|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در دوشنبه 1385/06/13 ساعت 14:51 |
آقا محمد
برای بزرگ شدن عکس ها روی آنها کلیک کنید
داش محمد
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 15:19 |
ما هيچ ما نگاه - بي روزها عروسك
نام شعر : بي روزها عروسك
اين وجودي كه در نور ادراك مثل يك خوابرعنا نشسته روي پلك تماشا واژه هايي تر و تازه مي پاشد. چشم هايش نفيتقويم سبز حيات است. صورتش مثل يك تكه تعطيل عهد دبستان سپيد است.
سال هااين سجود طراوت مثل خوشبختي ثابت روي زانوي آدينه ها مي نشست. صبح ها مادرمن براي گل زرد يك سبد آب مي برد، من براي دهان تماشا ميوه كال الهامميبردم.
اين تن بي شب و روز پشت باغ سراشيب ارقام مثل اسطوره ميخفت. فكر من از شكاف تجرد به او دست مي زد. هوش من پشت چشمان او آب ميشد. روي پيشاني مطلق او وقت از دست مي رفت. پشت شمشاد ها كاغذ جمعه هارا انس اندازه ها پاره مي كرد. اين حراج صداقت مثل يك شاخه تمرهندي درميان من و تلخي شنبه ها سايه مي ريخت. يا شبيه هجومي لطيف قلعه ترس هاي مرامي گرفت. دست او مثل يك امتداد فراغت در كنار "تكاليف" من محو ميشد.
( واقعيت كجا تازه تر بود ؟ من كه مجذوب يك حجم بي درد بودم گاهدر سيني فقر خانه ميوه هاي فروزان الهام را ديده بودم. در نزول زبان خوشه هايتكلم صدادارتر بود در فساد گل و گوشت نبض احساس من تند مي شد. از پريشانياطلسي ها روي وجدان من جذبه مي ريخت. شبنم ابتكار حيات روي خاشاك برقمي زد.)
يك نفر بايد از اين حضور شكيبا با سفرهاي تدريجي باغ چيزيبگويد. يك نفر بايد اين حجم كم را بفهمد، دست او را براي تپش هاي اطراف معنيكند، قطره اي وقت روي اين صورت بي مخاطب بپاشد. يك نفر بايد اين نقطه محضرا در مدار شعور عناصر بگرداند. يك نفر بايد از پشت درهاي روشنبيايد.
گوش كن، يك نفر مي دود روي پلك حوادث: كودكي رو به اين سمت ميآيد.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 12:47 |
ما هيچ ما نگاه - سمت خيال دوست
نام شعر : سمت خيال دوست
براي ك.تينا
ماه رنگ تفسير مسبود. مثل اندوه تفهيم بالا مي آمد. سرو شيهه بارز خاك بود. كاج نزديك مثل انبوه فهم صفحه ساده فصل را سايه ميزد. كوفي خشك تيغال ها خوانده ميشد. از زمين هاي تاريك بوي تشكيل ادراك مي آمد. دوست توري هوش را روياشيا لمس مي كرد. جمله جاري جوي را مي شنيد، با خود انگار مي گفت: هيچحرفي به اين روشني نيست. من كنار زهاب فكر مي كردم: امشب راه معراجاشيا چه صاف است !
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 12:44 |
ما هيچ ما نگاه - اي شور، اي قديم
نام شعر : اي شور، اي قديم
صبح شوري ابعاد عيد ذايقه را سايهكرد . عكس من افتاد در مساحت تقويم: در خم آن كودكانه هاي مورب، رويسرازيري فراغت يك عيد داد زدم: "به ، چه هوايي !" در ريه هايم وضوح بالتمام پرنده هاي جهان بود. آن روز آب ، چه تر بود! باد به شكل لجاجت متواريبود. من همه مشق هاي هندسي ام را روي زمين چيده بودم. آن روز چند مثلث درآب غرق شدند. من گيج شدم، جست زدم روي كوه نقشه جغرافي: "آي ،هليكوپتر نجات !" طرح دهان در عبور باد به هم ريخت.
اي وزش شور ، ايشديدترين شكل! سايه ليوان آب را تا عطش اين صداقت متلاشي راهنمايي كن.
اي عجيب قشنگ ! با نگاهي پر از لفظمرطوب مثل خوابي پر از لكنت سبز يك باغ، چشم هايي شبيه حياي مشبك ، پلكهاي مردد مثل انگشت هاي پريشان خواب مسافر ! زير بيداري بيد هاي لبرود انس مثل يك مشت خاكستر محرمانه روي گرماي ادراك پاشيده ميشد. فكر آهسته بود. آرزو دور بود مثل مرغي كه روي درخت حكايت بخواند.
زن دم درگاه بود با بدني ازهميشه. رفتم نزديك: چشم ، مفصل شد. حرف بدل شد به پر، به شور، بهاشراق. سايه بدل شد به آفتاب.
رفتم قدري در آفتاب بگردم. دور شدم دراشاره هاي خوشايند: رفتم تا وعده گاه كودكي و شن ، تا وسط اشتباه هايمفرح، تا همه چيزهاي محض. رفتم نزديك آب هاي مصور، پاي درخت شكوفه دارگلابي با تنه اي از حضور. نبض مي آميخت با حقايق مرطوب. حيرت من با درختقاتي مي شد. ديدم در چند متري ملكوتم. ديدم قدري گرفته ام. انسان وقتي دلشگرفت از پي تدبير مي رود. من هم رفتم. رفتم تا ميز، تا مزه ماست، تاطراوت سبزي . آنجا نان بود و استكان و تجرع: حنجره مي سوخت در صراحتودكا.
باز كه گشتم، زن دم درگاه بود با بدني از هميشه هاجراحت. حنجره جوي آب را قوطي كنسرو خالي زخمي مي كرد.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 12:41 |
ما هيچ ما نگاه - اينجا هميشه تيه
نام شعر : اينجا هميشه تيه
ظهر بود. ابتداي خدا بود. ريگ زارعفيف گوش مي كرد، حرف هاي اساطيري آب را مي شنيد. آب مثل نگاهي به ابعادادراك. لكلك مثل يك اتفاق سفيد بر لب بركه بود. حجم مرغوب خود را درتماشاي تجريد مي شست. چشم وارد فرصت آب مي شد. طعم پاك اشارات روي ذوقنمك زار از ياد مي رفت.
باغ سبز تقرب تا كجاي كوير صورت ناب يك خوابشيرين؟
اي شبيه مكث زيبا در حريم علف هاي قربت ! در چه سمتتماشا هيچ خوشرنگ سايه خواهد زد؟ كي انسان مثل آواز ايثار در كلامفضا كشف خواهد شد؟
اي شروع لطيف! جاي الفاظ مجذوب ، خالي !
mahich-manegaah (nous rien mais regard) DÉSERT QUI NE MÊME NULLE PART
C'était midi: Heure initiale de Dieu. Le desert chaste du sable Prêtait l'oreille Au murmure mythique de l'Eau: Œil grand ouvert Aux étages multiples de la perception. La cigogne, simple accident blanc Au bord de l'étang, Dépouillait le relief de sa presence Dans l'image pure de l'isolement. L'œil s'ouvrait à l'Heure dilatée de l'Eau. La pure saveur des signes S'effaçait aux terres salées du désert. Jusqu'où dans le désert Le jardin vert de la proximité Étendra-t-il la forme pure D'un rêve enchanté?
Ô toi, pause sublime Dans l'intimité frémissante Des herbes de l'Imminence, Vers quelle direction de notre regard Le néant irisé Projettera-t-il son mirage? Et l'homme, dis-moi, Le découvrira-t-on un jour Comme chant de l'offrande Dans le verger de l'Espace?
Ô subtilité d'un commencement original, Vide est la place de nos paroles fascinées.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 12:41 |
ما هيچ ما نگاه - تا انتها حضور
نام شعر : تا انتها حضور
امشب در يك خواب عجيب رو به سمتكلمات باز خواهد شد. باد چيزي خواهد گفت. سيب خواهد افتاد، روي اوصافزمين خواهد غلتيد، تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت. سقف يك وهم فرو خواهدريخت. چشم هوش محزون نباتي را خواهد ديد. پيچكي دور تماشاي خدا خواهدپيچيد. راز ، سر خواهد رفت. ريشه زهد زمان خواهد پوسيد. سر راه ظلمات لبه صحبت آب برق خواهد زد ، باطن آينه خواهد فهميد.
امشب ساقه معني را وزش دوست تكان خواهد داد، بهت پرپر خواهد شد.
ته شب، يك حشره قسمت خرم تنهايي را تجربه خواهد كرد.
داخل واژه صبح صبح خواهد شد.
mahich-manegaah (nous rien mais regard) TOUTE PRÉSENCE CE SOIR Ce soir S'ouvrira à l'accès des paroles La porte d'un songe étrange. Le vent aura son mot à dire. La pomme s'écroulera Et roulant sur les vertus de la glèbe nourricière, Atteindra la terre absente de la nuit. Le toit d'une chimère s'effondrera. L'œil verra La triste conscience du règne végétal. Un lierre grimpera, S'enroulant autour de notre vision de Dieu. Un mystère débordera Comme une coupe pleine. Les raciness de l'ascèse du temps Pourriront lentement. Sur le chemin des ténèbres Les lèvres proférantes de l'eau Emettront des étincelles Et le cœur du miroir en dévoilera Les mystères.
Ce soir la brise venant du quartier de l'Ami Fera trembler la tige de l'esprit, Éparpillant l'étonnement pétale par pétale. Au fin fond de la nuit Un insecte éprouvera en son for intérieur La fertile portion de la solitude. A l'intérieur du mot “aube” L'aube se lèvera.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 12:33 |
ما هيچ ما نگاه - اينجا پرنده بود
نام شعر : اينجا پرنده بود
اي عبور ظريف ! بال را معني كن تاپر هوش من از حسادت بسوزد.
اي حيات شديد ! ريشه هاي تو از مهلت نور آبمي نوشد. آدمي زاد- اين حجم غمناك- روي پاشويه وقت روز سرشاري حوض را خوابمي بيند.
اي كمي رفته بالاتر از واقعيت! با تكان لطيف غريزه ارثتاريك اشكال از بال هاي تو مي ريزد. عصمت گيج پرواز مثل يك خط مغلق درشيار فضا رمز مي پاشد. من وارث نقش فرش زمينم و همه انحناهاي اينحوضخانه، شكل آن كاسه مس هم سفره بوده با من از زمين هاي زبر غريزي تاتراشيدگي هاي وجدان امروز.
اي نگاه تحرك ! حجم انگشت تكرار روزنالتهاب مرا بست: پيش از اين در لب سيب دست من شعله ور مي شد. پيش از اينيعني روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود. روزگاري كه در سايه برگادراك روي پلك درشت بشارت خواب شيريني از هوش مي رفت، از تماشاي سويستاره خون انسان پر از شمش اشراق مي شد.
اي حضور پريروز بدوي ! اي كهبا يك پرش از سر شاخه تا خاك حرمت زندگي را طرح مي ريزي ! من پس از رفتنتو لب شط بانگ پاهاي تند عطش را مي شنيدم. بال حاضر جواب تو از سوالفضا پيش مي افتد. آدمي زاد طومار طولاني انتظار است، اي پرنده ، وليتو خال يك نقطه در صفحه ارتجال حياتي
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 12:27 |
ما هيچ ما نگاه - اكنون هبوط رنگ
نام شعر : اكنون هبوط رنگ
سال ميان دو پلك را ثانيه هايي شبيهراز تولد بدرقه كردند. كم كم ، در ارتفاع خيس ملاقات صومعه نور ساختهمي شد. حادثه از جنس ترس بود. ترس وارد تركيب سنگ ها مي شد. حنجره ايدر ضخامت خنك باد غربت يك دوست را زمزمه مي كرد. از سر باران تا تهپاييز تجربه هاي كبوترانه روان بود.
باران وقتي كه ايستاد منظره اوراقبود. وسعت مرطوب از نفس افتاد. قوس قزح در دهان حوصله ما آب شد.
mahich-manegaah (nous rien mais regard) ET MAINTENANT LA CHUTE DES COULEURS Pareils aux mystères de la naissance, Les instants accompagnèrent l'année encore suspendue entre deux paupières. Sur les hauteurs ruisselantes des rencontres S'érigeait peu à peu Le sanctuaire de la lumière. Et l'événement était tissé d'une frayeur sacrée Qui pénétrait la structure primordiale de la pierre. Saisie par la fraîche épaisseur de l'air, Une voix fredonnait dans le vent La nostalgie de l'Ami. Du commencement de la pluie Jusqu'au fin fond de l'automne, L'espace était rempli D'épreuves fugitives comme le plumage des pigeons. Lorsque cessa la pluie Le paysage était défait. Les vastes étendues trempées Soudain s'évanouirent. Et dans nos bouches pleines d'attente Se fondit l'arc-en-ciel.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 12:27 |
ما هيچ ما نگاه - چشمان يك عبور
نام شعر : چشمان يك عبور
آسمان پر شد از خال پروانه هايتماشا. عكس گنجشك افتاد در آب رفاقت. فصل پرپر شد از روي ديوار در امتدادغريزه. باد مي آمد از سمت زنبيل سبز كرامت.
شاخه مو به انگور مبتلابود. كودك آمد جيب هايش پر از شور چيدن. (اي بهار جسارت ! امتداد تو درسايه كاج هاي تامل پاك شد.) كودك از پشت الفاظ تا علف هاي نرم تمايلدويد، رفت تا ماهيان هميشه. روي پاشويه حوض خون كودك پر از فلس تنهاييزندگي شد. بعد ، خاري پاي او را خراشيد. سوزش چشم روي علف ها فناشد. (اي مصب سلامت ! شور تن در تو شيرين فرو مي نشيند.( جيك جيك پريروزگنجشك هاي حياط روي پيشاني فكر او ريخت . جوي آبي كه از پاي شمشاد ها تا تخيلروان بود جهل مطلوب تن را به همراه مي برد. كودك از سهم شاداب خود دور ميشد. زير باران تعميدي فصل حرمت رشد از سر شاخه هاي هلو روي پيراهنشريخت. در مسير غم صورتي رنگ اشيا ريگ هاي فراغت هنوز برق مي زد. پشتتبخير تدريجي موهبت ها شكل پرپرچه ها محو مي شد.
كودك از باطن حزنپرسيد: تا غروب عروسك چه اندازه راه است؟
هجرت بزرگي از شاخه، او را تكانداد. پشت گل هاي ديگر صورتش كوچ مي كرد.
(صبحگاهي در آن روزهاي تماشا كوچ بازيچه ها را زير شمشادهاي جنوبي شنيدم. بعد، در زير گرما مشتم ازكاهش حجم انگور پر شد. بعد، بيماري آب در حوض هاي قديمي فكرهاي مرا تا ملامتكشانيد. بعد ها، در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسيد. گرته دلپذيرتغافل روي شن هاي محسوس خاوش مي شد. من روبرو مي شدم با عروج درخت ، با شيوع پر يك كلاغ بهاره، با افول وزغ در سجاياي نا روشن آب ، با صميميتگيج فواره حوض ، با طلوع تر سطل از پشت ابهام يك چاه(.
كودك آمد ميانهياهوي ارقام. )اي بهشت پريشاني پاك پيش از تناسب ! خيس حسرت ، پي رخت آنروزها مي شتابم). كودك از پله هاي خطا رفت بالا. ارتعاشي به سطح فراغتدويد. وزن لبخند ادراك كم شد.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 12:19 |
ما هيچ ما نگاه - وقت لطيف شن
نام شعر : وقت لطيف شن
باران اضلاع فراغت را مي شست. من با شنهاي مرطوب عزيمت بازي مي كردم و خواب سفرهاي منقش مي ديدم. من قاتي آزاديشن ها بودم. من دلتنگ بودم.
در باغ يك سفره مانوس پهن بود. چيزي وسط سفره، شبيه ادراك منور: يك خوشه انگور رويهمه شايبه را پوشيد. تعمير سكوت گيجم كرد. ديدم كه درخت ، هست. وقتيكه درخت هست پيداست كه بايد بود، بايد بود و رد روايت را تا متنسپيد دنبال كرد. اما اي ياس ملون!
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در یکشنبه 1385/06/12 ساعت 12:19 |
مرگ رنگ - نقش
نام شعر : نقش
در شبي تاريك كه صدايي با صدايي در نمي آميخت و كسي كس را نمي ديد از ره نزديك ، يك نفر از صخره هاي كوه بالا رفت و به ناخن هاي خون آلود روي سنگي كند نقشي را و از آن پس نديدش هيچكس ديگر. شسته باران رنگ خوني را كه از زخم تنش جوشيد و روي صخره ها خشكيد.
از ميان برده است طوفان نقش هايي را كه بجا ماند از كف پايش. گر نشان از هر كه پرسي باز بر نخواهد آمد آوايش.
آن شب هيچكس از ره نمي آمد تا خبر آرد از آن رنگي كه در كار شكفتن بود. كوه: سنگين ، سرگران ،خونسرد. باد مي آمد ، ولي خاموش. ابر پر مي زد، ولي آرام. ليك آن لحظه كه ناخن هاي دست آشناي راز رفت تا بر تخته سنگي كار كندن را كند آغاز ، رعد غريد ، كوه را لرزاند. برق روشن كرد سنگي را كه حك شد روي آن در لحظه اي كوتاه پيكر نقشي كه بايد جاودان مي ماند.
امشب باد و باران هر دو مي كوبند : باد خواهد بركند از جاي سنگي را و باران هم خواهد از آن سنگ نقشي را فرو شويد. هر دو مي كوشند. مي خروشند. ليك سنگ بي محابا در ستيغ كوه مانده برجا استوار ، انگار با زنجير پولادين. سال ها آن را نفرسوده است. كوشش هر چيز بيهوده است. كوه اگر بر خويشتن پيچد، سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند و نمي فرسايد آن نقشي كه رويش كند در يك فرصت باريك يك نفر كز صخره هاي كوه بالا رفت در شبي تاريك.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 12:18 |
مرگ رنگ - وهم
نام شعر : وهم
جهان ، آلوده خواب است. فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش ، هر بانگ چنان كه من به روي خويش در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست و ديوارش فرو مي خواندم در گوش: ميان اين همه انگار چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست!
شب از وحشت گرانبار است. جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار: چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 12:18 |
مرگ رنگ - مرگ رنگ
نام شعر : مرگ رنگ
رنگي كنار شب بي حرف مرده است. مرغي سياه آمده از راههاي دور مي خواند از بلندي بام شب شكست. سرمست فتح آمده از راه اين مرغ غم پرست.
در اين شكست رنگ از هم گسسته رشته هر آهنگ. تنها صداي مرغك بي باك گوش سكوت ساده مي آرايد با گوشوار پژواك.
مرغ سياه آمده از راههاي دور بنشسته روي بام بلند شب شكست چون سنگ ، بي تكان. لغزانده چشم را بر شكل هاي درهم پندارش. خوابي شگفت مي دهد آزارش: گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب. در جاده هاي عطر پاي نسيم مانده ز رفتار. هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست نقشي كشد به ياري منقار.
بندي گسسته است. خوابي شكسته است. روياي سرزمين افسانه شكفتن گل هاي رنگ را از ياد برده است. بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد: رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 12:17 |
مرگ رنگ - مرغ معما
نام شعر : مرغ معما
دير زمانی است روی شاخه اين بيد مرغی بنشسته كو به رنگ معماست نيست هم آهنگ او صدايی، رنگی چون من در اين ديار، تنها، تنهاست گرچه درونش هميشه پر زهياهوست، مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش روزی اگر بشكند سكوت پر از حرف، بام و در اين سرای میرود از هوش. راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا، قالب خاموش او صدايی گوياست. میگذرد لحظهها به چشمش بيدار، پيكر او ليك سايه – روشن رؤياست. رسته ز بالا و پست بال و پر او زندگی دور مانده: موج سرابی سايهاش افسرده بر درازی ديوار پرده ديوار و سايه: پرده خوابی خيره نگاهش به طرح خيالی آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نيست دارد خاموشی اش چون با من پيوند، چشم نهانش به راه صحبت كس نيست ره به دورن میبرد حمايت اين مرغ: آنچه نيايد به دل، خيال فريب است دارد با شهرهای گمشده پيوند: مرغ معما در اين ديار غريب است
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 12:15 |
مرگ رنگ - ناياب
نام شعر : ناياب
شب ايستاده است. خيره نگاه او بر چهارچوب پنجره من. سر تا به پاي پرسش، اما انديشناك مانده و خاموش: شايد از هيچ سو جواب نيايد.
ديري است مانده يك جسد سرد در خلوت كبود اتاقم. هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است ، گويي كه قطعه ، قطعه ديگر را از خويش رانده است. از ياد رفته در تن او وحدت. بر چهرهاش كه حيرت ماسيده روي آن سه حفره كبود كه خالي است از تابش زمان. بويي فساد پرور و زهر آلود تا مرزهاي دور خيالم دويده است. نقش زوال را بر هرچه هست، روشن و خوانا كشيده است. در اضطراب لحظه زنگار خورده اي كه روزهاي رفته در آن بود ناپديد، با ناخن اين جسد را از هم شكافتم، رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن اما از آنچه در پي آن بودم رنگي نيافتم.
شب ايستاده است. خيره نگاه او بر چارچوب پنجره من. با جنبش است پيكر او گرم يك جدال . بسته است نقش بر تن لب هايش تصوير يك سوال.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 12:13 |
مرگ رنگ - سرود زهر
نام شعر : سرود زهر
مي مكم پستان شب را وز پي رنگي به افسون تن نيالوده چشم پر خاكسترش را با نگاه خويش مي كاوم.
از پي نابودي ام ، ديري است زهر ميريزد به رگ هاي خود اين جادوي بي آزرم تا كند آلوده با آن شير پس براي آن كه رد فكر او را گم كند فكرم، مي كند رفتار با من نرم. ليك چه غافل! نقشه هاي او چه بي حاصل! نبض من هر لحظه مي خندد به پندارش. او نمي داند كه روييده است هستي پر بار من در منجلاب زهر و نمي داند كه من در زهر مي شويم پيكر هر گريه، هر خنده، در نم زهر است كرم فكرمن زنده، در زمين زهر مي رويد گياه تلخ شعر من.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 12:11 |
مرگ رنگ - سرگذشت
نام شعر : سرگذشت
مي خروشد دريا
مي خروشد دريا. هيچكس نيست به ساحل دريا. لكه اي نيست به دريا تاريك كه شود قايق اگر آيد نزديك.
مانده بر ساحل قايقي ريخته شب بر سر او ، پيكرش را ز رهي نا روشن برده در تلخي ادراك فرو. هيچكس نيست كه آيد از راه و به آب افكندش. و دير وقت كه هر كوهه آب حرف با گوش نهان مي زندش، موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما قصه يك شب طوفاني را.
رفته بود آن شب ماهي گير تا بگيرد از آب آنچه پيوندي داشت. با خيالي در خواب
صبح آن شب ، كه به دريا موجي تن نمي كوفت به موجي ديگر ، چشم ماهي گيران ديد قايقي را به ره آب كه داشت بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر. پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش به همان جاي كه هست در همين لحظه غمناك بجا و به نزديكي او مي خروشد دريا وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز از شب طوفاني داستاني نه دراز.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 12:10 |
مرگ رنگ - سپيده
نام شعر : سپيده
در دور دست قويی پريده بی گاه از خواب شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد لبهای جويبار لبريز موج زمزمه در بستر سپيد در هم دويده سايه و روشن. لغزان ميان خرمن دوده شبتاب میفروزد در آذر سپيد همپای رقص نازك نيزار مرداب میگشايد چشم تر سپيد. خطی ز نور روی سياهی است: گويی بر آبنوس درخشد رز سپيد ديوار سايهها شده ويران دست نگاه در افق دور كاخی بلند ساخته با مرمر سپيد.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 12:9 |
مرگ رنگ - سراب
نام شعر : سراب
آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
آفتاب است و، بيابان چه فراخ! نيست در آن نه گياه و نه درخت. غير آواي غرابان، ديگر بسته هر بانگي از اين وادي رخت.
در پس پردهيي از گرد و غبار نقطهيي لرزد از دور سياه: چشم اگر پيش رود، ميبيند آدمي هست كه ميپويد راه.
تنش از خستگي افتاده ز كار. بر سر و رويش بنشسته غبار. شده از تشنگياش خشك گلو. پاي عريانش مجروح ز خار.
هر قدم پيش رود، پاي افق چشم او بيند دريايي آب. اندكي راه چو ميپيمايد ميكند فكر كه ميبيند خواب.
ميكند فكر كه ميبيند خواب
marg-e-rang (the death of colours) Poem name : MIRAGE
The sun is shining, the plain how wide!
The sun is shining, the plain how wide! But void of herbs and trees, it is barren, Except crows crowing at every side Every sound has departed from this plain.
A dark spot trembles from afar, a blot, Behind a thick veil of dust, But when you advance and gaze at the spot You see a man marching in the dust.
Tired from labor his body is in stress, Besides, his body by dust is surrounded, From thirst his throat is dry. In that place His bare feet by thorns are wounded.
As he advances in the waste on and on He can see a sea of water in the rim, But when eyeing father in the horizon It occurs to him that it is a dream.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 12:8 |
مرگ رنگ - ديوار
نام شعر : ديوار
زخم شب مي شد كبود
زخم شب مي شد كبود. در بياباني كه من بودم نه پر مرغي هواي صاف را مي سود نه صداي پاي من همچون دگر شب ها ضربه اي بر ضربه مي افزود.
تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا برجاي، با خود آوردم ز راهي دور سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه اي. ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست و ببندد راه را بر حمله غولان كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست.
روز و شب ها رفت. من بجا ماندم در اين سو ، شسته ديگر دست از كارم. نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش نه خيال رفته ها مي داد آزارم. ليك پندارم، پس ديوار نقش هاي تيره مي انگيخت و به رنگ دود طرح ها از اهرمن مي ريخت.
تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش بي صدا از پا در آمد پيكر ديوار: حسرتي با حيرتي آميخت.
حسرتي با حيرتي آميخت
marg-e-rang (the death of colours) Poem name : WALL
The wound of night was turning pale
The wound of night was turning pale In the desert that I was marching, Neither a bird’s wing disturbed the clear air Nor the sound of my footsteps like other nights Added to the sound of my former steps.
To raise a solid and firm wall around me I brought from distance, rocks solid and heavy, bare footed. I built a lofty wall in that place To hide everything that to my eye was base And to shut the passage to attacking giants That in my mind I had visualized.
Days and nights rolled on. I was stalled exhausted by my labor, Neither regret kindled the fire of sweet hope in my veins Nor my bygone recollections bothered me. But behind the wall my fancy Was building dark images of giants. And in smoke color He designed outlines of devil
Until one night like other silent nights, The whole wall crumbled down And my regret was mixed with surprise.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 12:6 |
مرگ رنگ - دريا و مرد
نام شعر : دريا و مرد
تنها ، و روي ساحل، مردي به راه مي گذرد. نزديك پاي او دريا، همه صدا. شب، گيج در تلاطم امواج. باد هراس پيكر رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد نقش خاطر را پر رنگ مي كند. انگار هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟ و مرد مي رود به ره خويش. و باد سرگران هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟ و مرد مي رود. و باد همچنان...
امواج ، بي امان، از راه ميرسند لبريز از غرور تهاجم. موجي پر از نهيب ره مي كشد به ساحل و مي بلعد يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.
دريا، همه صدا. شب، گيج در تلاطم امواج. باد هراس پيكر رو مي كند به ساحل و ...
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 12:5 |
مسافر - مسافر
نام شعر : مسافر
دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد. و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود. و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد. و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را گرفته بود به دست و باد مي زد خود را.
مسافر از اتوبوس پياده شد: "چه آسمان تميزي!" و امتداد خيابان غربت او را برد.
غروب بود. صداي هوش گياهان به گوش مي آمد. مسافر آمده بود و روي صندلي راحتي ، كنار چمن نشسته بود: "دلم گرفته ، دلم عجيب گرفته است. تمام راه به يك چيز فكر مي كردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد. خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود. چه دره هاي عجيبي ! و اسب ، يادت هست ، سپيد بود و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد. و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه. و بعد تونل ها ، دلم گرفته ، دلم عجيب گرفته است. و هيچ چيز ، نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ، نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست، نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند. و فكر مي كنم كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد شنيده خواهد شد."
نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد : "چه سيب هاي قشنگي ! حيات نشئه تنهايي است." و ميزبان پرسيد: قشنگ يعني چه؟ - قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال و عشق ، تنها عشق ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس. و عشق ، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ، مرا رساند به امكان يك پرنده شدن. - و نوشداري اندوه؟ - صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.
و حال ، شب شده بود. چراغ روشن بود. و چاي مي خوردند.
- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي. - چقدر هم تنها! - خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي. - دچار يعني - عاشق. - و فكر كن كه چه تنهاست اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد. - چه فكر نازك غمناكي ! - و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است. و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست. - خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند و دست منبسط نور روي شانه آنهاست. - نه ، وصل ممكن نيست ، هميشه فاصله اي هست . اگر چه منحني آب بالش خوبي است. براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر، هميشه فاصله اي هست. دچار بايد بود و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف حرام خواهد شد. و عشق سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست. و عشق صداي فاصله هاست. صداي فاصله هايي كه - غرق ابهامند - نه ، صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر. هميشه عاشق تنهاست. و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست. و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز. و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند. و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را به آب مي بخشند. و خوب مي دانند كه هيچ ماهي هرگز هزار و يك گره رودخانه را نگشود. و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق در آب هاي هدايت روانه مي گردند و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند. - هواي حرف تو آدم را عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات و در عروق چنين لحن چه خون تازه محزوني!
حياط روشن بود و باد مي آمد و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.
"اتاق خلوت پاكي است. براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد! دلم عجيب گرفته است. خيال خواب ندارم." كنار پنجره رفت و روي صندلي نرم پارچه اي نشست : "هنوز در سفرم . خيال مي كنم در آب هاي جهان قايقي است و من - مسافر قايق - هزار ها سال است سرود زنده دريانوردهاي كهن را به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم و پيش مي رانم. مرا سفر به كجا مي برد؟ كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت گشوده خواهد شد؟ كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش و بي خيال نشستن و گوش دادن به صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟
و در كدام بهار درنگ خواهد كرد و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب بايد خورد و در جواني يك سايه راه بايد رفت، همين.
كجاست سمت حيات ؟ من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟ و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر هميشه پنجره خواب را بهم ميزند. چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟ درست فكر كن كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟ چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟ درست فكر كن كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟ چه چيز پلك ترا مي فشرد، چه وزن گرم دل انگيزي ؟ سفر دارز نبود: عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد. و در مصاحبه باد و شيرواني ها اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت. در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان به "جاجرود" خروشان نگاه مي كردي ، چه اتفاق افتاد كه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟ و فصل ؟ فصل درو بود. و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو كتاب فصل ورق خورد و سطر اول اين بود: حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است.
نگاه مي كردي : ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.
به يادگاري شاتوت روي پوست فصل نگاه مي كردي ، حضور سبز قبايي ميان شبدرها خراش صورت احساس را مرمت كرد.
ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس. هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب ، به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت و روي شانه ما دست مي گذارد و ما حرارت انگشت هاي روشن او را بسان سم گوارايي كنار حادثه سر مي كشيم. "و نيز"، يادت هست، و روي ترعه آرام ؟ در آن مجادله زنگدار آب و زمين كه وقت از پس منشور ديده مي شد تكان قايق ، ذهن ترا تكاني داد: غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست . هميشه با نفس تازه راه بايد رفت و فوت بايد كرد كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.
كجاست سنگ رنوس ؟ من از مجاورت يك درخت مي آيم كه روي پوست ان دست هاي ساده غربت اثر گذاشته بود : "به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي."
شراب را بدهيد شتاب بايد كرد: من از سياحت در يك حماسه مي آيم و مثل آب تمام قصه سهراب و نوشدارو را روانم.
سفر مرا به باغ در چند سالگي ام برد و ايستادم تا دلم قرار بگيرد، صداي پرپري آمد و در كه باز شد من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.
و بار دگر ، در زير آسمان "مزامير"، در آن سفر كه لب رودخانه "بابل" به هوش آمدم، نواي بربط خاموش بود و خوب گوش كه دادم ، صداي گريه مي آمد و چند بربط بي تاب به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند.
و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي به سمت پرده خاموش "ارمياي نبي" اشاره مي كردند. و من بلند بلند "كتاب جامعه" مي خواندم. و چند زارع لبناني كه زير سدر كهن سالي نشسته بودند مركبات درختان خويش را در ذهن شماره مي كردند.
كنار راه سفر كودكان كور عراقي به خط "لوح حمورابي" نگاه مي كردند.
و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را مرور مي كردم.
سفر پر از سيلان بود. و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر گرفته بود و سياه و بوي روغن مي داد. و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب ، شيارهاي غريزه، و سايه هاي مجال كنار هم بودند. ميان راه سفر، از سراي مسلولين صداي سرفه مي آمد. زنان فاحشه در آسمان آبي شهر شيار روشن "جت" ها را نگاه مي كردند و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند، سپورهاي خيابان سرود مي خواندند و شاعران بزرگ به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند. و راه دور سفر ، از ميان آدم و آهن به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت، به غربت تر يك جوي مي پيوست، به برق ساكت يك فلس، به آشنايي يك لحن، به بيكراني يك رنگ.
سفر مرا به زمين هاي استوايي برد. و زير سايه آن "بانيان" سبز تنومند چه خوب يادم هست عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد: وسيع باش،و تنها، و سر به زير،و سخت.
من از مصاحبت آفتاب مي آيم، كجاست سايه؟
ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است و بوي چيدن از دست باد مي آيد و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج و به حال بيهوشي است. در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است. هنوز جنگل ، ابعاد بي شمار خودش را نمي شناسد. هنوز برگ سوار حرف اول باد است. هنوز انسان چيزي به آب مي گويد و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است و در مدار درخت طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.
صداي همهمه مي آيد. و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم. و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را به من مي آموزند، فقط به من. و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم وگوشواره عرفان نشان تبت را براي گوش بي آذين دختران بنارس كنار جاده "سرنات" شرح داده ام. به دوش من بگذار اي سرود صبح "ودا" ها تمام وزن طراوت را كه من دچار گرمي گفتارم. و اي تمامدرختان زينت خاك فلسطين وفور سايه خود را به من خطاب كنيد، به اين مسافر تنها،كه از سياحت اطراف "طور" مي آيد و از حرارت "تكليم" در تب و تاب است.
ولي مكالمه ، يك روز ، محو خواهد شد و شاهراه هوا را شكوه شاه پركهاي انتشار حواس سپيد خواهد كرد
براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!
ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت. ولي هنوز سواري است پشت باره شهر كه وزن خواب خوش فتح قادسيه به دوش پلك تر اوست. هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه. هنوز تاجز يزدي ، كنار "جاده ادويه" به بوي امتعه هند مي رود از هوش. و در كرانه "هامون"، هنوز مي شنوي : - بدي تمام زمين را فرا گرفت. - هزار سال گذشت، - صداي آب تني كردني به گوش نيامد و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد.
و نيمه راه سفر، روي ساحل "جمنا" نشسته بودم و عكس "تاج محل" را در آب نگاه مي كردم: دوام مرمري لحظه هاي اكسيري و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ. ببين، دو بال بزرگ به سمت حاشيه روح آب در سفرند. جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست. بيا، و ظلمت ادراك را چراغان كن كه يك اشاره بس است: حيات ضربه آرامي است به تخته سنگ "مگار"
و در مسير سفر مرغ هاي "باغ نشاط" غبار تجربه را از نگاه من شستند، به من سلامت يك سرو را نشان دادند. و من عبادت احساس را، و به پاس روشني حال، كنار "تال" نشستم، و گرم زمزمه كردم.
عبور بايد كرد و هم نورد افق هاي دور بايد شد و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد. عبور بايد كرد و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.
من از كنار تغزل عبور مي كردم و موسم بركت بود و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد. زني شنيد، كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل. در ابتداي خودش بود و دست بدوي او شبنم دقايق را به نرمي از تن احساس مرگ برمي چيد. من ايستادم. و آفتاب تغزل بلند بود و من مواظب تبخير خوابها بودم و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهن شماره مي كردم: خيال مي كرديم بدون حاشيه هستيم. خيال مي كرديم بدون حاشيه هستيم. خيال مي كرديم ميان متن اساطيري تشنج ريباس شناوريم و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.
در ابتداي خطير گياه ها بوديم كه چشم زن به من افتاد: صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي. صداي پاي ترا در حوالي اشيا شنيده بودم. - كجاست جشن خطوط؟ - نگاه كن به تموج ، به انتشار تن من. - من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟ - و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان پر از سوح عطش كن. - كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف دقيق خواهد شد و راز رشد پنيرك را حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟ - و در تراكم زيباي دست ها، يك روز، صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم. - ودر كدام زمين بود كه روي هيچ نشستيم و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟ - جرقه هاي محال از وجود بر مي خاست. - كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد و نا پديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟ - و در مكالمه جسم ها مسيرسپيدار چقدر روشن بود ! - كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟
عبور بايد كرد . صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد. و من مسافرم ، اي بادهاي همواره! مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد. مرا به كودكي شور آب ها برسانيد. و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد. دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد. و اتفاق وجود مرا كنار درخت بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك. و در تنفس تنهايي دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد. روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد. حضور "هيچ" ملايم را به من نشان بدهيد."
بابل، بهار 1345
mosaafer (traveller) Poem name : Pilgrim About sunset amid the tired presence of objects an expecting eye watching the volume of time and on the table the hue and cry of several new fruits Moved towards the vague side of death And the perfume of the garden over the carpet of leisure The wind bestowed to the smooth margin of life and the mind had picked up the illuminated side of the flower Like a fan And was fanning itself
The pilgrim Disembarked from the bus. “What a pure sky!” And the continuation of the street of nostalgia carried him away
It was evening One could hear the sound of the intelligence of herbs The pilgrim had come And was sitting on an easy chair near the lawn: “I am depressed, I am badly depressed, All the way I was thinking about a single subject and the color of mountainsides robbed my sense the lines of the road was lost in the sadness of plains What strange valleys!? And the horse – do you remember? It was white And grazed the green silence of the lawn like a pure word And then the strange colorful villages by the road and then tunnels I am depressed I am badly depressed And nothing else – Neither this fragrant minutes that grow silent on orange branch Nor the sincerity of this word that lies between the silences of two leaves of gillyflower No, nothing frees me from the silent onrush of the surroundings And I think That this rhythmical melodious sorrow will be heard Until eternity
The pilgrim’s glance fell over the table “What pretty apples! Life thirsts for solitude.” And the host asked “What is beauty?” - “Beauty means the love-enchanted definition of images And love, only love It acquaints you with the warmth of an apple And love, only love Carried me to the width of sorrow of lives It took me to the possibility of flight - Did it take to the balsam of grief”? - The pure sound of elixir supplies the drink …
And now it was night The lamp was lighted And they were drinking tea
“Why are you depressed as if you are alone? And how silent! It seems to me That you suffer from the hidden veins of colors - By suffer I mean You are in love And think how lonely would be the little fish if she falls in love with the boundless blue of the sea? What a sad thin thought! And sadness is the faint simile of the look of an herb And sadness is a faint hint to rejection of unity of objects Blessed are plants that are in love with light And the swollen hand of light is over their shoulders No, union is impossible There is always a distance Although the curve of water serves a good pillow for water lily’s pleasant and brittle sleep There is always a distance One must fall in love Otherwise the whisper of surprise between two words Will be wasted And love Means journey to the illumination of solitary avoidance of objects And love Is the sound of gaps? The sound of gaps That is sunken in ambiguity No The sound of gaps that is clean like silver And turn opaque once they hear the word “naught” A lover is always lonely And the lover’s hand is in the brittle hand of minutes And he and the minutes go to the other side of the day And he and the minutes sleep over light And he and the minutes will bestow the best book of the world to the brook And they know well That no fish has ever Opened a thousand and one knots of a river and at midnights With the old boat of illumination They move in the rivers of guidance And advance up to the manifestation of surprise the disposition of your word Makes man pass from alleyways of fables What a fresh and sorrowful blood In the veins of such a tone!
The courtyard was lighted And the wind was blowing And night’s blood flowed in the silence between two men
“It is a clean solitary room How simple is its dimensions to ponder!? I feel badly depressed I don’t intend to sleep.” He walked to the window And sat down on a chair matted with a soft cushion: “Still I am traveling, I think There is a boat in the rivers of world And I – the pilgrim of that boat – have been singing for a thousand years the lively song of ancient sailors To the ears of the holes of seasons And I am advancing Where does the journey take me? Where will the footprints remain unfinished? And the string of my shoes will open By the soft fingers of leisure Where is my destination to spread a carpet To sit carefree And listen To the sound of the washing of a dish under the neighboring water tap?
And beside which spring You will pause And the surface of the soul will be full of green leaves?
One must drink wine And find passage in the youth of a shadow That is it
Where is the direction of life? From which direction I shall reach the hoopoe? And listen, for the same word in the whole pilgrimage Will always shake the windows of sleep What is he singing into your hear in the whole path? Think well Where is the hidden nucleus of this mysterious melody? What is pressing your eyelid? What a warm and joyous weight? It wasn’t a long journey The passage of the swallow lessened the volume of time And in an interview between the wind and the gabbled roofs They hinted at the beginning of intelligence. At that moment that from the height of summer You were looking at gurgling JajrudRiver What happened? That the starlings reaped your green sleep And the season was the season of harvest And with the sitting of a starling on the branch of a cypress tree The pages of the season’s book were turned “Life is Eve’s one minute of colorful negligence.” And its first page read as follows
You were looking Between the cow and the lawn the mind of the wind was flowing.
You were looking At the remembrance of mulberry on the season’s skin season The presence of a green cloak in the alfalfa Was repairing the scratch on the sensitive face
Look, there is always a scratch on a sensitive face there is always something, such as the vigilance of dream Reaching soft of the death’s footsteps from behind and laying its hands over our shoulders And we can feel the warmth of its illuminated fingers Like a delicious poison We visit near the place of incident Do you remember Venice And over the calm canal? In that ringing quarrel between water and earth when time was visible from behind the prism the shaking of the boat shook your mind: The dust of familiarization always lies in the path of watching One must always walk with renewed breath (afresh??) And must blow So that the golden face of death will be wholly cleaned
Where is the Renoos Rock (?) I am coming from a tree On whose bark the simple hands of nostalgia had left their print: “I wrote a line in remembrance of dejection.”
Give me the wine You must hurry up I am coming back from a journey in an epic And like the river I flow the whole story of Sohrab and his (belated) balsam.
The pilgrimage carried me to the gate of my childhood orchard And I stood So that my heart could rest I heard the fluttering sound And when the gate was opened I fell on the ground with the attack of truth
And again under the sky of “Mazamir” In that pilgrimage to the bank of Babel River I recovered my sense The rhubarb had ceased its melody And when I listened carefully I heard the sound of weeping And several impatient rhubarbs Swinging on the wet branches of an oak
And within the route of the pilgrimage the pure Christian monks Were pointing to the silent mantel of Prophet Jeremiah And I was loudly reading The Genesis And several Lebanese farmers Were sitting Under an ancient lotus tree And were counting the citrons on their citrus trees in their mind
Beside the road the blind Iraqi kids Were looking at the Script of Hamurabi Tablet
And I was reviewing the journals of the world as I journeyed
The journey was quite smooth And from the tumult of industry all the journeys surface Was dim and dark And smelled after grease And empty wine bottles Crevices of instinct and impossible shades Were set beside each other on the journey’s soil In the way I could hear the coughing of tuberculosis patients coming from their homes The prostitutes were watching The bright crevices of jets In the towns blue sky And the children were pursuing the swallows The street’s garbage men were singing And great poets Were praying on migrating leaves And the distant path of pilgrimage continued through people and iron Towards the hidden gem of life And joined the wet nostalgia of a brook The static electricity of a fin With a familiarity of tune And boundlessness of a color
The pilgrimage took me to tropic lands And under the shade of the sturdy green “Banians” how well I remember The sentence that entered the summer resort of my mind: Be wide and lonely and humble and firm!
I am returning from my interview with the sun Where is the shadow …?
But still one can hear the bewildered footstep of division of spring And the fragrance of reaping from the wind And the sense of touch is going to be senseless Behind the bust of the orange’s disposition Who knows at what point of season the stone of my solitude lies In this colorful struggle Still the jungle doesn’t know its numerous dimensions Still the leaf Is mounted on the first letter of the wind Still the man tells something to the brook And a stream of quarrel is flowing in the mind of the lawn And within the orb of the tree The echo of pigeon’s represents the vague presence of human behavior.
I can hear the din of hubbub And I am the only one addressed by the winds of the world And the rivers of the word teach me The pure secret of disappearance To me only And I am the interpreter of the sparrows of Ganges Valley And Tibet’s mystic-looking earrings For the undecorated ears of damsels in Benares I have described it near the Serenat Road () Lay me on my shoulders O morning songs of Vedas Lay the whole weight of freshness For I Am warmed by my own words And O all olive trees of Palestinian soil Address me the density of your shadow To this lonely pilgrim who is returning for excursion at Mount Tour Fermented with Moses’s discourse with the burning mount
But one-day dialogue will disappear And the dragonflies shall spread sensational whiteness on the highway of the air
How many poems have been composed for this rhythmical sorrow!?
But still somebody is standing under the tree But still a horseman is standing behind the city battlement Whose wet eyelid bears the weight of the sweet dream of “Qadessieh victory” Still the neighing of impatient Mogul horses Can be heard and from the solitude of alfalfa farms still the Yazd merchant still grows ravished and senseless from the scent of the Road of Spices and Indian food And near Hamoon you can still hear: “Evil has spread all over the world A thousand years elapsed The sound of the of the swimming was not heard and the image of the of damsels was not reflected in the river
And halfway in my pilgrimage I was sitting by Jamna River Coast And was looking at the reflection of Taj Mahal over the water The marble-like survival of elixir moments And the progress of volume of life in death Two big wings: look Are flying towards the margin of the river’s soul strange sparks can be seen near your hands Come and illuminate the darkness of comprehension Because a single hint is enough Life is a soft knock At the Maccar Rock.
And within the path of the birds of Garden of Ecstasy They washed away the dust of experience from my eyes They pointed to me the health of a cypress tree and I whispered warmly beside “Tal” The sentence of sensation As a tribute to illumination of disposition
One must pass And accompany the journey of distant horizons And sometimes you must pitch your tent in the vein of a word One must pass And sometimes eat from the branch of a mulberry tree
I was passing by the lyric And it was the season of abundance And under my feet the figures of sand were being kicked A woman heard She walked to the window, looked at the season She was at her prime And her primeval hand was softly plucking the dew Of minutes from the body of sensation of death I stood up And the sun of lyric had risen And was watching the evaporation of dreams And the knocking of a strange herb on the mind’s body I was counting We thought We are without margins We thought We were swimming In the taut text of mythological rhubarb And our existence represented only a few seconds of negligence
We were at the fatal beginning of the herbs When the woman saw me I heard your footsteps, I thought It was the wind that was passing over old curtains I heard your footsteps near the objects: “Where is the feast of lines?” Look at fluctuation to my body’s expansion? From what direction shall I reach the big surface and fill my extension to the wet area of the glass full of surfaces of thirst? Where will be the life as precise as the shattering of a dish? And the secret of growth of mallow Will melt with the warmth of the horse’s mouth? And within the beautiful concentration of hands one day I heard the sound of reaping of a cluster And in which part of Earth was it That washed us in the warmth of an apple? Impossible sparks issued from our existence Where will be the fear of watching be tender And more unstable than the way of a bird towards death And how much light was there In the conversation of objects in the path leading to aspen! Which path will take me to the garden of distances?
One must pass I can hear the sound of the wind, one must pass and I am a pilgrim O everlasting winds! Carry me to the expanse of formation of leaves Carry me to the briny childhood of streams And until the grape ripens Fill my shoes with the beautiful motion of prostration Life my minutes to the peak of the repeated pigeons In the white sky of instinct And convert my chance existence Into a pure lost communication near the tree And in the breath of solitude Shake up the openings of my comprehension Send me toward the kite of that day Carry me to the solitude of the dimensions of life and show me The soft presence of naught
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 12:4 |
ما هيچ ما نگاه - هم سطر، هم سپيد
نام شعر : هم سطر، هم سپيد
صبح است. گنجشك محض مي خواند. پاييز، روي وحدت ديوار اوراق مي شود. رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را از خواب مي پراند: يك سيب در فرصت مشبك زنبيل مي پوسد. حسي شبيه غربت اشيا از روي پلك مي گذرد. بين درخت و ثانيه سبز تكرار لاجورد با حسرت كلام مي آميزد.
اما اي حرمت سپيدي كاغذ ! نبض حروف ما در غيبت مركب مشاق مي زند. در ذهن حال ، جاذبه شكل از دست مي رود.
بايد كتاب را بست. بايد بلند شد در امتداد وقت قدم زد، گل را نگاه كرد، ابهام را شنيد. بايد دويدن تا ته بودن. بايد به بوي خاك فنا رفت. بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد. بايد نشست نزديك انبساط جايي ميان بيخودي و كشف.
mahich-manegaah (nous rien mais regard) ET LE NOIR ET LE BLANC
C'est le matin. Le moineau, toute présence, chante. L'automne s'effeuille sur l'unité compacte du mur. La marche réjouissante du soleil éveille la corruption des profondeurs de on sommeil. Une pomme pourrit dans l'instance ajourée du panier. Une sensation pareille à l'exil des objets frôle les paupières. Entre l'Arbre et le vert éphémère, l'azur sans cesse renouvelé se mêle au désir des paroles. Mais ô respect que procure la blancheur immaculée du papier Le pouls de nos lettres bat en l'absence même de l'encre du calligraphe. Dans la pensée du présent l'attrait de la forme s'évanouit. Ιl faut fermer les livres. Ιl faut se dresser Et marcher sur le prolongement de l'Heure. Ιl faut contempler les fleurs, Prêter l'oreille au silence du mystère, Courir jusqu'au fin fond de l'Être. Ιl faut répondre à l'appel perfumé de la terre du Néant. Et atteindre le lieu où se rencontrent l'arbre et Dieu. Ιl faut s'asseoir au seuil de l'Expansion mystique quelque part entre l'Extase et le Dévoilement.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 12:3 |
مرگ رنگ - دنگ...
نام شعر : دنگ...
دنگ...، دنگ .... ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ. زهر اين فكر كه اين دم گذر است مي شود نقش به ديوار رگ هستي من. لحظه ام پر شده از لذت يا به زنگار غمي آلوده است. ليك چون بايد اين دم گذرد، پس اگر مي گريم گريه ام بي ثمر است. و اگر مي خندم خنده ام بيهوده است.
دنگ...، دنگ .... لحظه ها مي گذرد. آنچه بگذشت ، نمي آيد باز. قصه اي هست كه هرگز ديگر نتواند شد آغاز. مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ بر لب سر زمان ماسيده است. تند برمي خيزم تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز رنگ لذت دارد ، آويزم، آنچه مي ماند از اين جهد به جاي : خنده لحظه پنهان شده از چشمانم. و آنچه بر پيكر او مي ماند: نقش انگشتانم.
دنگ... فرصتي از كف رفت. قصه اي گشت تمام. لحظه بايد پي لحظه گذرد تا كه جان گيرد در فكر دوام، اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر، وا رهاينده از انديشه من رشته حال وز رهي دور و دراز داده پيوندم با فكر زوال.
پرده اي مي گذرد، پرده اي مي آيد: مي رود نقش پي نقش دگر، رنگ مي لغزد بر رنگ. ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ : دنگ...، دنگ .... دنگ...
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 12:2 |
مرگ رنگ - در قير شب
نام شعر : در قير شب
ديرگاهی است كه در اين تنهايی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا میخواند ليك پاهايم در قير شب است رخنهای نيست در اين تاريكی در و ديوار به هم پيوسته سايهای لغزد اگر روی زمين نقش وهمی است ز بندی رسته نفس آدمها سر بسر افسرده است روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده است دست جادويی شب در به روی من و غم میبندد میكنم هر چه تلاش، او به من می خندد . نقشهايی كه كشيدم در روز، شب ز راه آمد و با دود اندود . طرحهايی كه فكندم در شب، روز پيدا شد و با پنبه زدود . ديرگاهی است كه چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است . جنبشی نيست در اين خاموشی دستها پاها در قير شب است
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 12:1 |
مرگ رنگ - دره خاموش
نام شعر : دره خاموش
سكوت ، بند گسسته است. كنار دره، درخت شكوه پيكر بيدي. در آسمان شفق رنگ عبور ابر سپيدي.
نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش. نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين. كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر. ز خوف دره خاموش نهفته جنبش پيكر. به راه مي نگرد سرد، خشك ، تلخ، غمين.
چو مار روي تن كوه مي خزد راهي ، به راه، رهگذري. خيال دره و تنهايي دوانده در رگ او ترس. كشيده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم: ز هر شكاف تن كوه خزيده بيرون ماري. به خشم از پس هر سنگ كشيده خنجر خاري.
غروب پر زده از كوه. به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر. غمي بزرگ ، پر از وهم به صخره سار نشسته است. درون دره تاريك سكوت بند گسسته است
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 12:1 |
مرگ رنگ - جان گرفته
نام شعر : جان گرفته
از هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب: مرده اي را جان به رگ ها ريخت، پا شد از جا در ميان سايهو روشن، بانگ زد بر من :مرا پنداشتي مرده و به خاك روزهاي رفته بسپرده؟ ليك پندار تو بيهوده است: پيكر من مرگ را از خويش مي راند. سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است. من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم. شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم. با خيالت مي دهم پيوند تصويري كه قرارت را كند در رنگ خود نابود. درد را با لذت آميزد، در تپش هايت فرو ريزد. نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود.
مرده لب بربسته بود. چشم مي لغزيد بر يك طرح شوم. مي تراويد از تن من درد. نغمه مي آورد بر مغزم هجوم.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 12:0 |
مرگ رنگ - با مرغ پنهان
نام شعر : با مرغ پنهان
حرف ها دارم با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم و زمان را با صدايت مي گشايي ! چه ترا دردي است كز نهان خلوت خود مي زني آوا و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟
در كجا هستي نهان اي مرغ ! زير تور سبزه هاي تر يا درون شاخه هاي شوق ؟ مي پري از روي چشم سبز يك مرداب يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟ هر كجا هستي ، بگو با من . روي جاده نقش پايي نيست از دشمن. آفتابي شو! رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر. مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد. و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا. روز خاموش است، آرام است. از چه ديگر مي كني پروا؟
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 11:59 |
شرق اندوه - هنگامي
نام شعر : هنگامي
تاريكي ، پيچك وار ، به چپر ها پيچيد، به حناها، افراها. و هنوز ، ما در كشت، در كف داس. ما مانديم، تا در رشته شب از گرد چپر ها وا شد، فردا شد. روز آمد و رفت. تاريكي ، پيچك وار ، به چپر ها پيچيد، به حناها، افراها. و هنوز ، يك خوشه كشت، در خور چيدن نه، ياد رسيدن نه. و هزاران روز، و هزاران بار تاريكي ، پيچك وار ، به چپر ها پيچيد، به حناها، افراها. پايان شبي، ما در خواب ، يك خوشه رسيد، مرغي چيد. آواز پرش بيداري ما : ساقه لرزان پيام.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 11:55 |
شرق اندوه - هلا
نام شعر : هلا
تنها به تماشاي چه اي ؟ بالا، گل يك روزه نور. پايين، تاريكي باد. بيهوده مپاي ، شب از شاخه نخواهد ريخت، و دريچه خدا روشن نيست. از برگ سپهر، شبنم ستارگان خواهد پريد. تو خواهي ماند و هراس بزرگ. ستون نگاه، و پيچك غم. بيهوده مپاي. برخيز، كه وهم گلي ، زمين را شب كرد. راهي شو، كه گردش ماهي، شيار اندوهي در پي خود نهاد. زنجره را بشنو: چه جهان غمناك است، و خدايي نيست، و خدايي هست، و خدايي... بي گاه است، ببوي و برو، و چهره زيبايي در خواب دگر ببين.
|+| نوشته شده توسط محمدحسن محمدی در جمعه 1385/06/10 ساعت 11:55 |
صداي پاي آب
نام شعر : صداي پاي آب
صداي پاي آب، نثار شبهاي خاموش مادرم
اهل كاشانم روزگارم بد نيست. تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي. مادري دارم ، بهتر از برگ درخت. دوستاني ، بهتر از آب روان.
و خدايي كه در اين نزديكي است: لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند. روي آگاهي آب، روي قانون گياه.
من مسلمانم. قبله ام يك گل سرخ. جانمازم چشمه، مهرم نور. دشت سجاده من. من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم. در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف. سنگ از پشت نمازم پيداست: همه ذرات نمازم متبلور شده است. من نمازم را وقتي مي خوانم كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو. من نمازم را پي "تكبيره الاحرام" علف مي خوانم، پي "قد قامت" موج.
كعبه ام بر لب آب ، كعبه ام زير اقاقي هاست. كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر.
"حجر الاسود" من روشني باغچه است.
اهل كاشانم. پيشه ام نقاشي است: گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است دل تنهايي تان تازه شود. چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم پرده ام بي جان است. خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است.
اهل كاشانم نسبم شايد برسد به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك". نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف، پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ، پدرم پشت زمان ها مرده است. پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود، مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد. پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند. مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟ من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟
پدرم نقاشي مي كرد. تار هم مي ساخت، تار هم مي زد. خط خوبي هم داشت.
باغ ما در طرف سايه دانايي بود. باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه، باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود. باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود. ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب. آب بي فلسفه مي خوردم. توت بي دانش مي چيدم. تا اناري تركي برميداشت، دست فواره خواهش مي شد. تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت. گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد. شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت. فكر ،بازي مي كرد. زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار. زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود، يك بغل آزادي بود. زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود.
طفل ، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها. بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر.
من به مهماني دنيا رفتم: من به دشت اندوه، من به باغ عرفان، من به ايوان چراغاني دانش رفتم. رفتم از پله مذهب بالا. تا ته كوچه شك ، تا هواي خنك استغنا، تا شب خيس محبت رفتم. من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق. رفتم، رفتم تا زن، تا چراغ لذت، تا سكوت خواهش، تا صداي پر تنهايي.
چيزهايي ديدم در روي زمين: كودكي ديم، ماه را بو مي كرد. قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد. نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت. من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوفت. ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه داغ محبت بود. من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز.
بره اي ديدم ، بادبادك مي خورد. من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد. در چراگاه " نصيحت" گاوي ديدم سير.
شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: "شما"
من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور. كاغذي ديدم ، از جنس بهار، موزه اي ديدم دور از سبزه، مسجدي دور از آب. سر بالين فقهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سوال.
من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد. من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت . من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.) من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد. و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي خاك از شيشه آن پيدا بود: كاكل پوپك ، خال هاي پر پروانه، عكس غوكي در حوض و عبور مگس از كوچه تنهايي. خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد. و بلوغ خورشيد. و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.
پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت. پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت. پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ و به ادراك رياضي حيات، پله هايي كه به بام اشراق، پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.
مادرم آن پايين استكان ها را در خاطره شط مي شست.
شهر پيدا بود: رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ. سقف بي كفتر صدها اتوبوس. گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج. در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي مي بست. پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد. كودكي هسته زردآلو را ، روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد. و بزي از "خزر" نقشه جغرافي ، آب مي خورد.
بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب.
چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب، اسب در حسرت خوابيدن گاري چي ، مرد گاري چي در حسرت مرگ.
عشق پيدا بود ، موج پيدا بود. برف پيدا بود ، دوستي پيدا بود. كلمه پيدا بود. آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب. سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون. سمت مرطوب حيات. شرق اندوه نهاد بشري. فصل ول گردي در كوچه زن. بوي تنهايي در كوچه فصل.
دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.
سفر دانه به گل . سفر پيچك اين خانه به آن خانه. سفر ماه به حوض. فوران گل حسرت از خاك. ريزش تاك جوان از ديوار. بارش شبنم روي پل خواب. پرش شادي از خندق مرگ. گذر حادثه از پشت كلام.
جنگ يك روزنه با خواهش نور. جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد. جنگ تنهايي با يك آواز: جنگ زيبايي گلابي ها با خالي يك زنبيل. جنگ خونين انار و دندان. جنگ "نازي" ها با ساقه ناز. جنگ طوطي و فصاحت با هم. جنگ پيشاني با سردي مهر.
حمله كاشي مسجد به سجود. حمله باد به معراج حباب صابون. حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات". حمله دسته سنجاقك، به صف كارگر " لوله كشي". حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي. حمله واژه به فك شاعر.
فتح يك قرن به دست يك شعر. فتح يك باغ به دست يك سار. فتح يك كوچه به دست دو سلام. فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سواري چوبي. فتح يك عيد به دست دو عروسك ، يك توپ.
قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر. قتل يك قصه سر كوچه خواب . قتل يك غصه به دستور سرود. قتل يك مهتاب به فرمان نئون. قتل يك بيد به دست "دولت". قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.
همه روي زمين پيدا بود: نظم در كوچه يونان مي رفت. جغد در "باغ معلق " مي خواند. باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند. روي درياچه آرام "نگين" ، قايقي گل مي برد. در بنارس سر هر كرچه چراغي ابدي روشن بود.
مردمان را ديدم. شهرها را ديدم. دشت ها را، كوه ها را ديدم. آب را ديدم ، خاك را ديدم. نور و ظلمت را ديدم. و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم. جانور را در نور ، جانور را در ظلمت ديدم. و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم.
اهل كاشانم، اما شهر من كاشان نيست. شهر من گم شده است. من با تاب ، من با تب خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام. من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم. من صداي نفس باغچه را مي شنوم. و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد. و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت، عطسه آب از هر رخنه سنگ ، چكچك چلچله از سقف بهار. و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي. و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق، متراكم شدن ذوق پريدن در بال و ترك خوردن خودداري روح. من صداي قدم خواهش را مي شنوم و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ، ضربان سحر چاه كبوترها، تپش قلب شب آدينه، جريان گل ميخك در فكر، شيهه پاك حقيقت از دور. من صداي وزش ماده را مي شنوم و صداي ، كفش ايمان را در كوچه شوق. و صداي باران را، روي پلك تر عشق، روي موسيقي غمناك بلوغ، روي آواز انارستان ها. و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب، پاره پاره شدن كاغذ زيبايي، پر و خالي شدن كاسه غربت از باد.
من به آغاز زمين نزديكم. نبض گل ها را مي گيرم. آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادتسبز درخت.
روح من در جهت تازه اشيا جاري است . روح من كم سال است. روح من گاهي از شوق ، سرفه اش مي گيرد. روح من بيكار است: قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد. روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.
من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن. من نديدن بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين. رايگان مي بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ. هر كجا برگي هست ، شور من مي شكفد. بوته خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن.
مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم. مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن. مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم. مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم. مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي.
تا بخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير.
من به سيبي خوشنودم و به بوييدن يك بوته بابونه. من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم. من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد. و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند. من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم، رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را. خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد، سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد، ماه در خواب بيابان چيست ، مرگ در ساقه خواهش و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.
زندگي رسم خوشايندي است. زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ، پرشي دارد اندازه عشق. زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود. زندگي جذبه دستي است كه مي چيند. زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است. زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره. زندگي تجربه شب پره در تاريكي است. زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد. زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد. زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست. خبر رفتن موشك به فضا، لمس تنهايي "ماه"، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.
زندگي شستن يك بشقاب است.
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است. زندگي "مجذور" آينه است. زندگي گل به "توان" ابديت، زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما، زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.
هر كجا هستم ، باشم، آسمان مال من است. پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است. چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت؟
من نمي دانم كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست. و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست. گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد. چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد. واژه ها را بايد شست . واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.
چترها را بايد بست. زير باران بايد رفت. فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد. با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت. دوست را، زير باران بايد ديد. عشق را، زير باران بايد جست. زير باران بايد با زن خوابيد. زير باران بايد بازي كرد. زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت زندگي تر شدن پي در پي ، زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.
رخت ها را بكنيم: آب در يك قدمي است.
روشني را بچشيم. شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را. گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم. روي قانون چمن پا نگذاريم. در موستان گره ذايقه را باز كنيم. و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد. و نگوييم كه شب چيز بدي است. و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.
و بياريم سبد ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز.
صبح ها نان و پنيرك بخوريم. و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام. و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت. و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند. و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد. و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون. و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت. و اگر خنج نبود ، لطمه ميخورد به قانون درخت. و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت. و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد. و بدانيم كه پيش از مرجان خلائي بود در انديشه درياها.
و نپرسيم كجاييم، بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را.
و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست. و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است. و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند. پشت سر نيست فضايي زنده. پشت سر مرغ نمي خواند. پشت سر باد نمي آيد. پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است. پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است. پشت سر خستگي تاريخ است. پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسكون مي ريزد.
لب دريا برويم، تور در آب بيندازيم و بگيريم طراوت را از آب.
ريگي از روي زمين برداريم وزن بودن را احساس كنيم.
بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم (ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين،