.لطفاً ما را از نظرات و پیشنهادات خود محروم نفرمایید
گردآورنده : محمّدحسن محمّدی
دی ماه 1384
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در دوشنبه 1385/09/27 ساعت 23:28 |
دانلود - 1
WinAmp v5.3.2 Released
وینمپ برنامه ی بسیار قوی برای پخش فایل های صوتی و تصویریه که تو دنیا خیلی طرفدار داره ، ولی من یه تار جتادیو رو به وینمپ نمیدم یا بهتره بگم وینمپ باز نیستم بیشتر با جتادیو حال می کنم ، ولی این برنامه رو برای وینپ بازا و دوستداران وینمپ گذاشتم . دانلود کنین و حالشو ببرین .
جدیدترین نسخه مدیا پلیر ویندوز که کلی قابلیت داره از جمله تبدیل سیدی های صوتی و نمایش انواع فورمتهای صوتی و تصویری و رادیوی اینترنتی و رایت سیدی و کلی کار دیگه که تو این نسخه بیشتر هم شده.
Babylon 6:Text Translation and Dictionary Software
جدیدترین نسخه یکی از محبوبترین دیکشنری های دنیا که همه زبان ها رو تو خودش داره از جمله انگلیسی به فارسی و بالعکس.این دیکشنری قابلیت تلفظ لغات هم داره و برای نصب دیکشنری های مختلفش میتونید به سایتش مراجعه کنید و دیکشنری های زبان های مورد نیاز خود را بگرید. من لینک دیکشنری های فارسیشو براتون زیر لینک های دانلود به نام Persian Dictionaries گذاشتم.این دیکشنری امکان تبدیل مقیاس ها و واحدهای پولی و ... هم داره.ضمنا رو هر برنامه ای و هرجایی که باشید تنها با یک کلیک فعال میشه و از روی تصاویر هم میتونه متن ها رو جدا کنه و معنیشو نشونتون بده. حتی نیاز به کپی کردن کاملت در حافظه وقت ویندوز هم ندارید.تو این نسخه قابلیت ترجمه متن هم وجود داره یعنی متن رو وارد میکنید و براتون بطور کامل ترجمه میکنه.اگر نسخه قبلي اين برنامه رو نصب كرده ايد نگران ديكشنري هاي انگليسي به فارسي نباشدي چون تو نسخه جديد همه اونا رو دوباره اضافه ميكنه بصورت خودكار.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 23:28 |
مهریه ، جهیزیه و ازدواج
1. مهريّه و جهيزيّه بهترين عروس
در مورد زمان ازدواج حضرت زهراء سلام اللّه عليها بين مورّخين و محدّثين اختلاف نظر است ؛ ولى مشهور آن است كه حضرت در سنين ده سالگى به ازدواج اميرالمؤ منين ، امام علىّ عليه السلام در آمد، كه در ماه مبارك رمضان نامزدى و خطبه نكاح واقع شد؛ و در ماه ذى الحجّة مراسم عروسى انجام گرفت .
]در اين كه مهريّه حضرت فاطمه سلام اللّه عليها و نيز جهيزيّه اش چه مقدار و چه وسايلى بوده ، بين نويسندگان اختلاف نظر است كه در اين نوشتار اشاره اى به مشهور گفتار تاريخ نويسان مى شود:
مهريّه حضرت فاطمه سلام اللّه عليها: دوازده و نيم وَقيه مى باشد كه هر وَقيه معادل چهل درهم مى باشد، بنابر اين مهريّه آن حضرت پانصد درهم بوده است .
و بعضى گفته اند: چهارصد مثقال بوده ، كه هر هفت مثقال ، معادل ده درهم مى باشد.
و عدّه اى هم گفته اند: چهارصد و هشتاد درهم بوده است .
صورت جهيزيّه : طبق روايتى چنين آمده است ، كه حضرت علىّ عليه السلام شتر خود را به مبلغ چهارصد و هشتاد درهم فروخت و آن را به عنوان مهريّه تحويل رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله داد، و حضرت رسول آن ها را در اختيار عمّار ياسر و بعضى ديگر از اصحاب خود قرار داد تا براى دخترش بهترين عروس دنيا جهيزيّه خريدارى نمايند.
صورت جهيزيّه به اين شرح مى باشد:
1 پيراهن عروس ، به قيمت هفت درهم . 2 عبا چادر قُطوانى كوفه اى . 3 پوشيه ، براى پوشش صورت از ديد نامحرمان. 4 رو انداز سياه رنگ . 5 تخت خواب ، جهت ايمنى از حيوانات گزنده . 6 دو عدد گليم كتانى مصرى . 7 چهار عدد بالش و متكّا، كه درون آن ها از گياهان خشك و خوشبو پر شده بود. 8 يك عدد پرده نازك از جنس پشم . 9 يك قطعه حصير، از اطراف بَحرين قَطَر . 10 دستاس ، جهت آرد كردن گندم و.... از سنگ ساخته شده بود. 11 قدح و طشت مِسّى ، براى خمير كردن آرد و شستن لباس . 12 ظرف آب مشگ ، كه از پوست بزغاله بود. 13 قدحى چوبى براى شير و دوغ . 14 مشگ كهنه ، جهت سرد شدن آب . 15 آفتابه و لگن . 16 بستو سبز رنگ ، جهت روغن و ... . 17 كترى سفالى ، شبيه آفتابه . 18 فرش از پوست حيوان ، جهت نشستن . 19 مشک آب ، براى كارهاى متفرقه .(1)
عروس به سوى حجله يا خانه بخت
در احاديث متعدّدى وارد شده و نيز مورّخين ثبت كرده اند:
چون جشن عروسى حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها برگزار شد و خواستند كه آن عروس بى همتا را به خانه سعادت و بخت ببرند، جبرئيل ، ميكائيل و اسرافيل عليهم السلام به همراه هفتاد هزار فرشته در مشايعت آن عروس شركت كردند.
پس مركب حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله را كه به نام دُلدُل معروف بود آوردند و عروس را برآن سوار نمودند.
و لِجام آن را جبرئيل عليه السلام در دست گرفت و اسرافيل كنار مركب مواظب عروس بود و ميكائيل نيز مُشک و عنبر دود مى كرد.
هنگام حركت عروس از منزل پدر به سوى منزل سعادت يعنى خانه شوهر جبرئيل تكبير مى گفت و ديگر همراهان و مشايعت كنندگان نيز مى گفتند: ((اللّه اكبر)). و از همان زمان بود كه شعار تكبير و صلوات در مجالس عروسى و جشن هاى مذهبى مرسوم گرديد.
در برخى از روايات گفته شده كه در شب عروسى ، يك ظرف شير توسّط حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله براى عروس و داماد فرستاده شد و فرمود كه آن را بياشامند. و در بعضى ديگر از روايات چنين آمده است كه صبح عروسى ، خود حضرت رسول براى عروس و داماد شير آورد و فرمود: بياشامي
صبح عروسى ، پدر عروس جهت ديدار داماد و عروس به منزل ايشان تشريف آورد و ضمن تبريك و تهنيت و بيان تذكّراتى به هر دو نفر، فرمود: فاطمه جان ! تو را به شخصى شوهر دادم ، كه سرور تمام صالحان و نيكان دنيا و آخرت مى باشد.
و سپس خطاب به داماد كرد و فرمود: اين دخترم بسيار عزيز است ، پس هر كه او را گرامى دارد، مرا گرامى داشته و هر كه به او توهين نمايد، مرا توهين كرده است . و نيز فرمود: خداوند، زمين را مهريّه و صداق دخترم فاطمه قرار داد؛ پس هر كه روى زمين راه رود و مخالف وى باشد، همانا غاصب خواهد بود.(2)
2. ازدواج با فاطمه دختر پيامبر(ص)
پيامبر خدا پس از سيزده سال سختكوشى، تلاش در راه ابلاغ رسالت و تحمّل دشوارىها ، شكنجهها و آزارها به مدينه هجرت كرد و حكومت اسلامى را بنياد نهاد.
علىعليه السلام از آغازين روزهاى رسالت پيامبرصلى الله عليه وآله، همگام و همراه پيامبر خدا بود و در سال اوّل هجرت، بيست و چهار سال داشت. او بايد ازدواج مىكرد و زندگانى مشترك را آغاز مىكرد.
فاطمهعليها السلام نُه ساله است. (1) او دختر پيامبر خداست و در جايگاهى بلند از فضايل انسانى و ويژگىهاى والاى ملكوتى، كه پيامبر خدا بارها او را ستوده و «پاره قلب» خود ناميده است.
موقعيت پيامبرصلى الله عليه وآله در جايگاه زعامت امّت از يكسوى، و شخصيت والاى فاطمهعليها السلام از سوى ديگر، زمينهاى بود تا كسانِ بسيارى - بويژه آنانكه از اينگونه پيوندها بيشتر در فكر رقم زدن آينده خود هستند، - به خواستگارى بروند. پيامبرصلى الله عليه وآله، يكسر جواب رد مىداد و گاه، تصريح مىكرد كه منتظر «قضاى الهى» است. (2)
برخى از دوستان علىعليه السلام و صحابيان پيامبر خدا به وى پيشنهاد كردند كه به خواستگارى فاطمه عليها السلام برود. علىعليه السلام، قلبى دارد سرشار از ايمان و سينهاى آكنده از عشق؛ امّا دستانى تهى و پيراسته از درهم و دينار. علىعليه السلام به خانه پيامبر خدا رفت، شكوه و عظمت پيامبر خدا او را از سخن گفتن باز داشت. با چشمانى آميخته با آزرم، نگاهى به پيامبرصلى الله عليه وآله داشت و نگاهى ديگر به زمين.
پيامبرصلى الله عليه وآله با تمهيداتى علىعليه السلام را به سخن گفتن وا داشت، و چون علىعليه السلام سخن گفت، فرمود: «چيزى در زندگى دارى؟». جواب، معلوم بود؛ امّا مگر فاطمهعليها السلام را همسانى جز علىعليه السلام و همسرى لايق جز او بود؟!
ازدواج (و به تعبير پيامبر خدا: امر الهى) تحقّق يافت (3) و آن دو بزرگوار، زندگانى مشترك را در اوّلين سال هجرت، (4) با مهريهاى بسيار اندك (5) و مراسمى بس ساده (6) و جهيزيهاى سادهتر (7) آغاز كردند و بدين سان، شكوهمندترين خانه و نقشآفرينترين زندگانى مشترك در تاريخ اسلام، رقم خورد.
در كنار خانه پيامبرصلى الله عليه وآله، خانهاى خُرد - كه به راستى از همه تاريخ بزرگتر، و غبطه آفرين عرشيان و زمينيان بود -، بر پا شد. اين خانه، سرچشمه فضيلتها، مكرمتها، عشق، ايمان، ايثار ، جهاد، ساده زيستى، ... بود و به راستى خانهاى بود كه سر بر عرش مىساييد.
علىعليه السلام - اين پارساى شب و زمزمهگر خلوتهاى آن -، شير بيشه نبرد بود و هنوز زخمهاى نشسته بر پيكرش التيام نيافته، در جنگى ديگر حاضر بود و رزمآورترين و بزرگترين هماوردجوىِ ميدان.
و فاطمهعليها السلام، آرام و پرشكيب، بار زندگى را بر دوش داشت، با كمترين امكانات مىساخت، زخمهاى همسر و پدر را مىشست (8) و افزون بر همسرى علىعليه السلام، به تعبير لطيف پيامبر خدا، «براى پدر، مادرى مىكرد». (9)
اوّلين ثمر اين پيوند الهى به سال سوم هجرى ديده به جهان گشود كه حسنعليه السلام نام گرفت. (10) و دومين آن، حسين عليه السلام بود كه در سال چهارم به دنيا آمد. (11) زينب و امّ كلثومعليهما السلام پس از برادرها پاى به دنيا گذاردند و آخرين آنها، محسن، سقط گرديد و شهد شهادت نوشيد. (12)
1.سنن النسائى - به نقل از بريده - : ابوبكر و عمر، از فاطمهعليها السلام خواستگارى كردند؛ امّا پيامبر خدا فرمود: «او كوچك است». سپس علىعليه السلام از او خواستگارى كرد و پيامبر خدا او را به ازدواجش درآورد. (13)
2.الطبقات الكبرى - به نقل از علباء بن احمر يشكرى - : ابوبكر، فاطمهعليها السلام را از پيامبرصلى الله عليه وآله خواستگارى كرد؛ امّا پيامبر خدا فرمود: «اى ابوبكر! منتظر تقدير الهى هستم». ابوبكر، اين را براى عمر باز گفت. پس عمر بدو گفت: اى ابوبكر! تو را رد كرده است. سپس ابوبكر به عمر گفت: تو فاطمه را از پيامبر خدا خواستگارى كن. پس خواستگارى كرد. پيامبرصلى الله عليه وآله به او همانى را گفت كه به ابوبكر گفته بود: «منتظر تقدير الهى هستم». (14)
3.الطبقات الكبرى - به نقل از عطا - : علىعليه السلام، از فاطمهعليها السلام خواستگارى كرد. پس پيامبر خدا به فاطمهعليها السلام فرمود: «على تو را ياد مىكند!». فاطمهعليها السلام ساكت ماند. پس پيامبر خدا او را به ازدواج علىعليه السلام درآورد. (15)
4.پيامبر خداصلى الله عليه وآله: خداوند به من فرمان داد تا فاطمه را به ازدواج على درآورم. (16)
5.پيامبر خداصلى الله عليه وآله: من هم انسانى مانند شما هستم، از شما زن مىگيرم و به شما زن مىدهم، مگر فاطمه را كه ازدواجش از آسمان نازل شده است. (17) 6.پيامبر خداصلى الله عليه وآله - خطاب به فاطمهعليها السلام - : به خدا سوگند، در اينكه تو را به ازدواج بهترينِ خاندانم درآورم، كوتاهى نكردم! (18)
7.پيامبر خداصلى الله عليه وآله - خطاب به فاطمهعليها السلام - : آگاه باش كه براى اين كه تو را به ازدواج بهترينِ خاندانم درآورم، از هيچ كوششى فروگذار نكردم! (19)
8.پيامبر خداصلى الله عليه وآله - خطاب به فاطمهعليها السلام - : به جان و دل كوشيدم و برايت بهترينِ خاندانم را يافتم. (20) 9.امام صادقعليه السلام: اگر نبود كه خداوند - تبارك و تعالى - علىعليه السلام را براى فاطمهعليها السلام آفريده بود، برايش هيچ همسرى بر روى زمين نبود، از آدم تا كنون. (21) 10.امام علىعليه السلام: پيامبر خدا به من فرمود: «اى على! مردانى از قريش در امر فاطمه بر من خرده گرفتند و گفتند: ما او را از تو خواستگارى كرديم و ندادى؛ ولى او را به ازدواج على درآوردى. و من به ايشان گفتم: به خدا سوگند، شوهردادن و ندادنش به دست من نبود؛ بلكه خداى متعال، او را از شما باز داشت و به ازدواج على درآورد. جبرئيل بر من فرود آمد و گفت: اى محمّد! خداوندِ با جلال و شكوه مىگويد: اگر على را نيافريده بودم، براى دخترت فاطمه، همسرى بر روى زمين نبود، از آدم تا كنون». (22) 11.امام علىعليه السلام: چون فاطمهعليها السلام بالغ شد، بزرگان قريش كه اهل فضل و سابقه در اسلام و داراى شرافت و ثروت بودند، او را خواستگارى كردند؛ ولى هر مردى از قريش كه خواستگارى مىكرد، پيامبر خدا از او روى بر مىتافت، به گونهاى كه برخى از آنان، در پيش خود گمان مىبردند كه پيامبر خدا از ايشان ناراحت شده و يا وحى آسمانى درباره ايشان بر پيامبرصلى الله عليه وآله نازل شده است. (23)
12.السنن الكبرى - به نقل از مجاهد، از امام علىعليه السلام -: از فاطمهعليها السلام دختر پيامبرصلى الله عليه وآله، خواستگارى شده بود. زنى از بستگانم به من گفت: آيا مىدانى كه فاطمهعليها السلام خواستگارى شده است؟ گفتم: نه - يا آرى -. گفت: تو هم او را خواستگارى كن. گفتم: آيا من چيزى دارم كه با آن به خواستگارى بروم؟ پس به خدا سوگند، هماره مرا اميد داد تا اينكه به حضور پيامبرصلى الله عليه وآله رسيدم و چون او را بزرگ و گرامى مىداشتيم، هنگام نشستن در پيش روى ايشان، زبانم بند آمد و نتوانستم چيزى بگويم. پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: «آيا حاجتى دارى؟». پس ساكت ماندم. آن را سه بار تكرار كرد و فرمود: «شايد به خواستگارى فاطمه آمدهاى؟». گفتم: آرى، اى پيامبرخدا. فرمود: «آيا چيزى دارى كه مهرش كنى؟». گفتم: نه به خدا، اى پيامبر خدا. فرمود: «پس زرهى را كه بدان مسلّحت كرده بودم، چه كردى؟». گفتم: به خدا سوگند، آن، زرهى ساخته عشيره حُطَم است و بيش از چهار صد درهم نمىارزد. فرمود: «برو كه او را به ازدواجت درآوردم و همان زره را به عنوان مهر برايش بفرست». (24)
13.الأمالى - به نقل از ضحاك بن مزاحم - : شنيدم على بن ابى طالبعليه السلام مىگويد كه ابوبكر و عمر نزد من آمدند و گفتند: چرا نزد پيامبر خدا نمىروى تا فاطمهعليها السلام را خواستگارى كنى. پس نزد پيامبر خدا رفتم. چون مرا ديد، خنديد. سپس فرمود: «اى ابوالحسن! به چه كار آمدهاى و حاجتت چيست؟». علىعليه السلام [در ادامه] گفت: خويشاوندى و سابقهام در اسلام و يارى كردن او و جهادم را ذكر كردم. پس فرمود: «اى على! راست گفتى و برتر از چيزهايى هستى كه مىگويى». پس گفتم: اى پيامبرخدا! فاطمه را به ازدواج من در مىآورى؟ فرمود: «اى على! مردانى او را پيش از تو خواستگارى كردند و به فاطمهعليها السلام گفتم؛ ولى در چهرهاش كراهت ديدم؛ امّا منتظر باش تا به سويت باز گردم».
پس پيامبر خدا بر فاطمهعليها السلام وارد شد. فاطمهعليها السلام از جا برخاست و رداى پدر را گرفت و كفشهايش را درآورد و آبْدست برايش آورد و دست و پاى او را شُست و سپس نشست.
پس پيامبر خدا به او فرمود: «اى فاطمه!». پاسخ داد: بلى، چه مىخواهى، اى پيامبر خدا؟ فرمود : «على بن ابى طالب، كسى است كه خويشاوندى و فضيلت و اسلامش را مىشناسى و من از خدا خواستهام كه تو را به ازدواج بهترينِ آفريدگانش و محبوبترينِ آنان در نزدش درآورد و على از تو خواستگارى كرده است. چه نظرى دارى؟».
فاطمهعليها السلام ساكت ماند و صورتش را برنگردانْد و پيامبر خدا كراهتى در چهرهاش نديد. پس برخاست، در حالى كه مىگفت: «اللَّه اكبر! سكوت او نشانه رضايت اوست». پس جبرئيل نزدش آمد و گفت: اى محمّد! او را به ازدواج على بن ابى طالبعليه السلام درآور كه خداوند، او را براى وى و وى را براى او پسنديده است. (25) 14.الكافى - به نقل از سعيد بن مسيّب - : به على بن حسينعليه السلام گفتم: چه هنگام پيامبر خدا، فاطمهعليها السلام را به ازدواج علىعليه السلام درآورد؟ فرمود: «در مدينه، يكسال پس از هجرت، و فاطمهعليها السلام در آن زمان، نُه ساله بود». (26)
15.تاريخ اليعقوبى - در ذكر ازدواج فاطمهعليها السلام - : پيامبر خدا دو ماه پس از ورودش فاطمهعليها السلام را به ازدواج علىعليه السلام درآورد، در حالى كه گروهى از مهاجران، او را از پيامبر خدا خواستگارى كرده بودند. پس چون پيامبرصلى الله عليه وآله او را به ازدواج علىعليه السلام درآورد، خردهگيرى كردند. پيامبر خدا فرمود: «من او را به ازدواج على در نياوردم، بلكه خداوند درآورد». (27)
16.الأمالى: روايت شده كه امير مؤمنان، فاطمهعليها السلام را شانزده روز پس از وفات خواهرش رقيّه، همسر عثمان، به خانه بُرد و اين، پس از بازگشت از جنگ بدر و سپرى شدن چند روز از ماه شوّال بود. و روايت شده است كه او را سهشنبه، شش روز از ذىحجّه سپرى شده، به خانه برد و خداوند متعال، داناتر است. (28) 17.المعجم الأوسط - به نقل از جابر بن عبداللَّه - : ما در مراسم عروسى على بن ابى طالبعليه السلام و فاطمهعليها السلام دختر پيامبر خدا حاضر شديم. پس بهترين «حيس» (29) را در آن عروسى خورديم و پيامبر خدا، روغن و خرما برايمان آماده ساخت و ما خورديم و تشك آن دو در شب عروسى، پوست قوچ بود. (30) 18.الطبقات الكبرى - به نقل از اسماء بنت عُمَيس، خطاب به اُمّ جعفر - : جهاز جدّهات فاطمهعليها السلام براى جدّت علىعليه السلام آماده شد و درون رختخواب و پشتىهايشان، جز ليف خرما نبود. علىعليه السلام، در عروسى فاطمهعليها السلام، وليمهاى داد كه در آن زمان، وليمهاى برتر از آن نبود. زرهش را نزد يك يهودى در برابر مقدارى جو به رهن گذاشت. (31) 19.سنن ابن ماجة - به نقل از عايشه و امّ سلمه - : پيامبر خدا به ما فرمان داد كه جهاز فاطمهعليها السلام را آماده كنيم تا او را به خانه علىعليه السلام بفرستيم. پس به سراغ خانه رفتيم و كف اتاق را با خاك نرم اطراف مَسيل، فرش كرديم. سپس دو بالش را از ليف (خرما) كه با دست، آن را زده و حلّاجى كرده بوديم، پر كرديم.
سپس پيامبر خدا به ما خرما و كشمش خورانْد و آب گوارا نوشاند و چوبى را در گوشه اتاق نصب كرديم تا بر آن، لباس آويزان كنند و مشك آب بياويزند. پس بهتر از عروسى فاطمهعليها السلام عروسىاى نديديم (32). (33)
20.امام علىعليه السلام: چون خواستم فاطمهعليها السلام را به خانه بياورم، پيامبر خدا، ظرف زرّينى (34) به من داد و فرمود: «با [پول] اين ظرف، خوراكى براى وليمه عروسىات بخر». پس به سوى محافل انصار به راه افتادم و به نزد محمد بن مسلمه در جايگاه خشك كردن خرماهايش رفتم. از كارش فارغ شده بود. به او گفتم: در برابر اين ظرف، خوراكى به من بفروش. پس طعامى به من داد و من برداشتم. آنگاه گفت: تو كيستى؟ گفتم: على بن ابى طالب.
گفت: پسرعموى پيامبر خدا؟ گفتم: آرى. گفت: و با اين خوراك چه مىكنى؟ گفتم: عروسى مىكنم . گفت: با چه كسى؟ گفتم: دختر پيامبر خدا. گفت: پس اين خوراك و اين ظرف زرّين را بگير و براى تو باشد. پس آن را گرفتم و بازگشتم و همسرم را پيش خود آوردم.
و خانه فاطمهعليها السلام، از آنِ حارثة بن نعمان بود. فاطمهعليها السلام از پيامبرصلى الله عليه وآله خواست كه جايش را تغيير دهد؛ امّا پيامبر خدا به او فرمود: «آنقدر حارثه به خاطر ما تغيير مكان داده است كه من از او شرم مىكنم». چون حارثه اين را شنيد، از آن خانه نقل مكان كرد و فاطمهعليها السلام را در آن جاى داد. (35) 21.المصنّف - به نقل از ابن عبّاس - : [پيامبرصلى الله عليه وآله] بلال را فرا خواند و فرمود: «اى بلال! من دخترم را به ازدواج پسرعمويم درآوردهام و دوست مىدارم كه غذا دادن هنگام ازدواج، از سنّتهاى امّتم شود. پس به پيش گلّه برو و گوسفندى و چهار يا پنج مُد (36) بگير و كاسهاى برايم بگذار تا شايد مهاجران و انصار را بر آن گِرد آورم و هرگاه از كارت فارغ شدى، مرا آگاه كن».
پس بلال رفت و فرمان را اجرا كرد و كاسه را نزد پيامبر خدا آورد و در جلوى حضرت نهاد. پيامبر خدا از سرِ كاسه برداشت و فرمود: «مردم را دسته دسته وارد كن و هيچ دستهاى دوباره باز نگردد». پس مردم وارد مىشدند و هرگاه دستهاى غذايش را تمام مىكرد، دستهاى ديگر وارد مىشد تا آن كه همه فارغ شدند.
سپس پيامبرصلى الله عليه وآله به سوى آنچه باقى مانده بود، توجه كرد و آب دهان مبارك خود را در آن ريخت و غذا بركت كرد و فرمود: «اى بلال! آن را براى مادرانت (همسران پيامبر خدا) ببر و به آنان بگو: بخوريد و به كسانى هم كه بر شما وارد مىشوند، بخورانيد». (37) 22.كتاب من لايحضره الفقيه - به نقل از جابر بن عبد اللَّه انصارى، در ذكر ازدواج فاطمهعليها السلام -: چون شب زفاف شد، اسب خاكسترى رنگ پيامبرصلى الله عليه وآله را برايش آوردند و بر رويش روپوشى از مخمل انداخته شد. پيامبرصلى الله عليه وآله به فاطمهعليها السلام فرمود: «سوار شو» و به سلمان فرمان داد كه زمام آن را بكشد و پيامبرصلى الله عليه وآله، خود از پى، آن را مىراند.
در همين حال كه در ميان راه بودند، پيامبرصلى الله عليه وآله صداى فرود آمدن چيزى را شنيد، كه جبرئيل بود با هفتاد هزار فرشته، و ميكائيل به همراه هفتاد هزار فرشته. پس پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: «چه چيزْ شما را به زمين فرود آورده است؟». گفتند: آمدهايم تا فاطمهعليها السلام را به خانه همسرش ببريم. و جبرئيل، تكبير گفت و ميكائيل، تكبير گفت و فرشتگان، تكبير گفتند و محمّدصلى الله عليه وآله، تكبير گفت. پس، از همان شب، تكبير گفتن در عروسىها رسم شد. (38) 23.امام علىعليه السلام - در ذكر ازدواجش با فاطمهعليها السلام -: سپس پيامبر خدا مرا صدا كرد: «اى على!». گفتم: بلى، اى پيامبر خدا. فرمود: «به خانهات وارد شو و با همسرت لطيف و سازگار باش كه فاطمه، پاره تن من است. هرچه او را رنج دهد، مرا رنج مىدهد، و هرچه او را شادمان كند، مرا شادمان مىكند . شما را به خداوند مىسپارم و خدا را به جاى خود، بر شما مىگمارم». (39)
ر. ك: ج 8، ص 102 (برگزيده خدا).
ج 8، ص 80 (از فاطمه براى من عزيزتر) .
پاورقى
1. الكافى: 8/340/536، مختصر بصائر الدرجات: 130. نيز، ر . ك : إعلام الورى : 1/290 . 2. الطبقات الكبرى: 8/19، أنساب الأشراف: 2/30. 3. المعجم الكبير : 10/ 156 / 10305، تاريخ دمشق : 42/ 125 / 8494 . 4. الطبقات الكبرى: 8/22، تاريخ اليعقوبى: 2/41، ر. ك: الكافى: 8/340/536، الأمالى، طوسى: 43/47. از منابع تاريخى استفاده مىشود كه ميان عقد و زفاف علىعليه السلام بافاطمهعليها السلام مدتى فاصله شده و عقد، اندكى پس از رسيدن به مدينه منوره و زفاف، پس از جنگ بدر بوده است و توجه به اين نكته مىتواند تعارض ميان روايتهاى موجود را حل نمايد. 5. مسند ابن حنبل: 1/174/603، السنن الكبرى: 7/383/1435214350 . 6. الطبقات الكبرى: 8 / 23، الأمالى، طوسى: 43 / 47، بشارة المصطفى: 267. 7. سنن النسائى: 6 / 135، مسند ابن حنبل: 1 / 183 / 643، المستدرك على الصحيحين: 2 / 202 / 2755، الأمالى، طوسى: 40 / 45. 8. الإرشاد: 1 / 89، إعلام الورى: 1 / 378، المغازى: 1 / 249. 9. شايد بدين جهت، يكى از كنيههاى ايشان، «اُمّ أبيها» است، ر. ك : مقاتل الطالبيّين: 57، مناقب آل أبى طالب: 3 / 357، الاستيعاب: 4 / 452 / 3491، تهذيب الكمال: 35 / 247 / 7899. 10. تاريخ الطبرى: 2 / 537، تاريخ دمشق: 13 / 167 - 168 و 173، تهذيب التهذيب: 1 / 560 / 1490. 11. مروج الذهب: 2/ 295، تاريخ دمشق: 14/ 115 و 121. 12. معانى الأخبار: 206، الاحتجاج: 1/ 212 / 38، الاختصاص: 185. 13. سنن النسائى: 6/62، المستدرك على الصحيحين: 2/181/2705. 14. الطبقات الكبرى: 8/19، أنساب الأشراف: 2/30 . 15. الطبقات الكبرى: 8/20، ذخائر العقبى: 69، كشف الغمّة: 1/365. 16. المعجم الكبير: 10/156/10305 ، ذخائر العقبى: 70 . 17. الكافى: 5/568/54 ، كتاب من لا يحضره الفقيه: 3/393/4382. 18. خصائص أميرالمؤمنين: 233/125 ، الطبقات الكبرى: 8/24 . 19. الطبقات الكبرى: 8/24 ، كنز العمّال: 11/606/32930. 20. المعجم الكبير: 22/412/1022، كفاية الطالب: 306، كنز العمّال: 11/606/32928. 21. الكافى: 1/461/10 ، تهذيب الأحكام: 7/470/1882 . 22. عيون أخبار الرضا: 1/225/3 . 23. المناقب: 343/364، كشف الغمّة: 1/353. 24. السنن الكبرى: 7/383/14351، المناقب: 335/356. 25. الأمالى ، طوسى: 39/44، بشارة المصطفى: 261. 26. الكافى: 8/340/536، مختصر بصائر الدرجات: 130. نيز، ر. ك : كشف الغمّة: 1/364. 27. تاريخ اليعقوبى: 2/41. 28. الأمالى ، طوسى: 43/47، بشارة المصطفى: 267. 29. حيس به خرمايى گفته مىشود كه با روغن و پنير تُرش آميخته و شورانيده شود تا هسته آن بيرون آيد و همچون تَريد گردد (فرهنگ لاروس، ذيل واژه «حيس»). 30. المعجم الأوسط : 6/290/6441 ، مجمع الزوائد : 9/336/15215 . 31. الطبقات الكبرى: 8/23، ذخائر العقبى: 74 . 32. سنن ابن ماجة: 1/616/1911. 33. با مراجعه به زندگى نامه راويان اين احاديث يعنى اسماء بنت عميس، اُمّ سلمه و سلمان فارسى، مىيابيم كه اسماء در سال اول ودوم هجرى در حبشه بوده، ام سلمه هنوز همسر پيامبرصلى الله عليه وآله نشده و سلمان به مدينه نيامده است . از اين رو، روايت حضور آنان در مراسم ازدواج حضرت زهراعليها السلام مورد ترديد است. 34. به احتمال فراوان، اين ظرف، جزو سهم پيامبرصلى الله عليه وآله از غنيمت بوده است. (م) 35. الأخبار الموفّقيّات: 375/231 . 36. هر «مُدّ»، برابر ده سير، يعنى 750 گرم است. 37. المصنّف: 5/487/9782، المعجم الكبير: 22/411/1022 . 38. كتاب من لا يحضره الفقيه: 3/401/4402، الأمالى ، طوسى: 258/464 . 39. المناقب: 353/364، كشف الغمّة: 1/363.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 23:11 |
خواستگاران فاطمه (س)
«لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة» (1)
دو سال،يا اندكى بيشتر از اقامت مهاجران در مدينه گذشت.در اين دو سال دگرگونى چشم گيرى در وضع سياسى و اجتماعى مسلمانان پديد گرديد.نيز بعض سريهها (2) با پيروزى برگشتند.و نتيجه پيروزى آنان گشايشى اندك در كار مسلمانان،و تثبيت موقعيت ايشان در ديده قبيلههاى مخالف بود.نيز قبيلههايى چند كه پس از درگيرى مسلمانان با يهوديان،و منافقان مدينه در حالت دو دلى بسر مىبردند،كم و بيش بى طرف ماندند و يا به مسلمانان پيوستند. مهمتر از همه پيروزى در غزوه بدر بود كه قدرت افسانهاى مكه را در هم ريخت،و شمتخيره كننده سران قريش را از ميان برد.و آنانكه هنوز هم نمىخواستند مكه را از خود برنجانند دانستند كه قريش و بازرگانان آنان هم شكست پذيرند.
در زندگانى داخلى رسول خدا (ص) نيز تغييرى رخ داد. سوده دختر زمعة بن قيس و عايشه دختر ابو بكر،در خانه او بسر مىبردند. عروسى سوده چند ماه پيش از هجرت (3) و عروسى عايشه در شوال سال نخستين هجرت صورت گرفت (4) .هر چند هيچ يك از اين دو زن-چه در نظر او و چه در نظر پدرش،جاى خالى خديجه را پر نمي كردند اما بهر حال هر يك از جهتى مراقب حال پيغمبر بودند و فاطمه (ع) از اين نظر ديگر براى پدر نگرانى نداشت.عايشه دخترى نه ساله و سوده بيوه سكران بن عمرو بن عبد شمس بود. سكران با مهاجران دسته دوم به حبشه رفت و در اين سفر سوده را نيز همراه خود برد (5) وى پس از بازگشتبه مكه در گذشت و پيغمبر آن بيوه را خواستگارى كرد.حال اگر فاطمه (ع) به خانه شوى برود،در خانه پدرش كسانى هستند كه نگاهبان حال او باشند.
مسلم است كه فاطمه (ع) خواهان بسيارى داشته است.در اين باره نيازى بذكر روايات نداريم.پدرش پيش از آنكه به پيغمبرى رسد در ديده همشهريان مقامى ارجمند داشت.دو خواهر فاطمه (ع) پيش از ظهور اسلام زن دو پسر مرد سرشناس خاندان هاشم،عبد العزى بن عبد المطلب (ابو لهب) شدند،و نزد شوهران گرامى بودند.اگر سوره تبت در نكوهش پدر شوى آنان نازل نمىشد،و اگر آن مرد لجوج و يا زن او با سرسختى تمام از فرزندانشان نمىخواستند زنان خود را رها كنند،آنان از اين پيوند خشنود و شادمان بودند.ليكن باصرار ابو لهب بين آنان جدائى صورت گرفت.
اين زنان پس از آنكه از همسران خود جدا شدند و اسلام آوردند،يكى پس از ديگرى به عثمان بن عفان مرد مالدار و ارجمند قريش شوهر كردند.زينب خواهر ديگر او زن پسر خاله خود ابو العاص بن ربيع بود (6) چون محمد (ص) به پيغمبرى مبعوث شد،و خديجه و دخترانش بدو گرويدند،ابو العاص بر دين قريش باقى ماند. بزرگان طائفه وى از او خواستند زن خود را طلاق گويد و آنان هر دخترى را كه دوست ميدارد بزنى بدو دهند.ابو العاص نپذيرفت و گفت او بهترين همسر است.ابو العاص در جنگ بدر اسير شد،و پيغمبر دستور آزادى او را داد،بدان شرط كه زينب را بمدينه بفرستد.اين چند تن همگى مردانى بنام بودند،و نزد كسان خود و ديگران حرمت داشتند.اكنون كه محمد (ص) به پيغمبرى رسيده و يثرب در اطاعت اوست و مكه از او در حالتبيم و احتياط بسر مىبرد،طبيعى است كه كسانى با موقعيتبهتر آماده خواستگارى فاطمه (ع) باشند. و اگر زينب و ام كلثوم و رقيه پيش از اسلام به شوى رفتند، تربيت زهرا (ع) چنانكه نوشتيم در خانه وحى و مركز نزول قرآن بود.چنانكه در صفحات اين كتاب خواهيد ديد و سند آن ماخذ دست اول تاريخ اسلام است،عمر و ابو بكر هر يك خواهان فاطمه بودند،ليكن چون خواستخود را با پيغمبر در ميان نهادند، وى گفت منتظر قضاء الهى هستم. (7)
نسائى كه از محدثان بزرگ اهل سنت است در سنن گويد:پيغمبر (ص) در پاسخ آنان گفت:«فاطمه خردسال است،و چون على (ع) او را از وى خواستگارى كرد،پذيرفت (8) اما نسائى اين حديث را ذيل بابى كه بعنوان«برابرى سن زن و مرد»نوشته آورده است.بارى از ميان خواستگاران نام اين دو تن را از آنجهت نوشتهاند كه از لحاظ شخصيتسرشناستر از ديگرانند، نه آنكه خواستگاران دختر پيغمبر تنها اين دو مرد سالخورده بودند.يعقوبى نوشته است گروهى از مهاجران فاطمه را از پدرش خواستگارى كردند. (9)
آنچه درباره خواستگارى فاطمه (ع) و زناشوئى او با على عليه السلام خواهيم نوشت،در كتابهاى شيعه و سنى آمده است. روايتهاى ديگر نيز موجود است و مضمون آنها همين است كه در اين روايتها خواهيد ديد.تنها ممكن است اندك اختلافى در لفظ روايتها ديده شود.اين روايتها و نيز آنچه مورخانى چون بلاذرى،ابن اسحاق،ابن هشام،طبرى و عالمانى چون كلينى و مفيد و شيخ طوسى نوشتهاند،تنها سند نويسندگان پس از آنهاست.شيعه يا سنى،شرقى يا غربى،هر كس بخواهد درباره حوادث قرن اول و دوم كتابى بنويسد يا تحقيقى كند،بايد به همين كتابها مراجعه كند،و اين كارى است كه نويسنده اين كتاب كرده است.
اگر مطلبى در كتابهاى شرق شناسان ديده شود كه در هيچيك از اين سندها نيامده باشد بايد آنرا نپذيرفت،و يا لااقل در درستى آن ترديد كرد،نه آنكه بگوئيم آنها مداركى داشتهاند كه در اختيار ما نيست...
چنانكه نوشتيم و آنچنانكه كتابهاى محدثان و مؤرخان طبقه اول و سندهاى اصلى شيعه و سنى به صراحت تمام نوشتهاند،و آنچنانكه قرينههاى خارجى نوشته اين مورخان را تاييد مىكند،دختر پيغمبر خواستگارانى داشت،ليكن پدرش از ميان همه پسر عموهاى خود على بن ابى طالب را براى شوهرى او برگزيد.و بدخترش گفت ترا به كسى بزنى مىدهم كه از همه نيكو خوىتر و در مسلمانى پيش قدمتر است. (10)
ابن سعد نويسد:چون ابو بكر و عمر از پيغمبر پاسخ موافق نشنيدند على را گفتند تو بخواستگارى او برو!و هم او نويسد:تنى چند از انصار على را گفتند:فاطمه را خواستگارى كن! وى بخانه پيغمبر رفت و نزد او نشست،پيغمبر پرسيد:
-پسر ابو طالب براى چه آمده است؟
-براى خواستگارى فاطمه! مرحبا و اهلا!و جز اين جمله چيزى نفرمود. چون على نزد آن چند تن آمد پرسيدند:
-چه شد؟
-در پاسخ من گفت،مرحبا و اهلا.
-همين جمله بس است.به تو اهل و رحب بخشيد (11) گويا اين اختصاص كه نصيب على (ع) گرديد و امتياز قبول كه در خواستگارى فاطمه يافتبر تنى چند گران افتاده است.
مجلسى بنقل از عيون اخبار الرضا چنين نوشته است: پيغمبر (ص) على (ع) را گفت مردانى از قريش از من رنجيدند كه چرا دخترم را بآنان ندادم. من در پاسخ آنان گفتم:اين كار به اراده خدا بوده است. كسى جز على شايستگى همسرى فاطمه را نداشت (12)
بارى مجلسى به نقل از امالى شيخ طوسى چنين نويسد:
على (ع) گفت،ابو بكر و عمر نزد من آمدند و گفتند چرا فاطمه را از پيغمبر خواستگارى نمىكنى؟من نزد پيغمبر رفتم.چون مرا ديد خندان شد.پرسيد ابو الحسن،براى چه آمدهاى؟ من پيوندم را با او، و سبقت خود را در اسلام، و جهادم را در راه دين بر شمردم. فرمود راست ميگوئى!تو فاضلتر از آنى كه بر مىشمارى!گفتم براى خواستگارى فاطمه آمدهام.گفت على! پيش از تو كسانى بخواستگارى او آمده بودند اما دخترم نپذيرفت.بگذار ببينم وى چه مىگويد.
سپس به خانه رفت و بدخترش گفت على تو را از من خواستگارى كرده است.تو پيوند او را با ما و پيشى او را در اسلام مىدانى و از فضيلت او آگاهى. زهرا (ع) بى آنكه چهره خود را برگرداند خاموش ماند. پيغمبر چون آثار خشنودى در آن ديد گفت الله اكبر.خاموشى او علامت رضاى اوست (13)
شيخ طوسى در امالى آورده است كه:چون پيغمبر به زناشوئى على و فاطمه رضايت داد،فاطمه (ع) گريان شد پيغمبر گفت بخدا اگر در اهل بيت من بهتر از او كسى بود ترا بدو ميدادم. (14)
و نيز مؤلف كشف الغمه و بنقل از او مجلسى نوشته است:على (ع) به پيغمبر گفت:
-پدر و مادرم فداى تو باد تو ميدانى كه مرا در كودكى از پدرم ابو طالب و مادرم فاطمه بنت اسد گرفتى،و در سايه تربيت خود پروردى،و در اين پرورش از پدر و مادر بر من مهربانتر بودى، و از سرگردانى و شك كه پدران من دچار آن بودند رهانيدى.تو در دنيا و آخرت تنها مايه و اندوخته من هستى اكنون كه خدا مرا به تو نيرومند ساخته است،مىخواهم براى خود سامانى ترتيب دهم و زنى بگيرم.من براى خواستگارى فاطمه آمدهام.آيا دخترت را به من خواهى داد؟
ام سلمه گويد چهره رسول خدا از شادمانى بر افروخت و در روى على خنديد و گفت آيا چيزى دارى كه مهريه دخترم باشد على گفت:حال من بر تو پنهان نيست.جز شمشير و شترى آبكش چيزى ندارم.پيغمبر گفت:شمشير را براى جهاد،و شتر را براى آب دادن خرما بنان خود و باركشى در سفر مىخواهى همان زره را مهر قرار مىدهم (15) .ولى چنانكه نوشتيم اگر ام سلمه در اين ماجرا حاضر بوده حضورش بر حسب اتفاق است چه او در اين هنگام زن پيغمبر (ص) نبوده است.
زبير بكار كه كتاب او الموفقيات از مصادر قديمى بشمار ميرود از گفته على (ع) چنين آورده است:
-نزد رسول خدا رفتم و در پيش روى او خاموش نشستم.چرا كه حشمت و حرمت او را كسى نداشت.چون خاموشى مرا ديد پرسيد: -ابو الحسن! (16) چه مىخواهى؟من همچنان خاموش ماندم تا پيغمبر سه بار پرسش خود را مكرر فرمود سپس گفت:
-گويا فاطمه را مىخواهى؟
-آرى!
-آن زره كه بتو دادم چه شد؟
-دارم!
-همان زره را كابين فاطمه قرار بده (17)
در بعض روايات ابن سعد،بجاى زره پوست گوسفند و پيراهن يمانى فرسوده نوشته است.
و بعضى گويند كه على (ع) شتر خود را فروخت و بهاى آنرا كابين قرار داد.بهاى اين زره يا رقم اين كابين چه بوده است؟حميرى مؤلف قرب الاسناد آنرا سى درهم نوشته است (18) و ديگران تا چهار صد و هشتاد درهم نوشتهاند.
ابن سعد در يكى از روايات خود بهاى زره را چهار درهم (19) نوشته است،كه گمان دارم تصحيفى از چهار صد است.يعنى رقم اربعماة را اربع ضبط كرده است.و ابن قتيبه بهاى زره را سيصد و بروايتى چهار صد و هشتاد درهم مىنويسد (20) .
بارى كابين دختر پيغمبر چهار صد درهم يا اندكى بيشتر و يا كمتر بود همين و همين،و بدين سادگى نيز پيوند برقرار گرديد.پيوندى مقدس است كه بايد دو تن شريك غم و شادى زندگانى يكديگر باشند. كالائى بفروش نمىرفت تا خريدار و فروشنده بر سر بهاى آن با يكديگر گفتگو كنند. زره،پوست گوسفند يا پيراهن يمانى هر چه بوده است،بفروش رسيد و بهاى آنرا نزد پيغمبر آوردند.
رسول خدا بى آنكه آنرا بشمارد، اندكى از پول را به بلال داد و گفت با اين پول براى دخترم بوى خوش بخر! سپس مانده را به ابو بكر داد و گفت با اين پول آنچه را دخترم بدان نيازمند است آماده ساز. عمار ياسر و چند تن از ياران خود را با ابو بكر همراه كرد تا با صواب ديد او جهاز زهرا را آماده سازند.فهرستى كه شيخ طوسى براى جهاز نوشته چنين است:
پيراهنى به بهاى هفت درهم. چارقدى به بهاى چهار درهم. قطيفه مشكى بافت خيبر، تختخوابى بافته از برگ خرما.دو گستردنى (تشك) كه رويهاى آن كتان ستبر بود يكى را از ليف خرما و ديگرى را از پشم گوسفند پر كرده بودند.چهار بالش از چرم طائف كه از اذخر (21) پر شده بود.پردهاى از پشم.يك تخته بورياى بافت هجر (22) آسياى دستى.لگنى از مس،مشكى از چرم،قدحى چوبين،كاسهاى گود براى دوشيدن شير در آن،مشكى براى آب،مطهرهاى (23) اندوده به زفت،سبوئى سبز،چند كوزه گلى. (24)
چون جهاز را نزد پيغمبر آوردند آنرا بررسى كرد و گفت:خدا به اهل بيتبركت دهد.
هنگام خواندن خطبه زناشوئى رسيد.ابن شهر آشوب در مناقب و مجلسى در بحار و جمعى از علما و محدثان شيعه اين خطبه را با عبارتهاى مختلف و بصورتهاى گوناگون نوشتهاند. از ميان آنها اين صورت كه بيشتر محدثان آنرا ضبط كردهاند،انتخاب شد.كسيكه تفصيل بيشترى بخواهد بايد به بحار الانوار رجوع كند:
سپاس خدائى كه او را به نعمتش ستايش كنند،و بقدرتش پرستش،حكومتش را گوش به فرماناند،و از عقوبتش ترسان،و عطائى را كه نزد اوستخواهان،و فرمان او در زمين و آسمان روان. خدائى كه آفريدگان را بقدرت خود بيافريد،و هر يك را تكليفى فرمود كه در خود او مىديد و بر دين خود ارجمند ساخت،و به پيغمبرش محمد گرامى فرمود و بنواخت.خداى تعالى زناشوئى را پيوندى ديگر كرد و آنرا واجب فرمود.بدين پيوند،خويشاوندى را در هم پيوست،و اين سنت را در گردن مردمان بست. مىفرمايد:«اوست كه آفريد از آب بشرى را،پس گردانيدش نسبى و پيوندى و پروردگار تو تواناست». (25) همانا خداى تعالى مرا فرموده است كه فاطمه را بزنى به على بدهم و من او را به چهار صد مثقال نقره بدو بزنى دادم.
-على!راضى هستى.
-آرى يا رسول الله. چنانكه نوشتيم ابن شهر آشوب در مناقب (26) خطبه را بدين عبارت آورده و مجلسى نيز آنرا بهمين صورت از كشف الغمه نقل كرده است (27) و پس از آن يك سطر ديگر اضافه دارد.
پىنوشتها:
1.احزاب:21. 2.دسته اعزامى بجنگ كه پيغمبر شخصا در آن دسته شركت نداشت. 3.بلاذرى.انساب الاشراف ص 407. 4.همان كتاب ص 409. 5.انساب الاشراف ص 219 و رجوع شود به الاصابه ج 2 ص 10. 6.انساب الاشراف ص 397. 7.ابن سعد طبقات ج 8 ص 11. 8.سنن ج 6 ص 62.فاطمة الزهراء ص 25 ج 2. 9.ج 2 ص 31. 10.الرياض النضرة ج 2 ص 182.الغدير ج 3 ص 20 و رجوع كنيد به فصل«گزيدهاى از شعراى عربى». 11.الطبقات الكبرى ج 8 ص 12،و نگاه كنيد به الصواعق المحرقه ص 162 و رجوع به انساب الاشراف ص 402 شود. 12.بحار ص 92 و رجوع كنيد به فصل«گزيدهاى از شعراى عربى». 13.بحار ص 93. 14.امالى ج 1 ص 39. 15.كشف الغمة ج 1 ص 355.بحار ج 43 ص 126. 16.اين تعبير (ابو الحسن) در بعض روايات ديگر نيز ديده مىشود معمولا كنيه از نام نخستين فرزند گرفته مىشود . (هر چند شرط اساسى نيست) و ممكن است على (ع) هنگام روايتبجاى نام خويش كنيه را آورده باشد و يا راويان چنين تعبيرى كردهاند. 17.الاخبار الموفقيات ص 375 و رجوع كنيد به كشف الغمة ج 1 ص 348 و بحار ج 43 ص 119. 18.بحار ج 43 ص 105. 19.ابن سعد طبقات ج 8 ص 12. 20.عيون الاخبار ج 4 ص 70. 21.كاه مكى.گياه بوريا.گياهى استبا برگ ريز كه برگ آن خاصيت داروئى نيز دارد. 22.گويا مقصود از اين هجر،مركز بحرين است.نيز هجر،دهى بوده است نزديك مدينه. 23.ابريق.آبدستان.آنچه بدان طهارت كنند. 24.امالى ج 1 ص 39. 25.الحمد لله المحمود بنعمته.المعبود بقدرته.المطاع فى سلطانه،المرهوب من عذابه المرغوب اليه فيما عنده.النافذ امره فى ارضه و سمائه.الذى خلق الخلق بقدرته.و ميزهم باحكامه و اعزهم بدينه.و اكرمهم بنبيه محمد.ثم ان الله جعل المصاهرة نسبا لا حقا و امرا مفترضا.و شبح بها الارحام و الزمها الانام.فقال تبارك اسمه و تعالى جده«و هو الذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا. (الفرقان:56) . 26.ج 3 ص 350. 27.بحار ج 43 ص 119.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 23:10 |
ازدواج با فاطمه دختر پيامبر(ص)
پيامبر خدا پس از سيزده سال سختكوشى، تلاش در راه ابلاغ رسالت و تحمّل دشوارىها ، شكنجهها و آزارها به مدينه هجرت كرد و حكومت اسلامى را بنياد نهاد.
علىعليه السلام از آغازين روزهاى رسالت پيامبرصلى الله عليه وآله، همگام و همراه پيامبر خدا بود و در سال اوّل هجرت، بيست و چهار سال داشت. او بايد ازدواج مىكرد و زندگانى مشترك را آغاز مىكرد.
فاطمهعليها السلام نُه ساله است. (1) او دختر پيامبر خداست و در جايگاهى بلند از فضايل انسانى و ويژگىهاى والاى ملكوتى، كه پيامبر خدا بارها او را ستوده و «پاره قلب» خود ناميده است.
موقعيت پيامبرصلى الله عليه وآله در جايگاه زعامت امّت از يكسوى، و شخصيت والاى فاطمهعليها السلام از سوى ديگر، زمينهاى بود تا كسانِ بسيارى - بويژه آنانكه از اينگونه پيوندها بيشتر در فكر رقم زدن آينده خود هستند، - به خواستگارى بروند. پيامبرصلى الله عليه وآله، يكسر جواب رد مىداد و گاه، تصريح مىكرد كه منتظر «قضاى الهى» است. (2)
برخى از دوستان علىعليه السلام و صحابيان پيامبر خدا به وى پيشنهاد كردند كه به خواستگارى فاطمه عليها السلام برود. علىعليه السلام، قلبى دارد سرشار از ايمان و سينهاى آكنده از عشق؛ امّا دستانى تهى و پيراسته از درهم و دينار. علىعليه السلام به خانه پيامبر خدا رفت، شكوه و عظمت پيامبر خدا او را از سخن گفتن باز داشت. با چشمانى آميخته با آزرم، نگاهى به پيامبرصلى الله عليه وآله داشت و نگاهى ديگر به زمين.
پيامبرصلى الله عليه وآله با تمهيداتى علىعليه السلام را به سخن گفتن وا داشت، و چون علىعليه السلام سخن گفت، فرمود: «چيزى در زندگى دارى؟». جواب، معلوم بود؛ امّا مگر فاطمهعليها السلام را همسانى جز علىعليه السلام و همسرى لايق جز او بود؟!
ازدواج (و به تعبير پيامبر خدا: امر الهى) تحقّق يافت (3) و آن دو بزرگوار، زندگانى مشترك را در اوّلين سال هجرت، (4) با مهريهاى بسيار اندك (5) و مراسمى بس ساده (6) و جهيزيهاى سادهتر (7) آغاز كردند و بدين سان، شكوهمندترين خانه و نقشآفرينترين زندگانى مشترك در تاريخ اسلام، رقم خورد.
در كنار خانه پيامبرصلى الله عليه وآله، خانهاى خُرد - كه به راستى از همه تاريخ بزرگتر، و غبطه آفرين عرشيان و زمينيان بود -، بر پا شد. اين خانه، سرچشمه فضيلتها، مكرمتها، عشق، ايمان، ايثار ، جهاد، ساده زيستى، ... بود و به راستى خانهاى بود كه سر بر عرش مىساييد.
علىعليه السلام - اين پارساى شب و زمزمهگر خلوتهاى آن -، شير بيشه نبرد بود و هنوز زخمهاى نشسته بر پيكرش التيام نيافته، در جنگى ديگر حاضر بود و رزمآورترين و بزرگترين هماوردجوىِ ميدان.
و فاطمهعليها السلام، آرام و پرشكيب، بار زندگى را بر دوش داشت، با كمترين امكانات مىساخت، زخمهاى همسر و پدر را مىشست (8) و افزون بر همسرى علىعليه السلام، به تعبير لطيف پيامبر خدا، «براى پدر، مادرى مىكرد». (9)
اوّلين ثمر اين پيوند الهى به سال سوم هجرى ديده به جهان گشود كه حسنعليه السلام نام گرفت. (10) و دومين آن، حسين عليه السلام بود كه در سال چهارم به دنيا آمد. (11) زينب و امّ كلثومعليهما السلام پس از برادرها پاى به دنيا گذاردند و آخرين آنها، محسن، سقط گرديد و شهد شهادت نوشيد. (12)
1.سنن النسائى - به نقل از بريده - : ابوبكر و عمر، از فاطمهعليها السلام خواستگارى كردند؛ امّا پيامبر خدا فرمود: «او كوچك است». سپس علىعليه السلام از او خواستگارى كرد و پيامبر خدا او را به ازدواجش درآورد. (13)
2.الطبقات الكبرى - به نقل از علباء بن احمر يشكرى - : ابوبكر، فاطمهعليها السلام را از پيامبرصلى الله عليه وآله خواستگارى كرد؛ امّا پيامبر خدا فرمود: «اى ابوبكر! منتظر تقدير الهى هستم». ابوبكر، اين را براى عمر باز گفت. پس عمر بدو گفت: اى ابوبكر! تو را رد كرده است. سپس ابوبكر به عمر گفت: تو فاطمه را از پيامبر خدا خواستگارى كن. پس خواستگارى كرد. پيامبرصلى الله عليه وآله به او همانى را گفت كه به ابوبكر گفته بود: «منتظر تقدير الهى هستم». (14)
3.الطبقات الكبرى - به نقل از عطا - : علىعليه السلام، از فاطمهعليها السلام خواستگارى كرد. پس پيامبر خدا به فاطمهعليها السلام فرمود: «على تو را ياد مىكند!». فاطمهعليها السلام ساكت ماند. پس پيامبر خدا او را به ازدواج علىعليه السلام درآورد. (15)
4.پيامبر خداصلى الله عليه وآله: خداوند به من فرمان داد تا فاطمه را به ازدواج على درآورم. (16)
5.پيامبر خداصلى الله عليه وآله: من هم انسانى مانند شما هستم، از شما زن مىگيرم و به شما زن مىدهم، مگر فاطمه را كه ازدواجش از آسمان نازل شده است. (17) 6.پيامبر خداصلى الله عليه وآله - خطاب به فاطمهعليها السلام - : به خدا سوگند، در اينكه تو را به ازدواج بهترينِ خاندانم درآورم، كوتاهى نكردم! (18)
7.پيامبر خداصلى الله عليه وآله - خطاب به فاطمهعليها السلام - : آگاه باش كه براى اين كه تو را به ازدواج بهترينِ خاندانم درآورم، از هيچ كوششى فروگذار نكردم! (19)
8.پيامبر خداصلى الله عليه وآله - خطاب به فاطمهعليها السلام - : به جان و دل كوشيدم و برايت بهترينِ خاندانم را يافتم. (20) 9.امام صادقعليه السلام: اگر نبود كه خداوند - تبارك و تعالى - علىعليه السلام را براى فاطمهعليها السلام آفريده بود، برايش هيچ همسرى بر روى زمين نبود، از آدم تا كنون. (21) 10.امام علىعليه السلام: پيامبر خدا به من فرمود: «اى على! مردانى از قريش در امر فاطمه بر من خرده گرفتند و گفتند: ما او را از تو خواستگارى كرديم و ندادى؛ ولى او را به ازدواج على درآوردى. و من به ايشان گفتم: به خدا سوگند، شوهردادن و ندادنش به دست من نبود؛ بلكه خداى متعال، او را از شما باز داشت و به ازدواج على درآورد. جبرئيل بر من فرود آمد و گفت: اى محمّد! خداوندِ با جلال و شكوه مىگويد: اگر على را نيافريده بودم، براى دخترت فاطمه، همسرى بر روى زمين نبود، از آدم تا كنون». (22) 11.امام علىعليه السلام: چون فاطمهعليها السلام بالغ شد، بزرگان قريش كه اهل فضل و سابقه در اسلام و داراى شرافت و ثروت بودند، او را خواستگارى كردند؛ ولى هر مردى از قريش كه خواستگارى مىكرد، پيامبر خدا از او روى بر مىتافت، به گونهاى كه برخى از آنان، در پيش خود گمان مىبردند كه پيامبر خدا از ايشان ناراحت شده و يا وحى آسمانى درباره ايشان بر پيامبرصلى الله عليه وآله نازل شده است. (23)
12.السنن الكبرى - به نقل از مجاهد، از امام علىعليه السلام -: از فاطمهعليها السلام دختر پيامبرصلى الله عليه وآله، خواستگارى شده بود. زنى از بستگانم به من گفت: آيا مىدانى كه فاطمهعليها السلام خواستگارى شده است؟ گفتم: نه - يا آرى -. گفت: تو هم او را خواستگارى كن. گفتم: آيا من چيزى دارم كه با آن به خواستگارى بروم؟ پس به خدا سوگند، هماره مرا اميد داد تا اينكه به حضور پيامبرصلى الله عليه وآله رسيدم و چون او را بزرگ و گرامى مىداشتيم، هنگام نشستن در پيش روى ايشان، زبانم بند آمد و نتوانستم چيزى بگويم. پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: «آيا حاجتى دارى؟». پس ساكت ماندم. آن را سه بار تكرار كرد و فرمود: «شايد به خواستگارى فاطمه آمدهاى؟». گفتم: آرى، اى پيامبرخدا. فرمود: «آيا چيزى دارى كه مهرش كنى؟». گفتم: نه به خدا، اى پيامبر خدا. فرمود: «پس زرهى را كه بدان مسلّحت كرده بودم، چه كردى؟». گفتم: به خدا سوگند، آن، زرهى ساخته عشيره حُطَم است و بيش از چهار صد درهم نمىارزد. فرمود: «برو كه او را به ازدواجت درآوردم و همان زره را به عنوان مهر برايش بفرست». (24)
13.الأمالى - به نقل از ضحاك بن مزاحم - : شنيدم على بن ابى طالبعليه السلام مىگويد كه ابوبكر و عمر نزد من آمدند و گفتند: چرا نزد پيامبر خدا نمىروى تا فاطمهعليها السلام را خواستگارى كنى. پس نزد پيامبر خدا رفتم. چون مرا ديد، خنديد. سپس فرمود: «اى ابوالحسن! به چه كار آمدهاى و حاجتت چيست؟». علىعليه السلام [در ادامه] گفت: خويشاوندى و سابقهام در اسلام و يارى كردن او و جهادم را ذكر كردم. پس فرمود: «اى على! راست گفتى و برتر از چيزهايى هستى كه مىگويى». پس گفتم: اى پيامبرخدا! فاطمه را به ازدواج من در مىآورى؟ فرمود: «اى على! مردانى او را پيش از تو خواستگارى كردند و به فاطمهعليها السلام گفتم؛ ولى در چهرهاش كراهت ديدم؛ امّا منتظر باش تا به سويت باز گردم».
پس پيامبر خدا بر فاطمهعليها السلام وارد شد. فاطمهعليها السلام از جا برخاست و رداى پدر را گرفت و كفشهايش را درآورد و آبْدست برايش آورد و دست و پاى او را شُست و سپس نشست.
پس پيامبر خدا به او فرمود: «اى فاطمه!». پاسخ داد: بلى، چه مىخواهى، اى پيامبر خدا؟ فرمود : «على بن ابى طالب، كسى است كه خويشاوندى و فضيلت و اسلامش را مىشناسى و من از خدا خواستهام كه تو را به ازدواج بهترينِ آفريدگانش و محبوبترينِ آنان در نزدش درآورد و على از تو خواستگارى كرده است. چه نظرى دارى؟».
فاطمهعليها السلام ساكت ماند و صورتش را برنگردانْد و پيامبر خدا كراهتى در چهرهاش نديد. پس برخاست، در حالى كه مىگفت: «اللَّه اكبر! سكوت او نشانه رضايت اوست». پس جبرئيل نزدش آمد و گفت: اى محمّد! او را به ازدواج على بن ابى طالبعليه السلام درآور كه خداوند، او را براى وى و وى را براى او پسنديده است. (25) 14.الكافى - به نقل از سعيد بن مسيّب - : به على بن حسينعليه السلام گفتم: چه هنگام پيامبر خدا، فاطمهعليها السلام را به ازدواج علىعليه السلام درآورد؟ فرمود: «در مدينه، يكسال پس از هجرت، و فاطمهعليها السلام در آن زمان، نُه ساله بود». (26)
15.تاريخ اليعقوبى - در ذكر ازدواج فاطمهعليها السلام - : پيامبر خدا دو ماه پس از ورودش فاطمهعليها السلام را به ازدواج علىعليه السلام درآورد، در حالى كه گروهى از مهاجران، او را از پيامبر خدا خواستگارى كرده بودند. پس چون پيامبرصلى الله عليه وآله او را به ازدواج علىعليه السلام درآورد، خردهگيرى كردند. پيامبر خدا فرمود: «من او را به ازدواج على در نياوردم، بلكه خداوند درآورد». (27)
16.الأمالى: روايت شده كه امير مؤمنان، فاطمهعليها السلام را شانزده روز پس از وفات خواهرش رقيّه، همسر عثمان، به خانه بُرد و اين، پس از بازگشت از جنگ بدر و سپرى شدن چند روز از ماه شوّال بود. و روايت شده است كه او را سهشنبه، شش روز از ذىحجّه سپرى شده، به خانه برد و خداوند متعال، داناتر است. (28) 17.المعجم الأوسط - به نقل از جابر بن عبداللَّه - : ما در مراسم عروسى على بن ابى طالبعليه السلام و فاطمهعليها السلام دختر پيامبر خدا حاضر شديم. پس بهترين «حيس» (29) را در آن عروسى خورديم و پيامبر خدا، روغن و خرما برايمان آماده ساخت و ما خورديم و تشك آن دو در شب عروسى، پوست قوچ بود. (30) 18.الطبقات الكبرى - به نقل از اسماء بنت عُمَيس، خطاب به اُمّ جعفر - : جهاز جدّهات فاطمهعليها السلام براى جدّت علىعليه السلام آماده شد و درون رختخواب و پشتىهايشان، جز ليف خرما نبود. علىعليه السلام، در عروسى فاطمهعليها السلام، وليمهاى داد كه در آن زمان، وليمهاى برتر از آن نبود. زرهش را نزد يك يهودى در برابر مقدارى جو به رهن گذاشت. (31) 19.سنن ابن ماجة - به نقل از عايشه و امّ سلمه - : پيامبر خدا به ما فرمان داد كه جهاز فاطمهعليها السلام را آماده كنيم تا او را به خانه علىعليه السلام بفرستيم. پس به سراغ خانه رفتيم و كف اتاق را با خاك نرم اطراف مَسيل، فرش كرديم. سپس دو بالش را از ليف (خرما) كه با دست، آن را زده و حلّاجى كرده بوديم، پر كرديم.
سپس پيامبر خدا به ما خرما و كشمش خورانْد و آب گوارا نوشاند و چوبى را در گوشه اتاق نصب كرديم تا بر آن، لباس آويزان كنند و مشك آب بياويزند. پس بهتر از عروسى فاطمهعليها السلام عروسىاى نديديم (32). (33)
20.امام علىعليه السلام: چون خواستم فاطمهعليها السلام را به خانه بياورم، پيامبر خدا، ظرف زرّينى (34) به من داد و فرمود: «با [پول] اين ظرف، خوراكى براى وليمه عروسىات بخر». پس به سوى محافل انصار به راه افتادم و به نزد محمد بن مسلمه در جايگاه خشك كردن خرماهايش رفتم. از كارش فارغ شده بود. به او گفتم: در برابر اين ظرف، خوراكى به من بفروش. پس طعامى به من داد و من برداشتم. آنگاه گفت: تو كيستى؟ گفتم: على بن ابى طالب.
گفت: پسرعموى پيامبر خدا؟ گفتم: آرى. گفت: و با اين خوراك چه مىكنى؟ گفتم: عروسى مىكنم . گفت: با چه كسى؟ گفتم: دختر پيامبر خدا. گفت: پس اين خوراك و اين ظرف زرّين را بگير و براى تو باشد. پس آن را گرفتم و بازگشتم و همسرم را پيش خود آوردم.
و خانه فاطمهعليها السلام، از آنِ حارثة بن نعمان بود. فاطمهعليها السلام از پيامبرصلى الله عليه وآله خواست كه جايش را تغيير دهد؛ امّا پيامبر خدا به او فرمود: «آنقدر حارثه به خاطر ما تغيير مكان داده است كه من از او شرم مىكنم». چون حارثه اين را شنيد، از آن خانه نقل مكان كرد و فاطمهعليها السلام را در آن جاى داد. (35) 21.المصنّف - به نقل از ابن عبّاس - : [پيامبرصلى الله عليه وآله] بلال را فرا خواند و فرمود: «اى بلال! من دخترم را به ازدواج پسرعمويم درآوردهام و دوست مىدارم كه غذا دادن هنگام ازدواج، از سنّتهاى امّتم شود. پس به پيش گلّه برو و گوسفندى و چهار يا پنج مُد (36) بگير و كاسهاى برايم بگذار تا شايد مهاجران و انصار را بر آن گِرد آورم و هرگاه از كارت فارغ شدى، مرا آگاه كن».
پس بلال رفت و فرمان را اجرا كرد و كاسه را نزد پيامبر خدا آورد و در جلوى حضرت نهاد. پيامبر خدا از سرِ كاسه برداشت و فرمود: «مردم را دسته دسته وارد كن و هيچ دستهاى دوباره باز نگردد». پس مردم وارد مىشدند و هرگاه دستهاى غذايش را تمام مىكرد، دستهاى ديگر وارد مىشد تا آن كه همه فارغ شدند.
سپس پيامبرصلى الله عليه وآله به سوى آنچه باقى مانده بود، توجه كرد و آب دهان مبارك خود را در آن ريخت و غذا بركت كرد و فرمود: «اى بلال! آن را براى مادرانت (همسران پيامبر خدا) ببر و به آنان بگو: بخوريد و به كسانى هم كه بر شما وارد مىشوند، بخورانيد». (37) 22.كتاب من لايحضره الفقيه - به نقل از جابر بن عبد اللَّه انصارى، در ذكر ازدواج فاطمهعليها السلام -: چون شب زفاف شد، اسب خاكسترى رنگ پيامبرصلى الله عليه وآله را برايش آوردند و بر رويش روپوشى از مخمل انداخته شد. پيامبرصلى الله عليه وآله به فاطمهعليها السلام فرمود: «سوار شو» و به سلمان فرمان داد كه زمام آن را بكشد و پيامبرصلى الله عليه وآله، خود از پى، آن را مىراند.
در همين حال كه در ميان راه بودند، پيامبرصلى الله عليه وآله صداى فرود آمدن چيزى را شنيد، كه جبرئيل بود با هفتاد هزار فرشته، و ميكائيل به همراه هفتاد هزار فرشته. پس پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: «چه چيزْ شما را به زمين فرود آورده است؟». گفتند: آمدهايم تا فاطمهعليها السلام را به خانه همسرش ببريم. و جبرئيل، تكبير گفت و ميكائيل، تكبير گفت و فرشتگان، تكبير گفتند و محمّدصلى الله عليه وآله، تكبير گفت. پس، از همان شب، تكبير گفتن در عروسىها رسم شد. (38) 23.امام علىعليه السلام - در ذكر ازدواجش با فاطمهعليها السلام -: سپس پيامبر خدا مرا صدا كرد: «اى على!». گفتم: بلى، اى پيامبر خدا. فرمود: «به خانهات وارد شو و با همسرت لطيف و سازگار باش كه فاطمه، پاره تن من است. هرچه او را رنج دهد، مرا رنج مىدهد، و هرچه او را شادمان كند، مرا شادمان مىكند . شما را به خداوند مىسپارم و خدا را به جاى خود، بر شما مىگمارم». (39)
ر. ك: ج 8، ص 102 (برگزيده خدا).
ج 8، ص 80 (از فاطمه براى من عزيزتر) .
پاورقى
1. الكافى: 8/340/536، مختصر بصائر الدرجات: 130. نيز، ر . ك : إعلام الورى : 1/290 . 2. الطبقات الكبرى: 8/19، أنساب الأشراف: 2/30. 3. المعجم الكبير : 10/ 156 / 10305، تاريخ دمشق : 42/ 125 / 8494 . 4. الطبقات الكبرى: 8/22، تاريخ اليعقوبى: 2/41، ر. ك: الكافى: 8/340/536، الأمالى، طوسى: 43/47. از منابع تاريخى استفاده مىشود كه ميان عقد و زفاف علىعليه السلام بافاطمهعليها السلام مدتى فاصله شده و عقد، اندكى پس از رسيدن به مدينه منوره و زفاف، پس از جنگ بدر بوده است و توجه به اين نكته مىتواند تعارض ميان روايتهاى موجود را حل نمايد. 5. مسند ابن حنبل: 1/174/603، السنن الكبرى: 7/383/1435214350 . 6. الطبقات الكبرى: 8 / 23، الأمالى، طوسى: 43 / 47، بشارة المصطفى: 267. 7. سنن النسائى: 6 / 135، مسند ابن حنبل: 1 / 183 / 643، المستدرك على الصحيحين: 2 / 202 / 2755، الأمالى، طوسى: 40 / 45. 8. الإرشاد: 1 / 89، إعلام الورى: 1 / 378، المغازى: 1 / 249. 9. شايد بدين جهت، يكى از كنيههاى ايشان، «اُمّ أبيها» است، ر. ك : مقاتل الطالبيّين: 57، مناقب آل أبى طالب: 3 / 357، الاستيعاب: 4 / 452 / 3491، تهذيب الكمال: 35 / 247 / 7899. 10. تاريخ الطبرى: 2 / 537، تاريخ دمشق: 13 / 167 - 168 و 173، تهذيب التهذيب: 1 / 560 / 1490. 11. مروج الذهب: 2/ 295، تاريخ دمشق: 14/ 115 و 121. 12. معانى الأخبار: 206، الاحتجاج: 1/ 212 / 38، الاختصاص: 185. 13. سنن النسائى: 6/62، المستدرك على الصحيحين: 2/181/2705. 14. الطبقات الكبرى: 8/19، أنساب الأشراف: 2/30 . 15. الطبقات الكبرى: 8/20، ذخائر العقبى: 69، كشف الغمّة: 1/365. 16. المعجم الكبير: 10/156/10305 ، ذخائر العقبى: 70 . 17. الكافى: 5/568/54 ، كتاب من لا يحضره الفقيه: 3/393/4382. 18. خصائص أميرالمؤمنين: 233/125 ، الطبقات الكبرى: 8/24 . 19. الطبقات الكبرى: 8/24 ، كنز العمّال: 11/606/32930. 20. المعجم الكبير: 22/412/1022، كفاية الطالب: 306، كنز العمّال: 11/606/32928. 21. الكافى: 1/461/10 ، تهذيب الأحكام: 7/470/1882 . 22. عيون أخبار الرضا: 1/225/3 . 23. المناقب: 343/364، كشف الغمّة: 1/353. 24. السنن الكبرى: 7/383/14351، المناقب: 335/356. 25. الأمالى ، طوسى: 39/44، بشارة المصطفى: 261. 26. الكافى: 8/340/536، مختصر بصائر الدرجات: 130. نيز، ر. ك : كشف الغمّة: 1/364. 27. تاريخ اليعقوبى: 2/41. 28. الأمالى ، طوسى: 43/47، بشارة المصطفى: 267. 29. حيس به خرمايى گفته مىشود كه با روغن و پنير تُرش آميخته و شورانيده شود تا هسته آن بيرون آيد و همچون تَريد گردد (فرهنگ لاروس، ذيل واژه «حيس»). 30. المعجم الأوسط : 6/290/6441 ، مجمع الزوائد : 9/336/15215 . 31. الطبقات الكبرى: 8/23، ذخائر العقبى: 74 . 32. سنن ابن ماجة: 1/616/1911. 33. با مراجعه به زندگى نامه راويان اين احاديث يعنى اسماء بنت عميس، اُمّ سلمه و سلمان فارسى، مىيابيم كه اسماء در سال اول ودوم هجرى در حبشه بوده، ام سلمه هنوز همسر پيامبرصلى الله عليه وآله نشده و سلمان به مدينه نيامده است . از اين رو، روايت حضور آنان در مراسم ازدواج حضرت زهراعليها السلام مورد ترديد است. 34. به احتمال فراوان، اين ظرف، جزو سهم پيامبرصلى الله عليه وآله از غنيمت بوده است. (م) 35. الأخبار الموفّقيّات: 375/231 . 36. هر «مُدّ»، برابر ده سير، يعنى 750 گرم است. 37. المصنّف: 5/487/9782، المعجم الكبير: 22/411/1022 . 38. كتاب من لا يحضره الفقيه: 3/401/4402، الأمالى ، طوسى: 258/464 . 39. المناقب: 353/364، كشف الغمّة: 1/363.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 23:5 |
آوار آفتاب - اي نزديك
نام شعر : اي نزديك
در نهفته ترين باغ ها ، دستم ميوه چيد. و اينك ، شاخه نزديك ! از سر انگشتم پروا مكن. بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست ، عطش آشنايي است. درخشش ميوه ! درخشان تر. وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد. دورترين آب ريزش خود را به راهم فشاند. پنهان ترين سنگ
سايه اش را به پايم ريخت. و من ، شاخه نزديك ! از آب گذشتم ، از سايه بدر رفتم. رفتم ، غرورم را بر ستيغ عقاب- آشيان شكستم و اينك ، در خميدگي فروتني، به پاي تو مانده ام. خم شو ، شاخه نزديك!
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:44 |
آوار آفتاب - ...
نام شعر ...:
رويا زدگي شكست : پهنه به سايه فرو بود. زمان پرپر مي شد. از باغ ديرين ، عطري به چشم تو مي نشست. كنار مكان بوديم. شبنم ديگر سپيده همي باريد. كاسه فضا شكست. در سايه - باران گريستم، و از چشمه غم بر آمدم. آلايش روانم رفته بود. جهان ديگر شده بودم. در شادي لرزيدم ، و آن سو را به درودي لرزاندم. لبخند در سايه روان بود . آتش سايه ها در من گرفت : گرداب آتش شدم. فرجامي خوش بود: انديشه نبود. خورشيد را ريشه كن ديدم. و دروگر نور را ، در تبي شيرين ، با لبي فرو بسته ستودم.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:44 |
آوار آفتاب - گردش سايه ها
نام شعر : گردش سايه ها
انجير كهن سر زندگي اش را مي گسترد. زمين باران را صدا مي زند. گردش ماهي آب را مي شيارد. باد مي گذرد. چلچله مي چرخد. و نگاه من گم مي شود. ماهي زنجيري آب است ، و من زنجيري رنج. نگاهت خاك شدني ، لبخندت پلاسيدنيست. سايه را بر تو افكندم تا بت من شوي. نزديك تو مي آيم ، بوي بيابان مي شنوم: به تو مي رسم ، تنها مي شوم. كنار تو تنهاتر شدم . از تو تا اوج تو ، زندگي من گسترده است . از من تا من ، تو گسترده اي. با تو برخوردم، به راز پرستش پيوستم. از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسيدم. و با اين همه اي شفاف ! مرا راهي از تو بدر نيست. زمين باران را صدا مي زند ، من تو را. پيكرت زنجيري دستانم مي سازم، تا زمان را زنداني كنم. باد مي دود ، و خاكستر تلاشم را مي برد . چلچله مي چرخد. گردش ماهي آب را مي شيارد. فواره مي جهد : لحظه من پر مي شود.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:42 |
آوار آفتاب - گل آئينه
نام شعر : گل آئينه
شبنم مهتاب مي بارد. دشت سرشار از بخار آبي گل هاي نيلوفر. مي درخشد روي خاك آيينه اي بي طرح . مرز مي لغزد ز روي دست. من كجا لغزيده ام در خواب ؟ مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آيينه. برگ تصويري نمي افتد در اين مرداب. او ، خداي دشت، مي پيچد صدايش در بخار دره هاي دور: مو پريشان هاي باد! گرد خواب از تن بيفشانيد. دانه اي تاريك مانده در نشيب دشت، دانه را در خاك آيينه نهان سازيد. مو پريشان هاي باد از تن بدر آورده تور خواب دانه را در خاك ترد و بي نم آيينه مي كارند. او ، خداي دشت، مي ريزد صدايش را به جام سبز خاموشي: در عطش مي سوزد اكنون دانه تاريك، خاك آيينه كنيد از اشك گرم چشمتان سيراب. حوريان چشمه با سر پنجه هاي سيم مي زدايند از بلور ديده دود خواب. ابر چشم حوريان چشمه مي بارد. تار و پود خاك مي لرزد. مي وزد بر نسيم سرد هشياري. اي خداي دشت نيلوفر! كو كليد نقره درهاي بيداري؟ در نشيب شب صداي حوريان چشمه مي لغزد: اي در اين افسون نهاده پاي، چشم ها را كرده سرشار از مه تصوير! باز كن درهاي بي روزن تا نهفته پرده ها در رقص عطري مست جان گيرند. - حوريان چشمه ! شوييد از نگاهم نقش جادو را. مو پريشان هاي باد ! برگ هاي وهم را از شاخه هاي من فرو ريزيد. حوريان و مو پريشان ها هم آوا: او ز روزن هاي عطر آلود روي خاك لحظه هاي دور مي بيند گلي همرنگ، لذتي تاريك مي سوزد نگاهش را. اي خداي دشت نيلوفر! باز گردان رهرو بي تاب را از جاده رويا. - كيست مي ريزد فسون در چشمه سار خواب ؟ دست هاي شب مه آلود است. شعله اي از روي آيينه چو موجي مي رود بالا. كيست اين آتش تن بي طرح رويايي؟ اي خداي دشت نيلوفر! نيست در من تاب زيبايي. حوريان چشمه درزير غبار ماه : اي تماشا برده تاب تو! زد جوانه شاخه عريان خواب تو. در شب شفاف او طنين جام تنهايي است. تار و پودش رنج و زيبايي است. در بخار دره هاي دور مي پيچد صدا آرام: او طنين جام تنهايي است. تار و پودش رنج و زيبايي است. رشته گرم نگاهم مي رود همراه رود رنگ: من درونم نور- باران قصر سيم كودكي بودم، جوي روياها گلي مي برد. همره آب شتابان، مي دويدم مست زيبايي. پنجه ام در مرز بيداري در مه تاريك نوميدي فرو مي رفت. اي تپش هايت شده در بستر پندار من پرپر! دور از هم ، در كجا سرگشته مي رفتيم ما ، دو شط وحشي آهنگ ، ما ، دو مرغ شاخه اندوه ، ما ، دو موج سركش همرنگ ؟ مو پريشان هاي باد از دور دست دشت : تارهاي نقش مي پيچد به گرد پنجه هاي او. اي نسيم سرد هشياري ! دور كن موج نگاهش را از كنار روزن رنگين بيداري. در ته شب حوريان چشمه مي خوانند: ريشه هاي روشنايي مي شكافد صخره شب را. زير چرخ وحشي گردونه خورشيد بشكند گر پيكر بي تاب آيينه او چو عطري مي پرد از دشت نيلوفر، او. گل بي طرح آيينه. او ، شكوه شبنم رويا. - خواب مي بيند نهال شعله گويا تند بادي را. كيست مي لغزاند امشب دود را بر چهره مرمر؟ او ، خداي دشت نيلوفر، جام شب را مي كند لبريز آوايش: زير برگ آيينه را پنهان كنيد از چشم. مو پريشان هاي باد با هزاران دامن پر برگ بيكران دشت ها را در نورديده ، مي رسد آهنگشان از مرز خاموشي: ساقه هاي نور مي رويند در تالاب تاريكي. رنگ مي بازد شب جادو گم شده آيينه در دود فراموشي.
در پس گردونه خورشيد ، گردي ميرود بالا ز خاكستر. و صداي حوريان و مو پريشان ها مي آميزد با غبار آبي گل هاي نيلوفر: باز شد درهاي بيداري. پاي درها لحظه وحشت فرو لغزيد. سايه ترديد در مرز شب جادو گسست از هم. روزن رويا بخار نور را نوشيد.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:42 |
آوار آفتاب - آواي گياه
نام شعر : آواي گياه
از شب ريشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ريختم. بي پروا بودم : دريچه ام را به سنگ گشودم. مغاك جنبش را زيستم. هشياري ام شب را نشكافت، روشني ام روشن نكرد: من ترا زيستم، شتاب دور دست! رها كردم، تا ريزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند. بيداري ام سر بسته ماند : من خابگرد راه تماشا بودم. و هميشه كسي از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هديه كرد. و هميشه خوشه چيني از راهم گذشت ، و كنار من خوشه راز از دستش لغزيد. و هميشه من ماندم و تاريك بزرگ ، من ماندم و همهمه آفتاب. و از سفر آفتاب، سرشار از تاريكي نور آمده ام: سايه تر شده ام وسايه وار بر لب روشني ايستاده ام. شب مي شكافد ، لبخند مي شكفد، زمين بيدار مي شود. صبح از سفال آسمان مي تراود. و شاخه شبانه انديشه من بر پرتگاه زمان خم مي شود.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:39 |
آوار آفتاب - همراه
نام شعر : همراه
تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم. دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود. همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود. مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد. لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود. تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها. من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم. آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند، درها عبور غمناك مرا مي جستند. و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم. ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي. صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت: همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته ! همه تپش هايم. من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم. دستم را به سراسر شب كشيدم ، زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد. خوشه فضا را فشردم، قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد. و سرانجام در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم.
ميان ما سرگرداني بيابان هاست. بي چراغي شب ها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي آتش هاست. ميان ما "هزار و يك شب" جست و جوهاست.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:39 |
آوار آفتاب - پرچين راز
نام شعر : پرچين راز
بيراهه ها رفتي، برده گام ، رهگذر راهي از من تا بي انجام ، مسافر ميان سنگيني پلك و جوي سحر ! در باغ نا تمام تو ، اي كودك ! شاخسار زمرد تنها نبود ، بر زمينه هولي مي درخشيد. در دامنه لالايي ، به چشمه وحشت مي رفتي ، بازوانت دو ساحل نا همرنگ شمشير و نوازش بود. فريب را خنديده اي ، نه لبخند را، نا شناسي را زيسته اي ، نه زيست را. و آن روز ، و آن لحظه ، از خود گريختي ، سر به بيابان يك درخت نهادي ، به بالش يك وهم. در پي چه بودي ، آن هنگام ، در راهي از من تا گوشه گير ساكت آيينه ، در گذري از ميوه تا اضطراب رسيدن ؟ ورطه عطر را بر گل گستردي ، گل را شب كردي ، در شب گل تنها ماندي ، گريستي . هميشه - بهار غم را آب دادي ، فرياد ريشه را در سياهي فغضا روشن كردي ، بر بت شكوفه شبيخون زدي ، باغبان هول انگيز! و چه از اين گوياتر، خوشه شك پروردي. و آن شب ، آن تيره شب ، در زمين بستر بذر گريز افشاندي . و بالين آغاز سفر بود ، پايان سفر بود،دري به فرود،روزنه اي به اوج. گريستي، ((من))بيخبر، برهر جهش در هر آمد، هر رفت. واي((من))، كودك تو،در شب صخره ها،از نيلي بالا چه مي خواست؟ چشم انداز حيرت شده بود، پهنه انتظار، ربوده راز گرفته نور. و تو تنهاترين ((من)) بودي. وتونزديكترين((من)) بودي. وتورساترين ((من)) بودي، اي((من)) سحرگاهي، پنجره اي برخيرگي دنياها سرانگيز!
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:39 |
آوار آفتاب - نزديك آي
نام شعر : نزديك آي
بام را برافكن ، و بتاب ، كه خرمن تيرگي اينجاست. بشتاب ، درها را بشكن ، وهم را دو نيمه كن ، كه منم هسته اين بار سياه. اندوه مرا بچين ، كه رسيده است. ديري است، كه خويش را رنجانده ايم ، و روزن آشتي بسته است. مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان ، كه جدا مانده ام. به سرچشمه "ناب" هايم بردي ، نگين آرامش گم كردم ، و گريه سر دادم. فرسوده راهم ، چادري كو ميان شعله و با ، دور از همهمه خوابستان ؟ و مبادا ترس آشفته شود ، كه آبشخور جاندار من است. و مبادا غم فرو ريزد، كه بلند آسمانه زيباي من است. صدا بزن ، تا هستي بپا خيزد ، گل رنگ بازد، پرنده هواي فراموشي كند. ترا ديدم ، از تنگناي زمان جستم . ترا ديدم ، شور عدم در من گرفت. و بينديش ، كه سودايي مرگم . كنار تو ، زنبق سيرابم. دوست من ، هستي ترس انگيز است. به صخره من ريز، مرا در خود بساي ، كه پوشيده از خزه نامم. بروي ، كه تري تو ، چهره خواب اندود مرا خوش است. غوغاي چشم و ستاره فرو نشست، بمان ، تا شنوده آسمان ها شويم. بدر آ، بي خدايي مرا بياگن، محراب بي آغازم شو. نزديك آي، تا من سراسر ((من)) شوم.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:39 |
خاطرات حضرت علی (ع)
خواستگارى
روزى خدمتكارم از من پرسيد: آيا از خواستگارى فاطمه خبر دارى ؟
گفتم :نه . (1)
گفت : كسانى وى را از پدرش خواسته اند. اما از تو تعجب است كه پا پيش نمى گذارى وفاطمه را از رسول خدا(ص ) نمى خواهى ؟
گفتم : من چيزى ندارم كه با آن تشكيل خانواده دهم .
گفت : اگر تو نزد رسول خدا(ص ) شوى (من مطمئنم كه ) فاطمه را به تو تزويج خواهدكرد.
به خدا سوگند, آن كنيز, چندان در گوش من خواند تا جرات اقدام را در من پديد آورد.ومرا وادار ساخت كه نزد رسول خدا(ص ) بروم .
قال على (ع ): خطبت فاطمة الى رسول اللّه (ص ) فقالت لى مولاة : هل علمت ان فاطمة قد خطبت الى رسول اللّه (ص )؟
قلت : لا.
قـالـت : فقد خطبت , فما يمنعك ان تاتى رسول اللّه (ص ) فيزوجك ؟
فقلت وعندى شى ءاتزوج به ؟
قالت : انك ان جئت الى رسول اللّه زوجك . فواللّه ما زالت ترجينى .... (2) كابين
... هنگامى كه براى خواستگارى فاطمه رفتم , مجذوب حشمت وحرمت رسول خداشدم وخاموش در برابر او نشستم , بخدا قسم , كلمه اى بر زبانم جارى نشد.
رسول خدا(ص ) كه چنين ديد پرسيد: چه مى خواهى ؟
آيا حاجتى دارى ؟
مـن هـمـچنان خاموش ماندم وچيزى نگفتم . دوباره پرسيد, ومن باز ساكت بودم . تااينكه براى بار سوم گفت : شايد براى خواستگارى فاطمه آمده اى ؟
گفتم : آرى , فرمود: آيا چيزى دارى كه آن را كابين زهرا سازى ؟
گفتم : نه , يا رسول اللّه .
فرمود: زرهى را كه به تو داده بودم , چه كردى ؟
گفتم : دارم , اما چندان ارزشى ندارد وبيش از چهار صد درهم بها ندارد.
فرمود: همان را كابين فاطمه قرار بده وبهايش را نزد من بفرست .
قـال عـلـى (ع ): ... حـتى دخلت على رسول اللّه (ص ) و كانت له جلالة و هيبة فلما قعدت بين يديه افحمت فو اللّه ما استطعت ان اتكلم .
فقال (ص ): ما جاء بك ؟
الك حاجة ؟
فسكت .
فقال (ص ): لعلك جئت تخطب فاطمة ؟
قلت : نعم , قال : فهل عندك من شى ء تستحلهابه ؟
قلت : لا و اللّه يـا رسـول اللّه ! فـقـال : مـا فعلت الدرع التى سلحتكها؟
فقلت : عندى والذى نفسى بيده انها لحطيمية , ما ثمنها الا اربعمائة درهم .
قال : قد زوجتكها, فابعث بها فانها كانت لصداق بنت رسول اللّه (ص ). (3)
جهاز مختصر
... مـن بـرخـاستم وزره را فروختم وپول آن را به خدمت آوردم ودر دامنش ريختم .حضرت از من نـپرسيد كه چند درهم است ومن نيز چيزى نگفتم . سپس بلال را صدازد ومشتى از آن درهمها را بـه او داد وفـرمـود: بـا ايـن پول براى فاطمه عطريات تهيه كن .بعد با هر دو دست خود مشتى را برگرفت وبه ابوبكر داد وفرمود: از لباس واثاث منزل آنچه مورد نياز است خريدارى كن . عمار ياسر وتـنـى چـنـد از اصـحـاب را هـم هـمـراه او روانه كرد. آنها وارد بازار شدند وهر يك كه چيزى را مـى پسنديد وضرورى مى دانست , به ابوبكر نشان مى داد وبا موافقت او مى خريد. از چيزهايى كه آن روزخريدند: پـيـراهـنـى به بهاى هفت درهم وچارقدى به چهار درهم , قطيفه مشكى بافت خيبر,تخت خوابى بافته از برگ خرما. دو تشك كه از كتان مصرى رويه شده بود كه يكى رااز ليف خرما وديگرى را از پـشم گوسفند پركرده بودند. چهار بالش از چرم طائف كه از علف اذخر (گياه مخصوصى است در مكه ) پر شده بود. وپرده اى پشمين ويك قطعه حصير, بافت هجر (مركز بحرين آن روز) وآسياب دسـتـى وكـاسـه اى براى دوشيدن شير ومشكى براى آب وابريقى قير اندود. وسبويى بزرگ وسبز رنگ وتعدادى كوزه گلى .
اشياء خريدارى شده را نزد رسول خدا(ص ) آوردند. حضرت همين طور كه جهازدخترش را مى ديد وآنها را بررسى و ورنداز مى نمود گفت : خدا به اهل بيت بركت دهد.
قال على (ع ):... قال رسول اللّه (ص ) قم فبع الدرع , فقمت فبعته واخذت الثمن ودخلت على رسول اللّه (ص ) فسكبت الدراهم فى حجره فلم يسالنى كم هى ؟
و لا انااخبرته , ثم قبض قبضة و دعا بلالا فـاعـطـاه فـقال : ابتع لفاطمة طيبا, ثم قبض رسول اللّه (ص ) من الدراهم بكلتا يديه فاعطاه ابابكر وقـال : ابـتع لفاطمة ما يصلحها من ثياب و اثاث البيت و اردفه بعمار بن ياسر و بعدة من اصحابه .
فـحـضـروا الـسـوق فـكانوايعترضون الشئ مما يصلح فلا يشترونه حتى يعرضوه على ابى بكر فان استصلحه اشتروه .
فـكان مما اشتروه : قميص بسبعة دراهم و خمار باربعة دراهم و قطيفة سوداء خيبرية وسرير مزمل بـشـريط و فراشين من خيش مصر حشو احدهما ليف و حشو الاخر من صوف واربع مرافق من ادم الـطائف حشوها اذخر وستر من صوف و حصير هجرى ورحى لليد و مخضب من نحاس و سقاء من ادم و قعب للبن و شن للماء و مطهرة مزفتة وجرة خضراء و كيزان خزف .
حـتـى اذا اسـتكمل الشراء حمل ابوبكر بعض المتاع وحمل اصحاب رسول اللّه (ص )الذين كانوا معه الـبـاقـى فـلـمـا عـرض الـمـتـاع عـلى رسول اللّه (ص ) جعل يقلبه بيده و يقول :بارك اللّه لاهل البيت . (4)
1- در باب تزويج آن حضرت روايات ديگرى هم وارد شده , مراجعه شود. 2- كشف الغمه , ج 1, ص 357. 3- ذخائر العقبى , ص 27, كشف الغمه , ج 1, ص 358, بحار, ج 43, ص 136. 4- بحار, ج 43, ص 94
يـك مـاه گذشت ومن هر صبح وشام به مسجد مى رفتم وبا پيامبر خدا(ص ) نمازمى گزاردم وبه مـنـزل بـاز مـى گشتم . اما در اين مدت صحبتى از فاطمه به ميان نيامد. تااينكه همسران رسول خـدا(ص ) به من گفتند: آيا نمى خواهى كه ما با رسول خداسخن بگوييم ودر باره انتقال زهرا به خانه شوهر, با حضرتش گفتگو كنيم ؟
گفتم : آرى چنين كنيد.
آنها نزد پيامبر خدا(ص ) رفتند, واز آن ميان ام ايمن گفت : اى فرستاده خدا! اگرخديجه زنده بـود چشمانش به جشن عروسى فاطمه روشن مى شد. چه خوب است شما فاطمه را به خانه شوهر بـفـرستيد تا هم ديده زهرا به جمال شويش روشن گرددوسروسامانى بگيرد وهم ما از اين پيوند فرخنده شادمان گرديم ؟
اتفاقا على هم چنين خواسته است .
پيغمبر فرمود: پس چرا على چيزى نگفت ؟
ما منتظر بوديم تا او خود همسرش رابخواهد.
من گفتم : اى رسول خدا! شرم مانع من بود.
پس رو به زنان خود كرد وفرمود: چه كسانى اينجا حاضرند؟
ام سلمه گفت :من وزينب وفلانى وفلانى ...
فرمود: پس هم اكنون حجره اى براى دختر وپسر عمويم آماده كنيد. ام سلمه پرسيد:كدام حجره ؟
فـرمـود: حـجـره خودت مناسبتر است . به زنها هم فرمود كه برخيزندومقدمات جشن عروسى را آماده كنند.
قـال عـلى (ع ):... فاقمت بعد ذلك شهرا اصلى مع رسول اللّه (ص ) و ارجع الى منزلى و لااذكر شيئا مـن امر فاطمة (س ) ثم قلن ازواج رسول اللّه (ص ) الا نطلب لك من رسول اللّه (ص ) دخول فاطمة عـلـيك ؟
فقلت افعلن , فدخلن عليه فقالت ام ايمن : يا رسول اللّه ! لو ان خديجة باقية لقرت عينها بزفاف فاطمة و ان عليا يريد اهله , فقر عين فاطمة ببعلهاو اجمع شملها و قر عيوننا بذلك .
فقال (ص ): فما بال على لا يطلب منى زوجته ؟
فقد كنا نتوقع ذلك منه ...
فقلت : الحياء يمنعنى يا رسول اللّه .
فـالـتـفـت (ص ) الى النساء فقال : من ههنا؟
فقالت ام سلمة : انا ام سلمة و هذه زينب و هذه فلانة و فلانة , فقال رسول اللّه (ص ) هيئوا لابنتى و ابن عمى فى حجرى بيتا.
فقالت ام سلمة : فى اى حجرة يا رسول اللّه ؟
فقال رسول اللّه (ص ): فى حجرتك و امرنساءه ان يزين و يصلحن من شاءنها.... (1)
عطر ويژه
ام سلمه نزد فاطمه رفت واز وى پرسيد: آيا از عطريات وبوى خوش چيزى اندوخته دارى ؟
فرمود: آرى , سپس برخاست ورفت و با خود شيشه اى همراه آورد وقدرى ازمحتواى آن را در كف دسـت ام سـلـمـه ريـخـت . ام سلمه گفت : بوى خوشى از آن استشمام كردم كه هرگز مانند آن نبوييده بودم . از فاطمه پرسيدم : اين بوى خوش را ازكجا تهيه كردى ؟
فـرمـود: هنگامى كه دحيه كلبى به ديدار پدرم مى آمد, پدرم مى فرمود زير اندازى براى عموى خود بگسترم , دحيه بر آن مى نشست وچون بر مى خاست از لباسهايش چيزى فرو مى ريخت ومن به امر پدرم آنها را جمع كرده ودرون اين شيشه نگهدارى مى نمودم .
(بـعدها) اين جهت را از رسول خدا پرسيدم , فرمود: او دحيه كلبى نبود, بلكه جبرئيل بود كه شبيه او به ديدارم مى آمد. وآنچه از بالهاى او فرو مى ريخت , عنبر بود.
قال علي (ع ): ... قالت ام سلمة : فسالت فاطمة , هل عندك طيب ادخرتيه لنفسك ؟
قالت : نعم , فاتت بـقـارورة فسكبت منها فى راحتى فشممت منها رائحة ما شممت مثلهاقط, فقلت : ما هذا؟
فقالت : كان دحية الكلبى يدخل على رسول اللّه (ص ) فيقول لى يافاطمة ! هات الوسادة فاطرحيها لعمك فـاطـرح لـه الـوسـادة فـيجلس عليها, فاذا نهض سقط من بين ثيابه شى ء فيامرنى بجمعه , فسال على (ع ) رسول اللّه (ص ) عن ذلك ,فقال (ص ): هو عنبر يسقط من اجنحة جبرئيل . (2)
وليمه
(شبى كه مى خواستند عروس را به خانه شويش ببرند پيامبر خدا فرمود:) على ! براى همسرت وليمه اى نيكو فراهم كن . سپس فرمود: گوشت ونان نزد ماهست , شما فق ط روغن وخرما تهيه كنيد.
مـن روغـن وخـرمـا تـهـيه كردم وحضرت هم گوسفندى به همراه نان فراوان فرستادوخود نيز آسـتينها را بالا زد وبا دست مبارك خرماها را از ميان مى شكافت و(پس ازجدا كردن هسته ) آنها را درون روغـن مـى ريخت . هنگامى كه خوراك حيس (غذايى آميخته از آرد و خرما وروغن ) آماده شد به من فرمود: هر كه را مى خواهى دعوت كن .
قـال على (ع ): ثم قال لى رسول اللّه : يا على ! اصنع لا هلك طعاما فاضلا ثم قال : من عندنا اللحم و الخبز و عليك التمر و السمن .
فـاشتريت تمرا و سمنا فحسر رسول اللّه (ص ) عن ذراعه وجعل يشدخ التمر فى السمن حتى اتخذه حـيـسـا و بـعـث الـيـنـا كـبـشـا سـمينا فذبح وخبز لنا خبز كثير, ثم قال لى رسول اللّه : ادع من احببت .... (3)
ميهمانى
من به مسجد آمدم (تا كسانى را براى شركت در وليمه فاطمه دعوت كنم ) ديدم مسجداز جمعيت موج مى زند. خواستم از آن ميان عده اى را به ميهمانى بخوانم وبقيه راواگذارم اما از اين كار شرم كـردم وتـبـعـيـض را روا نـدانـستم بناچار بر بالاى بلندى مسجد ايستادم وبانگ برداشتم كه : به ميهمانى وليمه فاطمه حاضر شويد.
مردم دسته دسته به راه افتادند. من از كثرت مردم واندك بودن غذا خجالت كشيدم وترسيدم كه با كمبود غذا مواجه شوم . رسول خدا(ص ) متوجه نگرانى من شدوفرمود: على ! من دعا مى كنم تا غذا بابركت شود.
شـمـار مـيـهـمـانـان بـيش از چهار هزار نفر بود كه به بركت دعاى پيغمبر(ص ) همه ازخوراكى ونوشيدنى سير شدند ودر حالى كه دعا گوى ما بودند, خانه را ترك كردند,وبا اين همه , چيزى از اصـل غـذا كـاسته نشد. در پايان رسول گرامى (ص ) كاسه هاى متعدد خواست وآنها را از خوراكى انـباشت وبه خانه هاى همسران خويش فرستاد.سپس فرمود تا كاسه ديگرى آوردند, آن را هم پر از غذا كرد وگفت : اين ظرف هم ازفاطمه وشويش باشد.
قـال على (ع ):...فاتيت المسجد و هو مشحن بالصحابة فاحييت (4)
ان اشخص قوما و ادع قوما, ثم صعدت على ربوة هناك و ناديت : اجيبوا الى وليمة فاطمة , فاقبل الناس ارسالا, فاستحييت من كـثـرة الناس و قلة الطعام , فعلم رسول اللّه (ص ) ماتداخلنى , فقال يا على ! انى سادعو اللّه بالبركة ...
فاكل القوم عن آخرهم طعامى وشربواشرابى و دعوا لى بالبركة و صدروا و هم اكثر من اربعة آلاف رجـل و لـم يـنقص من الطعام شى ء, ثم دعا رسول اللّه (ص ) بالصحاف فملئت و وجه بها الى منازل ازواجه ثم اخذصحفة و جعل فيها طعاما و قال : هذا لفاطمة و بعلها. (5)
چـون آفتاب غروب كرد, رسول خدا(ص ) به ام سلمه فرمود كه فاطمه را نزد اوبياورد. ام سلمه , فاطمه را در حالى كه پيراهنش بر زمين كشيده مى شد, آورد. (حجب وحياى او از پدر به حدى بود كـه سـراپا خيس عرق گشته بود و) دانه هاى عرق از چهره او بر زمين مى چكيد. چون نزديك پدر رسـيد پاى وى لغزيد (وبر زمين افتاد). رسول خدا فرمود: دخترم : خداوند تو را در دنيا وآخرت از لغزش حفظ كند همين كه دربرابر پدر ايستاد, حضرت پرده از رخسار منورش برگرفت ودست او را در دست شويش گذارد و گفت : خداوند پيوند تو را با دخت پيامبر مبارك گرداند.
على ! فاطمه نيكو همسرى است , فاطمه ! على هم نيكو شوهرى است .
سپس فرمود: به اتاق خود رويد ومنتظر من بمانيد.
قـال عـلـى (ع ): ... حتى اذا انصرفت الشمس للغروب قال رسول اللّه (ص ): يا ام سلمة هلمى فاطمة فـانـطـلـقت فاتت بها و هى تسحب اذيالها و قد تصببت عرقا حياء من رسول اللّه (ص ) فعثرت فقال رسـول اللّه (ص ): اقـالك اللّه العثرة فى الدنيا و الاخرة . فلماوقفت بين يديه كشف الرداء عن وجهها حـتـى رآهـا على (ع ) ثم اخذ يدها فوضعها فى يدعلى (ع ) و قال : بارك اللّه لك فى ابنة رسول اللّه يا عـلـى ! نـعـم الـزوجة فاطمة , و يا فاطمة !نعم البعل على , انطلقا الى منزلكما و لا تحدثا امرا حتى آتيكما. (6)
دعا
مـن دسـت فـاطـمـه را گرفتم و (به اتاق خود آوردم ) و در گوشه اى به انتظار رسول خدا(ص ) نـشـسـتيم . چشمان فاطمه از شرم بر زمين دوخته شده بود ومن نيز ازخجالت سر به زير داشتم .
ديـرى نـپـاييد كه رسول خدا تشريف آورد وفاطمه را در كنارخود نشانيد. سپس فرمود: فاطمه ! ظرف آبى بياور. فاطمه برخاست وظرفى آب آوردوبه دست پدر داد. رسول گرامى (ص ) قدرى از آن آب در دهان كرد وپس از مزه مزه كردن آب را درون ظرف ريخت . سپس از دخترش خواست تا نـزديـكتر رود. فاطمه چنين كرد وپيامبر(ص ) اندكى از آب ميان سينه او پاشيد. سپس مقدارى از همان آب بر پشت وشانه او پاشيد. آنگاه دست به نيايش گشود و گفت : پروردگارا! اين دخترمن اسـت , عـزيـزتـرين كس در ديده من , پروردگارا! واين هم برادر من ومحبوبترين خلق تو نزد من است , خداوندا او را ولى وفرمانبر خود گردان واهل او را بروى مبارك گردان ....
قال على (ع ):... فاخذت بيد فاطمة و انطلقت بها حتى جلست فى جانب الصفة وجلست فى جانبها و هـى مـطرقة الى الارض حياء منى و انا مطرق الى الارض حياءمنها, ثم جاء رسول اللّه (ص ) فقال : من ههنا؟
فقلنا: ادخل يا رسول اللّه مرحبا بك زائراو داخلا فدخل فاجلس فاطمة من جانبه ثم قال : يا فاطمة ايتينى بماء, فقامت الى قعب فى البيت فملا ته ماء ثم اتته به فاخذ جرعة فتمضمض بها ثم مـجـها فى القعب ثم صب منها على راسها ثم قال اقبلى , فلما اقبلت نضح منه بين ثدييها, ثم قال : ادبرى , فادبرت فنضح منه بين كتفيها ثم قال : اللهم هذه ابنتى و احب الخلق الى , اللهم و هذا اخى و احب الخلق الى , اللهم اجعله لك وليا و بك حفيا و بارك له فى اهله .... (7)
پی نوشت
1- بحار, ج 43, ص 95. 2- بحار, ج 43, ص 95. 3- بحار, ج 43, ص 95. 4- در مصدر چنين است ولى ظاهرا صحيح آن فاستحييت باشد. 5- بحار, ج 43, ص 96. 6- بحار, ج 43, ص 96. 7- بحار, ج 43, ص 6
نخستين ديدار
نخستين ديدار
پـس از آن سـه روز گـذشـت و رسول خدا(ص ) به ديدن ما نيامد. چون بامداد روزچهارم برآمد, حـضرت تشريف آورد. ورود رسول خدا(ص ) مصادف شد با حضوراسماء بنت عميس در منزل ما.
حضرت به اسماء فرمود: تو اينجا چه مى كنى ؟
بااينكه در خانه مرد هست چرا اينجا توقف كرده اى ؟
اسـمـاء گـفت : پدر و مادرم فدايت ,دختر در شب زفاف به حضور زنى كه بر حاجات او رسيدگى كند, نيازمند است .توقف من در اينجا از آن رو بوده است كه اگر فاطمه (س ) را حاجتى دست داد او رايارى رسانم .
حضرت به او فرمود: خدا در دنيا وآخرت حاجات تو را بر آورده سازد.
... آن روز روز سردى بود. من وفاطمه در بستر بوديم وچون گفتگوى حضرت را بااسماء (كه قهرا بـيـرون از اتاق بود) شنيديم , خواستيم تا برخيزيم وبستر خود را جمع كنيم كه صداى آن حضرت بـلـنـد شـد وفـرمود: شما را به پاس حقى كه بر عهده تان دارم ,سوگند مى دهم كه از جاى خود برنخيزيد تا من نيز به شما بپيوندم .
مـا اطـاعـت كـرديـم و به حال خود بازگشتيم و پيامبر خدا(ص ) داخل شد و بالاى سرمانشست وپاهاى سرد خود را در ميان عبا كرد. پاى راستش را من به آغوش گرفتم وپاى ديگر را فاطمه به سينه چسباند... پس از گذشت لحظاتى كه بدن مبارك او گرم شدفرمود: عـلى ! كوزه آبى بياور. چون آوردم ... آياتى چند از قرآن بر آن خواند وسپس فرمود:على ! اندكى از اين آب بنوش و مقدارى هم باقى بگذار. پس از آشاميدن , حضرت باقى مانده آب را گرفت و بر سر و سينه من پاشيد وگفت : خدا همه رجس وپليدى رااز تو دور گرداند وتو را از هر گناه و پستى پاك سازد.
سپس آبى تازه طلبيد ... وآياتى از كتاب خدا بر آن خواند و به دست دخترش داد وفرمود: قدرى از آن بـياشام واندكى باقى بگذار. آنگاه باقى مانده آب را بر سر وسينه او پاشيد ودر حق وى نيز همان دعا را كرد.
قال على (ع ): و مكث رسول اللّه (ص ) بعد ذلك ثلاثا لا يدخل علينا, فلما كان فى صبيحة اليوم الرابع جاءنا ليدخل علينا فصادف فى حجرتنا اسماء بنت عميس الخثعمية .
فقال لها: ما يقفك هاهنا و فى الحجرة رجل ؟
فـقـالـت : فداك ابى و امى ان الفتاة اذا زفت الى زوجها تحتاج الى امراءة تتعاهدها وتقوم بحوائجها فاقمت ههنا لاقضى حوائج فاطمة (س ) قال : يا اسماء! قضى اللّه لك حوائج الدنيا و الاخرة .
... وكـانـت غـداة قرة و كنت انا و فاطمة تحت العباء فلما سمعنا كلام رسول اللّه (ص )لاسماء ذهبنا لنقوم , فقال : بحقى عليكما لا تفترقا حتى ادخل عليكما.
فـرجـعـنـا الـى حالنا و دخل و جلس عند رؤوسنا و ادخل رجليه فيما بيننا و اخذت رجله اليمنى فـضممتها الى صدرى و اخذت فاطمة رجله اليسرى فضمتها الى صدرها وجعلنا ندفئ رجليه من القر حتى اذا دفئتا قال : يا على ائتنى بكوز من ماء فاتيته فتفل فيه ثلاثا و قرا فيه آيات من كتاب اللّه تـعـالى ثم قال : يا على ! اشربه و اترك فيه قليلا ففعلت ذلك فرش باقى الماء على راسى و صدرى و قـال : اذهـب اللّه عـنـك الرجس يا ابا الحسن و طهرك تطهيرا و قال : ائتنى بماء جديد, فاتيته به فـفـعـل كما فعل و سلمه الى ابنته و قال لها: اشربى و اتركى منه قليلا, ففعلت , فرشه على راسها و صدرها و قال : اذهب اللّه عنك الرجس و طهرك تطهيرا. (1)
سفارش
در ايـنـجـا حـضرت از من خواست كه وى را با دخترش تنها بگذارم . من بيرون رفتم وآن دو با هم خلوت كردند.
رسول خدا(ص ) ضمن احوالپرسى از دخترش , نظرش را راجع به شوهرش جوياشد.
فـاطـمـه (س ) در پاسخ گفت : البته كه او بهترين شوى است . اما زنانى از قريش به ديدنم آمدند و حرفهايى زدند. به من گفتند: چرا رسول خدا(ص ) تو را به مردى كه از مال دنيا بى بهره است تزويج نمود؟
حضرت فرمود: دخترم ! چنين نيست , نه پدرت ونه شوهرت هيچيك فقير نيستند,گنجينه هاى طلا ونقره زمين بر من عرضه شد ومن نخواستم .
دخـترم ! اگر آنچه را كه پدرت مى دانست تو نيز از آن آگاه بودى , دنيا وزينتهاى آن درچشمانت زشت مى نمود.
به خدا قسم در خير خواهى براى تو كوتاهى نكردم . تو را به همسرى كسى دادم كه اسلامش از همه پيشتر وعلمش از همه بيشتر وحلمش از همگان بزرگتر است .
دخـترم ! خداى متعال از جميع اهل زمين , دو كس را برگزيده است كه يكى پدر تووديگرى شوى تو است .
دخترم ! شوهر تو نيكو شوهرى است مبادا بر او عصيان كنى .
سپس رسول خدا(ص ) مرا صدا زد وبه داخل فرا خواند. آنگاه فرمود: عـلـى ! بـا هـمسرت مهربان باش , بر او سخت نگير وبا وى مدارا كن , چه اينكه فاطمه پاره تن من اسـت . آنچه او را برنجاند, مرا نيز برنجاند, وهر چه كه او را شاد كند مرا نيزشادمان سازد. شما را به خدا مى سپارم و او را به پشتيبانى شما مى خوانم .
بـه خـدا قسم تا فاطمه زنده بود, هرگز او را به خشم نياوردم وهرگز چيزى كه بر خلاف ميل او بود مرتكب نشدم . فاطمه نيز چنين بود, هرگز مرا به خشم نياورد واز فرمانم رخ نتافت , چون به او مى نگريستم دلم آرام مى گرفت و زنگار حزن واندوه از سينه ام زدوده مى گشت ....
قـال عـلـى (ع ):... وامـرنـى بـالخروج من البيت و خلا بابنته و قال : كيف انت يا بنية ؟
و كيف رايت زوجك ؟
قالت له : يا ابة , خير زوج الا انه دخل على نساء من قريش و قلن لى :زوجك رسول اللّه (ص ) من فقير لا مال له ! فقال لها: يا بنية ! ما ابوك بفقير و لا بعلك بفقير و لقد عرضت على خزائن الارض من الذهب والفضة فاخترت مـا عـنـد ربـى عزو جل يا بنية ! لو تعلمين ما علم ابوك لسمجت الدنيا فى عينيك و اللّه يا بنية ! ما آلوتك نصحا ان زوجتك اقدمهم اسلاما و اكثرهم علما واعظمهم حلما, يا بنية ! ان اللّه عزوجل اطلع الـى الارض اطـلاعة فاختار من اهلها رجلين فجعل احدهما اباك و الاخر بعلك , يا بنية ! نعم الزوج زوجك لا تعصى له امرا.
ثـم صـاح بـى رسول اللّه (ص ) يا على ! فقلت : لبيك يا رسول اللّه ! قال : ادخل بيتك والطف بزوجتك وارفـق بـها فان فاطمة بضعة منى , يؤلمنى ما يؤلمها و يسرنى ما يسرها,استودعكما اللّه و استخلفه عليكما.
فـو اللّه مـا اغضبتها و لا اكرهتها على امر حتى قبضها اللّه عزوجل و لا اغضبتنى و لاعصت لى امرا و لقد كنت انظر اليها فتنكشف عنى الهموم و الاحزان .... (2)
پی نوشت
1- بحار ج 43, ص 132. 2- كشف الغمه , ج 1, ص 372, بحار, ج 43, ص 133.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:39 |
آوار آفتاب - فراتر
نام شعر : فراتر
مي تازي ، همزاد عصيان ! به شكار ستاره ها رهسپاري ، دستانت از درخشش تير و كمان سرشار. اينجا كه من هستم آسمان ، خوشه كهكشان مي آويزد، كو چشمي آرزومند؟
با ترس و شيفتگي ، در بركه فيروزه گون، گل هاي سپيد مي كني و هر آن، به مار سياهي مي نگري، گلچين بي تاب! و اينجا - افسانه نمي گويم- نيش مار ، نوشابه گل ارمغان آورد.
بيداري ات را جادو مي زند، سيب باغ ترا پنجه ديوي مي ربايد. و -قصه نمي پردازم- در باغستان من ، شاخه بارور خم مي شود، بي نيازي دست ها پاسخ مي دهد. در بيشه تو، آهو سر مي كشد ، به صدايي مي رمد. در جنگل من ، از درندگي نام و نشان نيست . در سايه - آفتاب ديارت قصه "خير و شر" مي شنوي. من شكفتن را مي شنوم. و جويبار از آن سوي زمان مي گذرد.
تو در راهيي. من رسيده ام.
اندوهي در چشمانت نشست، رهرو نازك دل! ميان ما راه درازي نيست: لرزش يك برگ.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:37 |
آوار آفتاب - كو قطره وهم
نام شعر : كو قطره وهم
سر برداشتم: زنبوري در خيالم پر زد يا جنبش ابري خوابم را شكافت ؟ در بيداري سهمناك آهنگي دريا-نوسان شنيدم، به شكوه لب بستگي يك ريگ و از كنار زمان برخاستم. هنگام بزرگ بر لبانم خاموشي نشانده بود. در خورشيد چمن ها خزنده اي ديده گشود: چشمانش بيكراني بركه را نوشيد. بازي ، سايه پروازش را به زمين كشيد و كبوتري در بارش آفتاب به رويا بود. پهنه چشمانم جولانگاه تو باد، چشم انداز بزرگ! در اين جوش شگفت انگيز، كو قطره وهم؟ بال ها ، سايه پرواز را گم كرده اند. گلبرگ ، سنگيني زنبور را انتظار مي كشد. به طراوت خاك دست مي كشم، نمناكي چندشي بر انگشتانم نمي نشيند. به آب روان نزديك مي شوم، نا پيدايي دو كرانه را زمزمه مي كند. رمزها چون انار ترك خورده نيمه شكفته اند. جوانه شور مرا درياب، نورسته زود آشنا! درود ، اي لحظه شفاف! در بيكران تو زنبوري پر مي زند.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:37 |
آوار آفتاب - دياري ديگر
نام شعر : دياري ديگر
ميان لحظه و خاك ، ساقه گرانبار هراسي نيست
ميان لحظه و خاك ، ساقه گرانبار هراسي نيست. همراه! ما به ابديت گل ها پيوسته ايم. تابش چشمانت را به ريگ و ستاره سپار: تراوش رمزي در شيار تماشا نيست. نه در اين خاك رس نشانه ترس و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت. در صداي پرنده فروشو. اضطراب بال و پري سيماي ترا سايه نمي كند. در پرواز عقاب تصوير ورطه نمي افتد. سياهي خاري ميان چشم و تماشا نمي گذرد. و فراتر: ميان خوشه و خورشيد نهيب داس از هم دريد. ميان لبخند و لب خنجر زمان در هم شكست.
خنجر زمان در هم شكست
avaar-e-aaftaab (downpour of sunshine) Poem name : ANOTHER REALM
Between moment and earth the heavy stem is not afraid
Between moment and earth the heavy stem is not afraid Companion! We have joined the eternity of flowers Let your eyes shine by sands and moving stars No mystery leaks from the crevice of looking Neither there is a trace of fear in this lime Nor the image of surprise over the azure dome Immerse into the song of bird The anxiety of flapping wing casts no shadow on your face No picture evolves In the eagle’s flight The blackness of thorn can’t blur the eye and looking And beyond Amid the cluster and the sun The roar of sickle tore apart Amid the smile and the lip The dagger o time broke
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:35 |
آوار آفتاب - دروگران پگاه
نام شعر : دروگران پگاه
پنجره را به پهناي جهان مي گشايم
پنجره را به پهناي جهان مي گشايم: جاده تهي است. درخت گرانبار شب است. ساقه نمي لرزد، آب از رفتن خسته است : تو نيستي ، نوسان نيست. تو نيستي، و تپيدن گردابي است. تو نيستي ، و غريو رودها گويا نيست، و دره ها ناخواناست. مي آيي: شب از چهره ها برمي خيزد، راز از هستي مي پرد. مي روي: چمن تاريك مي شود، جوشش چشمه مي شكند. چشمانت را مي بندي : ابهام به علف مي پيچد. سيماي تو مي وزد، و آب بيدار مي شود. مي گذري ، و آيينه نفس مي كشد. جاده تهي است. تو باز نخواهي گشت ، و چشمم به راه تو نيست. پگاه ، دروگران از جاده روبرو سر مي رسند: رسيدگي خوشه هايم را به رويا ديده اند.
پگاه ، دروگران از جاده روبرو سر مي رسند: رسيدگي خوشه هايم را به رويا ديده اند
avaar-e-aaftaab (downpour of sunshine) Poem name : THE REAPERS OF DAWN
I open the window to the expanse of the world the road is empty, the tree is pregnant with night you aren’t there and there is no oscillation, the stem is shaking, the brook is tired from flowing.
I open the window to the expanse of the world the road is empty, the tree is pregnant with night you aren’t there and there is no oscillation, the stem is shaking, the brook is tired from flowing. When you aren’t the heartbeats like the whirlpool When you aren’t the roaring of rivers are not perceptible and valleys cannot be read When you come and night moves away from faces, mystery flies away from existence The moment you go the lawn grows dark, the spring ceases to gush Vagueness spreads over the glass, when you shut Your eyes When your image trembles, the water awakes When you pass the mirror breaths The road is empty, you won’t return and I don’t expect your return The reapers will arrive from the opposite road at dawn, they have observed the ripeness of my clusters in their dream
The reapers will arrive from the opposite road at dawn, they have observed the ripeness of my clusters in their dream
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:31 |
آوار آفتاب - اي همه سيماها
نام شعر : اي همه سيماها
در سراي ما زمزمه اي ، در كوچه ما آوازي نيست. شب، گلدان پنجره ما را ربوده است. پرده ما ، در وحشت نوسان خشكيده است. اينجا، اي همه لب ها ! لبخندي ابهام جهان را پهنا مي دهد. پرتو فانوس ما ، در نيمه راه ، ميان ما و شب هستي مرده است. ستون هاي مهتابي ما را ، پيچك انديشه فرو بلعيده است. اينجا نقش گليمي ، و آنجا نرده اي ، ما را از آستانه ما بدر برده است. اي همه هشياران ! بر چه باغي در نگشوديم ، كه عطر فريبي به تالار نهفته ما نريخت ؟ اي همه كودكي ها ! بر چه سبزه اي ندويويم، كه شبنم اندوهي بر ما نفشاند ؟ غبار آلوده راهي از فسانه به خورشيديم. اي همه خستگان ! در كجا شهپر ما ، از سبكبالي پروانه نشان خواهد گرفت ؟ ستاره زهر از چاه افق بر آمد. كنار نرده مهتابي ما ، كودكي بر پرتگاه وزش ها مي گريد. در چه دياري آيا ، اشك ما در مرز ديگر مهتابي خواهد چكيد؟ اي همه سيماها ! در خورشيدي ديگر، خورشيدي ديگر.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:29 |
آوار آفتاب - برتر از پرواز
نام شعر : برتر از پرواز
دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است. اما ، بال از جنبش رسته است. وسوسه چمن ها بيهوده است. ميان پرنده و پرواز ، فراموشي بال و پر است. در چشم پرنده قطره بينايي است : ساقه به بالا مي رود . ميوه فرو مي افتد.دگرگوني غمناك است. نور ، آلودگي است. نوسان ، آلودگي است. رفتن ، آلودگي. پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است. چشمانش پرتوي ميوه ها را مي راند. سرودش بر زير وبم شاخه ها پيشي گرفته است. سرشاري اش قفس را مي لرزاند. نسيم ، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:28 |
آوار آفتاب - در سفر آن سوها
نام شعر : در سفر آن سوها
ايوان تهي است ، و باغ از ياد مسافر سرشار. در دره آفتاب ، سر برگرفته اي: كنار بالش تو ، بيد سايه فكن از پا در آمده است. دوري، تو از آن سوي شقايق دوري. در خيرگي بوته ها ، كو سايه لبخندي كه گذر كند ؟ از شكاف انديشه ، كو نسيمي كه درون آيد ؟ سنگريزه رود ، برگونه تو مي لغزد. شبنم جنگل دور، سيماي ترا مي ربايد. ترا از تو ربوده اند، و اين تنهايي ژرف است. مي گريي، و در بيراهه زمزمه اي سرگردان مي شوي.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:27 |
آوار آفتاب - خوابي در هياهو
نام شعر : خوابي در هياهو
آبي بلند را مي انديشم ، و هياهوي سبز پايين را. ترسان از سايه خويش ، به ني زار آمده ام. تهي بالا را مي ترساند ، و خنجر برگ ها به روان فرو مي رود. دشمني كو ، تا مرا از من بركند ؟ نفرين به زيست : تپش كور ! دچار بودن گشتم ، و شبيخوني بود. نفرين ! هستي مرا برچين ، اي ندانم چه خدايي موهوم! نيزه من ، مرمر بس تن را شكافت و چه سود ، كه اين غم را نتواند سينه دريد. نفرين به زيست : دلهره شيرين ! نيزه ام - يار بيراهه هاي خطر - را تن مي شكنم. صداي شكست ، در تهي حادثه مي پيچد . ني ها بهم مي سايد. ترنم سبز مي شكافد: نگاه زني ، چون خوابي گوارا، به چشمانم مي نشيند. ترس بي سلاح مرا از پا مي فكند. من - نيزه دار كهن - آتش مي شوم. او - دشمن زيبا- شبنم نوازش مي افشاند. دستم را مي گيرد و ما - دو مردم روزگاران كهن- مي گذريم. به ني ها تن مي ساييم، و به لالايي سبزشان ، گهواره روان را نوسان مي دهيم. آبي بلند ، خلوت ما را مي آرايد.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:26 |
آوار آفتاب - بيراهه اي در آفتاب
نام شعر : بيراهه اي در آفتاب
اي كرانه ما ! خنده گلي در خواب ، دست پارو زن ما را بسته است. در پي صبحي بي خورشيديم، با هجوم گل ها چكنيم ؟ جوياي شبانه نابيم، با شبيخون روزن ها چكنيم؟ آن سوي باغ ، دست ما به ميوه بالا نرسيد. وزيديم، و دريچه به آيينه گشود. به درون شديم، و شبستان ما را نشناخت. به خاك افتاديم ، و چهره "ما" نقش "او" به زمين نهاد. تاريكي محراب ، آكنده ماست. سقف از ما لبريز، ديوار از ما، ايوان از ما. از لبخند ، تا سردي سنگ : خاموشي غم. از كودكي ما ، تا اين نسيم : شكوفه - باران فريب. برگرديم ، كه ميان ما و گلبرگ ، گرداب شكفتن است. موج برون به صخره ما نمي رسد. ما جدا افتاده ايم ، و ستاره همدردي از شب هستي سر مي زند. ما مي رويم ، و آيا در پي ما ، يادي از درها خواهد گذشت ؟ ما مي گذريم ، و آيا غمي بر جاي ما ، در سايه ها خواهد نشست؟ برويم از سايه ني ، شايدجايي ، ساقه آخرين ، گل برتر را در سبد ما افكند.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:26 |
آوار آفتاب - تارا
نام شعر : تارا
از تارم فرود آمدم ، كنار بركه رسيدم. ستاره اي در خواب طلايي ماهيان افتاد.رشته عطري گسست. آب از سايه افسوسي پر شد. موجي غم را به لرزش ني ها داد. غم را از لرزش ني ها چيدم، به تارم بر آمدم، به آيينه رسيدم. غم از دستم در آيينه رها شد: خواب آيينه شكست. از تارم فرود آمدم ، ميان بركه و آيينه ، گويا گريستم.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:25 |
آوار آفتاب - آن برتر
نام شعر : آن برتر
به كنار تپه شب رسيد. با طنين روشن پايش آيينه فضا شكست. دستم را در تاريكي اندوهي بالا بردم و كهكشان تهي تنهايي را نشان دادم، شهاب نگاهش مرده بود. غبار كاروان ها را نشان دادم و تابش بيراهه ها و بيكران ريگستان سكوت را، و او پيكره اش خاموشي بود. لالايي اندوهي بر ما وزيد. تراوش سياه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت. و ناگاه از آتش لب هايش جرقه لبخندي پريد. در ته چشمانش ، تپه شب فرو ريخت . و من، در شكوه تماشا، فراموشي صدا بودم.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:23 |
آوار آفتاب - شب تنهايي خوب
نام شعر : شب تنهايي خوب
گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند. شب سليس است، و يكدست ، و باز. شمعداني ها و صدادارترين شاخه فصل ، ماه را مي شنوند.
پلكان جلو ساختمان ، در فانوس به دست و در اسراف نسيم ،
گوش كن ، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا. چشم تو زينت تاريكي نيست. پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا. و بيا تا جايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي كلوخي بنشيند با تو و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.
پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت : بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.
متن فرانسوی
hajm-e-sabz (l'espace vert) NUIT DE LA BONNE SOLITUDE Écoute, c'est l'oiseau le plus lointain du monde qui chante, La nuit est unifiée, fluide, épandue. Les geraniums, De meme que la branche la plus sonore de la saison, Entendent les frissons de la lune.
L'escalier gît devant la maison, La porte tenant à la main une lanterne, Et dans la fraîche générosite de la brise, Écoute, le sentier appelle au loin tes pas. Tes yeux ne sont guère la parure des ténèbres. Secoue donc tes paupières, enfile tes souliers et viens. Viens à l'endroit où le duvet de la lune éveillera tes doigts, Où le temps s'assiéra sur une motte de terre, auprès de toi Où les psaumes de la nuit poreuse absorberont ton corps Comme un chant sacré.
Là se trouve aussi un sage qui te dira: La fin ultime de la vie est de découvrir ce regard Encore tout mouillé du débordement de l'amour.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:22 |
ما هیچ ما نگاه - از آبها به بعد
نام شعر : از آبها به بعد
روزي كه دانش لب آب زندگي مي كرد، انسان در تنبلي لطيف يك مرتع با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود. در سمت پرنده فكر مي كرد. با نبض درخت ، نبض او مي زد. مغلوب شرايط شقايق بود. مفهوم درشت شط در قعر كلام او تلاطم داشت. انسان در متن عناصر مي خوابيد. نزديك طلوع ترس، بيدار مي شد.
اما گاهي آواز غريب رشد در مفصل ترد لذت مي پيچيد. زانوي عروج خاكي مي شد. آن وقت انگشت تكامل در هندسه دقيق اندوه تنها مي ماند.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 22:21 |
حجم سبز – تپش سایه دوست
نام شعر : تپش سايه دوست
تا سواد قريه راهي بود. چشم هاي ما پر از تفسير ماه زنده بومي ، شب درون آستين هامان.
مي گذشتيم از ميان آبكندي خشك. از كلام سبزه زاران گوش ها سرشار، كوله بار از انعكاس شهر هاي دور. منطق زبر زمين در زير پا جاري.
زير دندان هاي ما طعم فراغت جابجا ميشد. پاي پوش ما كه از جنس نبوت بود ما را با نسيمي از زمين مي كند. چو بدست ما به دوش خود بهار جاودان مي برد. هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر. هر تكان دست ما با جنبش يك بال مجذوب سحر مي خواند. جيب هاي ما صداي جيك جيك صبح هاي كودكي مي داد. ما گروه عاشقان بوديم و راه ما از كنار قريه هاي آشنا با فقر تا صفاي بيكران مي رفت.
بر فراز آبگيري خود بخود سرها خم شد: روي صورت هاي ما تبخير مي شد شب و صداي دوست مي آمد به گوش دوست.
hajm-e-sabz (l'espace vert) PALPITATION DU REFLET DE L'AMI Longue était la route jusqu'à cette forme vague qui annonçait le village, Nos yeux tout emplis de ce que voyait la lune indigène, La nuit se glissait dans nos manches.
Nous traversions un ravin dessèchè Les oreilles pleines des vertes parrations des prairies, Nos sacs débordant des échos persistants des villes lointaines. La rugueuse logique de la terre s'écoulait sous nos pas. Et nos bouches goûtaient aux loisirs renouvelés de l'instant. Nos sandales aussi légères que l'aile de la prophétie, Nous arrachaient de la terre au moindre souffle du vent, Et notre bâton portait la frondaison de l'éternel printemps. Un ciel se découvrait en chaque méandre de nos pensées. Au mouvement de l'aile éprise de l'aurore répondait le battement de nos mains. Nos poches étaient pleines des pépiements des matinées de l'enfance. Nous étions les compagnons de l'amour Et notre chemin, côtoyant les villages familiers du dépouillement, Allait s'évanouissant jusqu'à l'infini de la pureté. Arrivés au bord d'un étang, tous nos regards s'y penchèrent: La nuit s'évaporait sur nos faces Et à l'oreille de l'ami répondait la voix de l'Ami.
حجمسبز– تپشسایهدوست
نام شعر : تپش سايه دوست
تا سواد قريه راهي بود. چشم هاي ما پر از تفسير ماه زنده بومي ، شب درون آستين هامان.
مي گذشتيم از ميان آبكندي خشك. از كلام سبزه زاران گوش ها سرشار، كوله بار از انعكاس شهر هاي دور. منطق زبر زمين در زير پا جاري.
زير دندان هاي ما طعم فراغت جابجا ميشد. پاي پوش ما كه از جنس نبوت بود ما را با نسيمي از زمين مي كند. چو بدست ما به دوش خود بهار جاودان مي برد. هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر. هر تكان دست ما با جنبش يك بال مجذوب سحر مي خواند. جيب هاي ما صداي جيك جيك صبح هاي كودكي مي داد. ما گروه عاشقان بوديم و راه ما از كنار قريه هاي آشنا با فقر تا صفاي بيكران مي رفت.
بر فراز آبگيري خود بخود سرها خم شد: روي صورت هاي ما تبخير مي شد شب و صداي دوست مي آمد به گوش دوست.
hajm-e-sabz (l'espace vert) PALPITATION DU REFLET DE L'AMI Longue était la route jusqu'à cette forme vague qui annonçait le village, Nos yeux tout emplis de ce que voyait la lune indigène, La nuit se glissait dans nos manches.
Nous traversions un ravin dessèchè Les oreilles pleines des vertes parrations des prairies, Nos sacs débordant des échos persistants des villes lointaines. La rugueuse logique de la terre s'écoulait sous nos pas. Et nos bouches goûtaient aux loisirs renouvelés de l'instant. Nos sandales aussi légères que l'aile de la prophétie, Nous arrachaient de la terre au moindre souffle du vent, Et notre bâton portait la frondaison de l'éternel printemps. Un ciel se découvrait en chaque méandre de nos pensées. Au mouvement de l'aile éprise de l'aurore répondait le battement de nos mains. Nos poches étaient pleines des pépiements des matinées de l'enfance. Nous étions les compagnons de l'amour Et notre chemin, côtoyant les villages familiers du dépouillement, Allait s'évanouissant jusqu'à l'infini de la pureté. Arrivés au bord d'un étang, tous nos regards s'y penchèrent: La nuit s'évaporait sur nos faces Et à l'oreille de l'ami répondait la voix de l'Ami.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:57 |
آوار آفتاب - موج نوازشي ، اي گرداب
نام شعر : موج نوازشي ، اي گرداب
كوهساران مرا پر كن ، اي طنين فراموشي!
كوهساران مرا پر كن، اي طنين فراموشي! نفرين به زيبايي- آب تاريك خروشان - كه هست مرا فرو پيچد و برد! تو ناگهان زيبا هستي. اندامت گردابي است. موج تو اقليم مرا گرفت. ترا يافتم، آسمان ها را پي بردم. ترا يافتم، درها را گشودم، شاخه را خواندم. افتاده باد آن برگ، كه به آهنگ وزش هايت نلرزد! مژگان تو لرزيد: رويا در هم شد. تپيدي: شيره گل بگردش آمد. بيدار شدي: جهان سر برداشت، جوي از جا جهيد. براه افتادي: سيم جاده غرق نوا شد. در كف تست رشته دگرگوني. از بيم زيبايي مي گريزم، و چه بيهوده: فضا را گرفته اي. يادت جهان را پر غم مي كند، و فراموشي كيمياست. در غم گداختم، اي بزرگ، اي تابان! سر برزن، شب زيست را در هم ريز، ستاره ديگر خاك! جلوه اي، اي برون از ديد! از بيكران تو مي ترسم ، اي دوست! موج نوازشي.
از بيكران تو مي ترسم ، اي دوست! موج نوازشي.
avaar-e-aaftaab (downpour of sunshine) Poem name : YOU ARE A WAVE OF CARESS, O WHIRLPOOL!
Mountains fill me up, O echo of oblivion!
Mountains fill me up, O echo of oblivion! Cursed be to the beauty – dark roaring waters – Shroud’ me and takes me for you are a sudden beauty for my existence, your body a whirlpool your wave has conquered my province I have found you, I have understood the skies I have found you, I have opened the doors, read branches That leaf’s wind has fallen not to tremble from the blowing of your gale! Your eyelids trembled, your dream was upset You throbbed and the flower juice started to flow You make, the world lifted her head, a stream jumped You moved, the roadside wires were filled with song The string of transformation is within your power I escape afraid of beauty and how futile for you have conquered the space Your remembrance fills the world with sorrow, and oblivion is magic I burnt from grief, O Greatness O Illuminating One! Life your head upset the night of life, O another star of earth! You are a beauty, beyond vision’s scope! I fear your boundless horizon, O friend! You are a wave of caress
I fear your boundless horizon, O friend! You are a wave of caress
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:39 |
آوار آفتاب - نیایش
نام شعر : نيايش
نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم
نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم. افسانه را چيديم ، و پلاسيده فكنديم. كنار شنزار ، آفتابي سايه وار ، ما را نواخت. درنگي كرديم. بر لب رود پهناور رمز روياها را سر بريديم . ابري رسيد ، و ما ديده فرو بستيم. ظلمت شكافت ، زهره را ديديم ، و به ستيغ بر آمديم. آذرخشي فرود آمد ، و ما را در ستايش فرو ديد. لرزان ، گريستيم. خندان ، گريستيم. رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم. سياهي رفت ، سر به آبي آسمان ستوديم ، در خور آسمانها شديم. سايه را به دره رها كرديم. لبخند را به فراخناي تهي فشانديم . سكوت ما به هم پيوست ، و ما "ما" شديم . تنهايي ما در دشت طلا دامن كشيد. آفتاب از چهره ما ترسيد . دريافتيم ، و خنده زديم. نهفتيم و سوختيم. هر چه بهم تر ، تنها تر.، از ستيغ جدا شديم: من به خاك آمدم،و بنده شدم . تو بالا رفتي، و خدا شدي .
تو بالا رفتي، و خدا شدي
vaar-e-aaftaab (downpour of sunshine) Poem name : PRAYER
We crossed the light, recorded the golden field
We crossed the light, recorded the golden field We reaped fables and threw down faded Beside the sandy duns a sun caressed us like shadow, we hesitated We beheaded dreams beside a vast mysterious riverbank A cloud arrived and we shut our eyes Darkness broke, we saw Venus and climbed the mountain ridge A lightening fell and observed us praying Trembling we wept, laughing we cried The cloud throw down a shower and we were harmonious Blackness vanished, we rubbed our heads in the sky, and sank our heads in the “Khoor” of skies We abandoned the shadow in valleys, cast our smile at the vast void. Our silence joined each other, and we two become one Our solitude stretched up to the golden field The sun was frightened of our faces We understood and laughed We hid and burnt The more closer and lonelier We separated ourselves from the mountain ridge I descended to earth and become God’s subject You ascended and became a god
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:36 |
آوار آفتاب - بی تار و پود
نام شعر : بي تار و پود
در بيداري لحظهها
در بيداري لحظهها پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد. مرغي روشن فرود آمد و لبخند گيج مرا برچيد و پريد. ابري پيدا شد و بخار سرشكم را در شتاب شفافش نوشيد. نسيمي برهنه و بي پايان سركرد و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت. درختي تابان پيكرم را در ريشه سياهش بلعيد. طوفاني سررسيد و جاپايم را ربود.
نگاهي به روي نهر خروشان خم شد: تصويري شكست. خيالي از هم گسيخت.
خيالي از هم گسيخت
avaar-e-aaftaab (downpour of sunshine) Poem name : WITHOUT WARF AND WOOF
In the moments of awakening
In the moments of awakening My body slid beside a roaring river A bright bird descended And picked up my bewildered smile and flew away A cloud appeared And drank the moisture of my tears in its transparent haste A naked and boundless breeze started to blow That disturbed the lines of my face and passed An illuminating tree Devoured by body my its black root A storm arrived And robbed my footprints
I cast my look at the roaring river An image broke A dream was disturbed
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:36 |
ماهیچ ما نگاه – نزديك دورها
نام شعر : نزديك دورها
زن دم درگاه بود با بدني از هميشه. رفتم نزديك: چشم ، مفصل شد. حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق. سايه بدل شد به آفتاب.
رفتم قدري در آفتاب بگردم. دور شدم در اشاره هاي خوشايند: رفتم تا وعده گاه كودكي و شن ، تا وسط اشتباه هاي مفرح، تا همه چيزهاي محض. رفتم نزديك آب هاي مصور، پاي درخت شكوفه دار گلابي با تنه اي از حضور. نبض مي آميخت با حقايق مرطوب. حيرت من با درخت قاتي مي شد. ديدم در چند متري ملكوتم. ديدم قدري گرفته ام. انسان وقتي دلش گرفت از پي تدبير مي رود. من هم رفتم. رفتم تا ميز، تا مزه ماست، تا طراوت سبزي . آنجا نان بود و استكان و تجرع: حنجره مي سوخت در صراحت ودكا.
باز كه گشتم، زن دم درگاه بود با بدني از هميشه ها جراحت. حنجره جوي آب را قوطي كنسرو خالي زخمي مي كرد.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:36 |
آوار آفتاب - طنين
نام شعر : طنين
به روي شط وحشت برگي لرزانم، ريشه ات را بياويز. من از صداها گذشتم. روشني را رها كردم. روياي كليد از دستم افتاد. كنار راه زمان دراز كشيدم.
ستاره ها در سردي رگ هايم لرزيدند.
خاك تپيد. هوا موجي زد. علف ها ريزش رويا را در چشمانم شنيدند: ميان دو دست تمنايم روييدي، در من تراويدي. آهنگ تاريك اندامت را شنيدم: "نه صدايم و نه روشني. طنين تنهايي تو هستم، طنين تاريكي تو." سكوتم را شنيدي: " بسان نسيمي از روي خودم برخواهم خاست، درها را خواهم گشود، در شب جاويدان خواهم وزيد."
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:35 |
شرق اندوه – لب آب
نام شعر : لب آب
ديشب، لب رود، شيطان زمزمه داشت. شب بود و چراغك بود. شيطان ، تنها، تك بود.
باد آمده بود، باران زده بود: شب تر ، گل ها پرپر. بويي نه براه. ناگاه آيينه رود، نقش غمي بنمود: شيطان لب آب. خاك سايه در خواب. زمزمه اي مي مرد.بادي مي رفت، رازي مي برد.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:34 |
آوار آفتاب - شاسوسا
نام شعر : شاسوسا
كنار مشتي خاك در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام. نوسان ها خاك شد و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت. شبيه هيچ شده اي ! چهره ات را به سردي خاك بسپار. اوج خودم را گم كرده ام. مي ترسم، از لحظه بعد، و از اين پنجره اي كه به روي احساسم گشوده شد. برگي روي فراموشي دستم افتاد: برگ اقاقيا! بوي ترانه اي گمشده مي دهد، بوي لالايي كه روي چهره مادرم نوسان مي كند. از پنجره غروب را به ديوار كودكي ام تماشا مي كنم. بيهوده بود ، بيهوده بود. اين ديوار ، روي درهاي باغ سبز فرو ريخت. زنجير طلايي بازي ها ، و دريچه روشن قصه ها ، زير اين آوار رفت.
آن طرف ، سياهي من پيداست: روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام، شبيه غمي . و نگاهم را در بخار غروب ريخته ام. روي اين پله ها غمي ، تنها، نشست. در اين دهليزها انتظاري سرگردان بود. "من" ديرين روي اين شبكه هاي سبز سفالي خاموش شد. در سايه - آفتاب اين درخت اقاقيا، گرفتن خورشيد را در ترسي شيرين تماشا كرد. خورشيد ، در پنجره مي سوزد. پنجره لبريز برگ ها شد. با برگي لغزيدم. پيوند رشته ها با من نيست. من هواي خودم را مي نوشم و در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام. انگشتم خاك ها را زير و رو مي كند و تصوير ها را بهم مي پاشد، مي لغزد، خوابش مي برد. تصويري مي كشد، تصويري سبز: شاخه ها ، برگ ها. روي باغ هاي روشن پرواز مي كنم. چشمانم لبريز علف ها مي شود و تپش هايم با شاخ و برگ ها مي آميزد. مي پرم ، مي پرم. روي دشتي دور افتاده آفتاب ، بال هايم را مي سوزاند ، و من در نفرت بيداري به خاك مي افتم. كسي روي خاكستر بال هايم راه مي رود. دستي روي پيشاني ام كشيده شد، من سايه شدم: "شاسوسا" تو هستي؟ دير كردي: از لالايي كودكي ، تا خيرگي اين آفتاب ، انتظار ترا داشتم. در شب سبز شبكه ها صدايت زدم، در سحر رودخانه، در آفتاب مرمرها. و در اين عطش تاريكي صدايت مي زنم : "شاسوسا"! اين دشت آفتابي را شب كن تا من، راه گمشده اي را پيدا كنم، و در جاپاي خودم خاموش شوم. "شاسوسا"، وزش سياه و برهنه! خاك زندگي ام را فراگير. لب هايش از سكوت بود. انگشتش به هيچ سو لغزيد. ناگهان ، طرح چهره اش از هم پاشيد ، و غبارش را باد برد. رووي علف هاي اشك آلود براه افتاده ام. خوابي را ميان اين علف ها گم كرده ام. دست هايم پر از بيهودگي جست و جوهاست. "من" ديرين ، تنها، در اين دشت ها پرسه زد. هنگامي كه مرد روياي شبكه ها ، و بوي اقاقيا ميان انگشتانش بود. روي غمي راه افتادم. به شبي نزديكم، سياهي من پيداست: در شب "آن روزها" فانوس گرفته ام. درخت اقاقيا در روشني فانوس ايستاده . برگ هايش خوابيده اند، شبيه لالايي شده اند. مادرم را مي شنوم. خورشيد ، با پنجره آميخته. زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگ هاست. گهواره اي نوسان مي كند. پشت اين ديوار، كتيبه اي مي تراشند. مي شنوي؟ ميان دو لحظه پوچ ، در آمد و رفتم. انگار دري به سردي خاك باز كردم: گورستان به زندگي ام تابيد. بازي هاي كودكي ام ، روي اين سنگ هاي سياه پلاسيدند. سنگ ها را مي شنوم: ابديت غم. كنار قبر، انتظار چه بيهوده است. "شاسوسا" روي مرمر سياهي روييده بود: "شاسوسا" ، شبيهتاريك من! به آفتاب آلوده ام. تاريكم كن، تاريك تاريك، شب اندامت را در من ريز. دستم را ببين: راه زندگي ام در تو خاموش مي شود. راهي در تهي ، سفري به تاريكي: صداي زنگ قافله را مي شنوي؟ با مشتي كابوس هم سفر شده ام. راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسيد، و اكنون از مرز تاريكي مي گذرد. قافله از رودي كم ژرفا گذشت. سپيده دم روي موج ها ريخت. چهره اي در آب نقره گون به مرگ مي خندد: "شاسوسا"! "شاسوسا"! در مه تصوير ها، قبر ها نفس مي كشند. لبخند "شاسوسا" به خاك مي ريزد و انگشتش جاي گمشده اي را نشان مي دهد: كتيبه اي ! سنگ نوسان مي كند. گل هاي اقاقيا در لالايي مادرم ميشكفد: ابديت در شاخه هاست. كنار مشتي خاك در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام. برگ ها روي احساسم مي لغزند.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:33 |
آوار آفتاب - شب هم آهنگي
نام شعر : شب هم آهنگي
لبها مي لرزند. شب مي تپد.جنگل نفس مي كشد.
لبها مي لرزند. شب مي تپد.جنگل نفس مي كشد. پرواي چه داري، مرا در شب بازوانت سفر ده. انگشتان شبانه ات را مي فشارم ، و باد شقايق دور دست را پرپر مي كند. به سقف جنگل مي نگري: ستارگان در خيسي چشمانت مي دوند. بي اشك ، چشمان تو نا تمام است، و نمناكي جنگل نارساست. دستانت را مي گشايي ، گره تاريكي مي گشايد. لبخند مي زني ، رشته رمز مي لرزد. مي نگري ، رسايي چهره ات حيران مي كند. بيا با جاده پيوستگي برويم. خزندگان در خوابند. دروازه ابديت باز است.آفتابي شويم. چشمان را بسپاريم ، كه مهتاب آشنايي فرود آمد. لبان را گم كنيم، كه صدا نا بهنگام است. در خواب درختان نوشيده شويم ، كه شكوه روييدن در ما مي گذرد. باد مي شكند ، شب راكد مي ماند. جنگل از تپش مي افتد. جوشش اشك هم آهنگي را مي شنويم ، و شيره گياهان به سوي ابديت مي رود.
جوشش اشك هم آهنگي را مي شنويم ، و شيره گياهان به سوي ابديت مي رود.
avaar-e-aaftaab (downpour of sunshine) Poem name : NIGHT OF COORDINATION
Lips tremble, night beat, and the jungle breaths
Lips tremble, night beat, and the jungle breaths Allow me to journey in the night of your arms? Why fear I press your nocturnal fingers and the wind scattered the and withers the anemone in the distance You look at the jungle’s roof, stars run in the moisture of your eyes Your tearless eyes are unfinished and the moisture of the jungle is immature The knots of darkness open when you stretch out gourd hands The string of mystery trembles when you smile Let’s go to the road of union The reptiles are asleep, the gate of eternity is open, let’s appear. Let’s bestow our eyes so that the moonshine of acquaintance can fall Let’s loose our lips for the voice is untimely Let’s be drunk with the sleep of trees for the glory of growth is flowing in us The wind breaks, stagnates the night, the jungles ceases to breath We hear the gushing of tears of coordination and the juice of herbs flow towards eternity
We hear the gushing of tears of coordination and the juice of herbs flow towards eternity
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:33 |
آوار آفتاب - شكست ترانه
نام شعر : شكست ترانه
ميان اين سنگ و آفتاب ، پژمردگي افسانه شد. درخت ، نقشي در ابديت ريخت. انگشتانم برنده ترين خار را مي نوازد. لبانم به پرتو شوكران لبخند مي زند. - اين تو بودي كه هر وزشي ، هديه اي نا شناس به دامنت مي ريخت ؟ - و اينك هر هديه ابديتي است. - اين تو بودي كه طرح عطش را بر سنگ نهفته ترين چشمه كشيدي ؟ - واينك چشمه نزديك ، نقشش در خود مي شكند. - گفتي نهال از طوفان مي هراسد. - و اينك بباليد ، نو رسته ترين نهالان! كه تهاجم بر باد رفت. - سياه ترين ماران مي رقصند. - و برهنه شويد، زيباترين پيكرها! كه گزيدن نوازش شد.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 21:30 |
آوار آفتاب - سايبان آرامش ما ، ماييم
نام شعر : سايبان آرامش ما ، ماييم
در هواي دو گانگي ، تازگي چهره ها پژمرد. بياييد از سايه - روشن برويم. بر لب شبنم بايستيم، در برگ فرود آييم. و اگر جا پايي ديديم ، مسافر كهن را از پي برويم. برگرديم، و نهراسيم، در ايوان آن روزگاران ، نوشابه جادو سر كشيم. شب بوي ترانه ببوييم، چهره خود گم كنيم. از روزن آن سوها بنگريم، در به نوازش خطر بگشاييم. خود روي دلهره پرپر كنيم. نياويزيم، نه به بند گريز، نه به دامان پناه. نشتابيم ، نه به سوي روشن نزديك ، نه به سمت مبهم دور. عطش را بنشانيم ، پس به چشمه رويم. دم صبح ، دشمن را بشناسيم ، و به خورشيد اشاره كنيم. مانديم در برابر هيچ ، خم شديم در برابر هيچ ، پس نماز ما در را نشكنيم. برخيزيم ، و دعا كنيم: لب ما شيار عطر خاموشي باد! نزديك ما شب بي دردي است ، دوري كنيم. كنار ما ريشه بي شوري است، بر كنيم. و نلرزيم ، پا در لجن نهيم ، مرداب را به تپش در آييم. آتش را بشويم، ني زار همهمه را خاكستر كنيم. قطره را بشويم، دريا را در نوسان آييم. و اين نسيم ، بوزيم ، و جاودان بوزيم. و اين خزنده ، خم شويم ، و بينا خم شويم. و اين گودال ، فرود آييم ، و بي پروا فرود آييم. برخورد خيمه زنيم ، سايبان آرامش ما ، ماييم. ما وزش صخره ايم ، ما صخره وزنده ايم. ما شب گاميم، ما گام شبانه ايم. پروازيم ، و چشم براه پرنده ايم. تراوش آبيم، و در انتظار سبوييم. در ميوه چيني بي گاه، رويا را نارس چيدند، و ترديد از رسيدگي پوسيد. بياييد از شوره زار خوب و بد برويم. چون جويبار، آيينه روان باشيم : به درخت ، درخت را پاسخ دهيم. و دو كران خود را هر لحظه بيافرينيم، هر لحظه رها سازيم. برويم ، برويم، و بيكراني را زمزمه كنيم.