرعي آسفالته:119 کيلومتر. راه آسفالته معمولي اصلي: 52 کيلومتر. حوزه آبريز: سر شاخه هاي سد دز. خروجي آب سالانه از شهرستان: 305 ميليون متر مکعب. طول وعرض جغرافيايي: 49 درجه و 42 دقيقه طول- 33 درجه و23 دقيقه عرض جغرافيايي. قلل مرتفع: اشترانکوه-قاليکوه-منديش کوه . اراضي ديم: 150000 هکتار. اراضي آبي: 25000 هکتار. تعدادي از مناظر گردشگري: نگين لرستان درياچه گهر-آبشار پر آب و مرتفع و بسيار ديدني آب سفيد-آبشار چکان دهقادي-غار تمندر-دژ هاي هخامنشي و پل هاي باستاني و آبشارهاي دورک-امام زاده محمدبن حسن(ع)-امام زاده هاي فرسش و... بخشي از توليدات شهرستان: غلات-حبوبات-لبنيات دامي-عسل-ماهي غزل آلا-سيب زميني-آرد-ماکاروني-ويفر و بيسکويت... و استخراج سنگ هاي تزييني ساختماني از نوع چيني و کريستال-سنگ دانه بندي- پودر ميکرونيزه از سنگ-فرآوري کربنات کلسيم... و صنايع دستي سراميکي، قاليبافي، منبت کاري، سيم بافي، معرق کاري، گليم بافي، جاجيم بافي... آبشار آب سفيد اين آبشار در منطقه پيشكوه ذلقي در حدود ۵۰ كيلومتري شهر اليگودرز واقع شده است ، ارتفاع اين آبشار حدود ۳۰ متر و پهناي آن در فصل پر آبي حدود ۱۵ متر مي باشد . آبشار چکان در دامنه ارتفاعات مشرف بر دره چكان (جنوب شهرستان دورود ) آبشاري در نهايت زيبايي و عظمت جاري است كه به آبشار چكان معروف است .اين آبشار از درون غاري مشرف بر زمينهاي زراعي چكان بيرون مي جهد و طول فوران آن به دهها متر ميرسد .اطراف آبشار منطقه اي وسيع با فضايي مطلوب و دل انگيز است كه در دو الي سه كيلو متري آن امام زاده اي به نام (ابو علي (ع))واقع شده است .آب اين آبشار در اواخر پاييز به مرور خشك مي شود و در روز هاي اوليه شروع فصل بهار مجددا با همان فوران به بيرون مي جهد، اين آبشار يكي از عجايب و زيبايي هاي طبيعت استان لرستان محسوب مي شود . ريشه نام ريشه نامگذاري آن را برخي از واژه آليورز (گندم سرخ) دانستهاند و برخي هم از آل گودرز به معني طايفه و قوم گودرز (يکي از شخصيتهاي شاهنامه فردوسي) حدس زدهاند.همچنين اين نام را آميزهاي از دو واژه اَل به معناي عقاب و گودرز دانستهاند. بخش مرکزي (شهرستان اليگودرز) بخش مرکزي شهرستان اليگودرز واقع در استان لرستان ايران داراي ۴ دهستان به نامهاي زير است: بربرود شرقي· بربرود غربي· پاچه· لک شرقي· خمه فرسش· |+|
سیستم تراشکاری Valenite سه اینسرت با هندسه جدید اضافه می نماید. شرکت Valeniteبار دیگر سیستم تراشکاری ValTURNTM سیستم تراشکاری Valenite سه اینسرت با هندسه جدید اضافه می نماید. خود را با اضافه کردن 3 هندسه جدید به خط اینسرتهای تراشکاری خود گسترش داده است. هندسه های جدید با گریدهای ابزاری پوشش یافته موجود MTCVD یعنی: VP5515 و VP5525 ترکیبب شده است، تا گستره کاربردهای 3 ابزار ValTURN را که به طور خاص برای بارهای برشی متوسط و برش پیوسته و منقطع، برای کاربردهای خشن تراشی با بار زیاد، و برای فرایند پرداخت کاری با عمق کم در فولادهای کم کربن و مواد نرم طراحی شده اند، گسترش دهد. تستهای آزمایشگاهی نشان داده است که ترکیب هندسه ها و گریدها، کنترل براده و عملکرد برشی عالی برای ماشین کاری مواد آهنی فراهم می نماید.
|+|
کاربرد هیدرولیک و پنوماتیک سیستم هیدرولیک در موارد زیر کاربرد دارد منبع: http://www.turmil.blogfa.com/post-5.aspx |+|
یاتاقانها ياتا قانها: ياتاقانهاي غلتشي :
roller bearing: 1 outer race, 2 cage, 3 roller, 4 inner race مزاياي ياتافانهاي لغزشي نسبت به غلتشي : مزاياي عمده ياتاقانهاي غلتشي : روانكاري ياتاقانهاي غلتشي: منبع:http://www.basumechaniceng.blogfa.com/post-8.aspx |+|
انواع چرخ دندهها چرخ دنده های ساده
چرخ دنده های مارپیچ
چرخ دنده های مخروطی چرخ دنده های حلزونی
چرخ دنده شانه ای
گرفته شده از وبلاگ دوستان عزیزم بهنام رفیعیان - علیرضا رفیعیان |+|
سخنرانی های شهید آوینی
برای دانلود کردن صدا های شهید آوینی، روی آیکون برگرفته از سایت شهید آوینی |+|
صحبتی با امام حسين السلام عليک يا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنايک حسين جان..آن روز - که حج را نيمه تمام می نهادی همه مانده بودند در اين حيرت که نکليف قربان چه ميشود؟؟!! برای دنيا زود بود- که حرکت نازکانه ترا بفهمد... اما .. در ان ميان تو - تنها تو- می دانستی که چه ميکنی... انی اعلم ما لا تعلمون....قربان - را به عاشورا می کشاندی... و قبله را به کربلا..... ای هم سفر زينب...کار تو نبش قبر های هر روزه مردم بود... قبر های عافيت طلبی...و عادت... قبر های سر به زيری و سکوت و سلامت... از مدينه به مکه که در امدی..بر سر چهار راه اطلاعات اسلام چهار ماه انتظار کشيدی...که همه مردم جمع شوند... و درست در همان وقتی که همه امدند ..تو شروع کردی به رفتن...و اين يعنی اب زدن بر چشمان خواب الوده ساده بين.. و گسستن بند از دست و پای نگاه و حرکت بندگان خدا.... برای خوب ديدن... و رها شدن ..و به خدای خود رسيدن.. و فرمودی: هر که از خون دل خويش می تواند مايه گذارد...و برای ديدار الهی جان مايه دارد - پای فرا پيش نهد و با ما بيايد.. که من خود - بامدان- به راه خواهم افتاد...انشاالله يا حسين... ای که گفتی: خط الموت علی ولد ادم مخط القلاده علی جيد الفتاه.. رشته مرگ برای فرزند ادم - چونان گردن بندی است زيبا بر گردن دخترکانی نو رسته.... خدا خودش ميداند. که دين و دنيای ما - چقدر به - تو - و کربلای تو نياز مند است.. يا ذبيح الله مرگ تو .. مرگ نيست!!! اغاز زندگی ست... به ابی انت و امی و نفسی يا مولای يا ابا عبدالله..
|+|
|