![]() او می آید و کلمه "انتظار" از واژه نامه ها حذف خواهد شد. لوگو
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
|
۞ ياس سفيد محمدی ۞
:. شيطان بارى غسل و نماز دل سوزى مى كند .: :. شيطان بارى غسل و نماز دل سوزى مى كند .:
در جنگ بدر، بعد از آن كه لشكر اسلام و كفر در برابر هم قرار گرفتند، مسلمانان جز جنگ چاره اى ديگر نداشتند و انبوه نفرات دشمن آنها را به وحشت و هراس انداخته بود. دست به دعا برداشته و با خداى خود به راز و نياز پرداخته و با گريه و زارى از او يارى طلبيدند. مدتى بر اين منوال گذشت . پس از آن ، خداوند چنان آرامشى بر دلهاى آنان مسلط كرد كه تمامى ترس و وحشتى كه لشكر مشركين در دل مسلمانان افكنده بود، از ميان رفت . همگى با اطمينان خاطر، شب را تا صبح خوابيدند، پس از آرامش و تجديد قوا به قصد اقامه نماز صبح ، از خواب بيدار شدند، در حالى كه عده اى زياد جنب شده و احتياج به غسل داشتند. بعضى مى خواستند وضو بگيرند، و گروه ديگر دچار تشنگى شده بودند. چون كفار زودتر از مسلمانان چاه هاى آب را تصرف كرده بودند و آب در اردوگاه مسلمانان وجود نداشت ، شيطان در اين موقع ، وقت را غنيمت شمرد و در دل آنان وسوسه كرد و آنها را به فكر انداخت كه دشمنان شما چاه هاى آب را تصرف كردند و در حال رفاه به سر مى برند. ولى شما آب نداريد كه بخوريد، بايد در حال نجاست و جنابت و بدون وضو و غسل نماز بخوانيد، نماز با اين وضع فايده ندارد و نخواهد داشت . خداوند متعال براى جلوگيرى از تاءثير وسوسه و فكر شيطان كه آن ملعون در دل آنان انداخته بود، فورا بارانى فرستاد، مسلمانان با آن آب باران كه در گوالها جمع شده بود، غسل كرده و وضو گرفته و لباس خود را پاكيزه نمودند، و با خاطرى آسوده مشغول جنگ شدند و بر مشركين غالب آمدند. آنها با آن همه نيرو شكست خوردند و فرار نمودند، عده زيادى هم كشته شدند.(483) شيطان در اين هنگام از در خير خواهى مى گويد: نماز بدون غسل و وضو فايده ندارد و با اين وسيله مى خواهد مسلمين را سست و بى حال كند كه مشركين غالب شوند و آنان را از بين ببرند؛ ولى با كمك خداوند و نيروى لايزال الهى كار بر عكس مى شود و مسلمين كه اندك به حساب مى آمدند، بر كفار كه چند برابر آنان بودند پيروز شدند. اين شكست ، شكست شيطان بود كه كارى از پيش نبرد. |+|
:. شيطان دستور دين جديد مى دهد .: :. شيطان دستور دين جديد مى دهد .:
او هر چه كرد كه مال دنيا را به دست آورد و به زندگى خود رونقى بخشد، ممكن نشد. در راه حلال كوشش كرد به دست آورد نشد، از راه حرام باز نشد! شيطان پيش او آمد و گفت :اى فلانى ! تو نتوانستى دنيا را نه از راه حلال و نه از راه حرام به دست آورى . آيا مى خواهى تو را راهنمايى كنم به كارى كه دنياى تو رونق پيدا كند و همه از تو تبعيت نمايند؟ در جواب گفت : بلى ! شيطان گفت : برو براى خود دينى انتخاب كن و مردم را به آن بخوان . او هم همان كار را كرد. مردم دور او را گرفتند و از وى حمايت كردند، دنيا هم به او روى آورد. بعد از مدتى به اشتباه خود پى برد و گفت : چه كار خلافى كردم ، مردم را گمراه و از دين حق بيرون كردم . ديگر توبه ام قبول نمى شود مگر آن كه كسانى را كه گمراه كرده ام ، آگاه كنم و به راه راست برگردانم . آنها را گرد آورد و برايشان صحبت كرد و گفت :اى مردم ! اين دينى كه من شما را بدان دعوت كردم ، دين باطلى بود و من آن را به وجود آورده بودم . آن را رها كنيد و به دنبال حق و حقيقت رويد. آنها در جواب گفتند: تو دروغ مى گويى ، همان دين ، حق است ! تو درباره آن شك كرده اى و از آن برگشته اى . آن شخص وقتى چنين ديد، زنجيرى به گردن خود انداخت و ميخ هايى به آن زنجير بست و گفت : من خودم را باز نمى كنم تا اين كه خداوند توبه مرا بپذيرد. خداوند به پيغمبر آن زمان وحى كرده كه : اى پيامبر! به فلانى بگو: قسم به عزت و جلالم ، اگر آن قدر مرا بخوانى تا بند بندت از هم جدا شود، توبه ات را قبول نمى كنم ، مگر اين كه آن كسانى را كه با اين دين از دنيا رفته اند، زنده كنى و از گمراهى نجات دهى .(485) |+|
:. شيطان شتر عايشه .: :. شيطان شتر عايشه .:
بدترين شترها در دنيا ((جمل )) عايشه بود، كه با آن به جنگ حضرت على عليه السلام رفت و هزاران نفر را به خاك و خون كشيد. در دفاع از آن شتر حدود هفتاد نفر بى دست شدند. وقتى عمر، لشكر به جنگ پادشاه عجم مى فرستاد، صاحب شتر، آن را آورده بود در مدينه تا بفروشد. سلمان فارسى ، هر وقت آن شتر را مى ديد، سنگ بر مى داشت و به آن مى زد! ساربان مى گفت :اى سلمان ! تو كه اذيت كننده نبودى ! چرا بدون دليل شتر مرا مى زنى ؟ اين شتر تو حيوان نيست ، بلكه شيطان است و از طايفه جن . اسم آن ((عسكر)) فرزند كنعان است . من آن را مى شناسم !اى ساربان اين جا كسى شتر تو را نمى خرد، اگر مى خواهى آن را بفروشى به حوئب ببر، آن جا به هر قيمت بخواهى از تو مى خرند، او هم شتر را برد همان جا كه سلمان گفته بود. وقتى عايشه از مكه برگشت ، طلحه و زبير او را فريفتند كه بايد به خون خواهى عثمان برخيزى . گفتند: بايد برويم در بصره از آن جا جمعيت برداريم و با على جنگ كنيم . در راه كه مى آمدند، خواستند شترى براى هودج عايشه بخرند كه از شتران ديگر قوى و بلند و نمايان تر باشد. همين ((عسكر)) پسر كنعان را آوردند و عايشه آن را ديد پسنديد. صاحب شتر شروع كرد تعريف كردن كه چقدر قوى است ، زيرك و باهوش است ، تا جايى كه گفت : تربيتش كرده ام ، وقتى صدا مى زنى مى آيد! وقتى گفتى برو، مى رود. صدايش صدا زد و گفت : ((عسكر، عسكر)) شتر پيش وى آمد. همين كه عايشه اسم ((عسكر)) را شنيد، گفت : برگردانيد، من بر اين شتر سوار نمى شوم . گفتند: اى خانم ! از اين شتر بهتر پيدا نمى شود، به درد ما مى خورد، خوب شترى است . جواب داد: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مرا از سوار شدن بر آن منع فرموده ، برويد شتر ديگرى بياوريد. چون آنها شترى از اين بهتر پيدا نكردند، افسار و جهاز و زانو بندش را تغيير دادند و داخل شتران ((يعلى بن منبه )) كردند. شترى كه با يك اهدايى به منظور كمك به طرف داران عايشه تهيه ديده شده بود. تا با على بجنگند. اين حيوان را پيش او آوردند و گفتند: اين قوى تر و از آن شتر بهتر است . بعد محمل عايشه را بر آن بستند و به بصره آمدند و آن شهر را تصرف كردند، بيت المال را تقسيم نمودند، مردم را براى جنگ با على شوراندند و گفتند: مقصود عايشه همسر پيامبر، خون خواهى عثمان است ، صد وبيست هزار نفر از دور و نزديك جمع كردند، در حالى كه لشكر على از دوازده هزار تا بيست هزار نفر نوشته شده . محمل عايشه آماده شد، صفحه هاى آهنى بر آن كوبيدند، تا آسيبى به عايشه نرسد و پرچمى بالاى آن بستند. جنگ شروع شد. در آن دست هفتاد نفر كه بر مهار شتر بود قطع شد. دست هر كس را قطع مى شد، ديگرى مى آمد جلوى شتر و مهار او را به دست مى گرفت ، حدود هفده هزار نفر از لشكر عايشه و دويست نفر از لشكر حضرت على كشته شدند. حضرت على عليه السلام فرياد مى زد كه خود را به ((شتر)) رسانيد و آن را پى كنيد؛ كه آن شيطان است و تا كشته نشود مردم متفرق نمى شوند. اول محمد بن حنفيه قصد ((شتر)) كرد ولى كارى از پيش نبرد. امام حسن عليه السلام جلو رفت و نيزه اى بر حيوان زد و برگشت . مالك اشتر خود را به ((عسكر)) رسانيد و يك پايش را قطع كرد. يكى از لشكريان عايشه شانه خود را زير ران شتر قرار داد كه زمين گير نشود. مالك او را هم كشت . شتر تا مدتى روى سه پا ايستاده بود. على عليه السلام فرمود: از شياطين زير شتر را گرفته پايش را بزنيد. وقتى ((عسكر)) را كشتند، مردم متفرق شدند و جنگ خاتمه يافت .(484) داستان جنگ جمل مفصل است . ما قصدمان فقط ((شتر)) عايشه بود تا بدانيم كه آن ماءمور شيطان بود. داستان جنگ جمل در كتاب تاريخ اميرالمؤمنين عليه السلام آمده است . |+|
:. تمثل شيطان به صورت انسان .: :. تمثل شيطان به صورت انسان .:
از ثعلبه بن زيد انصارى نقل شده كه گفت : از جابر عبدالله انصارى شنيدم ، مى گفت : ابليس چهار بار به صورت چهار نفر مجسم شد. اول به صورت سراقه بن جعشم : در جنگ بدر به صورت سراقه در آمد و به كفار قريش گفت : امروز هيچ كس بر شما غالب نخواهند شد؛ زيرا شما با داشتن اين همه نفرات و ساز و برگ جنگى ارتشى شكست ناپذير هستيد. وانگهى من نيز در كنار شما هستم و به وقتش چون يك همسايه وفادار و دل سوز از هيچ گونه حمايتى دريغ ندارم .(486) دوم به صورت منبه بن حجاج : در روز عقبه به قيافه او در آمد و فرياد كرد: اى ياران ! محمد و كسانى كه از دين برگشتند كنار عقبه اند. آنها را دريابيد. حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به انصار فرمود: نترسيد! چون صداى او به كسى نمى رسد.(487) سوم به صورت پيرمردى از اهل نجد: روزى كه كفار مكه در ((دار الندوه )) براى مشورت در مورد قتل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اجتماع كردند، شيطان به صورت پيرمرد نجدى وارد مجلس شد و دستورهاى لازم را در اين باره داد. خداوند او را آگاه كرد و فرمود: به ياد بياور زمانى را كه مشركان مكه نقشه مى كشيدند تو را يا به زندان اندازند يا به قتل رسانند و يا تبعيد كنند، و چاره انديشى مى كردند، ولى خدا نقشه آنان را نقش بر آب كرد.(488) چهارم به صورت مغيره بن شعبه : روزى كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم رحلت فرمود، آن لعين به صورت مغيره در آمد و در ميان مهاجر و انصار فرياد زد: اى مردم ! خلافت را مانند پادشاهان ايران و قيصران روم قرار دهيد. هر كس بعد از خود آن را به فرزندان يا خويشانش وصيت كند و آن را در اختيار بنى هاشم قرار ندهد تا آنها هم در اختيار فرزندان خود قرار دهند.(489) آن ملعون براى اين كه با پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مخالفت نمايد و ايشان را از بين ببرد، در اين چهار جا به صورت انسان در آمد. |+|
:. اندرزهاى شيطان به نوح .: :. اندرزهاى شيطان به نوح .:
حضرت عبدالعظيم حسنى از معصوم نقل مى كند: - بعد از طوفان نوح وقتى كشتى روى زمين قرار گرفت - شيطان پيش نوح آمد و گفت : تو خدمتى بزرگ به من كردى در پيش من حقى دارى . مى خواهم در عوض تو را نصيحت كنم و به تو خيانت نمى كنم . حضرت نوح ، از كلمات شيطان و از اين كه مى خواهد او را نصيحت كند ناراحت شد. خداوند به او وحى كرد كه :اى نوح سخن او را قبول كن ! نوح فرمود: هر چه مى خواهى بگو. شيطان گفت : - اى نوح ! بخيل ، حريص ، حسود، جبار و عجول مباش - چون اگر بدانم كسى اين صفات را دارد او را مانند توپ اين طرف و آن طرف پرت مى كنم . حضرت نوح فرمود: خدمتى كه من به تو كردم چيست ؟ جواب داد: نفرينى كه درباره قوم خود نمودى و همه را به هلاكت رساندى و آنها را به جهنم فرستادى . من از دست آنها راحت شدم و اگر خودم مى خواستم آنان را گمراه و به گناه بكشانم ، يك عمر وقت لازم بود.(490)
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام آمده : - بعد از آن كه نوح از هر حيوانى يك جفت نر و ماده ، به كشتى برد - تا از غرق شدن نجات يابند و بعدا نسل آنها زياد شود، نوبت به الاغ رسيد، نوح به سوى الاغ آمد تا آن را به درون كشتى ببرد، الاغ سرپيچى كرد و نرفت ؛ زيرا شيطان در دست و پاى او را قرار گرفته بود. وقتى نوح سرپيچى الاغ را ديد، فرمود: اى شيطان ! داخل شو! الاغ رفت . و شيطان هم همراه الاغ داخل كشتى رفت بدون آن كه نوح متوجه شود. وقتى كشتى روى آب قرار گرفت چشم نوح به شيطان افتاد كه گوشه اى نشسته بود. گفت :اى ملعون ! گم شو، چه كسى ، به تو اجازه داد وارد شوى ؟ پاسخ داد: خودت ! وقتى كه مى خواستى الاغ را سوار كنى ، گفتى :اى شيطان ! داخل شو، من هم داخل كشتى شدم . شيطان گفت : آيا مى خواهى دو چيز به تو ياد دهم ؟! نوح فرمود: من احتياج به گفتار تو ندارم ، اما هر چه مى خواهى بگو، شيطان گفت : آن دو چيز يكى حرص است كه از آن دورى كن ؛ چون آدم و حوا به خاطر حرص از بهشت خارج شدند. دوم حسد است ، از آن هم بپرهيز! چون حسد باعث شد كه خداوند مرا از بهشت خارج كرد. خداوند به حضرت نوح وحى كرد كه هر دوى آنها را بپذير، اگر چه خودش ملعون است .(491) بعضى رواياتى كه از معصومان عليهم السلام نقل شده ، علت راندن شدن شيطان را از درگاه الهى ، حسد بردن آن ملعون دانسته و سجده نكردن در مقابل آدم را ناشى از همين خوى او بر شمردند. حضرت على عليه السلام در اين باره فرمود: الحسد معصيه ابليس الكبرى ((حسد، معصيت و نافرمانى شيطان بزرگ بود)).(492) امام صادق عليه السلام در حديثى كه حسد را به دو قسم تقسيم فرموده ، چنين مى گويد: يك قسم حسد غفلت و ديگرى حسد فتنه است . آنگاه در مورد قسم دوم مى فرمايد: حسد دوم ، بنده را به كفر و شرك مى كشاند. به واسط حسد بود كه شيطان دستور خدا را رد كرد و از سجده به آدم خوددارى نمود.(493)
در روايت ديگرى از جناده بن اميه است كه مى گويد: نخستين گناه حسد بردن شيطان به آدم بود. چون آن ملعون ماءمور شد به آدم سجده كند حسد - بر مقام و شخصيت آدم - او را به نافرمانى واداشت و سجده نكرد.(495)
اميرالمؤمنين عليه السلام در حديث ((اربعه ماءه )) شماره 311 فرمود: هرگاه انسان خود را آماده براى نماز اول وقت كرد شيطان مى آيد در مقابلش مى ايستد و از روى حسد به خاطر نعمت هايى كه خداوند در عوض اين نماز به او مى دهد و آن ملعون خود از آن محروم شده ، به وى مى نگرد.(496)
|+|
شيطان و هاجر :. شيطان و هاجر .:
بعد از آن كه حضرت ابراهيم خليل الرحمان عليه السلام براى ديدار فرزند خود حضرت اسماعيل عليه السلام به مكه آمد فرزندش به شكار رفته بود. هنگام مراجعت ، چشم پدر به جمال دل آراى او افتاد، ديد در زير درخشندگى خورشيد و نشستن گرد و غبار راه به گونه هاى اسماعيل ، زيبايى وصف ناگفتنى يافته و نورانينى مخصوص از سيمايش به چشم مى آيد.
ناخود آگاه اين مهر پدرى بيش از پيش مشغولش كرد. به همان اندازه كه محبت فرزند در دلش جاى گرفت از محبت به خدا كه ابراهيم به آن اعتراف داشت كم شد. به گفته قرآن مجيد: نبايد در يك سينه بيش از يك قلب و در يك قلب بيشتر از يك محبت باشد)).(497) آن هم محبت به خدا و هر چه غير از آن است بايد بيرون رود؛ حتى محبت فرزندش اسماعيل نيز بايد جاى خود را به خدا بدهد و قلب پدر مالامال از عشق او باشد. شب در عالم خواب به ابراهيم گفته مى شود: فرزندت را قربانى كن ! اين خواب را در يك شب چند مرتبه (يا در چند شب پياپى ) ديد. يقين كرد كه خواب شيطانى نيست بلكه رحمانى است . صبح پيش هاجر ((مادر)) اسماعيل آمد و گفت : در اين نزديكى ها دوستى صميمى دارم ، مى خواهم فرزندم را پيش او ببرم . اى هاجر! سر و صورت او را شست و شو ده ، موهايش را شانه كن ، عطر و عنبر به زلفانش بزن ، خوش بويش نما، لباس هاى زيبا بر اندام دل آراى او بپوشان ، بر چشم هاى جذاب و درشت او سرمه بكش و آماده ميهمانى كن . در ضمن ، كارد و طنابى مهيا نما؛ زيرا ممكن است دوست و صاحب خانه بخواهد قربانى كند و جلوى پاى ما خون بريزد، كارد و طناب نداشته باشد؟! هاجر هم طبق گفته شوهر خود عمل كرد و دست اسماعيل زيبا و جوان را در دست پدر نهاد و مقدارى هم نان به آنان داد. در اين هنگام ، شيطان به فقان آمد، از تعجب انگشت حيرت به دهان گرفت ! شگفتا! چه قدر مطيع فرمان ؟ چه اندازه تسليم ؟ بعد از يك عمر در آرزوى فرزند بودن و الان دل از او بريدن ! بايد چاره اى كرده و نگذاشت اين دستور عملى شود، بايد فكرش را منصرف كنم ، وسوسه اش نمايم . انديشيد از چه راهى داخل شوم ، كدام راه نزديك تر به مقصود است . از راه عاطفه وارد مى شوم . مهر مادرى را به جوش مى آورم . مادر را تحريك مى كنم و او زود فريب مى خورد. او زن است و سست ايمان ، براى نجات فرزندش دست به هر كارى مى زند، جلوى فرزند را مى گيرد، نمى گذارد با پدر برود، گريه مى كند، اشگ مى ريزد، فغان سر مى دهد، التماس مى نمايد، دليل و برهان مى آورد؛ و خلاصه او بهترين وسيله براى جلوگيرى از دستور و فرمان الهى است .
آن ملعون با عجله آمد در خانه هاجر را زد به شكل پيرمردى ناصح و دل سوز، رو به او كرد و گفتن : اى هاجر! جوانى زيبا و خوش اندام را ديدم دنبال پيرمردى از اين راه مى رفتند. جواب داد: آن جوان فرزند و آن پيرمرد شوهر من هستند.
گفت : به كجا مى روند؟ در پاسخ گفت : به ديدن دوستشان . گفت : ابراهيم حقيقت را به تو نگفته ، مى خواهد او را بكشد. هاجر گفت : ابراهيم پيامبر مهربانى است ، قاتل نيست ، تا كنون او كسى را نكشته است ، او علاقه زياد به فرزندش دارد. علاوه بر آن ، از اسماعيل گناهى سر نزده است كه مستحق قتل باشد! شيطان گفت : مگر نديدى كارد و ريسمان با خود برد، مى گويد: خدا به او دستور داده و در خواب ديده كه بايد اسماعيل را بكشد. هاجر فورا جواب داد: اگر خدا گفته من راضى ام .اى كاش ! مرا از مغرب تا مشرق زمين چون اسماعيل و از اسماعيل بهتر بود و همه را در راه خداوند مى دادم !!
در اين هنگام هاجر او را شناخت ، فهميد او شيطان است و براى اغواى او و مخالفت كردن با دستور خداوند متعال اين دل سوزى ها را مى كند، به او بد گفت و سنگ بارانش كرد و از خود راند و آخر الامر در را محكم بست و به درون خانه رفت . |+|
زندگی نامه پروفسور حسابي پروفسور حسابي سيد محمود حسابي در سال 1281 (ه.ش), از پدر و مادري تفرشي در تهران زاده شدند. پس از سپري نمودن چهار سال از دوران كودكي در تهران, به همراه خانواده (پدر, مادر, برادر) عازم شامات گرديدند. در هفت سالگي تحصيلات ابتدايي خود را در بيروت, با تنگدستي و مرارت هاي دور از وطن در مدرسه كشيش هاي فرانسوي آغاز كردند و همزمان, توسط مادر فداكار, متدين و فاضله خود (خانم گوهرشاد حسابي) , تحت آموزش تعليمات مذهبي و ادبيات فارسي قرار گرفتند. استاد, قرآن كريم را حفظ و به آن اعتقادي ژرف داشتند. ديوان حافظ را نيز از برداشته و به بوستان و گلستان سعدي, شاهنامه فردوسي, مثنوي مولوي, منشات قائم مقام اشراف كامل داشتند. شروع تحصيلات متوسطه ايشان مصادف با آغاز جنگ جهاني اول, و تعطيلي مدارس فرانسوي زبان بيروت بود. از اين رو, پس از دو سال تحصيل در منزل براي ادامه به كالج آمريكايي بيروت رفتند و در سن هفده سالگي ليسانس ادبيات, در سن نوزده سالگي, ليسانس بيولوژي و پس از آن مدرك مهندسي راه و ساختمان را اخذ نمودند. در آن زمان با نقشه كشي و راهسازي, به امرار معاش خانواده كمك مي كردند. استاد همچنين در رشته هاي پزشكي, رياضيات و ستاره شناسي به تحصيلات آكادميك پرداختند. شركت راهسازي فرانسوي كه استاد در آن مشغول به كار بودند, به پاس قدرداني از زحماتشان, ايشان را براي ادامه تحصيل به كشور فرانسه اعزام كرد و بدين ترتيب در سال1924 (م) به مدرسه عالي برق پاريس وارد و در سال 1925 (م) فارغ التحصيل شدند. همزمان با تحصيل در رشته معدن, در راه آهن برقي فرانسه مشغول به كار گرديدند و پس از پايان تحصيل در اين رشته كار خود را در معادن آهن شمال فرانسه و معادن زغال سنگ ايالت "سار" آغاز كردند. سپس به دليل وجود روحيه علمي, به تحصيل و تحقيق, در دانشگاه سوربن, در رشته فيزيك پرداختند و در سال 1927 (م) در سن بيست و پنج سالگي دانشنامه دكتراي فيزيك خود را , با ارائه رساله اي تحت عنوان "حساسيت سلول هاي فتوالكتريك", با درجه عالي دريافت كردند. استاد با شعر و موسيقي سنتي ايران و موسيقي كلاسيك غرب به خوبي آشنايي داشتند وايشان در چند رشته ورزشي موفقيت هايي كسب نمودند كه از آن ميان مي توان به ديپلم نجات غريق در رشته شنا اشاره نمود. پروفسور حسابي به دليل عشق به ميهن و با وجود امكان ادامه تحقيقات در خارج از كشور به ايران بازگشت و با ايمان و تعهد, به خدمتي خستگي ناپذير پرداخت تا جوانان ايراني را با علوم نوين آشنا سازد. پايه گذاري علوم نوين و تاسيس دارالمعلمين و دانشسراي عالي, دانشكده هاي فني و علوم دانشگاه تهران, نگارش ده ها كتاب و جزوه و راه اندازي و پايه گذاري فيزيك و مهندسي نوين, ايشان را به نام پدر علم فيزيك و مهندسي نوين ايران در كشور معروف كرد. |+|
زندگینامه توماس اديسون توماس اديسون دوست داشت كه بتواند كاري كند كه آنها بهتر عمل كنند . مادرش به وي اجازه داد تا لابراتواري در خانه برايش درست شود تا او بتواند آزمايشات خود را انجام دهد. در هنگام جواني تام آزمايشگاهي از خودش درست كرد جايي كه مي توانست ايده ها و نظرياتش را آزمايش كند . بسياري از چيزها را در اين آزمايشگاه اختراع داد . مي توانيد حدس بزنيد كه اختراع مورد علاقه اش چه بود؟ اديسون مي دانست كه استفاده از الكتريسيته بسيار ساده تر و ارزانتر خواهد بود . مشكل اينجا بود كه كسي نمي دانست چگونه بايد اين كار را انجام دهد . اديسون مدت زيادي بر روي ايده اش كار كرد . بسيازي چيزها را استفاده كرد كه هيچ كدام عمل نمي كردند . اما او هيچ گاه مايوس نشد و كارش را قطع نكرد ، او ادامه داد تا روزي كه توانست آنچه را مي خواست بدست آورد . امروز ، شما به سادگي مي توانيد با فشار دادن كليدي هز زمان نور وروشنايي را داشته باشيد . همچنين اديسون اولين نيروگاه برق را ايجاد كرد كه به 85 مشتري برق مي فروخت و توانايي روشن كردن 5000 لامپ را دارا بود . او در سال 1882 در نيويورك اين كار را انجام داد . اديسون همچنين دوربين متحرك را اختراع كرد . هنگامي كه شما به تماشا فيلم و يا تلويزيون مي رويد ، مي توانيد از ايده و كارهاي سختي كه انجام داده است تشكر كنيد . بسياري از ماشين هاي الكتريكي كه امروزه در خانه ها يا مدارس ديده مي شوند از ايده ها و نظريات اديسون نشات گرفته اند . اختراع كردن بهترين چيزي بودن كه اديسون به آن علاقه داشت . او ابتدا مي انديشيد كه اشياء پيرامونش چگونه كار مي كنند، پس فكر مي كرد كه چگونه مي تواند كاري كند كه آنها بهتر عمل كنند . كه به آن الهام مي گويند . اما قسمت متشكل كار اينجا بود كه اديسون بايد ايده هايش را در عمل پياده مي كرد طوري كه آنها كار مي كنند . او انواع چيزها را استفاده مي كرد تا در نهايت دقيقا" آن چه را كه مي خواست مي توانست پيدا كند . خود او آنرا سخت كاركردن و نا اميد نشدن مي دانست او مي گفت اختراع " يك درصد الهام گرفتن و 99 درصد پشتكار و جديت است . " |+|
خلاقيت و نوآوري و مديريت نوشته: دكتر جعفرصادق تبريزي مقدمه انسان به عنوان خليفه و نماينده خدا بر روي زمين ، سرشار از استعداد ، توانايي است اين انسان قادر است كائنات را به اراده خود دراورد و در جهت ساختن و اصلاح جامعه اي پويا و موفق به كار گيرد ، اما انساني با اين خصوصيات و توانايي ذاتي فقط از 10% ظرفيت ذهني خود بهره ميبرد و 90%ان به شكل انرژي و توان نهفته باقي مي ماند و بتدريج قابليت و توانايي خود را از دست ميدهد در يك بررسي بعمل امده 95% كودكان 4 ساله از نيروي خلاقيت قابل توحهي برخوردار بودند ، دربررسي مجدد همين كودكان در 7 سالگي ، روشن گرديد كه فقط 4% انها قادر بوده اند خلاقيت چشم گير خود در سن 4 سالگي را حفظ كنند و بقيه نه تنها پيشرفتي در افزايش قوه خلاقه خود نداشتند بلكه توان حفظ همان سطح را نيز از دست داده بودند. اما به راستي چه اتفاقي ميافتد كه اينگونه قدرت خلاقيت از كودكان سلب مي گردد؟ كودكان همانند پرنده اي كه تازه بال دراورده است هميشه در تكاپو و جست و خيز هستند وهمواره سئوالهاي جديدي به ذهن انها خطور مي كند.اما اكثر والدين ،معلمين مدارس ابتدايي و مهد كودك ها به علت عدم برخورداري از دانش و اگاهي كافي و به علت اشنا نبودن با علم پرورش فكرو انديشه ، قادر به پاسخگويي دقيق ،روشن و علمي به سئوالات كودكان نيستند و چون چنين توانايي را ندارند معمولا طفره رفته و در مقابل سئوالات مكرر انها برخوردهاي غير منطقي و خشن انجام ميدهند تا جايي كه بتدريج ترس و ترديد به وجود كودك رخنه كرده و براي پيشگيري از برخوردهاي ناشايست بزرگان تصميم به مطرح نكردن پرسش هاي خود مي گيرند . اين امر به اسايشش و راحتي بزرگترها و سرزنش نشدن كودكان خواهد انجاميد اما از سوي ديگر خلاقيت و ابتكار كودكان را همچون غنچه اي نشكفته به پژمردگي و نيستي هدايت خواهد كرد. همين كودك در سنين نوجواني و جواني حامل تفكر دوران كودكي در ضمير ناخوداگاه خود بوده و به صورت شرطي در برابر هر تغير به جاي پرسش و يافتن علت و اثرات ان ،واكنشي منفي از خود نشان داده و از ترس اشتباه يا تمسخر ديگران از بروز هر انديشه و تفكر جديد ويا انجام هر كار نو اجتناب خواهد كرد . چنين جواني به جاي تكيه بر توان خود و به جاي باور انرژي و استعدادي كه توسط خداوند در وجودش به وديعه نهاده شده است همواره دنبال تكيه گاهي از بيرون است ، اين كودك ديگر نخواهد توانست خليفه خدا بر روي زمين باشد ،ديگرقادر نخواهد بود از هر انچه كه در پيرامون اوست در جهت توفيق وحل مشكلاتش بهره ببرد ، او انسان ضعيف النفس و عاجزي خواهد بود كه همواره طريق اسايش و راه از قبل پيموده شده را براي اجتناب از خطر انتخاب خواهد كرد و بدنبال خلق انديشه و راهي جديد نخواهد بود. تعاریف: خلاقیت creativity به کارگیری توانایی های ذهنی برای بوجود اوردن اندیشه ، فکر و مفهوم جدید. خلاقیت مخصوص انسانی خاص نيست همه قادرند در هر سطحی از علم ، شرایط اجتماعی و اقتصادی از توان خلاقهی خویش بهره ببرند. خلاقیت گوهر درخشان و گرانيهايي است که با انسان زاده می شود و همواره با جوهر او متصل است و همیشه همراه انسان است. نواوری innovation به کارگیری ایده ، اندیشه و فکر جدید ناشی از خلاقیت می باشد. در حقيقيت فرایندی است که مفهوم جدید يا انديشه و ايده تازه تولید شده بوسیله ی خلاقیت را به عمل تبدیل می کند. مشخصات افراد دارای سطح بالایی از خلاقیت : افراد خلاق دارای يک سري از ویژگیهایی هستند که این ویژگیها را می توان با درجات متفاوت در تمام اقراد جامعه پیاده کرد. خلاقیت در اثر رخوت و کم کاری را کد و کسل می گردد ولی هیچگاه از بین نمی رود ،بنابراین باید سعی شود این ویژگیها پرورش داده شوند تا خلاقیت دچار رکود نگردد. 1- سلامت فکر و روان: افراد خلاق افرادی هستند که از سلامت روانی برخوردارند. این افراد قادرند فکر، اندیشه و حرف های تازه را پشت سر هم مطرح کنند بدون اینکه دچار رکود گردند. بهره مندی از ذهنی سالم ، باز و گشوده این امکان را برای قوة خلاقه فراهم مي کند تا از انچه می خواهد تصویر روشنی بیافریند و بلاخره عملی منشا موفقيت و پیروزی است که در ورای ان اندیشه ای سالم نهفته باشد، همانگونه که ورزش عضلات را قوی تر و سالم تر می کند تفکر ، مطالعه کتاب های خوب و مفید و نگارش تجارب ، افکار و منش ها نیز باعث تقویت و سالن تر شدن روان و ذهن گردیده و نهایتاً موجب باروری و شكوفايي خلاقیت میگردند. 2- انعطاف پذیری: یعنی توانایی کنار گذاشتن چار چوب های ذهنی گذشته و توانایی دیدن اندیشه های جدید و بررسی افکار نو و پذیرش مناسب ترین و کار امد ترین باورها. با دو سؤال از خود می توانیم به میزان انعطاف پذيري مان در زندگی خصوصی و اجتماعی پی ببریم : الف- چه مقدار به اشتباهات و قصور خود در مقابل دیگران اعتراف می کنیم؟ ب- چه مقدار در مقابل انچه نمی دانیم اعتراف کرده و کلمه ی نمی دانم را بر زبان جاری می کنیم؟ تکرار در اعتراف به موقع به اشتباهات و اقرار صادقانه به انچه نمی دانیم باعث می شود این خصوصیت خوب به یک رفتار طبیعی و عادت مقبول تبدیل گردیده و این توانایی را بدهد تا در چارچوب های ذهنی باطل را فرو بریزد. هر اندازه خلاقیت و نواوری بیشتر باشد به همان اندازه انعطاف پذیری بیشتر شده و وقت کمتری به حراست و دفاع از افکار غلط گذشته صرف خواهد شد. 3-ابتکار: یعنی به پشتوانه اندیشه سالم، ذهنی پویا و منعطف در هر زمان بتوان پیشنهاد تازه ای را یافته و ارائه داد، ارائه پیشنهاد جدید خود نوعی از خلاقیت و نو اوری است. انسانهای خلاق چشمه ی جوشانی از پیشنهادهای سازنده و مفيد هستند. 4-ترجیح دادن پیچیدگی نسبت به سادگی: افرادی که خلاقیت نداشته و تمایلی به بروز چنین امری را ازخود نشان نمی دهند هرگز سراغ سختیها نرفته و همواره درجستجوی راهها ی بی دغدغه و اسان هستند بطوریکه معمولاًراه های پیموده شده را انتخاب می نمایند و علاقه ای به خطر کردن و پذیرش وظایف سنگین را ندارند. این افراد خواهان سایبان امنیتی ساخته شده به دست دیگران هستند در حالیکه افراد خلاق و مبتکر همواره در تلاش و تکاپو بوده وبه هر کور سوئی رضایت نداده و در جستجوی منشا نور می باشند. بنابراین پیچیدگی ها را انتخاب کرده و بدنبال یافتن راه حلی ساده برای انها هستند. ولی افرادی که تمایل به خلاقیت ندارند به جای پرداختن به ریشه ع خود رابا برگ ها و شاخه ها سرگرم کرده و با رفتن به سراغ مسائل ساده خود را قانع و ارضا، می کنند. 5- استقلال رای و داوری: افراد خلاق بر خلاف افرادی که تمایلی به خلاقیت ندارند انسانهایی پیرو و دنباله رو نبوده ،و به دنبال تکیه گاهی درعالم بیرون نیستند تا به او چنگ بزنند ، بلکه این افراد صاحب فکر ، اندیشه ، سبک و روشی خاص هستند. انها همواره مطیع بی چون و چرای مسئول بالاتر و افراد با نفوذ نبوده از جمع پیروی نمی کنند بلکه بر اساس اعتقادات و الگوی ذهنی خود و بر اساس منطق حاکم بر اموراز استقلال رای و قضاوت بر خوردارند. 6- تمرکز نیروی ذهنی بر والاترین هدفی که دارند افراد خلاق همیشه ودر هر شرایطی ذهن و نیروی خود را بریک موضوع ویژه متمرکز می کنند وبه دنبال دستیابی به هدفی والا و بلند مرتبه هستند و با این عمل برقله رستگاری و موفقیتتکیه می زنند همانند متمرکز شدن نور توسط ذره بین در یک نقطه و یا تمرکز لیزر در یک نقطه که حتی در فولاد هم نفوذ می کند. اما انسانهایی که از خلاقیت کمتر برخوردارند اهداف و مسئولیتهای متعددی را بر می گزیند و در هیچ زمینه ای بطور کامل توفیق حاصل نمی کنند. شاید با اندک تفکر مثالهایی ازمدیران و مسئولین در محیط اطراف خود بیابیم که با قبول چندین مسئولیت و عدم توانایی در تمرکز روی یک نقطه مدیر موفقی نبوده اند ویا بالعکس. باید بدانیم که دستیابی به اهداف همواره در فضای ذهنی روشن و متمرکز و باایستادگی و پشتکار میسر می گردد. چگونه خلاقیت خفته را بیدار سازیم: با علم واعتقاد به انچه که در پی می اید، با عمل به انها و با مداومت در انجام، هر انسانی حتی با نازل ترین درجة خلاقیت قادر است جرقة مقدس را شعله ور ساخته وخلاقیت خفته را پیدا سازد. 1- قبول وجود ذخیره بی کران خلاقیت در درون انسان باید پذیرفت و باور داشت که این گوهر نفیس و گران بها در وجود همة ما از ابتدای خلقت تعبیه گردیده ، چرا که خداوند ما را نمایندگان خود در روی زمین نامیده است. این فلسفه و این ایمان منشا بیداری اندیشه، فکر و پیدایش خلاقیت است. 2-شکستن مرز بندی کلیشه ای : برای جلا دادن و غبارروبی گنجینة بیکران هوش، حکمت و خلاقیت، باید از دایره ای که ما را احاطه کرده است خارج شد، باید مرز بندی های کلیشه ای و تجویز شده را شکست وپا به دنیای بیرون نهاد و اغز بیرون به خزانة عظیمی که خداوند در وجود خلیفظ خود نهاده است نگریست و از ان نهایت بهره را جست. 3- انجام کارهای جدید و مداومت در انها : باید همواره در فکر خلق ایده های جدید و تراوش اندیشه های نو بود نباید با قانع شدن به انچه هست در جا زد و موجبات رکودو افسردگی را فراهم ساخت. باید همواره در انجام کارهای نو ظهور و جدید پیش قدم بوده و مداومت کرد. 4-تلاش در جهت ارتقای دانش و مهارت: بروز و ظهور خلاقیت نیازمند امادگی است و این امادگی در سایه ممارست، تمرین و افزایش اگاهی و مهارت میسر می سازد. هر چه دامنه علم ، دانش و مهارت گسترده تر باشد احتمال بروز خلاقیت ، ابتکار و نواوری نیز افزایش پیدا می کند بنابراین هر روز با مطالعه ، تحقیق ، کار وتلاش باید موقعیتی را فراهم اورد تا بیشترین بهره از قوه خلاقه برده شود. 5- ارامش فکر و مثبت اندیشی: مثبت اندیشی و ارامش زمینه ساز رشد و شكوفايي خلاقیت انسانهاست، به طوري که ارامش و مثبت نگری زمینه فعالیت نیمکره چپ مغز که مسئول کار کرد منطقی ، اگاهانه و تجزیه و تحليل است فراهم تر می کند، درحاليكه استرس ، منفی اندیشی و منفی نگری ، ترس؛ دودلی و اضطراب نیمکره چپ را از کار انداخته و زمینه فعالیت نیمکره راست مغز را که مسئول احساسات و هیجانات می باشد مهیا می کند.
|+|
ستاره شناسی ستاره شناسی ، علمی است که با مشاهده و توضیح وقایعی که در خارج از زمین و جو آن رخ میدهد سر و کار دارد. این علم منشا پیدایش و خواص فیزیکی و شیمیائی اشیائی که قابل مشاهده در آسمان بوده (و خارج زمین قرار دارند) و همینطور فرآیندهای منتجه از آنها را مطالعه میکند. در طی قسمتی از قرن بیستم ، ستاره شناسی به سه شاخه تقسیم شده بود: محاسبات نجومی ، مکانیک آسمانی و فیزیک نجومی. حالات برجسته متداول فیزیک نجومی در نامگذاری گروههای آموزشی دانشگاهی و موسسات درگیر با تحقیقات نجومی متجلی میشود: تقسیمات ستاره شناسیستاره شناسی به چند شاخه تقسیم میگردد. اولین تقسیم بندی بین ستاره شناسی نظری و ستاره شناسی شهودی میباشد. مشاهده گرها روشهای مختلفی را برای جمع آوری اطلاعات درباره حوادث بکار میبرند، اطلاعاتی که بعدا توسط نظریه پردازان برای ایجاد تئوریها و مدلهایی ، برای شرح مشاهدات و پیش بینی حوادث جدید بکار میرود. حوزههای مطالعه همچنین به دو طریق دیگر تقسیم بندی میشوند: موضوعی ، که معمولا به منطقه فضا (مثلا ستاره شناسی کهکشانی) یا مسائل اشاره شده (مانند تشکیل ستاره یا کیهان شناسی) بستگی دارد؛ یا به روش مورد استفاده برای گرد آوری اطلاعات (بطور مبنائی ، چه ناحیهای از طیف الکترومغناطیس استفاده میشود). در حالیکه تقسیم بندی اولیه به هر دوی مشاهده گر و نظریه پرداز مربوط میشود، دومی مربوط به مشاهده گرهاست(نه کاملا) ، چون نظریه پردازها سعی میکنند از اطلاعات موجود در تمامی طول موجها استفاده کنند و مشاهده گرها اغلب بیش از یک منطقه از طیف را مشاهده میکنند |+|
فلش (مذهبی) |+|
مبعث
با سلام خدمت اقا و عاشقانش و این اعیاد پیش رو را(عید مبعث ولادت حضرت امام حسین وحضرت ابوالفضل و امام سجاد)به خدمت اقا و همه دوستان اهل بیت تبریک عرض میکنم محمد(ص) درچنین روزی در چهل سالگی در غار حرا مشغول مناجات بود که صدایی از غیب امد و جبرئیل اولین کلام وحی را بر او خواند و رسالت محمد شروع شد. درود خدا و فرشتگان مقرب و پیامبران مرسل و امامان منتجب و نیکان درگاه احدیت بر پیامبر اعظم بر پیامبر رحمت محمد مصطفی باد رسول اکرم میفرماید : در ماه شعبان هر کس یک روز را روزه بگیرد بهشت بر او واجب میشود. نگار من به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
بی قراران قرار می آید مهدی موعود زپس ابر میاید با عرض سلام و شاد باش ولادت حضرت علی (ع) ا به اقا امام زمان(عج) و همه عاشقان اهل بیت (ع) تبریک عرض میکنم و از همه دوستان التماس دعا دارم. ماه رجب ماه پر خیرو برکتی هست و مخصوصا این سه روز (۱۳.۱۴.۱۵ رجب)که گرفتن روزه ثواب خیلی زیادی دارد. ان شا الله روزی که صدا میزنند (این الرجبیون)حرفی برای گفتن داشته باشیم؟! اين علی (ع)همه چیز ماست و ما همه باید تابع علی باشیم در عبادت فوق تمام عبادت کنندگان و در زهد فوق همه زاهدان بود ودر جنگ فوق همه جنگجویان بود ایشان نمازش را هم میخوانند شمشیرش را هم میکشیدند شمشیرش در دستش بود نماز هم می خوانند هر دو بود قضاوت هم میکردند یاد علی در همه حال یک عبادت است چه برسد به میلاد آن حضرت !ما که خودپیرو مکتب تشیع میدانیم چه با زبان و چه در قلب باید یاد علی (ع) باشیم و در همه چیز به اقتدا کنیم و به رهنمدهای ایشان عمل کنیم در روایت امده که یاد علی و یاد فضایل علی عبادت است رسول اکرم(ص)فرمودند : خداوند برای برادرم علی فضایلی قرار دادخ کخ کسی جر خدا از تعداد انها اگاه نیست پس کسی که فضیلتی از فضایلش را یاد اور شود و چه کسی که ان را گوش دهد و به ان اقرار داشته باشد خداوند گناهان گذشته و اینده او را خواهد بخشید یا علی ذاتت ثبوت قل هم الله احد لم یلد از مادر گیتی ولم یولد چو تو يا مهدي(عج) مهدی جان!
مولاجان ! ديدگانم گريان است و خارفراق چشمانم را مي آزارد آيا راهي هست تا ديدارت كنم؟ انتظار روزي را مي كشم كه بيايي و دوستان و عاشقانت گرداگردت را بگيرند، روزي كه با آمدنت دوستانت را عزت و بزرگي ميبخشي و در آن روز دشمنانت به خاك ذلت و خواري مي افتند. بيا و ببين كه در چه عصري زندگي مي كنيم. هر جا از ظلم و بيداد فغان مي كند و كسي نيست كه دادمان را بگيرد و حقمان را بستاند، مولاجان !عاشقانت در انتظارند. ديدگانشان اشكبار است. دلهايشان دردناك و جگرهايشان از غم فراق تو سوزان است، بيا و از سر چشمه هاي پرآبت سيرابمان كن، بيا و عطش قلبمان را بنشان. بيا تا ديدگانم روشن و بينا گردد، خود مي داني كه در درونم چه مي گذرد، خود مي داني كه دلم آرام و قرار ندارد، ناله و زاريم را بشنو و اشكهايم را ببين كه به استقبالت مي آيند، جسمم را خاك پايت مي كنم و با اشكهايم راهت را هموار؛ تا بيايي ، اي غايب الآمال من! اي نور ديدگانم! آيا انتظارم را سرانجامي خواهد بود؟ آيا چهرة سياه و شرمنده ام با وجهة نورانيت روشن خواهد گشت؟ به اين فكر مي كنم كه آيا روزي دعايم مستجاب خواهد شد و آرزويم برآورده خواهد گشت؟اصلاً نمي دانم لياقت و سعادت چنين آرزوئي را دارم يا اينكه تمامي آنها را بگور خواهم برد؟ شايد هم چنين باشد، دلم مي خواهد در ركاب تو قرار گيرم و از اصحاب ياري كننده ات باشم.
غائب اینگونه چرا از نظر منتظران انتظار انتظار يعني نگه داشتن يك جاي خالي براي كسي كه مي ايد يعني انكه جاي خاليش چنان به چشمت بيايد كه انتظار يعني دغدغه ، يعني درد ، يعني مسئوليت، يعني بينايي ، بيقراري ، چشم به راهي ، انتظار سهم هر كس نيست با عافيت يكجا جمع نمي شود . خانه خرابي و آوارگي و دلدادگي و بي ساماني ، علامت منتظران ناب است انتظار يعني حرارت ، يعني سوختن . انتظار يعني آنكه از زخمت « ديدي كه مَحرم ماندم ؟...» همانا خداوند بر انجام هر كاري قادر وتواناست |+|
مناجات
مناجات الهی٬ به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی٬درياب که ميتوانی. الهی٬عمر خود به باد کردم و بر تن خود بيداد کردم گفتی و فرمان نکردم٬ درماندم و درمان نکردم الهی٬عاجزو سرگردانم ؛ نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم . الهی٬ اگر تو مرا خواستی ٬ من آن خواستم که تو خواستی . الهی٬ به بهشت و حور چه نازم ؛ مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم. الهی٬ در دل های ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار بر کشت های ما جز باران رحمت خود مبار . به لطف٬ ما را دست گير و به کرم٬ پای دار ٬ الهی حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار. آمين يا رب العالمین
الحمدالله الملک المحمود؛والمالک الودود مصور کل مولود؛مال کل مطرود ساطح المهاد وموطد الاوطاد ومرسل الامطار عالم الاسرار ومدرکها ومدمر الاملاک ومهلکها ومکورالدهورومکررها وموردالامورومصدرها عم سماحه وکمل رکامه وهمل وطاوع السؤال والأمل اوسع الرمل وأرمل أحمد حمداً ممدوداً وأوحده کما وحد الاواه وهو الله لا اله للامم سواه ولاصادع لماعد له وسواه؛أرسل محمداً علماًللاسلام؛واماماًللحکام؛ومسدداًللرعاء ومعطل أحکام ود وسواع أعلم وعلم؛و حکم وأحکم؛أصل الاصول ومهد وأکد الموعود وأوعد أوصل الله له الاکرام؛وأودع روحه السلام ورحم آله وأهله الکرام؛ما لمع رائل وملع دال وطلع هلال؛وسمع اهلال اعملوا رعاکم الله أصلح الأعمال؛واسلکوا مسالک الحلال و اطرحوا الحرام ودعوه؛واسمعوا أمرالله وعوه وصلوا الأرحام وراعوها وعاصوا الأ هواء واردعوها وصاهروا أهل الصلاح و الورع وصارموا رهط اللهو والطمع؛ومصاهرکم أطهر الأحرار مولداً؛أسرارهم سؤدداً وأحلاهم مورداً وهاهوأمکم وحل حرمکم؛مملکا عرسکم المکرمه وما هو لها کما مهر؛رسول الله أم سلمه وهو أکرم صهر أودع الأولاد؛وملک ما أراد؛وماسها مملکه ولاوهم ولا وکس ملاحمه ولا وصم أسأل الله لکم احماد وصاله .دوام اسعاده؛وألهم کلااصلاح حاله والا عداد لمآله ومعاده وله الحمد السرمد والمدح لرسوله أحمد(ص) دوبیتی های مهدوی به احـوال زار و پريشــان ما بود خال تو ليلـــه قدر مــا رسيده به پايان دگر صبر ما *** ما را که به خدمتت رسيدن سخت است ديدن همه را تو را نديدن سخت است شبـــي بـــا من بيــا و هــم غـــذا شـــو اميــــر همنشيــــــن ايــــن گـــدا شو *** غم عشقت بيابآآون پرورم کـــرد شآرر زد بر دل و خاکستــرم کـرد به من گفتي صبوري کن صبوري صبوري طرقه خاکي بر سرم کرد *** نظري بر من افتاده ز پا کـــن اي دوست دلم از قيد غم هجر رها کن اي دوسـت به سر خوان تو با دست تهي آمده ايم بخششي بر من بي برگ و نوا کن اي دوست *** ز کعبه عزم سفر کـــن به اين ديار بيــــا چـون عطر غنچه نهان تا کي؟ اشکار، بيا حريک دامن نرجس شد از تو اشک بهار گل شکفته گلزار روزگار بيــــا خسروا سوي گدايان درت کن نظــري تو کــه از سوختگــان در خود با خبـري غيبت روي تو برده ز دلم صبر و قـــرار کي فتد بر گل رخسار تو ما را نظري!؟
به ياد اين نوکر درب آستان رفتي ياد ما هم باش
سلام سلام بر دلهاى شكسته سلام بر سينههاى سوخته سلام بر دستهاى خسته سلام بر آسمان نگاههاى بارانى سجادهاى بر طپشهاى دلم مىگسترانم آه، كه اين كلام چقدر زمين گيراست و هواى روزگاران چه دلگير «همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويى چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويى» مهربان سالار ما را درياب كه هنوز غارنشين نفس اماره خويشيم. مولاى عزيزم، پدر مهربانم! بى تو خورشيد در افقهاى غم فرو مىرود بى تو ياسها شكفتن نمىدانند بى تو تابوت آرزوها بر شانه لحظهها سنگينى مىكند بى تو خستگان و دلسوختگان قدومت مىميرند بى تو گلهاى نرگس عطر پريشانى و زمزمه زندانى مىدهند حال اگر تو بياى از طلوع تا غروب از شفق تا فلق دسته دسته آيههاى نور خواهد بود شكوفه و گل و سرور خواهد بود اگر تو بيايى تمام واژهها صبور خواهند بود تو اگر بيايى از گرماى نگاهت نرگسهاى دشت مىرويند و دستان خستهام باغبان نهال عشقت مىشوند. تو اگر بيايى برهوت زندگى به ظهور لاله حضورت آباد مىشود. تو اگر بيايى اشك غم بر چهره ماتم مىميرد و رنگ شادمانى مىگيرد. اينك... دلسوختگان، ندبه خوانان مولا، هزاران هزار گل نثار بغض گلويتان بار غم بشوييد و سرود تبريك بخوانيد كه مولا مىآيد آقا مىآيد سرور مىآيد به اميد جانفشانى درصبح ظهورت اللهم عجل لوليك الفرج
با درود؛ چه خوش بود که تمام اين اندرزها را به گوش جان بسپاريم:
پاینده باد ایران.......تا درودی دگر بدرود.
دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است. آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي روزي كه كمترين سرود بوسه استو هر انسان براي هر انسان برادريست روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندندقفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است.آیا هر عشقی اجازه ورود به دل ما را دارد؟دلی که مزرعه تمام پاکی هاست با یک آسمان آبی.اگر خاطرمان خالی ماند طلب عشق از هر بی سر و پائی نکنیم.
زندﮔﯽ کتاب شعر لحظه هاست بهترین فصل ( شعر ) کتاب درد عشق |+|
مونالیزا ۸۰۰ تکه ای ین تصویر سازی با تکنیک فتوموزائیک و با استفاده از تصاویر 800 اثر برجسته دنیای هنر توسط Robert Silvers خلق شده است.
|+|
کاربرد هیدروژن امروزه گاز هيدروژن براي استفاده در موتورهاي احتراقي و وسايل نقليه الكتريكي باتريدار مورد بررسي قرار گرفته است. هيدروژن در دما و فشار طبيعي، يك گاز است و به اين علت، انتقال و ذخيره آن از سوخت هاي مايع ديگر، دشوارتر است. سامانه هايي كه براي ذخيره هيدروژن توسعه يافتهاند، عبارتند از: هيدروژن فشرده، هيدروژن مايع و پيوند شيميايي ميان هيدروژن و يك ماده ذخيره (براي مثال، هيدريد فلزات). با اين كه تاكنون هيچ سامانه حمل و نقل و توزيع مناسبي براي هيدروژن وجود نداشته، اما توانايي توليد اين سوخت از مجموعه متنوعي از منابع و خصوصيت پاك سوز بودن آن، هيدروژن را به سوخت جانشين مناسبي تبديل كرده است. گاز هيدروژن در اثر واکنش هاي تخميري ميکروارگانيسم هاي زنده، به ويژه باکتري ها و مخمرها روي بيوماس، توليد ميشود. بيوماس از منابع اوليه تجديد پذير است که از موادي مانند علوفه، ضايعات گياهان و فضولات حيوانات به دست مي آيد. در روند توليد گاز هيدروژن، باکتري هاي بي هوازي با استفاده از پديده تخمير، مواد آلي و آب را به گاز هيدروژن تبديل مي کنند. در طبيعت ميکروارگانيسم هاي بي هوازي در غياب اکسيژن و با استفاده از پديده تخمير، گاز هيدروژن توليد مي کنند، ولي مقدار اين گاز از نظر کمي پايين است و از نظر اقتصادي براي مصارف صنعتي و خانگي و ... قابل توجيه نيست؛ از اين رو بايد با استفاده از روش هايي، بازده توليد گاز هيدروژن را افزايش داد. يکي از روش هايي که مي توان بازده توليد گاز هيدروژن را بالا برد، تغييرات ژنتيک در ژنوم اين باکتري ها با استفاده از روش هاي مهندسي ژنتيک و بيوتکنولوژي است. روش ديگر، استفاده از ترکيبي از باکتري هاي هوازي و بي هوازي در کنار هم است. در اين روش چون باکتري هاي بي هوازي در فرآيند تخمير توليد اسيد هاي آلي مي کنند، رفته رفته محيط واکنش اسيدي مي شود و PH پايين مي آيد؛ از اين رو توليد هيدروژن کاهش مي يابد. ولي هنگامي که باکتري هاي هوازي در محيط باشند، از اسيد هاي آلي استفاده و آنها از محيط خارج مي کنند؛ در نتيجه راندمان توليد گاز هيدروژن بالا مي رود. تحقيق و توسعه وزارت نيروي آمريكا براي توسعه استفاده از هيدروژن دو برنامه اصلي را دنبال ميكند که يکي برنامه هيدروژن وزارت نيرو و ديگري شبكه اطلاعاتي تكنولوژيهاي هيدروژن است. هيدروژن، سومين انرژي فراوان بر روي سطح زمين است. همان طور كه به صورت ابتدايي در آب و تركيبات آلي يافت مي شود. هيدروژن از هيدروكربن ها يا آب به دست مي آيد و هنگامي كه به عنوان سوخت مصرف مي شود، يا براي توليد الكتريسيته از آن استفاده مي شود و يا با تركيب مجدد با اكسيژن توليد آب مي كند. از اين رو و با توجه به قابليت بالاي توليد انرژي در اين سوخت اخيراً تلاش هاي زيادي براي جانشين کردن اين سوخت صورت مي گيرد. مسائل ايمني هيدروژن از ديدگاه ايمني نيز مطمئن و مطلوب است و براي حمل ونقل ، نگهداري و استفاده، خطرناك تر از سوخت هاي رايج ديگر نيست. به هر صورت مسائل ايمني همچنان به عنوان يكي از اساسيترين مقوله ها در استفاده از انرژي هيدروژن باقي مي ماند.استانداردهاي متداول دنيا امنيت استفاده از آن را با سختگيري در طراحي و انجام آزمايش هاي متعدد فراهم مي آورد. همچنين در حوزة نگهداري و حمل آن، استانداردهاي بسياري براي تمام تجهيزات مرتبط تدوين شده است. اقتصاد هيدروژن براي هيدروژن به عنوان يك سوخت، سيستم توزيعي مناسبي وجود ندارد. با اين كه معمولاً انتقال از طريق خط لوله با صرفهترين راه انتقال سوختهاي گازي است، اما در حال حاضر سيستم خط لوله مناسبي موجود نيست. انتقال هيدروژن به طور خاص از طريق مخزن و تانكرهاي گاز صورت ميگيرد. استفاده از هيدروژن به عنوان سوخت به يك زير ساختار براي حمل ونقل و نگهداري و با توجه به مسائل ايمني و اقتصادي نياز دارد. |+|
مجموعه صوتی تا ابد اندوه مجموعه صوتی تا ابد اندوه
برگرفته از سایت یا مهدی |+|
رسم الخط های مختلفی از بسم الله |+|
كليپ های فلش مذهبی
برگرفته از سایت یا مهدی |+|
امام حسين عليه السلام و جريان هاي بازدارنده مدخل : محمد جواد مروّجي طبسي با فرا رسيدن مرگ معاويه و آغاز حكومت غاصبانه يزيد، وي از استانداران و فرمانداران شهرها و نواحي خواست تا براي مشروعيت حكومتش از مردم، بويژه از ابي عبدالله الحسين عليه السلام، بيعت بگيرند.
امام از همان اوّل نه تنها زير بار چنين ذلّتي نرفت، بلكه مخالفت خود را با اين حكومت اعلام داشت و در يك پيام بسيار روشن و سرنوشت ساز، فرمود: پس از اعلام اين نظر از سوي امام حسين عليه السلام، بويژه بعد از هجرت حضرت به مكه و از آنجا به عراق، افراد و گروه هاي زيادي با امام تماس گرفته تا وي را از اين حركت باز دارند. اما امام حسين عليه السلام با شنيدن سخنان آنها، به هريك به فراخور حالش، پاسخ مناسب را مي داد. نوشته حاضر، بررسي كوتاه و گذرايي براين گفت و گوهاست، كه در چند بخش تنظيم و تقديم خوانندگان گرديده است. ناصحان كيانند و چند نفر بودند؟ اين پيشنهاد كنندگان - كه شايد تعدادشان به بيست نفر نرسد - به ترتيب عبارت بودند از: ام سلمه (همسر پيامبرصلي الله عليه وآله وسلم)، عبدالله بن عباس (عموزاده اميرمؤمنان)، محمدبن حنفيه (برادر امام)، عبدالله جعفر (عموزاده امام حسين عليه السلام)، عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبير، عمروبن سعيد، يحيي بن سعيد، مروان بن حكم، عبدالله بن مطيع، سعيد بن مسيب، مسوربن مخرمه، ابوبكر مخزومي، عبدالله بن جعدة، جابربن عبدالله، ابوواقد ليثي، ابوسلمه و غير... بودند. اين پيشنهادكنندگان از گروه ها، شخصيت ها و گرايش هاي گوناگوني بودند: برخي، از خويشان امام همانند محمدبن حنفيه و عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عباس؛ عدّه اي، از صحابه و ياران با سابقه و با اخلاص پيامبرصلي الله عليه وآله وسلم همانند جابربن عبدالله انصاري؛ بعضي، از چهره هاي عافيت طلب همانند عبدالله بن عمر؛ تعدادي، از ناصحان ناآگاه به زمان، همانند محمد بن حنفيه و يا عبدالله بن جعفر؛ گروهي، از دشمنان همانند مروان بن حكم و عمروبن سعيد و يحيي بن سعيد و عبدالله بن زبير و دسته اي نيز از هواداران بودند مثل ابوواقد ليثي. بازدارندگان، چه اهدافي را دنبال مي كردند؟ هريك از اين افراد با پيشنهاد خود، اهداف خاصّي را دنبال مي كردند؛ منابع تاريخي و روايي به نقل برخي از آن موارد اشاره نموده است كه عبارتند از: 2. دسته اي فراهم نبودن شرايط قيام را مطرح كرده و مصلحت را در چنين كاري نمي ديدند. 3. گروهي طرفدار حكومت بني اميه بودند و يا به همكاري با بني اميه متهم بودند؛ لذا از حركت امام حسين عليه السلام جلوگيري مي كردند. با اين بيان، به جز دشمنان اهل بيت عليهم السلام و هواداران بني اميه كه يقيناً سوء نيّت داشتند، بقيه افراد يا به قصد فرار از مسئوليت ديني و عدم همراهي با امام و يا براي ترس از جان خود، پيشنهاد خودداري از قيام مي دادند. و اما خويشان امام كه شبهه همكاري و هواداري در آنها نمي باشد، بدون شك پيشنهاد آنها را بايد بر عدم آگاهي از اوضاع جديد حاكم بر كشور، حمل نمود.
چه مسائلي را مطرح مي كردند؟ در اين كه اين ناصحان چه مسائلي را با امام مطرح مي كردند و بر آن اصرار مي ورزيدند، سخن فراوان است و نمونه ها بسيار؛ اما به جهت رعايت اختصار، به چند نمونه بسنده مي كنيم:1. بيعت با يزيد و پذيرفتن حكومت او اوّلين كسي كه اين پيشنهاد را به امام مطرح كرد، مروان بن حكم بود؛ وي از اين كه در جلسه احضاريه امام به كاخ استانداري وليد، موفق به اعمال نظر خود نشد و نتوانست از امام براي يزيد بيعت بگيرد، روز ديگر از ملاقات با امام حسين عليه السلام، به حضرت پيشنهاد صلح و بيعت را مي دهد.
ابن اعثم كوفي مي نويسد:
2. صلح و سازش با يزيد برخي ديگر همانند عبدالله بن عمر بن خطّاب با دادن پيشنهاد صلح و سازش، از امام حسين عليه السلام مي خواستند كه دست به اقدامي عليه نظام حاكم نزند. عبدالله در ملاقاتي كه با امام داشت، اظهار داشت:اباعبدالله! خدا تو را رحمت كند، بترس! تو كه از دشمني و ستم مردم اين ديار با خودتان آگاهي. اين مردم با يزيد بن معاويه بيعت كرده اند. من نگرانم كه به سبب اين پول هاي زرد و سفيد، به او گرايش يافته، تو را بكشند و به خاطر تو، مردم زيادي كشته شوند! من از رسول خدا شنيدم كه فرمود: «حسين كشته مي شود، اگر او را بكشند و تنها گذارند و ياري نرسانند، خدا تا قيامت آنان را خوار خواهد كرد.» اندرز مي دهم همچون مردم سازش كني چنان كه قبلاً براي معاويه صبر كردي، شكيبا باش؛ اميد است خدا ميان تو و اين قوم ستمگر داوري كند...(3) مورّخان شبيه به همين پيشنهاد را به جابربن عبدالله انصاري نسبت داده اند كه وي به نزد امام آمده، عرض مي كند: تو فرزند رسول خدا و يكي از دو نوه اوهستي؛ چاره اي نمي بينم جز آن كه همچون برادرت صلح كني، كه او كامروا و درستكار بود.(4) اما با دقت و مطالعه در زندگي جابر، انتساب اين مطالب به وي، صحيح به نظر نمي رسد.
3. اقامت در سرزمين هاي دور برخي ديگر همانند محمدبن حنفيه از روي دلسوزي، به فاصله گرفتن از يزيد و رفتن به شهرهاي دور از تحت نفوذ دستگاه غاصبانه بني اميه، توصيه مي كردند.
مورّخان نوشته اند كه پس از تصميم قطعي امام، مبني بر خروج از مدينه و وداع با قبر جد و مادر و برادر خود، به خانه بازگشت؛ هنگام صبح برادرش محمدبن حنفيه نزد او آمده، عرض كرد: امام حسين عليه السلام فرمود: آنچه مي خواهي، بگو. عرض كرد: نصيحت مي كنم تا مي تواني خود را از يزيد بن معاويه و شهرها برهان و رسولان خود را به سوي مردم روان ساخته، آنان را به بيعت خود فراخوان... امام فرمود: برادرجان! كجا بروم؟ عرض كرد: به مكه برو؛ اگر آنجا برايت امن بود، اين همان است كه تو دوست داري و من مي خواهم و گرنه، به شهرهاي يمن برو كه آنان ياران جد و پدر تواند و آنان مهربان ترين و با محبّت ترين و مهمان نوازترين و خردمندترين مردم اند. اگر سرزمين يمن برايت امن ماند، كه خوب و گرنه، به شنزارها و شكاف كوه ها رفته، از شهري به شهر ديگر كوچ كن تا ببيني كار اين مردم به كجا مي كشد و خدا ميان تو و اين قوم تبهكار داوري كند...(5)
4. هشدار نسبت به نداشتن ياران صميمي بسياري از افرادي كه امام را از رفتن به عراق نهي مي كردند، برچند چيز، از جمله بر خيانت اهل كوفه و تنها گذاردن امام تكيه مي كردند؛ چرا كه اين تجربه تلخ چند بار تكرار شده بود. و از امام مي خواستند اين آزموده را بار ديگر نيازمايد و خود را در دام آنها گرفتار نسازد كه به دو نمونه مي توان اشاره كرد:الف) محمد بن حنفيه در آخرين ملاقات خود به امام گفت: «يا اخي انّ اهل الكوفه قد عرفت غدرهم بأبيك و أخيك و قد خفتُ أن يكون حالك حال من مضي؛ برادرم! پيمان شكني مردم كوفه را نسبت به پدر و برادرت مي داني؛ بيم آن را دارم كه با تو نيز چنين كنند!»(6) ب) زماني كه امام وارد مكه شد، عبدالله بن مطيع عدوي به سوي او آمده، گفت: اباعبدالله! خدا مرا فدايت كند، كجا مي روي؟ امام فرمود: اكنون آهنگ مكه دارم. چون به مكه در آمدم، صلاح بعدي كار خود را نيز از خدا مي خواهم. عبدالله بن مطيع عرض كرد: اي فرزند دخت پيامبر! خدا در اين تصميم خيرت دهد؛ ولي من از راه مشورت پندي دارم، آن را بپذير. فرمود: ابن مطيع! آن چيست؟ عرض كرد: چون به مكه در آمدي، مراقب باش كوفيان فريبت ندهند چرا كه پدرت در آنجا كشته شد و به برادرت در آنجا زخم نيزه كاري زدند. ملازم حرم الهي باش كه تو در عصرما، سرور عربي؛ به خدا! اگر تو كشته شوي، خاندانت نيز كشته خواهند شد...(7)
5. بيم از كشته شدن امام گروه ديگري كه از كشته شدن امام حسين عليه السلام سخت بيمناك بودند، وظيفه خود را در اين مي ديدند كه او را از رفتن به سوي عراق بازدارند؛ چرا كه او نور زمين و پرچم و نشانه ره يافتگان و پناه مؤمنان بوده كه اگر آسيبي به امام مي رسيد، نور خدا در روي زمين خاموش گشته و مردم از اين پناه بزرگ محروم مي شدند، چنان چه عبدالله بن جعفر از همين جهت بيم داشت و پيش از او، ام سلمه همسر باوفاي پيامبر، از كشته شدن آن حضرت هراسناك بود.
ام سلمه كه علاقه زيادي به امام حسين عليه السلام داشت، در آخرين ملاقاتش با امام، گفت: «يا بُنَيّ لا تحزنّي بخروجك الي العراق فانّي سمعتُ جدّك رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم يقول: يقتل ولدي الحسين بأرض العراق في أرض يقال له كربلا...؛ فرزندم! مرا به رفتنت به سوي عراق اندوهگين مكن. زيرا از جدّت رسول خداصلي الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مي فرمود: فرزندم حسين در سرزمين عراق، كه به آن كربلا گفته مي شود، شهيد خواهد شد.»(8) عبدالله بن جعفر طي نامه اي به امام چنين نوشت: «فانّي مشفق عليك من هذا الوجه أن يكون فيه هلاكك و استئصال أهل بيتك ان هلكت اليوم اطفأ نور الارض فانك علم المهتدين و رجاء المؤمنين...؛(9) مي ترسم كه تو در اين سفر كشته شوي و فرزندانت بينوا گشته و با كشته شدن تو، كه پرچم هدايت و اميد مؤمنان هستي، نور خدا خاموش گردد!»
6. بيم شكسته شدن حرمت ها عده اي ديگر همانند عبدالله بن مطيع، امام حسين عليه السلام را بدين جهت از رفتن به سوي عراق برحذر داشت، چون مي ديد كه پس از شهادت امام، حرمت ها شكسته خواهد شد و دستگاه حاكمه بعد از غلبه و پيروزي بر امام حسين عليه السلام نه براي اسلام حرمتي قائل مي شود و نه براي فردي از مسلمانان.
بدين جهت عبدالله بن مطيع در ملاقات با امام، عرضه مي دارد: امام فرمود: معاويه از دنيا رفته است و نامه هاي زيادي، كه بيشتر از يك بار شتر مي باشد، از مردم كوفه به من رسيده است. عبدالله گفت: به سوي آنها مرو؛ چرا كه حرمت پدرت را رعايت نكردند، در حالي كه او بهتر از تو بود. پس چگونه شأن و منزلت تو را پاس خواهند داشت؟ به خدا سوگند! اگر كشته شوي، پس از تو حرمت چيزي نخواهد ماند مگر آنكه دريده شده و مباح خواهد شد.(10)
7. پرهيز از ايجاد اختلاف و اما دستگاه حكومت امويان كه رفتن امام به عراق براي آنها مشكل آفرين بود، اين حركت را بر خلاف اراده امت و در مسير ايجاد اختلاف و دو دستگي مي دانستند. از اين روي، هنگامي كه امام مكه را ترك كرد، فرستادگان عمرو بن سعيد به سركردگي يحيي بن سعيد، از حركت او جلوگيري كردند و به امام گفتند: از همين جا برگرد؛ به كجا مي روي؟ امام به سخنان آنان اعتنا ننمود و به راه خود ادامه داد.
فرستادگان عمروبن سعيد با ياران امام درگير شده و با تازيانه به آنان حمله ور شدند. امام و يارانش ضمن مقاومتي شجاعانه، به شدت از وقوع درگيري پرهيز كردند و به طرف كوفه به راه خود ادامه دادند. آنها فرياد برآوردند: اي حسين! از خدا نمي ترسي كه بر جماعت خروج كرده، موجب تفرقه و پراكندگي امت مي شوي؟(11) همچنين در نامه اي كه عمروبن سعيد به امام نوشته بود، به همين مسأله اشاره نموده و مي نويسد:
8. فراهم نبودن شرايط و نبود مصلحت در ملاقات ديگري كه محمدبن حنفيه با امام داشت، بر نبود مصلحت تكيه كرده و امام را از سفر به عراق نهي كرد. ابن عساكر مي نويسد:محمدبن حنفيه امام را در مكه ديدار نموده و اظهار كرد: امروز «قيام» به مصلحت نيست. امام از او نپذيرفت. پس محمد فرزندان خود را بازداشت و هيچ يك را با او نفرستاد تا آنجا كه امام از او ناراحت شده و فرمود: آيا فرزندان خود را به دليل احتمال گرفتاري من، باز مي داري؟ عرض كرد: چه نيازي است كه تو گرفتار شوي و آنان نيز با تو گرفتار شوند، اگر چه مصيبت تو نزد ما بزرگ تر است.(13)
9. اقامت در مكه يا يمن يكي از پيشنهادها اين بوده كه امام به شهر مكه و اگر مكه نا امن بود، به يمن برود. محمدبن حنفيه و عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبير از جمله كساني بودند كه از امام خواستند در مكه اقامت گزيند.
ابن عباس به امام گفت: چون تو سيّد و سرور حجاز و مورد احترام مكه و مدينه هستي، به عقيده من بهتر است در همين مكه اقامت گزيني. و اگر مردم عراق همان گونه كه اظهار مي دارند، واقعاً خواستار تو هستند و مخالف حكومت يزيد، بهتر است اوّل استاندار يزيد و دشمن خويش را از شهر خود برانند، سپس تو به سوي آنان حركت كني... و اگر در خارج شدن از مكه اصرارداري، بهتر است به سوي يمن حركت كني؛ زيرا علاوه بر آن كه پدرت در آن منطقه شيعيان زيادي دارد، نقطه اي است وسيع و داراي دژهاي محكم و كوه هاي مرتفع و دور دست. لذا مي تواني دور از قدرت حكومت به فعاليت خود ادامه دهي...(14) عبدالله بن زبير نيز شبيه همين پيشنهاد را به امام داد و گفت: اگر در مكه اقامت كنيد و بخواهيد امامت و پيشوايي مسلمانان را در اين شهر ادامه بدهيد، ما نيز با تو بيعت مي كنيم و تاجايي كه امكان دارد، از پشتيباني و هم فكري با تو خودداري نخواهيم كرد.(15)
10. پرهيز از خروج بر امام زمان بنابر نقل ابن عساكر در تاريخ دمشق: ابوسعيد خدري، صحابي رسول خدا، يكي از افرادي بود كه امام حسين عليه السلام را از حركت به سوي عراق باز داشت.
وي از ابوسعيد نقل كرده كه گفت: ناگفته نماند كه اگرچه مطالب را ابن عساكر نقل كرده، اما با سوابق درخشاني كه از ابوسعيد داريم، بسيار بعيد است كه وي چنين سخني نسبت به امام حسين عليه السلام گفته باشد. و با اين بيان، مي توان گفت كه اين سخن، ساخته و پرداخته دشمنان اهل بيت عليهم السلام مي باشد كه مي خواهند، چهره او را مخدوش سازند. چنان كه ابن عساكر نظير همين برخورد را نسبت به جابربن عبدالله انصاري نقل كرده است.
پاسخ امام حسين عليه السلام بدون ترديد هيچ فرد و شخصيت و يا گروهي در آن زمان به اندازه امام حسين، به اوضاع اسلام و مسلمانان آگاه نبوده و همچنين هيچ فردي به اندازه امام حسين عليه السلام طايفه بني اميه - بويژه يزيد - را نمي شناخته و هيچ كس به اندازه امام براي اسلام و مسلمانان دلسوزتر نبوده است.
و با اين بيان مي گوييم كه افراد و شخصيت هاي بازدارنده به جز دشمنان اهل بيت عليهم السلام و هواداران بني اميه - آن كساني كه از طرف يزيد مأمور به منصرف كردن امام حسين عليه السلام شده بودند - بقيه افراد كه سوء نيّتي نداشتند تحقيقاً بدون مطالعه اوضاع و شرايط جديد حاكم بركشور اسلامي، چنين پيشنهادهايي مي كردند. آنان به خيال اين كه با آمدن يزيد، شرايط گذشته فرقي نكرده و امام مي بايد همانند برادر خويش امام حسن مجتبي عليه السلام كه با معاويه صلح كرد، روش سازش را بپذيرد. اما غافل از آن كه به كلّي شرايط عوض شده بود و اين، وظيفه مسلمانان بود كه مي بايد از امام حسين عليه السلام تبعيت نموده و همراهي كنند نه اين كه امام را از اين حركت عظيم بازدارند! اينك جهت روشن شدن وضعيت جديد، به پاسخ هاي امام حسين عليه السلام به بازدارندگان مي پردازيم: الف) پاسخ به خويشان امام در پاسخ خويشان خود همانند ام سلمه و عبدالله بن جعفر و محمدبن حنفيه و عبدالله بن عباس كه از امام خواسته بودند تا از رفتن به عراق خودداري كند، سخناني فرمود كه به آنها مي پردازيم:به ام سلمه كه نگران سلامتي امام بود، فرمود: «يا امّاه و انا اعلم انّي مقتول مذبوح ظلماً...(17) مادر! خود من بهتر از تو مي دانم كه از راه ظلم و ستم و از راه عداوت و دشمني، كشته خواهم شد و سر از تنم جدا خواهد گرديد. و به محمد بن حنفيه كه از امام خواسته بود در نقطه اي دوردست از يزيد زندگي كند، فرمود: مثلاً به عقيده تو، به كدام ناحيه بروم؟ گفت: فكر مي كنم وارد شهر مكه شوي و اگر در آن شهر اطمينان نبود، از راه دشت و بيابان از شهري به آن شهر ديگر حركت كني تا وضع مردم و آينده آنها را در نظر بگيري... امام فرمود: برادر! (تو كه براي امتناع از بيعت يزيد حركت از شهري به شهر ديگر را پيشنهاد مي كني، اين را بدان كه) اگر در تمام اين دنياي وسيع هيچ پناهگاه و مأوايي نباشد، بازهم من با يزيد بن معاويه بيعت نخواهم كرد...(18) به عبدالله بن جعفر كه تلاش زيادي براي برگرداندن امام حسين عليه السلام به مكه مي نمود و از سوي ديگر، بر سلامتي امام بيمناك بود، فرمود: من رسول خدا را در خواب ديده ام، در اين خواب به دستور وي به امر مهمي مأموريت يافته ام كه بايد آن را تعقيب نمايم؛ خواه به نفع من تمام بشود يا به ضرر من. عبدالله در باره اين خواب و مأموريتي كه امام به آن اشاره نمود، توضيح بيشتري خواست. آن حضرت پاسخ داد: من اين خواب را به كسي نگفته ام و تا زنده هستم، با كسي در ميان نخواهم گذاشت.(19) در پاسخ هاي متعددي كه به عبدالله بن عباس در چند مرتبه گفت و گو با وي داشت، فرمود:
و در آخرين ملاقات، حضرت به وي فرمود: اي ابن عباس! تو فرزند عموي پدرم هستي و من از زماني كه تو را شناختم، پيوسته به خير و خوبي دستور مي دادي، تو بودي كه همراه پدرم و بازوي مشورتي اش بودي و او نيز با تو مشورت مي كرد و تو رأي صواب را به او مي گفتي. من از تو مي خواهم به سوي مدينه روانه شوي و اخبارت هم از من پنهان نشود. من در حرم امن الهي هستم تا زماني كه اين مردم مرا دوست داشته باشند و ياري ام نمايند و اگر دست از ياري ام برداشتند، ديگران را به جاي آنها برمي گزينم و به همان كلمه اي كه حضرت ابراهيم خليل در آن روزي كه خواستند او را در آتش بيندازند، بر زبان آورد، پناه مي برم؛ او در آن هنگام گفت: «حسبي الله و نعم الوكيل»، پس آتش بر او گلستان شد.(21)
در پاسخ عبدالله بن زبير - كه در ظاهر از امام خواسته بود در مكه اقامت كند ولي در واقع براي بيرون رفتن امام از مكه، لحظه شماري مي كرد - فرمود: و در پاسخ محمدبن حنفيه، كه از وي خواسته بود در مكه اقامت كند، فرمود:
ب) پاسخ امام حسين عليه السلام به دشمنان امام حسين عليه السلام به مروان بن حكم و عبدالله بن عمر و عمروبن سعيد - كه يا از دشمنان بوده و يا براي تثبيت موقعيت يزيد بن معاويه تلاش مي كردند - در برابر پيشنهاد بيعت و يا صلح، به مروان فرمود: «انّالله و انّا اليه راجعون؛ اينك بايد فاتحه اسلام را خواند كه مسلمانان به فرمانروايي همانند يزيد گرفتار شده اند.
سپس رو به مروان كرد و فرمود: واي برتو! به من دستور بيعت با يزيد را صادر مي كني در حالي كه او فردي فاسق است. عجب ناپخته سخن مي گويي! اي كسي كه لغزش هاي بزرگي داشته و داري! من هرگز تو را بر اين ملامت نمي كنم؛ چرا كه تو آن ملعوني هستي كه پيامبر، روزي كه در صلب پدرت ابوالعاص بودي، لعنتت كرده است. هر كه پيامبر او را لعنت كند، نمي تواند غير از اين باشد و بايد مردم را به سوي بيعت با يزيد فراخواند. آنگاه فرمود: از من دور شو اي دشمن خدا! ما اهل بيت رسول خدا هستيم و حق در ميان ما است و زبان ما با حق گشوده مي شود. آري، از رسول خداصلي الله عليه وآله وسلم شنيدم كه مي فرمود: «خلافت براي خاندان ابوسفيان و بر آزادشدگان و فرزندان آنان حرام است. و اگر روزي معاويه را در بالاي منبر ديديد، او را بكشيد.» به خدا سوگند! مردم مدينه او را در منبر ديدند ولي به فرمان پيامبر عمل نكردند و اينك خداوند آنان را به فرزندش يزيد گرفتار ساخت...(24)
و در پاسخ عبدالله بن عمر فرمود:
وقتي عبدالله بار ديگر سخن خود را تكرار كرد و از امام خواست كه به مدينه برگردد، حضرت فرمود: و در پاسخ ديگري به عبدالله بن عمر فرمود: اي اباعبدالرحمن! مگر نمي داني كه دنيا آن چنان حقير و پست است كه سربريده يحيي بن زكريا به عنوان هديه و ارمغان به فرد ناپاك و زناكاري از بني اسرائيل فرستاده مي شود. عبدالله! مگر نمي داني كه بني اسرائيل در اوّل صبح هفتاد پيامبر را به قتل رساندند، سپس به خريد و فروش و كارهاي روزانه خويش مشغول شدند كه گويا كوچك ترين جنايتي مرتكب نشده اند و خداوند به آنان مدتي مهلت داد ولي سرانجام به سزاي اعمالشان رسانيد، و انتقام خداي قادر منتقم، آنها را به شديدترين وجهي فراگرفت. آنگاه فرمود: يا اباعبدالرحمن! از خدا بترس و از نصرت و ياري ما دست برندار...(26) در پاسخ نامه عمروبن سعيد كه امام را از دودستگي و اختلاف برحذر داشته بود، فرمود: امام در پاسخ فرستادگان عمروبن سعيد، اين آيه را تلاوت كرده و فرمود: «لي عملي و لكم عملكم انتم بريئون ممّا أعمل و أنا بريئي ممّا تعملون»(28)، عمل من براي من و عمل شما براي شماست. شما از آنچه من انجام مي دهم، بيزاريد و من از آنچه شما انجام مي دهيد، بيزارم. و بدين وسيله، موقعيت خود و آن ها را از گفته خداوند بيان فرمود.(29)
پاسخ به بي طرفان و در پاسخ افراد بي طرف مي فرمود: با خدا مشورت خواهم كرد و پس از آن ببينم چه مي شود؟(30) و يا مي فرمود: فعلاً تصميم بنده بر همين است.(31) و يا اين كه مي فرمود: از كوفيان به اندازه يك بارشتر به من نامه رسيده است.(32) و همچنين مي فرمود: پيامبر را در خواب ديدم و از من خواسته است كه به عراق بروم.(33)
افزون براين كه، امام برخي از هواداران بني اميه را قابل و لايق جواب نمي دانست، همچنان كه از ابو واقد ليثي روي برگرداند(34)؛ چرا كه او بر تاج و تخت و پادشاهي بني اميه بيشتر ترسان بود تا سلامتي امام. به اميد آن كه خوانندگان محترم با دقت در پاسخ هاي امام حسين عليه السلام، شرايط دشوار آن روز و عظمت قيام امام حسين عليه السلام را بهتر و بيشتر بشناسند. ان شاءالله
پي نوشت ها:
1. ارشاد، مفيد، ص 200. 2. الفتوح، ج 5، ص 16؛ با امام حسين در محضر قرآن، ص 45. 3. فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص 344؛ تاريخ طبري، ج 3، ص 297. 4. همان؛ تاريخ ابن عساكر، ص 201. 5. فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص 238. 6. مقتل الحسين، مقرم، ص 167. 7. فرهنگ جامع سخنان امام حسين، ص 340. 8. مقتل الحسين، ص 152. 9. تاريخ طبري، ج 3، ص 297؛ حياة الامام الحسين، ج 3، ص 25. 10. العقد الفريد، ج 1، ص 120. 11. وقايع الطريق من مكة الي كربلا، ص 36؛ با امام حسين در محضر قرآن، ص 60. 12. تاريخ ابن عساكر، ص 203. 13. همان، ص 204. 14. سخنان حسين بن علي از مدينه تا كربلا، ص 71. 15. همان، ص 75. 16. تاريخ دمشق، (زندگي امام حسين(ع))، ص 201. 17. سخنان حسين بن علي از مدينه تا كربلا، ص 29. 18. حياةالامام الحسين، ج 2، ص 263؛ سخنان حسين بن علي...، ص 32. 19. سخنان حسين بن علي...، ص 95. 20. با امام حسين در محضر قرآن، ص 55. 21. الامام الحسين في مكة المكرمه، ص 218. 22. سخنان حسين بن علي...، ص 75. 23. منتهي الآمال، ج 1، ص 321. 24. با امام حسين در محضر قرآن، ص 46، به نقل از الفتوح، ج 5، ص 16. 25. تاريخ طبري، ج 3، ص 297. 26. سخنان حسين بن علي...، ص 45. 27. همان، ص 95. 28. يونس/ 41. 29. با امام حسين در محضر قرآن، ص 60. 30. حياة الامام الحسين، ج 3، ص 24. 31. همان، ص 28. 32. عقدالفريد، ج 1، ص 125. 33. حياةالامام الحسين، ج 3، ص 32. 34. همان، ص 36. بر گرفته از سایت یا مهدی |+|
فلش (بچه ها) |+|
فلش (طنز) |+|
فلش (آدمک ها - حیوانات - عروسک ها) |+|
فلش (متفرقه) |+|
|